منو

یکشنبه, 06 مهر 1399 - Sat 09 26 2020

A+ A A-

به دیده هایمان توجه ویژه ی جدیدی بگذاریم شب هشتم

 بسم الله الرحمن الرحیم

تمام موجودات دوست دارند همیشه شاد زندگی کنند اگر از لحاظ روانی انسانی بیمار نباشد نمی تواند بگوید من دوست ندارم شاد زندگی کنم همه علاقه مند هستند. شادی دلیل عشق است پس آنهایی که دوست دارند شاد زندگی کنند در ابتدا عاشق اند و در ابتدا عاشق خودشان هستند ،شخص برای رسیدن به این شادی که ذات خود یا همان خویشتن است در ابتدا بایدخودش را بشناسد و برای شناختن خودش یک سوال بسیار بسیار پایه ای است که من کیستم؟در بسیاری از مواقع که انسانها ناشادند به دلیل این که خودشان را چیز دیگری تصور می کنند از آنچه که هستند لذت نمی برند چون نمی دانند چرا این هستند ؟در لحظه فکر می کنند باید چیز دیگری می بودند. تلاش می کنیم در این روزها و شب ها زیر سایه ی گسترده مولا حسین بن علی ع سرور آزادگان جهان، سالار شهیدان ،سرور جوانان بهشت خودمان را به یک نقطه ای بکشانیم که در محضر حق و بزرگان خدا سرافزار قرار بگیریم .
بالاترین نقطه ای که برای انسان می شود تصور کرد شناخت خودش است که گفته ی بزرگان دین ما است شناخت خود همانا شناخت خداوند است و این از آن نکته های بسیار بسیار مهم است که می بایستی حتماً به آن توجه کنیم و برای آن تلاش کنیم و این مسئولیت ماست گاهی اوقات انسان ها فکر می کنند آمدند در دنیا زندگی کنند . خوشی هایی کنند . تولید مثلی کنند . بچه هایشان بزرگ شود و بالاخره پیری برسد و از دنیا بروند ،ولی اصلاً اینطور نیست . مسئولیت بزرگ انسان بر روی زمین شناخت خودش است . درحالیکه ما بسیاری از اوقات چقدر سرمایه گذاری می کنیم ، وجودمان ، وقتمان و همه چیزمان را ، برای اینکه بقیه را بشناسیم . و انسانی که خودش را نشناخته باشد هرگز قادر نیست که دیگران را بشناسد . امسال اول گفتگوهایمان اگر یادتان باشد نگاهی داشتم به حضرت ابراهیم خلیل الله ، نبی خدا . شیوه ایشان در اینکه بخواهد خدا را بشناسد و خدا برای خودش تعیین کند در قصه قرآنی مطرح شده که یک محاوره ای است برای درس بسیار پسندیدم . تقریباً می شود گفت که از همان روز اول بارها این کار را کرده بودم و بعد نیمه رها کرده بودم . اما اینبار از خودم دورش نمی کنم . در مکتب ایشان حرکت می کنم . به خودم گفتم من کیستم ؟ من کی هستم ؟ یک روزی از من در یک جمعی پرسیدند که تو کی هستی ؟ گفتم بنده ی خدا . باورم نکردند . باور هم نمی توانستند بکنند . چون بنده خدا بودن یک چیزهایی در خودش دارد که کمتر انسانی باور می کند، اما من با صداقت گفتم بنده ی خدا . اما باور نکردند تا زمانیکه اسمم را گفتم . اسمم یک نام است . نه بیش از این . فقط برای اینکه بتوانید من را صدا کنید متمایز از دیگران . اما من ماهیتم را گفتم . گفتم بنده ی خدا . بعد با خودم گفتم چرا اینها باور نکردند حتماً یک دلیلی در من وجود دارد که اینها باور نکردند . به خودم گفتم من کیستم ؟ نگاه کردم و دیدم یک بدن دارم از هفت تا لایه یا هفت لایه انرژی یا هفت لایه خلط . من هفت لایه خلطش را در رویای صادقه دیده ام . که از مغزم خلط ها جدا شد و راهی اندامهای بدنم شد . عبور و مرور خلط ها را دیدم و چقدر جالب بود . هرکدام به یک قسمتی می رفتند و بعد در نهایت از یک گوشه ای خارج می شدند . اما آنجاهایی که در بدنم مثل مفاصل آسیب خورده ام که زمین خورده بودم ، خالی شده بود و پر نبود ، خلط ها رفتند و در آنجا گیر کردند و بعد متورم شدند . بعد عفونت کردند . بعد دردناک شدند . بعد من افتادم به دوا و دکتر و الی آخر . آن کسی که به او گفتند تو کی هستی و گفت بنده ی خدا ، بنده ی خدا این بدن است ؟ که از هفت لایه یا هفت گونه خلط تشکیل شده و آخرالعاقبتش هم این است تا یک مفصل متورم می شود روغن گرم بیاور و بگذار ، کیسه آب داغ بگذار ، این کار را بکن و آن کار را بکن تا آرام آرام بیرونش کنم . که معمولاً قادر نمی شوم تا همه اش را بیرون کنم . بالاخره ته آن یک مقدار می ماند . منتها روی را این خلط ها کم می کند و دیگر دردم نمی آورد . من هم بیخیال می شوم . آن بنده خدا این است ؟ نه !. نه !. بنده ی خدا نمی تواند این باشد . گفتم من پنج تا حس دارم . حس های مختلف مثل شنوایی مثل لامسه مثل بینایی ، چشایی و بویایی . دماغم را که می گیرم بویایی قطع می شود. آیا بنده ی خدا نیستم ؟ هستم . این دوتا گوش ها را که در بسیاری از انسان ها که شنوایی ندارند دیدم . بنده خدا نیستند ؟ هستند . ، وقتی سرمای سخت می خوریم ، آنفولانزا ، حالا بعضی از این آدم هایی که کرونا می گیرند یکی از عوارض آشنایش این است که حس چشایی را به کلی از دست می دهند . بنده ی خدا نیستند ؟ هستند . پس هیچ کدام از این پنج حس هم من نیست . پس این پنج حس هم فقط ابزار هستند .. بازهم من این ها نیستم . من اعضای شناخته شده ای یا اعضای کاملی دارم برای حس هایم مثل اعضای گفتگو ، لب ، دهان ، زبان و الی آخر . اعضای حرکتی ام ، دست هایم ، پاهایم و ..... . و گرفتن ها و دادن ها . اعضایی دارم برای دفع،اعضایی دا رم برای تولید مثل، اعضایی دارم برای لذت بردن، من اینها هستم؟ نگاه کردم دیدم خیلی از زمانها لذت نمیبرم، آف هستم، سخت آفم از لذت بردن پس من نیستم؟ هستم پس اینها هم من نیستم، من ذهنم هستم؟ ذهنم خیلی بزرگ است، برای شما هم خیلی بزرگ است، نه من این نیستم . نادانیم؟ نه من نیستم، اگر به هرکدام از اینها یکی یکی تعمق کنیم و پی ببریم که هیچکدام از اینها ما نیستیم به یکباره در پی سؤال من کیستم ؟به یک فضایی پرتاب میشیم که به آن می گویند آگاهی، یک اتفاقی در هنگام خاکسپاری پدر افتاد، من روی صندلی نشسته بودم و مداح تلقین را میخواند ومن دورتر بودم از قبر، من می شنیدم اما جسمی که در روی خاک قرار داده شده بود آیا می شنید؟ گفتم بابا می شنوی؟ وقتی که منزلشان میرفتم میگفتم چرا اینقدر ما را صدا میزنی؟ ما همه مان ناتوان هستیم بجای ما خدا را صدا کن بگو یاالله، یا رحمن، یا رحیم، من را نگاه میکرد و شروع میکرد، حتی دیروز آخرین ثانیه های زندگی اش بود رفتم بالای سرش، هنوز قلبش به آرامی و ضعیف میزد، ضربان ضعیفی داشت، نمیتوانست صحبت کند، چشمانش بسته بود، گفتم بابا جان چشمانت رو باز کن اذیت نکن دیدم فایده ندارد، گفتم یا الله، یا رحمن، یا رحیم، فقط چشم چپش را کمی باز کرد و من را نگاهی شوخ کرد، نمیدانم آن نگاه را چطور تعریف کنم؟ پدر من آن نگاه بود نه چشمی که با آن بود، پدر من آنچیزی بود که از ورای پرده ی خاکستری چشمش به من نگاه کرد و بسیار بسیار شوخ و قشنگ، آن پدر من بود، امروز سر خاکش گفتم بابا جان بگو یا الله یا رحمن ببینم می شنود، دیگر نشنید، به او گفتم اگر بشنوی و صدا کنی میام رویت را باز میکنم، دیدم اصلا جوابم را نداد فهمیدم او دیگر نیست بابای من کجا رفت؟ مگر در آن پوست و گوشت و استخوان نبود؟ پس کجا رفت؟ در پی سوال من کیستم ؟به فضایی پرتاب میشویم بنام آگاهی، یا به عبارت بهتر پس از پس زدن هرآنچه که می شناسیم، هر آنچه که می شناسیم و به آن انس داریم خودمان را در فضایی می بینیم بی نیاز از هر چیز، به فضایی که بی نیازهستی از هر چیز ،به آن آگاهی یا هوشیاری می گویند. آن وقت میگویی "من این هستم". و من چه قدر خوشحال بودم آن پیکر نحیف پر از درد و رنج پر از عذاب، بابای من نبود مثل آن کت و شلوار کهنه اش بود می گفتیم بابا دیگر این را نپوش میگفت حیفه عین اون کت و شلوار کهنه بود او دیگر بابای من نبود بابای من جای دیگری بود در یک فضای دیگری بود و این من را خوشحال میکرد چون در آن فضایی که بود دیگر اسارت این پوست و گوشت و چشم و گوش و دست و پای معلول را نمی کشید اما چه زمانی این خود درک میشود؟ چون ما آمدیم این خود را اینجا درک کنیم نه در عالم دیگر، فی الواقع خود همیشه بوده، همیشه هست و بعد از این هم خواهد بود یعنی بابای من همیشه بوده ،با ما هم بوده بعد از این خواهد بود چه غم دارم؟ هیچ.
زمانیکه دنیا و هر آنچه که دیده میشود حذف می شود آن وقت است که آن "خود" که بیننده است درک میشود خوش به آن چشمی که خدا از آن به بیرون بنگرد .آن وقت است که بینده اش دائمی خواهد بود، حتی زمانیکه چشم دیگر بسته می شود .نتیجه: تا وقتی که این جهان، واقعی دانسته میشود و این جهان اصل حساب میشود "خود" درک نمی شود. می دانید چرا؟، حکایت یک مار و یک طناب است. خیلی از مواقع از این شوخی های بی مزه این جوانها با هم زیاد میکنند، یک طناب را می گیرند و به گونه ای حرکت میدهند که به شکل یک مار به چشم می آید، آدمها از یک طناب در حال حرکت وقتی می ترسند که دانش شناخت توهمی مار را دارند یک چیزی آن پس ها دارند که مار را به آنها می شناساند اما وقتی متوجه شدیدکه یک طناب است، فکر نمی کنید یک مار است، دقت کنید تا وقتی واقعی بودن جهان نرود علم خود یا خویشتن هم به دست نمی آید چقدر با این جهان واقعی مشغولیم ؟ بس نیست ؟ به خدا قشنگترش هست . حالا چه وقت این جهان که موضوع دیدن است از بین میرود تا خودمان را ببینیم ؟ این سوالیست .همه دنبال این هستند . اگر قرار است بمیریم ، مارا به خاک بگذارند بعد ببینیم که نشد کار . ما برای این کار نیامده بودیم این دنیا . پس باید یک چیز دیگر این وسط باشد . میدانید که وجود ذهن علت تمام شناختها و اعمالی است که در دنیا می بینیم وقتی که طرف از طناب در حال تکان میترسد به این دلیل است که مار را در ذهنش دارد . چکار کنیم ؟ پیچ ذهن را خاموش کنیم . هرچه بیشتر پیش میرویم کار سخت تر میشود . سوالات زیادتر میشود . حالا میگوید ذات ذهن را چطوری بشناسیم ؟ اصلا ذهن چیست ؟ اما برای خاموش کردن ذهن ، نیازمند شناخت ذهن هستیم . تا همینجا ، امروز مارا بس . اگر الان توانستم در خدمت شما باشم در حالیکه پدرم دیگر در خانه نیست ، دلیل بر بی مهری نسبت به پدر نیست . امروز فهمیدم اگر یک دوره ای ، یک زمانی ، با ذهنم با پدرم زندگی کردم ، امروز با ذهنم با او خداحافظی نکردم با روحم با او گفتگو کردم و برای این گفتگو ، می بایستی پیشکشی میبردم . چون بدون پیشکش اذن خداوند صادر نمیشود . از خانه که خواستیم خارج بشویم تسبیحم را به دست گرفتم و با اسماء جلاله همراه شدم . گفتم و گفتم و گفتم ، مگر زمانی که با دوستان کلامی حرف میزدم در غیر اینصورت با اسماءجلاله گفتگو کردم محشوربودم ، نه برای التماس برای پدرم . او به جایگاه حق رفت . برای اینکه خارج ازذهنم با پدرم خداحافظی کنم . در فضای اشک و آه و درماندگی نباشم . چون او هست . مادرش سال 77 از میان مارفت . الان سال 99 است .22 سال از مرگش میگذرد اما 22 سال است که در خانه من زندگی میکند . چون امکان ندارد روزی را به شب برسانم اقلا یک یا دوبار راجع به او گفتگو نکنم و با نیکی یادش نکنم و لذت از گفتگوها و همنشینی هایش را برای بچه هایم و دیگران تعریف نکنم . مادر بزرگ من کجا رفت ؟ پدرم هم همانجا رفت . اما این شعور و این نگاه و بینش در سایه ذکر اسماء جلاله بدست آمده ، این شاه کلید مال شما . یا علی

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید