منو

یکشنبه, 06 مهر 1399 - Sat 09 26 2020

A+ A A-

به دیده هایمان توجه ویژه ی جدیدی بگذاریم شب سیزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

 چند درصد همه ی روزهای دهه ی اول محرم را با ما بودید شاید با خودتان بگویید کار داشتم یا مهمان بودم یا مهمان داشتم یا این مشکل پیش آمد همه ی اینها صحیح و درست اما بعد از رفع مشکل چقدر جست و جوگر بودید؟ که چه مطلبی پی گرفته شد ؟آیا یک لیستی گرفتید از من های خود ؟آیا به من هایی که در طی سالیان عمر به کار بردید و با آنها زندگی کردید و با دیگران تعامل داشتید آیا واقف شدید ؟آیا توانستید بخشی از آنها را استخراج کنید و حداقل روی کاغذ بنویسید تا ثبت شود که این من در شما وجود دارد . 

سخت ترین بخش کار من در گفت و گوهایم با آدم های مختلف این است هرچه را می گویم جواب می دهد: من نبودم من نگفتم من اصلاً در این وادی ها نیستم . همان موقع آرزو می کنم ای کاش یک صفحه ی تلویزیونی بود و این "من" او را نشان می داد تا ببینید در تمامی اینها منِ خودش بوده هیچ کس دیگری نبوده است.
خیلی سال پیش یک جایی خواندم یک نفر گفته بود: "به یاد داشته باش بهترین رابطه رابطه ای است که عشقتان به یکدیگر بر نیازتان به یکدیگر فزونی یابد." از همان موقع به طور مرتب به این کلام فکر کردم من هر چیزی که به دستم رسیده در طی سالیان دراز از آن ساده عبور نکردم یعنی فقط نشنیدم اگر شنیدم و عبور کردم بعد دوباره به شنیدنم برگشت کردم روی شنیدنم فکر کردم اگر زود فهمیدم خدا را شکر کردم اگر نفهمیدم سماجت نکردم همان موقع رها کردم کمی بعد دوباره فکر کردم و باز و باز وباز و هرگز از این پافشاری در فهمیدن آن چیزی که شنیدم ضرر ندیدم اول سعی کردم این کلام را خودم بفهمم وتابعیت کنم و بعد تلاش کردم دیگران را هم مجاب کنم که به این نقطه برسند یعنی عشقشان به دیگران بیشتر از نیازشان به آنها باشد هرچه بیشتر تلاش کردم کمتر موفق شدم تا جایی که دیگر از آدم های روبرو امید بریدم عقب نشستم و تنها تلاشم را بر خودم منعکس کردم یعنی به تمام رابطه های خودم یکی یکی نگاه کردم یه محبتم و به نیازم در آن رابطه تماما نگاه کردم از نزدیک ترین رابطه های همخونی گرفته تا دورترین رابطه ای غیر همخونی ،اصلاً کار ساده ای نیست چون خیلی سختی کشیدم در این مسیر خودم بودم و خودم آنقدر سختی کشیدم که اندازه ای برای آن متصور نیستم در مجموع برای هر چیزی که به دست آوردم سختی زیاد تحمل کردم چرا؟ نمی دانم شاید عادت نداشتم نیاز خود را به دیگران ابراز کنم و از آنها بخواهم بگویند. در هر رابطه ای ابتدا در قدم اول ارزیابی کردم خط کش اندازه گیری خودم را بر عشقم و نیازم در رابطه ام با فرد مقابلم گذاشتم خیلی سخت بود که باور کنم من کسی را دوست می دارم چون در جایی نیازمند به این رابطه هستم در جایی کاری برای کسی انجام می دهم برای اینکه نیازمند یک برقراری ارتباط بهینه ای با آن فرد با آن گروه یا با آن جماعت یا با آن اداره موسسه برقرار کنم خیلی سخت بود چون خودم از خودم اصلاً باور نمی کردم اما با همه ی سختی مسیر را رها نکردم حرکت خیلی کند بود و خیلی زجرآور، اما بازنگری کردم پس از ارزیابی شروع به اصلاح کردم که اگر اصلاح نشود ارزیابی دیگر ارزشی ندارد خطای دوبله است .در دنیا در رابطه ها حذف نیاز به توجه به محبت ،به فداکاری به رسیدگی به خدمات از هر مدل خیلی سخت است بچه به مادر می چسبد یعنی رابطه از این روان تر نداریم حالا صدایش می کند گریه می کند حداقل نیازش این است که مادر دستی به سرش بکشد یعنی تو را دیدم و فهمیدم تو به من نیاز داری. خیلی متاسفم هستم که این را می گویم بسیاری از مادرها را می شناسم که به دلیل بزرگ شدن اولادهایشان فکر کردند اولادشان دیگر نیاز ندارد اصلاً دیگر اهمیتی ندارد اگر اولاد هم قدمی بر می دارد جزو وظایفش است من اینجا بگویم به همه ی مادرها ای وای بر شما اگر محبتی را که به بچه های خود می کنید به آنها بفروشید. بفروشید یعنی چی ؟یعنی فکر بکنید که من تو را زاییدم تو را بزرگ کردم شیر دادم به این سن رساندم خوب وظیفه شما است که رسیدگی کنید پس شما مادری نکردید شما معامله کردید شما برای روزگار پیری خودت تجارت کردید مادر عشقش به بچه از جنس خدا است خدا این همه نعمت می دهد درقبالش از ما چی طلب می کند جز صحیح زندگی کردن خودمان که باز برای خودمان است از ما چیزی نمی خواهد عشق یعنی این. به بچه هایی که به پدر و مادر خود رسیدگی می کنند و انتظار تشکر دارند به آنها هم می گویم خیلی متاسفم اگر برادرها یا خواهرها در حق همدیگر خدمتی کردند و بعداً خدمت را به یاد آوردند و ابراز کردند بازهم متاسفم خیلی درد است بگردید در زندگی و ببینید علی رغم همه ی خدمت هایی که کردید یک مورد حتی پیدا نمی کنی که تو محبت کرده باشی خدمت کرده باشی و اصلاً مدنظر نداشته باشی حتی یک مورد پیدا نمی کنی بروید و امتحان کنید بروید وببینید چون وقتی الان شما متوجه شدید و فهمیدید در قبال عشقتان و محبتتان در رابطه های خود نیاز به اینکه به شما توجه کنند نیاز به اینکه از شما تشکر کنند نیاز به اینکه به شما بگویند که شما خیلی بزرگ هستی شما خیلی می فهمی نیاز به اینکه صبر کنی برای شما آماده کنند خدمت شما را پاسخ دهند فداکاری شما را فداکاری بدانند باید حذف کنید حذف اینها خیلی سخت است ما در جایی زندگی می کنیم که آدم ها وقتی برای هم کادو می برند وقتی کادویی دریافت کردند اگر خواستند برای شخص موردنظر کادو ببرند اصطلاحاً می گویند "کاسه رود جایی که باز آید قدح" خنده دار نیست مگر شما برای من کادو آوردیئ یا من برای شما اگر هدیه ای فرستادم یا تهیه کردم مگر با عشق تهیه نکردم ؟ اگر نکردم که محبت نکردم . اگر منتظرم به قول ضرب المثل ، اگر کاسه دادم برایم قدح برگردد ، من محبت نکردم اصلا و ابدا . یکی از افتخارات من که خیلی خیلی هم دوستش میدارم این است که بحث تبادل در قربانی را در خانواده هایی که دور من هستند برچیدم . تمام سالهای نوجوانیم شاهد بودم گوسفند قربانی را میکشتند بعد موقع تقسیم میگفتند : خانم فلانی گوشت آورده بود برای قربانی این هوا ، این چیه میگذاری پوست استخوان است ؟!این را به لطف و مرحمت الهی برچیدیم . امروز دیگر اصلا از این قصه ها وجود ندارد .
در ابتدای مسیرتان وقتی می آیید بگویید در مقابل محبت و عشقم تمام نیازها و توقعاتم را میخواهم بردارم خیلی سخت است . چرا ؟ چون تو با وجودت هر آنچه داری نثار میکنی و در ازایش هیچ چیز دریافت نمیکنی . گاهی اوقات بالعکس کم محلی هم می بینی . من اولادی را میشناسم که بیشترین خدمت را به پدر و مادر میکنند و کمترین پیام سپاس و تشکر را ازآنها دریافت میکنند . حالا ببینید آن اولاد چه حالی دارد . اما اگر محبت و خدمتش به پدر و مادر فقط ازسر عشق باشد اصلا متوجه نمیشود که اینها حتی نگفتند تو چه کردی برای ما ؟چون اصلا منتظرش نیست . کسی که تازه میخواهد شروع کند من به او بگویم : احساس باخت ، شکست و ناامیدی در رابطه هایی که با آدمها داریدبه شما میدهد منتظرش باشید ولی پاپس نکشید. اینها سدهای سختی است که در مسیر جلوی راهتان میگذارند ، پا پس نکشید .شاید الان گفتگوی من خیلی ساده بنظرتان می آید ولی وقتی در حیطه عمل رفتید آنوقت متوجه میشوید که چه خبر است . من وقتی اراده کردم بر این کار خیلی سختم بود .. برای خودم و آنچه که در طی سالیان عمرم نثار کرده بودم و دیگر هیچ نداشتم درقبال این نثارها هم هیچ دریافت نکردم بسیار گریه کردم . مرثیه خواندم برای خودم عزاداری کردم . برای قلب شکسته ام برای احساسم عزاداری کردم ولی تا کی ؟ باید یک پایانی داشته باشد و بالاخره به خودم گفتم : نقطه سر خط . وقتی سرخط آمدم یک آغاز دیگر بود . یک شروع جدید بود . درآغاز از خدای رحمان و رحیم کمک خواستم . یادمان باشد هر قدمی که برمیداریم بدون دریافت کمک از خداوند امکانپذیر نیست . خدا هم بی دریغ کمک میکند به شرط اینکه بنده اش درخواست کند . از خدای رحمان و رحیم کمک خواستم تا من را برای رسیدن به بی نیازیی که از وجود خودش به آدمها جاری شده یاریم کند . من آن بی نیازی را میخواستم که می بخشد ولی نیازمند نیست . که بدون کمک آن رحمان و رحیم هیچ سنگی از جای خودش نمی جنبد . در رابطه هایم با آدمها آرام آرام نیازم را ازآنها کم کردم یا بهتر بگویم توقعم را پایین آوردم ، پایین و پایین و پایین تر . هر چه از این منظر توقعات و نیازها دورتر شدم پنجره ای به سوی آسمان مهر و محبت و عشق آن هم از درجه خلوص و بیرنگی بالاتری پیش رویم باز شد . کم کم احساس آرامش بیشتری در رابطه هایم درک کردم تا بالاخره یک روزی رسید ، که دیدم آدمهای روبروی من که باآنها رابطه ها برقرار میکردم و بطور دائم تنگاتنگ درگیر بودم هیچ کسی نیستند جز خودم . روزهای زیادی تند و تند و پشت سرهم گذشت من هم با گذران آنها چرخیدم و پیش رفتم . یک روزی بین دوستان میگفتم هر آدمی به تنهایی یک دنیا و یک عالم است و این را از عظمت و بزرگی خلقت پروردگار در آدم میدانستم . میگفتم که آدمهای بیشماری در دنیا هستند که هر کدام به تنهایی یک دنیا هستند و اینطوری عالم کثرت را تعریف میکردم . اما امروز میفهمم که من یک آدم هستم و به تنهایی در لحظه میلیونها آدم هستم . شما به تنهایی یک آدم هستی و در لحظه من هستی و هزاران من دیگر چون من . وحدتی در عین کثرت ، کثرتی در عین وحدت . خیلی سخت است میدانم . از رحمان و رحیمتان کمک بگیرید تا به فهم این ماجرا به طور کامل نائل شوید، فقط ربی که پرورش دهنده ماست می تواند این فهم را گسترش دهد و بر بنده اش عنایت فرماید، بیایید باهم بخواهیم همه باهم، محرم امسال ماه بیداری ست، 14 قرن پیش حسین بن علی (ع) کمال شور و شعور، عشق و بزرگی، زیبایی و شکوه، وحدت و کثرت و بسیاری چیزهای دیگر که باید ساعتها فکر کنم و آنها را در دنیا بشمارم در عرصه ای همه اینها را به مرحله ظهور رساند که آدمی تا پایان دنیا دیگر نظیرش را نخواهد داشت، چرا؟ چون در خانه اگر کَس است یک حرف بس است، توفیقی ست، الان چند سال است، هر ساله از قبل محرم شروع می کنم و مقتل را می خوانم امسال نکته ای برایم جلب توجه کرد، بخصوص وقتی به مبحث یاران امام رسیدم که صحابه می رفتند برای میدان، یاران امام هنگام ورود به میدان نبرد اول خودشان را مقابل چشمان امام قرار می دادند، یک جوری مقابل امام خودشان را قرار می دادند، اذن جهاد می گرفتند و یک جوری اعلام می کردند که من دارم می روم، حتی خیلی از اینها یک مرحله جنگ سخت می کردندو نمُرده بودند، زخمی دوباره برمی گشتند به سوی امام، در مقابل چشمان امام قرار می گرفتند یک گفتگوی کوتاه و دوباره عازم میدان می شدند و مرحله دوم جنگیدن و جهادشان را آغاز می کردند در این چند سال، این برای من یک علامت سؤال بود چرا این کار را می کردند؟ روز عاشورا در صحرای کربلا در جبهه امام بودن یک مفهوم بیشتر ندارد آماده ام برای جهاد، چطور شد که می آمدند و خودشان را مقابل چشم امام و دید امام قرار می دادند و می رفتند؟ خیلی به این مسئله فکر کردم، شما همه می دانید که پدر من در ماه محرم به دیار باقی شتافت، من در آخرین لحظات عمر دنیایی شان بالای سرشان بودم، به خوبی می فهمیدم که در ثانیه های آخر عمر است، چشمانشان بسته بود، دستاشان را گرفتم صداشان کردم، هیچ، دوباره و دوباره صدا کردم، هیچ ... قبل از این روز موعود بارها که بالای سرشان می رفتم و ناراحتی می کرد و فریاد می زد و ما را صدا می زد، به او گفتم بابا جان برای چی ما را صدا می کنید؟ ما همه ناتوانیم شما خدا را صدا کنید، بگویید یا الله، یا رحمان، یا رحیم، و او مرتباً اینها را تکرار می کرد با گفتن یا الله، یا رحمان، یا رحیم، چشم چپشان را چند میلیمتری به قدر یک شکاف باریک باز کردند از آن شکاف باریک پهنه وسیع و نورانی به چشمم خورد، شاید چند ثانیه بیشتر نبود و دوباره بست، من دوباره او را با همان یا الله، یا رحمان، یا رحیم صدا کردم او دوباره همان شکل چشمش را باز کرد، من در آن پهنه پر از نور که از پشت این شکاف چشم به بیرون می زد انگار غرق شدم، با فضای غیر قابل تصور چند ثانیه یکی شدم، و دوباره چشم بر هم گذاشت و دیگر هیچ... امروز پاسخ سؤالم را که چرا هر کدام از یاران ،خود را پیش چشم امام می آوردند و بعد به میدان جنگ می رفتند حتی بعضیها از میدان برمی گشتند پیش چشم مولا قرارمی گرفتند و دوباره می رفتند برایم باز شد، آنها از دریچه خویشتن خویش، چون کسی به خودش نرسیده باشد در آن میدان ظهور پیدا نمی کند، عقل آنجا هیچ استدلالی ندارد چون عقل همیشه راهی را بر می گزیند که این جسم سالم بماند درآن میدان فقط مردن بود، خونین شدن بود، پس اگر شخصی با عقلش به میدان می آمد دوام نمی آورد، چنانچه فردی از قبل با امام شرط کرده بود که یابن رسول الله، تا جایی من با شما همراهم که پیروزی از آن شما باشد، تا ظهر عاشورا هم صبر کرد، اسبش رادر چادر پنهان کرده بود، آمد خدمت آقا، "که آقا جان من می بینم عاقبت جنگ فقط مردن است، اجازه می خواهم بروم؟" ببین تا کجا آمده است؟ خیلی حرف است ، ولی در انتهای کار من بر خویشتن خویش او غالب شد. پس کسی در آن میدان کارزار باقی می ماند که از دریچه خویشتن خویش، خودش را دیده است و حالا می آید با آن پهنه وسیع نورانی که درآن لحظه امام بود، امام بود و یگانه ؛ وصل میشد و در یگانگی با آن عظمت الهی به میدان می رفتند چون دیگر درک کردند نامیرا هستند.
همان طور که من درک کردم پدرم نامیراست، من باور کردم او نمرد، لباسش را که از جنس خاک بود،به خود خاک برگرداند، چون دیگر قابل استفاده نبود، رضایت داد این لباس به همان جایی برگردد که آمده است، اما او نمرد ، من نمردن او را درک کردم، باور کردم آنها هم به عظمت نگاه پر از نور امام وصل شدند و باور کردند نامیرا هستند و نمی میرند و رفتند.
سالها پرسیدم از خود کیستم ؟ آتشم ؟شوقم ؟شرارم ؟چیستم ؟
دیدمش امروز و دانستم کنون او به جز من من به جز او نیستم
عزیزان عزیزتر ازجان اگر جای شما بودم به گفتگوی امسال در ماه محرم به یکبار شنیدن اکتفا نمی کردم به طور حتم این گفتگو هارا دوباره می خواندم ،دوباره دوباره چون اینها سرمشقهایی بود برای روزهای پیش رو برای آن کسانیکه تا اول محرم هنوز به مرز بیداری نرسیده بودند ما به ربیع الاول نمی توانیم پا بگذاریم در حالیکه بیدار نیستیم و هنوز در خواب غفلت غوطه وریم بخوانیم قبل ازاینکه خیلی دیر بشود و بفهمیم و در زندگیمان جاری کنیم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید