منو

دوشنبه, 06 بهمن 1399 - Mon 01 25 2021

A+ A A-

رابطه من و خود بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم 

بیایید قدری بیشتر با "من" آشنا بشویم ،"من" کلمه ای است که از دو حرف تشکیل می شود یک حرف م و یک حرف ن ؛ حرف م نشانه َا دارد و ن ساکن است . در شبانه روز اگر به خودمان یک کنتور ببندیم و شمارش برای آن قرار بدهیم بیشتر از هر کلمه ای کلمه "من را به کار می بریم، آن هم چطوری ! با صدای بلند . حالا یک بخش هم گفت و گوی درونی داریم که همیشه با من شروع می شود و در حالات مختلف هم می گوید ، تحکّم می کند می گوید من گفتم اینجوری بشه چرا نشد صدایش را هیچ کس نمی شنود ولی من وجود دارد . آخه من چه کردم که اینجوری شد تحکّم ، عصبانیت ، دل شکسته گی و... همه شان با من شروع می شود باز هم من های دیگری وجود دارد و من آنها را حساب نکردم حالا اگر بیاییم و من های درونی را شمارش بزنیم کنتور بزنیم اینها خیلی بیشتر من های ظاهری هستند که ما به زبان می آوریم اگر شما هم با این کلام من هم عقیده هستید فکر نمی کنید که بهتر است بیشتر این کلمه دو حرفی را بشناسیم .
واژه من وقتی به کار می رود که شخص خودش را کننده و عامل کاری یا کلامی و یا حرکتی می داند و برای ابراز آن کاری که انجام داده از کلمه من استفاده می کند تا کاملا فاعل و کننده آن مشخص بشود پس یقیناً من وقتی به کار می رود یک حرکتی ، یک جنبشی ، یک عمل و یا... یک چیزی اتفاق افتاده است خب این حرکت ها یا جنبش ها از کجا صادر می شود ؟ از یک جسمی که صاحب اندام هایی است ،جهت اینکه این جنبش ها بوجود بیاید. اندام ها را چه عاملی به حرکت در می آورد؟حتماً می فرمائید روح قبول است اما روح جاری است در همه ی جسم و عامل زنده بودن جسم است آنچه که بقیه ی کارها را چه جزئی و چه کلی تقبل می کند نفس است چرا؟ چون روح جز نور و حیات و جاودانگی نیست اما خداوند عالم، نفس را قرار داده که انسان صاحب اختیار شود بتواند جهت های نیک و بد را انتخاب کند ،حالا دوست می دارید بگویم که نفس و من یکی هستند یا لااقل در یک راستا به سر می برند. پس نفس عامل حرکت یا ادراکات دنیایی و جسمی است از سوی دیگر نفس را جهت یافته به خیر و شر می دانند که هم میل به خیر می کند هم میل به شر می کند براساس تعالیمی که در دنیا از کلام خداوند و پیامبران و اولیاءشان می گیرد سمت و سو انتخاب می کند در صورت میل یافتن به سوی زشتی و پلیدی تجلی آن در بیرون همین "من" است اما چه جور منی است منی که میل دارد به خودنمایی به برتری طلبی به انتقام جویی به زیاده خواهی و از این قسم.همه ی ما با تجلی این "من" ها کاملاً آشنا هستیم و علی رغم اینکه آنها را خیلی بد می دانیم اما در خودمان به صورت پنهانی چند قلمی را لااقل دارا هستیم اگر میل به نیکی و خیر ومهربانی و صلح و دوستی و عشق بکند باز هم با آنها آشنا هستیم و تلاش برای رسیدن به این درجه هم می کنیم چه کسی هست که دوست نداشته باشد در صلح زندگی بکند پس "من" را شناختید البته نه به عنوان یک کلمه تا امروز به عنوان یک کلمه می شناختیم بلکه امروز به عنوان یک مفهوم بزرگ با آن آشنا شدیم حال بیاییم طول عمر این کلمه "من" را بررسی کنیم از آنجا که انسان از زمانی که نطفه آن در شکم مادر به اذن پروردگارش بسته می شود آن نفس که گفتیم یک اسم دیگرش من است بر آن وارد می شود قابل رویت و اندازه گیری است خانم هایی که باردار شدند و جنینی را حمل کردند از آنها باید درخواست کنیم که از اولین لحظاتی که متوجه بارداری می شوند توجه به تحرکات درون شکم بگذارند جنین ها در درون شکم حرکات متفاوت دارند خیلی جالب است جنین ها در درون شکم، نطفه ی یک پدر و یک مادر و همه در درون شکم یک مادر زیست می کنند تا به بیرون هدایت شوند اما حرکاتشان داخل شکم کاملاً متفاوت است و آقایانی که می خواهند صاحب اولاد شوند من توصیه می کنم همراهی کنند با همسران خود ببینند چقدر زیبا است حرکات بچه در درون شکم از همان حرکات می شود فهمید که صاحب چه ماهیتی است . پس یک مادری که چندتا بچه به دنیا می آورد اگر فقط به جهان اطرافش و دور و بر خود فقط نگاه نکند و توجه نگذارد و به خودش توجه بگذارد خیلی راحت می تواند حالات بچه را در شکم خود از همدیگر تفکیک کند این تفاوت ها از کجا ناشی می شود از نفسی که بر او وارد شده و آن از درون شکم به یک شکلی اختیار می کند حرکاتی داشته باشد تا زمانی که از مادر جدا می شود بعد از آن در دنیا مرحله به مرحله وجود "من" را در بچه می شود به عینه رویت کرد و از همه جالب تر است در بچه ها نگاه کنید دنیای عجیبی است تا مراحل رشد کامل انسان که تجلی من کاملاً ارادی و با شناخت کامل متجلی می شود این "من" که همان نفس انسانی است قرار نبوده و قرار نیست که رها باشد تا هر چی می خواهد انجام دهد آن کسانی که زیاد من می گویند خوب گوش کنند این نفس انسانی قرار نبوده قرار هم نیست قرار هم نخواهد بود که رها باشد تا هر چی می خواهد انجام دهد نفس آدمی تمامی لذات دنیایی را دربر می گیرد هر لذتی که انسان می تواند با اعضاء و جوارح انسانی خودش ببرد نفس در خودش اداره می کند پس یک موجودیت بسیار قوی است آن را دست کم نگیرید. عوالم دنیا حرکات سینوسی دارد در کنار هر لذتی یک رنجی هم وجود دارد که ناشی از تاوان لذت است خوب دقت کنید در کنار هر لذتی به سمت بالا می رود یک رنج هم کنارش است که با‌آن پایین می آید به عنوان مثال یک غذایی مثل آبگوشت. ایرانی های اصیل همه آبگوشت را دوست دارند به خصوص که آبگوشت به دست یک آشپز خوب و مومن با سلام و صلوات پخته شده باشد. و بخصوص که همه دور هم باشند با هم بخورند دور هم بودنش یک لذت بیشتری دارد وقتی با هم می شوند هر کسی دو برابر غذا می خورد بعضی جا داشته باشند سه برابر چون خیلی می چسبد خوب این لذت برد مگر نبرد؟اما بعد از این لذت چه اتفاقی می افتد ؟یک سختی در شکم به وجود می آید و زمانی را به تاوان لذت که برده در سختی می گذرانیم پس لذت بردن ها بدون گرفتن هزینه امکان ندارد از این هم من ظریف تر می روم یک گل خوشگل می بینیم زیبا می بینیم توقف می کنیم و آن را تماشا می کنیم چشم ما لذت می برد بو می کنیم بینی ما لذت می برد خیلی هم لذت می برد گناه کردیم خطا کردیم ؟ نه اما هزینه و بهای این لذت چیست؟ از دست دادن همان لحظاتی که قرار بود برای انجام کاری بدویم و عملاً ندویدیم به تاخیر افتاد می بینید چقدر ظریف است حتماً نباید گناه اتفاق بیفتد حتی داخل آنهایی هم که زیبا است و بهره بردن از آنها باید خیلی دقت کنید قدیمی ها یک جمله ی خیلی جالبی می گفتند خانه ی حاجی گردو زیاد است اما با حساب و کتاب. یعنی می توانی گردو ببری ولی با حساب و کتاب در دنیا لذت از نعمات الهی بیشمار است حتی شمارش نعمات الهی امکان پذیر نیست پس شمارش نعمت های آن امکان پذیر نیست چرا؟ چون یک سری از این لذت ها از ماده برده می شود از وجود ظاهری ماده، یک سری هم در ملکوت آن ماده وجود دارد که آنها هم قابل لذت بردن است و برای آدمی هر دو قابل دسترس است چرا که نفس آدمی یا به عبارت بهتر همان "من" معروف کلام انسان میل به بهره بردن از هر دو فضا را دارد چون حتی لذات مادی هم وجهی در عالم ملکوت دارند و قابل دست یابی هستند تنها کسانی که صاحب یک نفس متعادل یا "من" در تعادل هستند می تواند از این دو جنبه ی مادی و ملکوتی هر لذتی با هم بهره ببرند همسران نمونه های جالبی هستند بخصوص در جوان ها ،در کنار هم می نشینید در کنار لذت بردن از جسم های یکدیگر یک لذت دیگر هم پشت آن هست اگر "من" در تعادل باشد لذت جسمی را می برد و صد چندان آن از لذت ملکوتی دوتا "من" متعادل کنار هم بیشتر لذت می برد امتحان کنید نگویید نمی شود، می شود، نگویید رفتیم و نشد، ما می گوییم رفتیم و شد، چرا اینرا نمی بینید؟ در دنیای امروز بشر به بهره بردن از لذتها اکتفا نمی کند اشکال فقط اینجاست، لذت فقط نمی برد لذتها را می جود، می بلعد، از دستتان نگرفتند که، برای شماست، حواستان را جمع کنید بالاخره این جسم مادی یک نقطه پایان دارد، یعنی جسم به خواهش های نفس یا همان "من"، تا جایی می تواند پاسخ دهد و همراهی کند از یک نقطه ای به بعد همراهی اش متوقف می شود انسانی که نفس خودش را در زمانهای بلعیدن لذتها تربیت نکرده، جسمش تاب ندارد، جان ندارد، اما نفسش این را نمی فهمد، اگر لذت می خواهید این جسم باید بتواند، نفسش تربیت نشده نمی فهمد جسمش دیگر نمی تواند، همینطوری می خواهد، دائم می خواهد، آبگوشت را به یک جوان 18 ساله بخورد یک تیان هم تلیت می خورد، گوشت کوبیده اش را هم می خورد، اما اگر همان برسد به 50 سال و 60 سال آیا قادر به خوردن است؟ جسم نمی تواند هضم کند اما چون نفسش تربیت نشده بی ادب است زیاده خواه است هنوز هم آنموقع می خواهد همان قدر بخورد، می خورد و حالش بد می شود، بعد می اندازندش روی برانکارد و می برند بیمارستان، کمی تفکر کنید، ببینید بر سر آدمی که نفسش به وقت تربیت نشده چه اتفاقها می افتد؟ لذتهایی که "من" کسب می کند بخشی با اندامها و جوارح انسانی ست بخش بزرگتر آن با حس های دنیایی ست، مثال می زنم، بنده همیشه در زندگیم همه چیز را خودم تجربه کردم، کتاب، خودم می خواندم، تا خودم نمی خواندم انگار گوشم خوب نمی شنید، همه چیز را خودم تجربه کردم و کسب کردم حتی اگر بیشترین سختی را تحمل کردم، اما امروز زورم به بحث تکنولوژی روز واستفاده ابزاری مثل کامپیوتر و گوشی نمی رسد، مجبورم از دیگران که از این "من" کوچکترند وسن شان از من کمتر است کمک بگیرم، دو اتفاق پیش روست، حالت اول، این "من" ظاهری یاد گرفته، تربیت شده که تو همیشه افضل نیستی، تو همیشه بالا نیستی، تو همیشه قادر به تجربه شخصی و کسب کردن فردی نیستی، در یک نقاطی نمیدانی، نمی فهمی، ناتوانی، دانشش را نداری، این را باید قبول کنی، وقتی قبول می کنی، چه اتفاقی می افتد؟ از "من" افراد روبرویی که در این امر توانا هستند بهره ببر، اینجاست که دنیا گلستان میشود، بنده تا دچار مشکل می شوم هیچ ابایی ندارم از اینکه بگویم این "من" نمی فهمد بلد نیست، بنابراین نه حرص می خورم نه رابطه غلط با "من" های روبرویم دارم و نه بی بهره می مانم و نفس در بخش ویرانگری اش ذلیل شده، بخش رشد دهنده اش شادمان و پیشرو می شود، همین نفسِ "من"، همین "منِ" من، این بخشی که همه اش می خواهد بگوید من می دانم، من می کنم، من می توانم، همه اش من است، ذلیل می شود خوار می شود کوچک می شود، چون مجبور شده از دیگران کمک بگیرد، چون پذیرفته که من کوچکم، من قادر نیستم، عوضش چه فرصتی بوجود آمده؟ این یکی "من " که قرار بوده خوب باشد و به سمت تعالی برود رشد کرده، بزرگ شده تواضع یاد گرفته فروتنی یاد گرفته در مقابل "من" های مقابل خودش، و اگر همین "منِ" ظاهری این گزینه و انتخاب درست را نفهمیده باشد یا بهتر بگویم نخواسته باشد که بفهمد، چه اتفاقی میافتد؟ آن آدم در دنیای خودش ویران می شود و در دنیای دیگران هم با این "من" ویران شده اش ویرانی و سختی بوجود می آورد، اگر مادری، اگر پدری، اگر معلمی، اگر رئیسی اینرا نفهمد که یک جایی خواهد رسید که اگر از آنهایی که پرورششان داده و پَرِشان داده، پَرَش دیگر ضعیفتر است، اگر اینرا نتواند بفهمد چه اتفاقی می افتد؟ خودش که نمی تواند بپرد، چنگ می اندازد پر آنهایی که مقابلش هستند را چنگ می اندازد نگه می دارد، هم خودش ویران است هم ویرانی در آن "من" های مقابل بوجود می آورد، که امروزه در بسیاری از خانواده ها این اتفاق هر روز و هر لحظه می افتد، بیشترین کشمکشها در دنیا در میان آدمها تجمع فقط در همین یک قسمت دارد در همین بخشی که به آن اشاره کردم، بالاترین سطح انرژیهای سوخته شده، انرژی که از بین نمی رود می سوزد تبدیل به سیاهی می شود سیاهی و ظلمت، بیشترین و بالاترین سطح انرژیهای سوخته شده و تبدیل به سیاهی و ظلمت شده دقیقاً در همین قسمت قرار دارد، واقعاً چرا آدمها می گویند عمر دنیا دو روز است پس خوش باش؟ اما چرا نحوه خوش بودن را تعریف نمیکنید، این خیلی بد است اینهمه حرف می زنیم به مردم راهبرد می دهیم بی ثمر و گاهاً کاملاً مضر، چگونه تاوان کلامهای داده شده و نفهمیده را می دهیم؟ خیلی سعی می کنم از چاه عمیق "من" و ارتباطش با خود بیرون بیایم می خواهم بیایم بیرون می گویم بس است بیا بالا، و رویارویی "من" را با "من" های دیگران مطرح کنم اما نمیشود، هر کاری کردم نشده، الان میگویم، همه چیز در این "من" پوشیده شده که هیچکداممان تشخیص اش نمی دهیم، اگر یادتان بیاید، این اواخر چندبار اشاره کردم، می گفتم چند سال پیش در رؤیایی از اتاقهای تاریکی که اتاقها با درهای کوچک چوبی و کوتاه بودند، گفتند وارد اتاق شو، در اتاق را باز می کردم می گفتم تاریک است من نمی روم گفتند بالای اتاق دکمه است بکوب رویش و داخل برو، می کوبیدم روی دکمه داخل اتاق روشن می شد، می رفتم،چه ها که در این اتاقها ندیدم، ای کاش عمر من فرصتی می داد تا آنچه را که در این اتاقها دیدم برگردم بازنگری کنم و همه را بنویسم، چقدر بازنده ام در دنیا چون این کار را نکردم، اما یک چیزی مهم است، با عبور از آخرین در به سپیده ی صبحی روشن و بسیار زیبا وارد شدم، این رسیدن به صبح را به شکلهای مختلف در زمانهای متفاوت در رؤیاهای صادقه ام تجربه کرده ام، همه را نوشته ام در چه تاریخهایی دعوت به صبح روشن شده ام، آن موقع فکر می کردم با رسیدن به صبح به محضر آقا امام زمان (عج) مشرف می شوم، اما حالا می گویم آن اتاقهای تاریک همان واکنشهای در ظلمت "من" است، که بالاخره باید دستی بر دکمه روشن کننده بکوبیم و این "من" را چه زیبا چه زشت روبرو شویم، روبرو شوید نترسید، تازه وقتی روبرو شدیم اگر زیباییها را دیدیم به آن سرگرم نشوید مغرور نشوید، که اگر به آن مغرور شدیم و سرگرم شدیم، تازه یک ظلمت جدید را خریدیم، در زشتی هایش هم که روشن می شود می بینیم خودمان را نبازیم، خودمان را از دست ندهیم، چرا که می دانیم رویارویی و مقابله یا بهتر بگویم شناخت و فهم این "من" همان قرار گرفتن در یک سپیده ی صبح روشن و زیباست که حتی زشتیها را به زیباییها تبدیل می کند، میدانید که نفس بخش نازله ای از روح است ؟ وقتی این بخش آنقدر مقام کسب کرد که توانست به بخش بالاتر صعود کند همه چیز دیگر خداگونه میشود . مگر ما خلیفة الله نیستیم ؟ مگر قرار نبوده باشیم ؟ شاید با خودتان فکر کنید اینها جملاتی زیبا در عالم تخیل است و بس ، ولی فراموش نکنید عالم خیال از منطقه ای عبور میکند که قبلا خلق شده ، آماده شده . اگر نبود شما نمیتوانستید خیال کنید . خلق شده ، آماده شده و حاضر است در انتظار بهره وری . منتظر است که درحیطه عمل آدمی وارد بشود . پس من میگویم . البته آن من که میل به سوی عالم بالاتر از نفس نموده میگوید ؛ نه آن منی که هنوز دارد روی فرش لول میخورد . شاید یک روزی رویایی بود و خیالی بس . اما امروز صبح روشن دمیده ، خوب دقت کنید . چشم انتظار کسانی است که دویدند و در روشنایی از آن تاریکی ها عبور کردند حالا باشعف فراوان منتظر ورود آنهاست . اگر امروز اینجا هستیم و این حرفها را میشنویم یقینا پذیرفته شدیم . که چه بشویم ؟ آزاد و رها بشویم و یک دنیای جدید بسازیم . خیلی راحت نیست ولی امکان پذیر است . ارزش جنگیدن و نبرد تن به تن را دارد . پس فرصت را از دست ندهیم . با محبت و صداقت با من ِ خویش روبرو بشوید . منتان را توبیخ نکنید . بلکه او را آشنا کنید با خود حقیقی تا ارتقا مقام پیدا بکند . اگر همه باهم یک صدا ، گروهی تصمیم بر حرکت کنیم به طور حتم به اذن الهی موفق خواهیم شد . نمیدانم شاید هم همان نسلی بشویم که پیغمبر خدا فرمود به آنها افتخار میکنم . آن هم در حضور یاران صدیقی چون سلمان و ابوذر ، ان شاالله .

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان یا دوست درون دیده یا دیده خود اوست
خیلی زیباست . انتخاب کنید . ضرر نمیکنید . بیشتر از آنچه که شما مشتاق باشید او مشتاق شماست . او چشم انتظار شماست . شما را میخواهد . باوجود اینکه در درون شماست اما با شما نمیتواند باشد . او را طلب کنید و ببینید شما چه کسی هستید . یا علی مدد .

سوال: من چیزی که برایم جالب است این است که چیزهایی را شنیدم که احساس میکردم خیلی برایم آشنا هستند و خیلی شنیدم . حداقل از خود شما سالیان سال به کلمه های مختلف شنیدم . ولی نمیدانم چرا اینقدر برایم گنگ بود . یعنی دائم داشتم فکر میکردم روح و نفس و جسم اینها چیزهایی هستند که لااقل فکر میکنم از مقطع راهنمایی در خدمت شما بودم و میتوانم بگویم با اینها بزرگ شده ام . ولی این جمله را میخواهم بگویم این چیزی که از گفته های شما بنظرم رسیده درست است ولی من نفهمیدم شما میخواهید من چه کار کنم ؟ من بنظرم آمد اینجوری شنیدم که نفس انگار یک مرحله ای از روح است که در یک بُعدی که بیشتر به سمت بعد جسمانی میرود قرار میگیرد و این نفس میتواند انتخاب کند که به کدام سمت بچرخد چون نفس و روح از لحاظ کیفیت دوتا نیستند وبه همین خاطر نفس میتواند جهت نگاهش را به سمتی ببردبه سمتی که سپیده دم است یا اینکه ببرد به سمت تیرگیها که این حالا میشود انتخاب خودش . حالا نمیدانم درست متوجه شدم یا خیر و اینکه شما واقعا چه میخواستید از من به عنوان شنونده این صحبتها .چه چیزی را باید از این حرفها گرفته باشم ؟
استاد : در طی تمام سالها ، به زبانها و شکلهای مختلف مطرح کردیم . امروز به آن نقطه ای رسیدیم با گفتگویی که جلسه پیش داشتیم به ارتباط من با خویش یا خویشتن هر فردی که گفتیم یک جاده یک طرفه است که من باید به سوی خویشتن برود . این نفس همانطور که دیدید واقعا صاحب اختیار است . اختیاری که میتواند به سمت ذلت و سختی و تاریکی زمین یا فرش بچرخد یا برعکس به سوی نور و روشنایی عروج کند و به سمت عرش برود . امروز آن چیزی که از شما خواسته میشود این است . من از تو میخواهم ، چون میدانم متعهدی به آنچه که انتخاب میکنی ، هر دفعه کلمه من را بکار بردی ایست کن . ببین من را درچه جهتی بکار بردی ؟ برای چه بکار بردی ؟ با این من میخواهی چیکار بکنی ؟ این من چه چیزی را میخواهد دنبال کند ؟ چون من سوار یک رو روئک میشود . برای بچه های کوچک گرد است که داخل آن مییگذارندش و مینشیند که گرد است برای اینکه بچه راه رفتن یاد بگیرد . برای بچه های بزرگتر یک تخته است مثل اسکیت که به آن اسکچرز میگویند . من را وقتی روشن میکنی انگار سوار آن شدی . توی ریل آن بلبرینگها می افتی و با سرعت بیشتری میروی . قبل از آنکه پایت را رویش بگذاری ومن را بکار ببری نگاه کن میخواهی چه کار کنی ؟ چه میخواهی بگویی ؟ از مَنَت میخواهی چطوری استفاده کنی ؟ این اصل ماجراست . هر چه پشت سرت بوده بوده دیگر نمیتوانیم آنها را حالا دانه دانه باز کنیم واز اول روتوش کنیم . الان که فهمیدی از حالا به بعدهر یک دانه منی که میگویی بگو چیکار میخواهی بکنی ؟ بایست و به منت نگاه کن و بگو : من ! تو چی گفتی ؟ عزم چه کاری را داری ؟ شاید این به تو کمک بکند . چون میدانم مینویسی . آنها رابنویس و بعد ببین از این من چه قصه ها در می آید .
صحبت از جمع :در ارتباط با این بحث مهمی که شما بارها زحمت کشیدید و گفتید به نظرم رسید که امروز خیلی واضح تر این بحث بیان شد و تقسیم بندی که شما کردید تقریبا خیلی واضح بیان شد. که "من" نفسی است که می تواند از پایین تا بالا ادامه داشته باشد از نفس اماره می تواند باشد نفس مسومه باشد نفس ملهمه باشد تا همان جایی که همانطور که شما فرمودید همه چیزش خدایی میشود نفس مطمئنه می شود چون ما در بحث نفس تشکیک داریم اما در بحث روح تشکیکی وجود ندارد روح یکی است دومی ندارد همانطور که فرمودید تمام ذره ذره ی وجود ما را گرفته است هیچ ذره ای از وجود ما نیست که بگوییم در آن ذره روح نیست بنابراین حاکم بر جسم است اما نفس اختیار دار بر جسم است به گونه ای که وقتی که قرآن می گوید : وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها ، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها یعنی این نفس است که هم خوب را می فهمد هم بد را هم به سمت خوبی می رود هم به سمت بدی این نفس است که در آخر نفس مطمئنه می شود و همه چیز او خدایی می شود بنابراین همانطور که شما فرمودید آن چیزی که درس ماست به سمت نفس مطمئنه برویم و اختیارمان را به سمت خدایی قرار بدهیم قطعا به آن چیزی که خداوند متعال از آفرینش انسانها اختیار کرده بوده و اراده کرده بوده و برای انسان تقدیر کرده بوده حرکت به سمت نفس مطمئنه ای نفس تکامل یافته ای که هدف از آفرینش انسانها می باشد و روح در اختیار جسم قرار می گیرد یک اشاره ای که شما کردید گفتید که وقتی نطفه در رحم مادر انعقاد پیدا می کند نفس پیدا می شود یعنی از همان اولین لحظات ترکیب جسم با روح خودش را هویدا می کند شما فرمودید از روز اول لحظه ی اول این نفس پیدا می شود و ما در زمان خاص خودش درکش می کنیم بنابراین انسان موجودی است که بی نفس غیر ممکن است اما نفس او در زمان خاصی تکلیف پیدا می کند و آن تکلیفی که پیدا می کند همانطور که فرمودید مسیری است که خداوند به وسیله ی پیامبران و ائمه صلحا و بزرگان عالم هستی هدایتش می کنند ان شاء ا... که خداوند به همه ی ما توفیق بدهد این نفس را به سمت نفس مطمئنه ببریم
استاد : من به گفتگوی دوستمان این را هم اضافه کنم که شاید بحث امروزمان را یک ذره واضح تر می کند بزرگان راه خدا آنهایی که به یک درجه ای از درک و فهم رسیده اند و به عبارت بهتر فهمیدند که "من" عین قاشقی می ماند که با آن غذا می خورند برای غذا خوردن لازم است اما بعد از غذا خوردن دیگر لازم نیست قاشق دست شما باشد وقتی بزرگان خدا کار خیلی خوبی را انجام می دهند می گویند ما انجام دادیم نمی گوید من انجام دادم یعنی آن منی که از نفس بلند می شود خیلی آن را بزرگ نمی کند بله همان "من" هست انجام داده است اما می گوید ما انجام دادیم یعنی این منِ من که همان نفس من است نحت اراده ی آن روح خدایی انجام وظیفه کرده است پس ما می شود اما وقتی یک کار غلط انجام می دهند می گویند من انجام داده ام شرمنده ام خدایا استغفار کردم غلط کردم دیگر نمی کنم و ... و ... و ... خوب این شیوه اگر شیوه ی زندگی ما در جامعه ی مان باشد چه اشکالی دارد ؟ کار خوب انجام می دهید فکر نکنید فقط شما هستید بگویید خدا کمک کرد عنایت و نگاه امام و انسان کامل و حی روی زمین بود که من را یاری کرد و الی آخر . یک دوستی خیلی سال پیش شاید 20 سال پیش داشتیم یک بار توی گفتگویی که با داشتیم ایشان گفت توی جاده می رفتم یک ماشینی آمد جلوی من پیچید ، من هم ناراحت شدم از ما که یک مقداری دور شد به او گفتم ؛ به او گفتم وسط جاده پنچر شو با همان سرعت پنچر کرد چپ هم کرد تا ما به او رسیدیم تازه می خواست از من سؤال کند این قدرتی که در من بود یک چنین چیزی را انجام داد و جالب بود می گفت من از آن به بعد سعی می کنم به خیلی چیزها نگاه نکنم و اراده کنم ؛ گفتم آنچه که اتفاق افتاد آن نفسی بود که در اختیار تو گذاشتند واقعا قدرتمند است همه کاری می تواند بکند اما یک بار می کند دفعه ی بعد خودت را با کله زمین می زند تا یاد بگیری که اگر به تنهایی بخواهی کاری بکنی چه اتفاقی می افتد بنابراین خیلی دقت کنید کار خوب تان ، ما انجام دادیم . کار غلط تان ، من انجام دادم . شاید یک مقدار زیادی به تفکیک این مسائل برای شما کمک کند
صحبت از جمع : شما فرمودید که در حقیقت در من و خود در هردو نفس وجود دارد یعنی اگر ما یک پیوستاری را در نظر بگیریم که در ابتدای این طیف من باشد یعنی با همان جسم و ذهن و نفس و در انتهای این طیف که در حقیقت سیر تکاملی اش را طی می کند و به خود می رسد که با عقل هست که آن نفس که در فطرت خود هست به نوعی تربیت می شود یعنی دیگر از آن حالت سطح پایین تر به آن سطح بالاتر می رسد منتها اگر عقل نباشد و به او کمک نکند شاید همچنان همان نفسی باشد که در بازیچه ی در سطح پایین در سطح جسم در سطح ذهن فکر قرار می گیرد و با عقل هست که به کمال می رسد و تربیت می شود این را می خواستم از شما سؤال بکنم آیا ما می توانیم این را به شکل یک طیف در نظر بگیریم ؟ و ابتدا و انتهایی را برای آن قائل بشویم و در انتهای این طیف که کمال نفس می رسد آیا عقل قرار دارد یا نفسی که از عقل بهره می برد و کامل می شود؟
استاد: عقل مخلوق خداست می دانید که دنیا عالم کثرت است اما کثرتی که به سوی چه می رود ؟ وحدت . وحدت منظور این نیست که فقط یک دانه بشود وحدت یعنی یک شدن . اگر شما بخواهید ابتدا و انتهایی در نظر بگیرید فکر بکنید یک حریر بسیار لطیفی که از یک نقطه ای حالا از روی زمین شروع به حرکت می کند که در ابتدا چون روی خاک کشیده شده خاکی است شاید یک لکه های گِلی باشد نمی دانم اما به مرور که به سمت بالا می رود لطیف می شود تمیز می شود اما هنوز هم حریر است از اول هم حریر بود در ابتدا همان منی است که هنوز در تاریکی دارد دست و پا می زند وقتی بالا و بالا و بالا تر می آید و مراحل مختلف را حتی با راهنمایی عقل و احکام الهی طی می کند به آن مرتبه ای می رسد که دوستمان اشاره کردند ( نفس مطمئنه ) وقتی به آن منطقه ی نفس مطمئنه می رسد صعودش بالا رفتنش خیلی سرعت بیشتری می گیرد باز هم در منطقه ی حریری بالا می رود که از آن به بعد مفهوم روح را درک می کند و انتهای روح کجاست ؟ کل هستی ، کل هستی کجاست ؟ خدا ، می بینید ابتدا انتها را چه طوری می خواهیم تعیین کنیم ؟ همه چیز از آن خداست . توی این طیف حریری وارد می شوید سعی بکنیم تو این قسمت ابتدای راه که حریر آن خاکی است گاهی اوقات گِلی است گاهی اوقات خزه ای به آن چسبیده است از اینها زود عبور کنیم هرچه زودتر از اینها عبور کنیم به آن بخش لطیفی که انتهای آن در دنیا نفس مطمئنه است زودتر می رسیم و بعد به عالم وحدت زودتر وارد می شویم وگرنه همین الان هم تو عالم وحدت هستیم ولی چرا نمی فهمیم ؟ چرا آن را درک نمی کنیم ؟ چون هنوز از این حریر عبور نکردیم.
ادامه صحبت از جمع: فقط می توانیم به این شکل عنوان کنیم که با من، ما در حقیقت حصاری دور خود کشیده ایم و خودمان را جدا می کنیم و خط میکشیم و به یک فضای خیلی کوچک و محدود می رویم و وقتی که در حقیقت این مرزهای یا خط کشی های دور خودمان را می شکنیم و دیوار را خراب می کنیم که دیگر من وجود ندارد آن دیوار که برداشته می شود در حقیقت به یک عظمتی وصل می شویم که شاید که همان انتها یا کمال است.
استاد: کاملا همین طور است اگه یادتان باشد بارها در حسینیه یکی از تسبیح های نماز را گرفتم و تسبیح را با یک پیچشی به شکلی درآوردم، گفتم یک پیری خیلی زمان کوتاهی من او را دیدم و هم مسیر سفر من نبود من او را دیدم و یک چیزهایی از ایشان شنیدم و بعد جدا شدم ایشان یک روزی در جایی که من نشسته بودم به یک جوانی که در مورد روزی خود صحبت می کرد تسبیحی که در دست داشت یک پیچشی به آن داد طوری که یک دایره کوچک و یک دایره بزرگ تشکیل شد گفت شما الان در بحث رزق در این دایره کوچک قرار دارید ولی فقط این مال تو نیست تمام این بخش بزرگ به اضافه خود بخش کوچک مال تو است اما یک شرط دارد باید این گره را باز کنید اگر این گره را باز کنید به سهولت همه آن مال تو خواهد بود، آن موقع متوجه نشدم امروز خیلی خوب این را متوجه می شوم، این گره که این وسط است همان "من" است یا همان حصاری است که شما گفتید یا هر اسمی می خواهید به آن بدهید این را باید باز کنید اگر این باز شود همه آن مال ما است کثرتی در عین وحدت، این چنین است.
سوال:این مواجه من با خود چطوری باید اتفاق بیافتد؟ این من است که باید بهتر بشود که برسد به خود یا اینکه خود یک جایی می آید به دیدار من؟ یا اینطوری است که یک پلی میان اینها زده می شود و گفت و گویی اتفاق می افتد این مواجه باید چطور بین این دو بخش صورت بگیرد؟
استاد: ما آن جلسه گفته بودیم من و خود و بعد با یک فلش نشان دادم یک فلشی که فقط یک طرفه است گفتم این جاده دو طرفه نیست خود هیج وقت به سمت من نمی آید این من است که باید به سمت خود برود وقتی خود قرار باشد آن نفس مطمئنه باشد نمی آید تنزل درجه کند و بیاید پایین، این نفسی که اینجا است و درگیر به اسم "من"، من می دانم ،من می کنم، من هستم که می خواهم،من هستم که تعیین می کنم، این "من" است که باید لباس کثیف را خارج کند لباس آلوده را از تن بیرون بیاورد تا بتواند در این جاده مستقیم به سوی خود یا به سوی آن نفس مطمئنه در حرکت بیفتد، من بهترین شیوه شناخت این "من" را در گفت و گو با دوستمان دستتان دادم گفتم بنویس هر یک دانه "من" را که نام می برید بنویسید نگو ای وای من که این همه کار دارم. امروز اتفاقا یک دانه از این من ها را تجربه کردم،یکی از پسرهایم را به دنبال یک کاری برای کار خودم در جهت همین کلاس ها فرستاده بودم، پسر بزرگترم را در جای پای کامپیوتر جهت کارهای ترجمه ای و کارهای دیگر گذاشته بودم ، دخترم را به بیرون از خانه اعزام کرده بودیم برای کارهای بانکی، طبیعتا فقط این سه نفر به طور دائم برای هماهنگی به من تلفن می کردند ببینید چه اتفاقی می افتاد بعد در آن واحد بر کارهای منزل نظارت می کردم که باید برای این کلاس و این موقع آماده باشد بعد می نوشتم برای شما بعد مناظر تند تند می آمد و از جلو چشمانم عبور می کرد و من می خواستم آنها را بگیرم می گفتم وایسا من تو را بنویسم ولی آن نمی ایستاد میگفت : "گفتم که تو من را ببینی،نگفتم که من را بگیری،" همه اینها با هم بر سر من ریخت، و در یک لحظه جیغ و دادم درآمد پس من چکار کنم؟ کلی کلافه شدم همسرم یک خورده آمد به دادم رسید اما فی الواقع خراب کردم بعد به خودم گفتم که این "من" چی بود که به کار بردی؟ درست است که یک کسی به اسم تو، مادر خانواده، معلم کلاس، خدمت گذار مردم دارد کار می کند اما فی الواقع نمی توانی بگویی من، این من کی بود که جیغ زد خیلی بی ادب بود، این من باید شاکر و شکرگذار می شد که در آن واحد خدا آنقدر به آن وسعت داده است که می تواند همه را با هم هندل کند تازه تلفن های بیرونی هم داشتم چون در زمینه تهیه گوشت با جای دیگرای هم گفت و گو کرده بودم که ایشان هم مرتب تماس می گرفت باز تلفن های دیگه هم داشتم ولی اگه داشتم خدا برای این "من" لباس های متعدد دوخته بود خدا دوخته بود شما چرا گفته بودید من؟ اینجا است که ببینید چه می گویید؟ و این "من" که می گویید از کجا بلند شده است؟ ببینید در من گفتن هایتان میتوانید بنده خدا باشید؟ ساده نیست فکر نکنید یک روزه اتفاق می افتد اصلا همچنین چیزی نیست ولی می شود،امتحان کنید می شود من هم هنوز گول می خورم خیلی جاها دستم بین در می ماند ولی به شما می گویم حتما می شود.
ادامه سوال: متوجه این صحبت شما شدم فقط اینکه این من همینطوری قدم به قدم باید به سمت خود حرکت کند یا اینکه می تواند با آن گفت و گو کند مواجه آنها چطوری است؟
استاد: بله می توانند گفت و گو کنند ولی نه به عنوان اینکه دو تا ماهیت مقابل و مساوی . این یکی ماهیت در درجه پایین تری قرار دارد و آن یکی ماهیت در درجه بالاتری ولی می تواند سوال کند. ببینید می توانید سوال کنید که خوب چکار کنم؟این واژه را چطور به کار ببرم؟ که آن من سرکش نشود به اصطلاح برتری طلبی نکند ،بله می شود.
ادامه سوال:می تواند مطمئن شود آن کسی که من با او صحبت می کند خود است یا یک موجودیت دیگری است؟
استاد: "من" شما که سالیان با شما بوده است و خیلی از جاها این "من" شما خیلی ها را ناخن کشیده است آزار داده است هر چه این "من" امروزتان، از آن هیبت دست می کشد صاف تر زلال تر و رقیق تر میشود پاسخ گیری آن هم روشن تر می شود اما اگر بخواهید این وسط به اصطلاح خودمان امتحان کنیم بخواهید یک زرنگ بازی یا رند بازی دربیاورید حالا بزار ببینم چه می گوید،چقدر می داند معطل هستید حالا حالا وایستید شما از خودتان شروع کنید زلال کنید ،دیگر من نمی گویید دیگر ابراز وجود آنطوری نمیکنید به جای ابراز وجود، وجودتان را باز می کنید وجودش را صاف می کنید که نیاز نباشد زبانتان ابراز کند وجود خودتان ،خودش می گوید چکاره است.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید