منو

یکشنبه, 15 تیر 1399 - Sun 07 05 2020

A+ A A-

با اسماعیل هایت چه می کنی؟

بسم الله الرحمن الرحیم

قصه های قران را بخوانیم، چون قصه های قرآنی حاوی دروس زندگی ست و خیلی جالب است که در قصه های قرآنی ما دروسی وجود دارد برای همه قرون، در همه ادوار، برای همه فرهنگها و برای همه ملتها در آن پیدا می شود بشرط آنکه با عمق بیشتری قصه ها را بخوانید فقط صرفاً یک داستان کوتاه و به شکل یک رمان نگاه نکنید، به قدر کفایت قصص قرآنی را زیر و رو کنید، در قصه یوسف نبی، شاهد دوری پدر و فرزند به مدت 40 سال هستیم و اگر به آن عمیق نگاه کنید قلب هر آدمی را به درد می آورد، به خصوص آنهایی که پدر مادر هستند و بچه هایی که از پدر و مادر دور هستند واقعاً 40 سال دوری قابل تصور نیست اما در پشت این فراق طولانی نکته های عجیبی وجود دارد، اول اینکه فراق و دوری 40 سال طول کشید در عدد 40 نگاه دقیق تری بفرمایید، پیامبر ختمی مرتبت محمد مصطفی صلوات اله علیه ایشان هم 40 سال طول کشیدتا به مقام پیامبری مبعوث شدند، باید با عدد 40 انس بگیرید، کماکان همه بزرگان در برگزاری 40 روز اعمال مستحبی تأکید بسیار داشتند، هر بزرگی اگر به شاگردش دستوری می داد دستور چله می داد یعنی کاری به مدت 40 روز، در 40 روز یا 40 هفته یا 40 ماه چه رمزی وجود دارد؟ باید تحقیق کرد، باید به دنبالش رفت، بروید به دنبالش، تا دیر نشده عمر به بطالت نگذرنید، بخصوص با تکنولوژی بسیار پیشرفته که در اختیارمان است، بجای گشتن و سیر کردن در فضاهایی که جز بطالت و گذران وقت بی نتیجه چیز دیگری در بر ندارد بگردیم و تحقیق کنیم، پاسخ سؤالات ما وجود دارد، شما هیچ پرسشی به ذهنتان نمی رسد، مگر اینکه خداوند قبلاً پرسش شما را پاسخ داده در دنیا، و در دنیا وقتی در حیطه خیال پاکیزه شما پرسشی مطرح می شود بطور حتم پاسخی برای آن هست، و این من و شماییم که باید بگردیم و پاسخ پرسش را بیابیم،برمی گردم به قصه ابراهیم خلیل الله که در عالم رؤیا و مکاشفه دستوری برای قربانی کردن فرزندش اسماعیل را از جانب حضرت حق دریافت کرد، ببینید 40 سال دوری پدر و فرزند قابل تصور نیست حالا تصور بفرمایید که به پدری دستور داده شود که فرزند برومندش را قربانی کند، به کلام آسان است، با خودتان نگویید او پیغمبر بود، به آن فکر کنید، باید از درون و از عمق قلب به مسئله نگاه کنید اصلاً آسان نیست اما ابراهیم (ع)، بر حب خودش نسبت به فرزند( پدر مادر نسبت به فرزند حب عجیبی دارد خیلی عجیب، اما نسبت به پروردگارش حب خاص دیگری دارد و این حب یک حب دیگری هم در مقابل حضرت حق بوجود می اورد، حب اطاعت از پروردگار) ابراهیم بر حُبش نسبت به فرزندش در مقابل حبِ نسبت به پروردگار و حب اطاعت از امر حضرت حقش فائق آمد، پیروز شد پسر را به قربانگاه برد و وقت قربانی خداوند قربانی را از او پذیرفت و در اِزای فرزند از او گوسفند یا قوچی هدیه نمود که ای ابراهیم قربانی تو پذیرفته شد این قربانی را بجای فرزند قربانی بنما، پروردگار یکتا تا زمانی که ابراهیم خلیل اسماعیلش را آماده به قربانی ننموده بود جلوی قربانی کردن او را نگرفت، پس از ارادت پیامبرش و دیدن خلوص پیامبرش در اطاعت از حق به او حیوانی برای قربانی بخشید، در قصه یعقوب نبی و یوسف پیامبر تا زمانیکه یعقوب درنیافت که او هم مثل جدش می بایستی اسماعیلش را در قلبش قربانی کند و قلب را تنها جایگاه حضرت دوست بداند توفیق دیدار فرزند نصیبش نگشت، در زندگی هر آدمی اسماعیلهای بیشماری وجود دارد که مانعی سخت بر سر راه وصال حضرت حق است، مانعی بر اجابت دعاهاست، سدی بر سر راه رسیدن به آگاهی فردی و ظهور فردی هر انسانی ست، و تا آنهابرداشته نشود همه چیز همانطور که بود، سنگی و سخت و بدون رشد باقی خواهد ماند، آدمی هم به خودش بدهکار می ماند که جلوی رسیدن به ظهور فردی خویش را گرفت و هم به جامعه بشری مدیون می ماند که بعنوان حتی یک ذره کوچک جلوی رسیدن به ظهور جمعی را هم گرفته، فراموش نکنید، نگوییم که فقط من هستم که می روم جهنم، نگویید که فقط منم که سختی اش را تحمل میکنم، این باخت خودمان است، اما یادمان باشد دِینی که بشر و بشریت بر گردن ما خواهد داشت، دانستیم که اسماعیلهای بیشماری ست که اگر آنها را به قربانگاه نبریم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هیچ چیزی از جایش تکان نخواهد خورد، اسماعیلها کدامند؟ این خودش نکته مهمی ست،
اولین قدم ؛ هر چیز یا هر کسی که سبب تفاخر شما نسبت به دیگران برای داشتنش می باشد ، اسماعیل بزرگی است . می گوید یعنی چی ؟ پدر مادر های امروزی بهترین مثال است چون هزینه های گزاف می کنند وقت های بسیار می گذارند تا فرزندان شان رتبه های عالی و مدارج عالی تحصیلی را به دست بیاورند ، خوب بعد ؟ بعد فخر فروشی نسبت به این فرزندان آغاز می شود خوب می خواند خوب یاد می گیرد رتبه ی خیلی بالا می آورد خوب است ولی اگر همین فرد نگاه به فرزند و همین نگاه به موقعیت فرزند سبب تفاخر برای من و شما بشود اسماعیلی است که باید قربانی بشود . پدر و مادر ، خواهر و برادر ، همسر ، فرزندان یا هر کس دیگری را که به طور دائم به واسطه ی اینکه خوب هستند ممتاز هستند زیبا هستند یا هر ویژگی دیگری که از آنها گفتگو می کنیم و مایه ی افتخار ماست اسماعیل های ماست چرا که فراموش کردیم درست است که آنها با ما نسبتی دارند اما آنها بندگان خدای خویش هستند بچه های من هستند ولی بنده های خدای خویش هستند ، پدر مادر و خواهر برادر من هستند ولی بندگان خدای خویش هستند قبل از اینکه با من نسبتی داشته باشند با خدای خویش نسبت خدایی و بندگی دارند و اگر کاری می کنند برای تکامل خودشان تلاش می کنند تفاخری که ما نسبت به آنها می کنیم یک چیز بد به دنبال می آورد چون نسبت به آنها تفاخر می کنیم چون نسبت به آنها بسیار تعریف می کنیم تلاش می کنیم گاها هزینه می کنیم کار می کنیم توقعات ما را نسبت به آنها بالا می برد و همین توقعات بالا سبب رنجش کسانی است که ما به آنها تفاخر می کنیم چون از آنها بیشتر از حق مان می خواهیم می گوید چرا ؟ مگر من تلاش نکردم ؟ زحمت نکشیدم ؟ درست است ولی یادمان باشد اگر مال اندوختیم ثروتی فراهم کردیم خودمان اولین بهره برنده اش بودیم وقتی شما پول دارید درست است که برای اولادت خرج می کنی ولی یادت بیاور وقت خرج کردن چه کیفی می کنی ؟ قبل از اینکه اولادت لذتش را ببرد شما لذتش را می بری اگر بچه ها را خوب تربیت کردیم خیلی خوب هستند درست هستند پاکیزه اند مؤمن اند تحصیل کرده اند با استعدادند باهوشند و .. و .. و.. یادمان باشد اولین بهره را ما بردیم چرا ؟ چون از سوی بچه سختی و عذاب زشتی ها یشان را نکشیدیم . خلاصه این مال من مال من ها باید چی بشود ؟ سرش بریده بشود تمام اینها هر کدام شان اسماعیل هایی هستند که تا قربانی نگردند به طور حتم من و شما مثل میخ به زمین چسبیدیم ، ثروت خانه ملک هر چیز داشتنی دیگری که داریم از آن خداست ما خودمان را مالک می دانیم توی آنها این مالکیتی که داریم اسماعیل های بسیار وجود دارد که تا قربانی نشوند برای ما رهایی نخواهد بود .
حالا بخش دوم اسماعیل ها : دلگیری ها دل شکستگی ها کینه ها خود برتر بینی ها مدعی دانش اندوزی بودن ؛ من همیشه درس می خواندم از وقتی خودم را شناختم همیشه زیر یک بغلم کتاب هایم بود یا کناب های درس ام بود یا کتاب هایی که مطالعه می کردم و این یک امتیاز برای من محسوب می شد ولی امروز می بینم که اون نگاهی که به کتاب های زیر بغلم کتابخانه های پر از کتابی که خواندم و تمام کردم خیلی از جاها سد راهم بود علم آموزی ها خیلی ها به دنبال علم هستند خوب است عالی است ولی علم آموزی اگر سبب بشود شما تو حیطه ی علم بمانی و به آن افتخار بکنی اسماعیل شماست ، داشتن رتبه های اجتماعی تحصیلی پست ها مقام ها همه ی اینها اسماعیل هایی هستند که بر سر راه رسیدن ما به ظهور فردی و سپس ظهور جمعی سد به وجود آوردند تا شکسته نشوند آزادی و رهایی نخواهد بود خواهش می کنم همه ی ما با هم من اول و بعد از من شما پشت سر من به کلمه ی من خیلی توجه کنید هر کجا که دیدید این کلمه تکیه گاه کلام تان شد به طور حتم باید آنجا یک قربانی انجام دهیم اما نه قربانی از خروس و مرغ و گوسفند بلکه قربانی از جنس همان چیزی که سبب "من "برای شما شده وگرنه کوچکترین حرکتی برای رفتن به سوی حق وجود نخواهد داشت . بسیار آدم ها تو این سال های عمرم دیدم خواب های شان سبب تفاخرشان است فخر فروشی شان است ؛ من هر اتفاقی که می خواهد بیفتد از پیش می بینم خب که چی ؟ تو می بینی ؟ تو مگر انتخاب کرده بودی که ببینی ؟ اگر قادر به دیدن شدی یک کس دیگری بود راهنما فرستاد ، تو را به دیاری برد که آنچه را که برای آینده است تو توانستی ببینی تو چکار کرده بودی ؟ تو چه زحمتی کشیده بودی که برایش فخر هم می فروشی؟ هیچی هیچی . یک دوست نازنینی دارم که هر وقت با او تلفنی صحبت کنم بعد از سلام حال شما چطور است اولین جمله ای که می گوید من در نماز های شبم همیشه شما و همسرتان را دعا می کنم خب که چی ؟ چرا نمازهای شب سبب تفاخر تو است ؟ یا جمله ی جالب تر بعضی ها می گویند اگر قابل باشم در نماز های شبم شما ها را دعا می کنم قابلیتت را از بین بردی تو قابل بودی که نوانستی بلند بشوی و بشینی نماز بخوانی اما قابلیتت تبدیل به یک مجسمه ی سنگی مثل یک بت مقابل تو شد حالا از این نماز شب چه توقعی داری ؟ آیه ی صریح قرآن که خدا وند می فرماید : وقتی که بعدا به دیار باقی می آید می گوید ای وای من این همه نماز خواندم کارهای خوب کردم پس چرا هیچ چیزی ندارم ؟ پس چرا دستم خالی است ؟چون همه ی آنهایی که تو انجام دادی برای تفاخرت بود از سر ریا بود از سر خودنمایی بود تبدیل به مجسمه ی سنگی شد مجسمه هایی سنگی تبدیل به بت هستند و تو بت پرست . تلخ است باورکنید اینها را که میگویم دهان خودم هم تلخ میشود . خیلی هم تلخ میشود . ولی چاره نیست . باید گفت . باید شنید . امشب نشنویم کی بشنویم ؟ امشب بهش پی نبریم کی بهش پی ببریم ؟ به امر قربانی کردن که خیلی هم شایع است ، خیلی هم دوست میداریم ، تا حالا خوب نگاه کردید ؟ وقتی یک شادی بزرگ مثل عروسی و ازدواج کردن می آید ، مثل سفرهای بزرگ زیارتی مانند مکه ، کربلا ووو. یا به دنیا آمدن فرزند جدیدی در خانواده ، ماشین گران قیمت معامله کردن ، مغازه یا هر معامله ی خوب دیگری که روی میدهد میگوییم : قربانی کنید . یا حتی تصادفات یا اتفاقات سخت که پیش می آید . بیماریهای سخت که می آید . یا هزاران مورد دیگر ، ما توصیه به انجام قربانی داریم . اتوماتیک وار هم قربانی میکنیم ، خیلی راحت و ساده . روی دیگرعمل قربانی را اصلا هیچوقت نگاه نکردیم . انجام قربانی یعنی چه ؟ یعنی بیرون کردن من درونی . آن من درونی که ازدواج کرده مهمانی مفصل گرفته ، قربانی میکند که این من را سرببرد. جلوی آن نایستد . آن من هایی که میگویند : من میتوانستم . من وقتی رانندگی میکردم همچین فرمان را پیچیدم و دست فرمانم عالی بود که ماشین را به کوه زدم . نصف ماشین رفت ولی ما نمردیم . ماشاء الله به تو . این من را باید سرش راببری . بعد میگویند : برو قربانی کن . اما اگر ندانی چرا قربانی میکنی ، برای چه قربانی میکنی ؟ به چه علت ؟ دقیقا میخواهی قربانی کنی که یادت بماند که میتوانستی بمیری و آن چیزی که تو را نجات داد تو نبودی ، کس دیگری بود . میتوانست عروسیت به عزا تبدیل بشود . اما اگر نشد تو نبودی . میتوانستی برای عروسی اصلا پول نداشته باشی . اما اگر فلان هتل هم رفتی و عروسی گرفتی ، یکی دیگر بود که پول بهت داد . قربانی میکنی برای اینکه این هزاران منی که به شکلهای مختلف چه در بروز مسائل شادی و چه در سختیها شروع به جلوه گری میکند . با سر بریدن گوسفندی عملا ما پیروی میکنیم به قربانی نمودن آن حُبی که ابراهیم خلیل قربانی کرد و خداوند به دنبال قربانی کردن آن حب ، آن مهر به اولاد ، قوچی را برای فرزندش عنایت فرمود . ما باقربانی کردن یک حیوان آن شوق و ذوق بسیاری را که بالاخره ما را میبرد به قله من مینشاند ، چه در شادیها و نعمات و چه در عبور از سختیها ، ما عملا آن من را میخواهیم با قربانی ها سر ببریم . چراکه چه در شادی و چه در سختی "من" ما را میبرد به آن نقطه که من یک ویژگی ممتاز داشتم که سختی و بلا از من برطرف شد ، نه ، نه نداشتی . خدا حاج حسین تابه زر را رحمت کند ، یکبار به عمرش آن هم توسط دوستانش به حج عمره رفت . بعد صحبت حج که میشد میگفت : داخل برگه هایی که حاجت مینویسید و توی چاه جمکران می اندازید ، بنویس ، 30 تا حج . میگفتم : حاج آقا یک دانه اش را نمیتوانیم برویم . چطوری 30 تا ؟ میگفت : باید خدا بهت بدهد . یک دانه هم بدهد . اما آن یک دانه قدر 30 تا کار بکند . میگوید : چرا بعضی ها 30 تا هم حج میروند ؟ برای اینکه با 30 تا هم هنوز آنی که باید بشوند نشدند . هنوزهم میرود آنجا روز عید قربان ، قربانی سر میبرد اما نمی فهمد چرا بریده ؟ چون اصلا به آن فکر نکرده . عین یک ربات ، تیک تاک برو بیا . این عمل آن عمل ، نماز ، ذکر ، این این این ، این ختم قرآن و در انتها برگرد و بازهم همان آدم باش. وقتی تومیروی و با همه" من "هایت بر میگردی ، هیچکدام را هم سر نمی بری ، خب باید 30 تای دیگر هم به تو حج بدهند . بالاخره یک جایی باید درست بشوی یا نه ؟ اینهایی که حجهای زیاد رفتند ، یعنی درست نشدند ؟ من نمیدانم . واقعا نمیدانم . شاید هم افراد قلیلی ، نه زیاد ، خیلی معدود کسانی هم هستند که تعدد حج به آنها میدهند برای اینکه الگو هستند . الگوهایی در مراسم حج که آدمهای دیگر ببینند که چطوری باید "من "هایشان را قربانی کنند . من نمیدانم . این یک سکه دو روست . هردو رو را دارد ولی من و شما خیلی خوشبین نباشیم که توی آن افراد قلیل قرار داریم . به این ور نگاه کنیم ، به کثیرها نگاه کنیم که شاید هم ما را میبرند و می آورند تا بلکه درسمان را بطور کامل بگیریم . فرق نمیکند ، زیارت کربلا ، زیارت مشهد ، دیدار امام رضا . دائم برو ماچش کن .چند دفعه میخواهی ماچ کنی ؟ چقدر ؟ درو دیوارو از زمین و از بالا . برو ضریحش را لیس بزن بگو : کرونا نمیگیریم . اما اگر من ِتو قربانی نشده باشد بلایی خیلی مخوف تر و سنگین تر از کرونا دربرداری . زیبا نیست ؟ تا امروز به قربانیهایی که انجام دادید اینطوری نگاه کردید ؟ نه ، فکر نمیکنم . همه شمایی که به من زنگ میزنید که : قربانی دارم . چقدر پول به حسابت بریزم ؟ وقتی پول میریزی با پولی که داری به حساب من میریزی که برایت قربانی کنم ، هیچ فکر کردی که کدام یکی را سر میبری؟ این قربانی مال کدام "من "است ؟ خب ، اما حالا وقتش رسیده که ببینیم و بفهمیم . این شبها بهترین زمان برای قربانی کردن است . این ایام پیش رو را ازدست ندهید مولانا میگوید :
چوبی که زخود نبود گردد شایسته وصل زود گردد
چوبی که فنا نگردد از خود ممکن نبوَد که عود گردد
من و شما چوبهایی هستیم که باید فنا بشویم . فنا شدن یک مفهوم بیشتر ندارد . هر آنچه را که من میدانم و متعلق به خود میدانم از آنِ خدا بدانم . چرا ؟ چون من هم از آنِ خداهستم . ما یادمان رفته که این فردیت ، این واحد آدمی از آن خداست . تو کجا خودت را ساختی ؟ تو چه جوری خودت را ساختی ؟ هیچوقت که به آن فکر نمیکنیم . اگر بخواهیم که شایسته وصل باشیم باید زخود نبود گردیم . راهی جز این وجود ندارد .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید