منو

یکشنبه, 06 مهر 1399 - Sat 09 26 2020

A+ A A-

گوهری ناب در هوشیاری برتر ما

بسم الله الرحمن الرحیم

به کلام حضرت رب العالمین می اندیشدم که فرمودند در سوره حجر آیه 26 :،همانا انسان را از گلی خشکیده از لجن مانده بد بو آفریدیم، اولین سوال : انسانی که از چنین مایه پستی خلق شده است چطور آنقدر زیبا و گوناگون است؟ در حالی که خداوند در قرآن نفرموده است عده ای را از این گل آفریدم و عده ای را از آن گل و هر کدام ویژگی های خاص خودشان، سخن از آفرینش انسان از گل خشکیده و لجن بد بو، گل خشکیده یعنی آب ندارد آب آن چی است؟ لجن بد بو، خوب تفکر کنید پس همه انسان ها صاحب یک گل هستند. اما متفاوت و گوناگون در دنیا قرار دارند این چه طوری می شود ؟ در سوره ی حجر آیه ی 29 خداوند فرموده است چون وقتی آن را پرداختم از روح خود در آن دمیدم برای او به سجده درافتید . گل خشکیده و لجن بدبو که سجده کردن به آن روا نیست آنچه که او را اعتبار بخشید خداوند فرمود از روح خود در آن دمیدم برای او به سجده درافتید پس در آن گل خشکیده و لجن بدبوی پرداخت شده از آن چیزی که من به دنبالش می گردم چیزی پیدا نمی شود همانی که امروز سن 70 سال و 80 سال رسیده تازه می رود پوستش را می کشد که جوان باشد بکش اشکال ندارد ولی ببین روی چه چیزی داری سرمایه گذاری می کنی ، سرمایه گذاری های انسان توی دنیا خیلی خسران است خیلی خسران است . پس به بخش دوم آن می پردازم که خدا فرمود از روح خویش در او دمیدم پس هر چیزی که هست تو این بخش وجود دارد حالا این بخش چه گونه است ؟ در جایی از اسکابل شین خواندم که نوشته بود هر انسانی صاحب یک طرح الهی است مثل تصویر کامل یک درخت بلوط که در تخم آن وجود دارد، الگوی حیات آدمی هم در هوشیاری برتر خود او نقش بسته است این کلام ایشان است شناخت شخصیتی ندارم عقیدتی ندارم کاری هم ندارم من جملات نیکو و آنچه را که می پسندم فقط برمی دارم . پس هر اتفاقی که بر آن انسان طراحی شده از گل خشکیده و لجن بدبو می افتد در آن دم الهی است پس هر واحد انسانی که پا به عرصه ی حیات زمینی می گذارد در نطفه صاحب یک طرح الهی است که در مراحل رشد جسمی آرام آرام باید نمایان گر آن طرح الهی بشود اما در این مراحل رشد که می خواهد بالا بیاید و آن طرح را نمایان کند بخشی به نام نفس وجود دارد و بخشی به نام نفس همیشه دخالت می کند چطوری ؟
چندین سال پیش در یک رؤیای صادقه شاهد بودم که عرصه ی دنیا یک دایره ی بزرگ بود با خطوطی از مرکز به محیط دایره مثل شعاع های دایره ، در نتیجه فاصله ی بین هر دو شعاع که در اصطلاح هندسه به این فاصله یک قطاع می گویند بعد تصور کنید همین دایره ای که تشکیل شده، آمده بودند دور تا دور در یک فاصله ی معینی دایره هایی کوچکتر بعد باز کوچکتر بعد باز کوچکتر تا به مرکز ، نتیجه چه میشد ؟ این دایره هایی که در نیم دایره ی بزرگ به فواصل منظم کشیده میشد توی این قطاع ها خانه هایی کوچک کوچک به وجود آورده بود این ها با عبور دایره هایی تکه تکه میشوند یک چنین دایره ای را دیدم که تو هر تکه ای از این قطاع شروع می کرد مثلا نطفگی شیرخوارگی کودکی بعد می آمد نوجوانی بعد می آمد جوانی و.. و ..تا به محیط دایره برسد توی هر کدام از اینها شرح داده بود وقتی از نزدیک این دوره های داخل قطاع ها را نگاه می کردم در هر کدام از این تکه های کوچک یک دریچه ای یک دفعه باز میشد و من وارد آن میشدم و یک دورانی و یک زندگی را تماشا می کردم من را درون خودش می کشید. یک باره دیدم یک دایره ی دیگر از بالا آمد روی مرکز این دایره افتاد ، یک دایره از این طرف یک دایره از آن طرف فکر کنید اینها از مرکز به هم چسبیده اند این دایره دومی همان جوری قطاع بندی شده بود اما با این تفاوت که این تکه ها همه سوراخ سوراخ بود دیگر چیزی توی آن نبود فقط سوراخ سوراخ بود به آسانی این دایره روی مرکز ایستاد این دایره ها ، دایره ی زیری کاملا ثابت بود دایره ی رویی می توانست بگردد ) و اگر روی این مرکز می ایستادی به راحتی هرکدام از قطاع های دایره ی زیری را که می خواستی می توانستی انتخاب کنی و روی آن قطاع ماندگار بشوی و مرحله به مرحله آن زمان های متفاوت نطفگی تا مرگ را توی آن نقش آفرینی کنی تا به نقطه ی پایانی که محیط دایره بود برسی و از آنجا خارج بشوی و آن خارج شدن همان مرگ جسم دنیایی بود . نکته ی جالبی که وجود داشت اگر یک قطاع از دایره را برای زندگی انتخاب می کردی و در یک تکه از این قطاع یک دفعه ترجیح می دادی که تغییرش بدهی به سادگی می توانستی دایره ی رویی را بگردانی و به یک قطاع دیگر بروی و از آنجا یک شکل دیگر ادامه بدهی .
به زندگی هایتان نگاه کنید یک روزی اصلا نمی دانستیم دین یعنی چی ؟ خیلی چیزها را نمی دانستیم یک دفعه یک جایی تصمیم گرفتیم این دایره را بچرخانیم یک جای دیگر برویم و قشنگی اش اینجا بود وقتی این دایره رویی را می چرخاندی از این قطاع قبلی روی قطاع بعدی می رفتی زیر آن که هر چه بوده و تو جای دیگر زندگی کرده بودی برای تو دیگر مفهوم نبود به آن دسترسی نداشتی به چی دسترسی داشتی ؟ به آنچه در ادامه هست دسترسی داشتی . پس بالقوه آن طرح الهی در آدمی با ورودش به دنیا وجود داشته است و دارد که این طرح الهی دربخش آگاهی برتر، هوشیاری برتر، خود برتر هر اسمی که دلتان می خواهید روی آن بگذارید هر اسمی که شما می خواهید بنامید وجود دارد هیچکس از این طرح الهی محروم نیست اما در دنیا بخشی که آدمی را در این جا به جایی ها ، از قطاعی از این دایره به قطاع دیگر یاری می کند" نفس است " خوب می پرسید این نفس از چه جنسی است ؟ من نمی دانم ،نفس از چه جنسی است اما آنچه که به وضوح می بینم این است که این نفس صاحب دو تا اهرم است دو تا اهرم فشار حرکتی است یک اهرم از آن نفخه ی الهی اطاعت می کند تا همراهی کند و طرح الهی را در آدمی عیان بسازد نمایش بدهد و این طوری وظیفه ی خطیر خودش را به پایان ببرد اما یک اهرم فشار دیگر هم هست که این اهرم فشار دوم نشأت گرفته از آن گل خشکیده که با لجن بدبو با همدیگر قاطی شد و آدمی را ساخت که این اهرم فشار این دومی میل به همان زوایا و اشکال ناپایدار مواد سازنده جسم می کند یعنی به عبارتی انسان را به دنیا متمایل میکند هر دم آدمی را به سوی همان مواد دون و پستی که در ابتدا بود سوق می دهد این چنین در پایان کار مغموم چون شاخه های خشکیده ی در وزش بادهای سهمگین بدون جا و مکان می کند .
سال 56 در یک مدرسه ی پسرانه تدریس می کردم تازه سال دوم تدریسم بود یک روز با ورودم به یک کلاس که همه بچه ها پسر بودند با یک جار و جنجال بسیار عظیمی رو به رو شدم دو تا دانش آموز دعوا می کردند و کلاس نصف شده بود نصفی حمایتگر آن بود نصفی حمایتگر این ، من وارد کلاس شدم اولش خیلی سخت بود ولی بالاخره بچه ها را آرام کردم و بر سر جایشان نشاندم بعد پرسیدم بچه ها جریان چی بود ؟ یکی از دانش آموزان طرف دعوا از یک خانواده ی پر از هیاهو و مسائل مختلف بود که همه چیز در خانواده ی شان پیدا میشد این پسر یک تابلویی را آورده بود با یک خط خیلی خوش نوشته شده بود " نقاشان زندگی من از مشاهیر نبودند برای همین من را به گالری های بزرگ راه نمیدهند" این را آورده بود روی دیوار کلاس نصب کرده بود شاگرد مقابل یک چشمش اختلال داشت در دید یک جوری بود یک پایش هم کوتاه بود توی یک خانواده ی مذهبی و توان مالی خیلی پایین به دنیا آمده بود و زندگی می کرد این دانش آموز با عصبانیت معترض بود می خواست آن تابلو را از دیوار بکند من از این شاگرد سؤال کردم چرا معترض هستی ؟ دلیلش چیست که می خواهی این تابلو را از دیوار بکنی ؟ او به من گفت من نمی دانم چی باید بگویم خوب دقت کنید می گفت من نمی دانم چی باید بگویم ولی یک چیزی در تن من فریاد می زند می گوید این غلط است "نقاش زندگی همه ی ما خداست ". پسری که من به او درس می دادم و این جملات را به من گفت یک پسری بود که دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود حالا حساب کن چه سنی داشت من بالاخره هر دو طرف را آرام کردم و قانع کردم اما امروز می فهمم که ای کاش آن روز بیشتر می دانستم .ای کاش آن روزها بیشتر به آن طرح جامع الهی وجودم نگاه کرده بودم تا وجودی مثل آن پسر با آن معلولیت جسمی و شرایط مذهبی و نیازمند مالی را بیشتر کمک می کردم او یک چیزی در وجودش فریاد میزد نه!!!! اما نمی توانست بگوید چرا نه! فقط می گفت نه !نباید باشد .تنها جمله ای که گفت ، گفت" خدا نقاش زندگی همه ی انسانهاست" امروز می دانم قطعا آن پسر آن روز قانع نشده بود اما من را حرمت گذاشت و هیچ چیزی نگفت . همه ی ما در آگاهی برتر وجودمان صاحب یک طرح الهی هستیم و می بایستی آن طرح را لباسی پوشانده و عیان نماییم آن طرح نیمه ی تاریک و نیمه ی روشن را باهم شامل می شود و این است آن وظیفه ای که امروز به گردن ماست .
در کار خدا هیچ کنکاش مکن گر شد که شدست نشد ای کاش مکن
این نقشه که داده ست بپویش هرگز ایراد به نقاشی نقاش مکن

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید