منو

یکشنبه, 15 تیر 1399 - Sun 07 05 2020

A+ A A-

آینه و من و من

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز صبح وقتی از خواب برخواستم زمانی را در رختخواب به آنچه که در رویا دیده بودم می اندیشیدم . رویای عجیب و غریبی بود. بسیار عجیب و برای من که رویاها را می فهمم و تعبیر می کنم حیران مانده بودم، قدری در رختخواب نشستم و به آن فکر کردم، بعد از قدری تأمل مثل بسیاری از شما دوستان شانه هایم را بالا انداختم از رختخواب خارج شدم، بعد از شستن صورت در حالیکه با حوله خشک می کردم چشمم به آینه ی قدی داخل منزل افتاد که در مقابلش ایستاده بودم، خودم را در آینه تماشا کردم، ابتدا به نظرم آمدم به غریبه ای می نگرم این کیست درون آینه بعد گفتم چرا؟ سپس به یاد آوردم که دقیقاً آخرین باری که خودم را درون آینه نگاه کردم یعنی با تعمق و دقت کافی نگاه کردم را به خاطر نمی آورم، این هشدار بزرگی به من بود، سؤالات بسیاری را با خود به همراه آورد، آیا خودم را دوست نمی دارم؟ آیا دیدار روزانه خودم را در آینه پسندیده نمی دانم؟ یا شاید آنقدر درگیر کارهای عدیده روزانه بودم که وقتی برای دیدار با خودم پیدا نکردم شاید هم فکر کردم ظاهر هرچه هست باشد اصل باطن است، به آن بپردازم، یا حتی فکر کردم دیگر در ظاهر چیزی درخور توجه و اندیشه یافت نمی شود، نمی دانم پرسشهای بسیاری برایم مطرح شد که جوابی برایش نداشتم یا شاید هم نمی خواستم جوابی بدهم، ترجیح می دادم که جواب ندهم، در نهایت چشمها را گشودم، عمیقاً به آینه نگریستم، تغییرات در چهره بسیار بالا بود، چشم بستم و فکر کردم، فکر کردم و فکر کردم دوباره چشم گشودم و نگریستم، تغییرات دو دسته بودند دسته ای حکایت از گذران سریع عمر می کرد، که اگر قرار بود در آنها توقف کنم، دنیایی از حسرت و دلتنگی برایم فراهم می نمود،ولی من هم اهل آن نبودم و نیستم، پس به تغییرات دسته دوم پرداختم، پشت هر تغییر که ناشی از تندیِ گذرِ عمر بود و باعث شاید دلتنگی، یک تغییرِ روشن و شفاف به چشم می خورد، چشمها دریچه های بسیار بزرگی بین دنیای ظاهر و عالم باطن محسوب می شوند، اگردرست گشوده شوند سیرهای زیبایی را به ماورای این بدن خاکی در هر قسمت بوجود می آورند، به عالم ذهن، خیال، عقل، قلب، مسیرها باز می شود، دنیاهای جذابی را پیش رو می گشاید، سفر به ذهن خیلی جالب بود، ذهن همیشه حکومت کرده و خودش را یکّه تاز دیده و آدمی را در پنجه قدرتمندش نگه داشته، و مهمتر از یکّه تازی و گرفتن آدم در پنجه قدرت، اینکه چنین القا نموده که با بودن من در کنار تو، همیشه قدرتمند و داناتر از بقیه خواهی بود، اما اینبار آینه ، منِ دیگری را پیش چشمانم که تازه پل میان ظاهر و باطن را یافته بود عیان نمود منِ جدید را نمی شناختم چون موجودی بسیار بشاش و گشاده رو، آرام، بدون تشویش و اضطراب از آینده یا غمگین و دلشکسته و یا عصبانی از گذشته بود، این "من" مرا متعجب نمود پس آن "من" کیست؟ این "من" کیست؟ باز چشمها را بستم و سکوت کردم چقدر؟ نمی دانم...، اما وقتی چشم گشودم دوباره همان منِ قبلی را که برایم آشنا بود مشاهده نمودم با دلخوری نگاهش کردم، به او گفتم اصلاً تو را نمی خواهم، چهره درهم کرد تلاش نمود با جملاتی سخت مرا نزد خویش نگاه دارد، اما آن منِ قبلی نمی دانست که با منِ دیگری آشنا شده ام که اصلاً با او قابل مقایسه نبود، فقط مانده بودم که هرکدام از این مَن ها مستقر در کجا هستند؟ چرا تا امروز از هر دو باخبر نبودم هر کدام اینها در بدنی جداگانه زندگی می کردند؟ یا هر دو در این بدن زندگی می کردند؟ کمی در فکر فرو رفتم اینبار راهنمای روحم به یاری من آمد، و گفت این مَن که دیگران را نمی پسندی و روزهای پیشین آن را عاقل و فهیم و دوراندیش می پنداشتی در جایی به نام ذهن که منطقه ای پر فریب و استعمارگر است می زیسته و برای بقای خود تو را همیشه در سلطه و فرمان خویش نگه می داشته است، مَنِ جدید که با آن روبرو شده ای جایگاه آن قلب است این من همیشه زنده است نه گذشته می شناسد نه آینده می داند بلکه فقط در هر لحظه زیست می نماید، و زیباتر آنکه در لحظه بعد منِ جدیدتری می شود که پله ای از پلکان حقیقت را بالا رفته است اما چون در لحظه زمان زیست می نماید خبری از بالا رفتن یک پله جدید ندارد سببی هم برای تفاخر و فخرشناسی نمی شناسد در نتیجه در رهایی و آزادگی زیست می کند اگر چهره و جسم آدمی چون تو پیر شود فرسوده گردد او همیشه جوان و شاداب و تازه و در صلح و آرامش خواهد ماند اگر امروز تو انتخاب کنید که با این من ادامه دهید تا پایان عمر دنیایی تو در قلب سختی ها و ناملایمات از این همه آرامش و شادی و صلح و امنیت بهره خواهید برد در این زمان باید انتخاب کنی کدام یک را می خواهی؟ آنکه به طور دائم محاسبه می کند حیله می ورزد، ریا می کند آینده را پی ریزی می کند تا سلطه جوییش بهم نریزد و تو را برای آنکه در چنگ خویش داشته باشد در افسوس ها، شکست ها، تلخی ها و بدبختی های گذشته نگه می دارد یا منِ دوم؟ که نیازی به استثمار تو ندارد بلکه با لبی خندان و چشمان پر مهر و قلبی گرم در آستانه هر لحظه ایستاده است تا تو را به جان بپذیرد با تو باشد اگر این لحظه نرفتی با او ندیدی او را نخواستی او را، ناامید نمی شود لحظه بعد آمادگی خویش را اعلام می نماید حال بگو چکاره هستی؟ شما که من را می بینید و می شنوید شما حال بگویید چکاره هستید؟ مال من به تنهایی نیست من این منِ دوم خویش را جستم و پیدا کردم اگه پیدا نکردید نمی خواهید دنبال آن بروید؟ تا فرصت باقی است عجله کنید، خیلی زود دیر میشود، من های کهنه را دور بریزید با من های کهنه خداحافظی کنید آنها را بایگانی کنید نکشید ولی به آنها آگاه باشید و بدانید برای شما ثمری ندارد با منِ جدیدی که از قلب شما برمی خیزد با او آشنا بشوید این یعنی آگاهی، این یعنی ورود به عصر آگاهی، از من پرسید حال بگو چکاره هستی؟ من اینگونه جواب دادم:
پــــرده پــــرده آنـــقـدر از هـم دریــدم خویــش را
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بس که گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید