منو

شنبه, 09 اسفند 1399 - Sat 02 27 2021

A+ A A-

شاهد بودن یعنی چه؟

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند در قرآن اشاره به پیمان هایی می فرمایند که از انسان گرفتند . خداوند یادآوری می کند که عهد و پیمانتان را فراموش نکنید . استناد به کسی نمی کنم . من خودم فکر می کنم یکی از آن پیمان ها ، پیمان شاهد بودن انسان در دنیا بر تمامی چیزهایی است که در درونش اتفاق می افتد و در بیرونش به وقوع می پیوندد . خداوند چشم و گوش و قلب بنده ی شاهد را در اختیار خودش گرفته است . از این دریچه ها همه چیز را خداوند می نگرد . چشم و گوش و قلب . حالا اگر بنده دیده ها و شنیده ها و دریافت های قلبی اش را تعبیر و تفسیر کند ، محلی برای این امر از جانب پروردگار نخواهد بود . آدمی از مرتبه ای که قرار بود در آن باشد ، چشم و گوش و قلبش از برای خدا و خدا از آنها همه چیز را در کائنات و جهان هستی بنگرد ، بشنود . از این مرتبه تنزل خواهد کرد . یا به عبارتی هبوط می کند.
حالا شاهد بودن یعنی چه ؟ ما خیلی راجع به شاهد بودن صحبت کردیم . ولی بازهم می گوئیم . چون یک مفهومی است که به سادگی آدم ها در آن وارد نمی شوند . شاهد بودن یعنی چه ؟ یعنی آنکه می بیند ، می شنود ، حس می کند ، اما هیچ قضاوتی در مورد دیده ها ، شنیده ها و حسیات ندارد . دستم به این لیوان خورد. شما می پرسید که چگونه است . یا می گویم سرد است یا می گویم گرم است . شاهد آنچه را که حس کرده بیان می کند . و اینکه شاید سردی اش مال فلان چیز است که آورده بودند . شاید سرد بودنش فلان کس دست گذاشته است . شاید سرد بودنش برای این است که بردند و شستند را نمی گوید. شاهد یعنی آنکه می بیند ، می شنود ، حس می کند اما هیچ قضاوتی در مورد دیده ها ، شنیده ها و حسیات ندارد . تنها همان را می گوید که دیده یا شنیده و یا با قلبش دریافت نموده است . آدم شاهد با جمله ی فکر می کنم ، حدس می زنم ، شاید اینطوری باشد ، نمی دانم خدا بهتر می داند اما شاید چنین و چنان و چنان و چنان . شاهد با این گونه گویش ها دوستی و مجالستی اصلاً ندارد . حالا شاید این فکر پیش بیاید که آدمی از خودش هیچ اختیاری ندارد ؟ پس کلام پرودگار را که فرموده است که به انسان اختیار داده است چه می شود؟ شاهد از میان همه ی کلمات و جملات تردیدی شاید ، نمی دانم ، فکر می کنم ، شاید اینجوری است به سلامت و به اختیار خودش عبور می کند. می تواند این کلمات را به کار ببرد اما اختیار کرد هیچ نگوید جز آنکه دیده یا آنکه شنیده یا آنکه با قلب حس کرده یا یا یا . به اختیار خودش می گذرد تا در وادی سلامت شاهد بودن قدم بگذارد . هر چیز و هر کس و هر مسئله ای را در لحظه حال همانگونه که اتفاق افتاده مشاهده کند. و می بیند که این اختیار به مراتب از درجه ی بالاتری برخوردار است و به همان اندازه هم انتخاب این اختیار یعنی انتخاب اختیاری سخت تر و از سر آگاهی است . چون چنین بنده ای هرلحظه به خاطر می آورد عهدی را که با پروردگار بسته است . و لحظه ای از این عهد عدول نمی کند. آدمی شاهد بودن را به دلایل عجیبی مثل خیرخواهی ، نیکی به کسی ، دور کردنش از بلا یا دوراندیشی و از این دست بهانه ها ، شاهد بودن را زیر پا نمی گذارد . و خودش را بر عهد شکنی با خدایش به هزار و یک دلیل مجاز نمی داند . چرا ؟ چون می داند حتی به اندازه ی سر سوزنی مجاز به عهدشکنی نیست. ما فکر می کنیم در دنیا ربا نخوریم ، مال کسی را جابجا نکنیم ، ندزدیم ، رشوه ندهیم ، رشوه نخوریم ، با کسی دعوا نکنیم و کسی را آزار ندهیم کفایت است . این ها درجات پائین بنده بودن است . قرار نیست همانجا بایستی بالاتربیا . شاهد بودن اولین لازمه اش بستن دهان است. باید دهانش را ببندد و بستن دهان کار خیلی مشکلی است . ابزار شیطان در انسان برای نفوذ این دهان است . این زبان است . چه جوری از دست این ابزار شیطان در بروم ؟ نمی توانم که خفه بشوم . نه چه کسی گفت خفه شوی . فقط کافی است که هر لحظه به خاطر بیاوری دهان باب الله است . و از این دهان خدا سخن می گوید . آن وقت جسارت ابراز عقیده و قضاوت کردن به خودمان نمی دهیم . وقتی دهان من شد دهان خدا ،آیا جسارت این را در خودم می بینم که بگویم که شاید این را فلانی برداشته و دزدیده ؟ خدا از این دهان سخن نمی گوید . می گوید: دهانم را می بندم اما یک جای دیگر باز است . فکر کردن از سرزمین ذهن برمی خیزد و وقتی چراغ سرزمین ذهن روشن می شود فکر می کند ، فکر می کند ، فکر می کند ، اینجا را روشن نگه می دارد ، به طور حتم درهای قلب بسته می شود . این را بگویم ساده ترین روش تست که کسی در قلبش بسته است یا نه این است ، آنهایی که قلبشان درهایش بسته است به سادگی نفرین می کنند ، به سادگی فحش می دهند . به سادگی بهتان می زنند . تهمت می زنند . در قلبش بسته است . اما باز این را می دانید که خدا فرموده در عرش نمی گنجم اما در قلب مومن می گنجم . قلب جایگاه خداوند است . آنوقت کسی که این را باور کرده و هرلحظه به خاطر می آورد دیگر توان و جسارت روشن کردن ذهن با نمود افکار و بستن درهای قلب به روی خداوند را نخواهد داشت . نمی تواند این کار را بکند . و این فقط امتیاز شاهد است . فکرش را هم خاموش می کند . شاهد فکرش را هم خاموش می کند . بیائیم از امروز به آنچه که می بینیم ، می شنویم توجه ویژه بگذاریم . چه جوری ؟ آیا دیده ها و شنیده ها را در دم قضاوت می کنیم ؟ می گوید: خبر داری ؟ چی را ؟ می گویند نان گران شد . شنونده ای که شاهد نیست یک لحظه هم صبر نمی کند می گوید همین است دیگر . دزد بازار است . خدا به دادت برسد . مگر نه اینکه دزد بازار است ، تو چرا رفتی و گونی پر از تعفن دزدی او را برداشتی و گذاشتی روی دوشت.تو هم دزدی؟ اگر از این به بعد هرچه دیدید و شنیدید همانجا قضاوت کردید اظهار نظر کردید عقیده برای مردم بیان کردید یعنی ذهن شما فوراً دیده ها و شنیده ها را تحلیل و تفسیر می کند، بروید و جلویش را بگیرید، خاموشش کنید، اگر خاموشش کنی و به ذهن اجازه ندهی دریچه قلب باز می شود وقتی دریچه قلب باز شد حقیقت آشکار می شود، یعنی چه؟ اگر دزدی باشد عین دزدی مشهود می شود، اگر هیچ دزدی نباشد عین آن اتفاق خوب مشهود می شود و تو گرفتار حرف و ابراز عقیده ات نمی شوی، جالب است، ما بسیاری از مواقع می شنویم یا می بینیم ابراز عقیده می کنیم در جهت تکذیب یا منفی ؛آنکه افتضاح است، اما خیلی جاها ابراز عقیده می کنیم چه می گوییم؟ مثال: در مورد فلان قرارداد صحبت می کنند، نه قرارداد را دیدید نه شرکت را می شناسید نه آدمی که دو طرف قرارداد هست می شناسید ولی بلافاصله می گویید خیلی کار خوبیست من فکر می کنم سود دارد، بعضی از آدمها عادت کردند هرچه را بشنوند حرف می زنند اگر حرف نزنند یعنی زنده نیستند، واقعاً هم نیستند، آنکه زنده است شاهد است، آنکه با ذهنش زندگی می کند عمل می کند زنده نیست، علی الظاهر زنده ، ولی مرده متحرک است، شاهد حتی ابراز عقیده نمی کند چه زیبا چه بزرگ تعریف و تمجید هم نمیکند اگر شروع کردید تعریف و تمجید کردن از مشاهده خارج شدید، در مشاهده ذهن کاملاً آرام و ساکت است، ابراز نظرها برای ذهن است، چه زیبا، چه زشت، چه بزرگ، چه قشنگ، چه کوتاه، چه گرد، تلویزیون نگاه می کند مجری حرف می زند، شاهد حرف را می شنود، ذهن وسوسه گر فوری می گوید چرا جدیدا اینقدر چاق شده؟ یا می گوید خوش به حالش ببین چقدر قشنگ وزن کم کرده بعد هم می گوید حرف بدی نزدم، شاهد بر گفتگوی آن فرد نبودی دیگر به درد نمی خورد، در مشاهده ،ذهن کاملاً آرام است، شاهد بودن در صورت ساکت بودن ذهن محقق می شود، امیدوارم که شاهد بودن را شناخته باشید، اما ذهن، ذهن مرکز اصلی ترسهاست، وقتی آدمی از کمبود بعضی از ویژگیها رنج می برد، مثلاً می خواهد همه او را دوست بدارند، چه اصراریست که همه ما را دوست بدارند؟ مگر ما مجبوریم همه را دوست بداریم که همه ما را دوست بدارند؟ ولی هست، این نیاز فرد شده که همه او را دوست بدارند، جالب است میرویم سراغ خود فرد، اما خودش حتی خودش را دوست نمیدارد، از کوچکترین مراقبتهای فردی برای خودش عقب می نشیند او می تواند ذهنش را نگه دارد و از این حیطه بیرون بیاید؟ اصلاً خودش را دوست می دارد؟ نه، کسی که خودش را دوست نمی دارد می تواند دیگران را دوست بدارد؟ هرگز نمی تواند برای همین هم برای اینکه دیگران را دوست نداشته باشد دنبال هزار و یک دلیل می گردد، مثلاً می گوید، این هروقت حرف می زند من حالم یک جوری می شود، چه جوری می شود؟ آن حال تو برای ذهنت است که خراب است، در ذهنت را ببند، تا تو آزاد شوی، پس عدم محبت و دوست داشتن خود سبب می شود که در ذهنش به دنبال این بگردد که دیگران دوستش بدارند، چون محبت به خودش ندارد و دوست ندارد در ذهنش دائم به دنبال این می گردد که بقیه دوستش بدارند، به همین دلیل ترسی بر او غالب می شود، یک ترس سنگین، که بقیه مرا دوست ندارند، به من توجه نمی کنند، برای خاموش نگاه داشتن این ترس می نشیند چشم انتظار که دوست داشتنها را دریافت کند، تأیید و تحسین و تمجید از دیگران را برای خودش دریافت کند، چه می شود؟ دو رویداد رخ می دهد، اگر این چشم انتظاری سرانجامی نداشته باشد که قطعاً هم ندارد او همچنان خلاء این نیازش را در خودش احساس می کند هر خلایی باز ترس را افزون می کند، کدام ترس؟ ترس درونی را، سطح ترس درونی را افزایش میدهد بالا می آورد ، هر چه این سطح ترس بالاتر بیاید نیاز اینکه دیگران مرا دوست بدارند باز هم افزوده می شود، ببینید چه بلایی سر خودمان می آوریم؟ حالا اگر این چشم انتظاری را بقیه عنایت کنند برای این فرد تأمین کنند، شاید خیلی هم دوستش نداشته باشند ولی خیلی سطحی به او بگویند ما تو را خیلی دوست می داریم تو برای ما مهمی، اگر این نیاز را تأمین بکنند چه اتفاقی می افتد؟ چون خودش می داند، می گوید اینها نمی دانند خودم که می دانم من شایستگی این همه محبت و تحسین را ندارم ، جرأتش را ندارد بگوید شایسته این همه دوست داشتن نیستم، آنوقت دوباره ترس به او غالب می شود این دفعه ترس از چی ؟ میگوید : مبادا دارند بهم کلک میزنند ؟ مبادا دارند گولم میزنند ؟ مبادا دارند برای من نقش بازی میکنند ؟ همه این مبادا مبادا ها پدال میزند باز یک لایه ی دیگر از ترس را مجددا میگذارد روی این طبق پر زرق و برق ترسها . می بینی ؟ وقتی انسان به تعهدش نسبت به پروردگارش عمل نمیکند ، کدام تعهد ؟ تعهد دادیم در دنیا شاهد باشیم . زیاد حرف نزنیم .. وقتی انسان به تعهدش نسبت به پروردگارش عمل نمیکند یعنی شاهد بودن را انتخاب نمیکند و اختیارش نمیکند سر از چه نا کجا آبادی می آورد ! من به این ناکجا آباد میگویم : برهوت . گفتم برهوت ، چند سال پیش یک رویای صادقه ای داشتم در رویای صادقه ام من را به عالم برهوت بردند . پرسیدم : اینجا کجاست ؟ گفتند : عالم برهوت . آنجا نه چیز وحشتناکی بود ، نه دراکولایی بود نه حیوانات عجیبی بود نه صداهای ترسناکی وجود داشت الا اینکه آدمها صورت نداشتند . این هیبت و صورت آدمی بود چشم نداشت ، ابرو نداشت ، دماغ نداشت ، گونه نداشت یک تکه بود . به عبارتی بی صورت بودند . هنوزهم وقتی آنها را به خاطر می آورم پشتم میلرزد . یک ترس بزرگ به جانم می افتد . امروز می فهمم آن عالم برهوتی که آن روز دیدم ، مصداقش همین امروز است . مصداقش اذهان آدمهایست که پر از ترسهای گوناگون هستند . ترسها ، بی صورتشان میکند . آیا واقعا می ارزد که در دنیا بطور دائم همه چیز را قضاوت کنیم ؟ دائم گفتگو کنیم ؟ تا این قضاوتها و پیش داوریها که همه شان محصولات سست بنیاد ذهن آدمی هستند بیاید شاخه های سر سبز و پربار شاهد بودن را در ما بخشکاند ؟ وتبدیل بشویم به سرزمین ظلمات ترسهای گوناگون ؟ واقعا می ارزد که دائم ترس و محصولات ترس را در یک گونی روی پشتمان با خودمان حمل کنیم ؟ چه بسیار آدمهایی که از ترس تنگدستی و گدایی تا زمان مردن همچون گدایان زندگی کرده اند و مالشان بعد از خودشان ماند و دیگران بهره بردند . کثیر ادمهایی که از ترس اینکه معده شان آسیب ببیند ، هیچ مشکلی هم ندارند فقط شنیدند . بسیاری از نعمات الهی را که در دسترس شان بود به خودشان حرام کردند و از بسیاری ترسهای متعدد همیشه هم از سوء هاضمه و مشکلاتش در رنج بودند . با خودتان چنین نکنید .
انگورهای لذیذ درخت موی سبز و زیبا ی حیاط خانه اش را چید و نخورد . گفتیم : خب چرا نمیخوری ؟ گفت : میترسم زمستان مویز و کشمش نداشته باشم . خودش را از خوردن و لذت بردن از این انگورها محروم کرد و چه بسا هم عمرش کفاف نداد به زمستان که مویزهایش را در زمستان بخورد . لباسهای نو و گران و قشنگش را نپوشید . گفت : میترسم یک وقت یک جایی مهمان بشوم لباس نداشته باشم . آخرش هم مُرد لباسهایش را به خیرات بخشیدند . من در عجبم از بنده ای که قرآن میخواند ، نماز میخواند ، دائم و مرتب مشغول به تسبیح چرخاندن است . اما خدا را با خودش همراه نمی بیند آنوقت خیلی هم میترسد . خدایی که ما را آفرید مگر به خودش دادن رزق به مخلوقاتش را قانون نکرد ؟ پس ترس برای چی ؟ خداوند بنده ای را که بر خط اعتدال قدم میزند ، به شرط آنکه تلاش کافی برای معاش بکند ، بر اساس توکل به خدایش ، رزقش را ضمانت کرده ، پس بنده را چه شده که در عالم نعمات الهی در دیار برهوت دارد قدم میزند ؟ فقط میتوانم عرض کنم خدای چنین بنده ای در دیار برهوت ، بنده ای که اختیارش دیار برهوت است در سرزمین نعمات الهی فقط ساخته شده از سه حرف خ دال الف . اصلا حقیقی نیست این خدا . برای این آدم حقیقتی وجود ندارد از خدا که اگر حقیقت خدا برایش وجود داشت این بنده دائما در ترس زند گی نمیکرد . بیاییم در روزهای پیش رو که به شهادت خانم حضرت زهرا سلام الله علیها نزدیک میشویم باهم تصمیم بگیریم . ما برای خانم عزاداری نمیکنیم . خانم باید برای ما عزاداری کند . با هم تصمیم بگیریم برویم زیر چادر امن و امان خانم . آنجا بنشینیم از خانم بخواهیم ترسهای ریز و درشت ما را از ما دور کند . به ما کمک کند تا ما بشویم آن بنده ای که قول داده بود در دنیا شاهد باشد . ایشان مادر دو عالم است مادر بچه هایش را ول نمیکند . ایشان ما را ول نمیکند . پس شفاعتش بی پاسخ نمی ماند . که آدمها در حصارهای سخت ، تاریک ، زنگ زده و بدی که دور خودشان ایجاد کردند همه در حال جان دادن هستند و فکر میکنند نمیشود حصار را شکست . با انگشت یک بچه نوزد این حصارها میشکند . بشکنید بیایید بیرون در آن باقی نمانید .
صحبت از جمع: یک اتفاقی برای من افتاد که خیلی اتفاق سخت و تلخی بود یعنی میتوانم بگویم یکی از سخت ترین اتفاقات تا امروزم بوده به این جهت که بعد از اینکه این موضوع پیش آمد من در یک خلاء اطلاعاتی بودم و هیچ نمیدانستم که حالا یک اتفاق سختی افتاده ، حالا چی ؟ یعنی واقعا معلق بین زمین و آسمان بودم که حالا چه میخواهد بشود ؟ و در بی خبری کامل و همان موقعی که داشتم خیلی تقلا میکردم که بلکه بتوانم از یک جایی یک اطلاعاتی بدست بیاورم با شما صحبت کردم و خیلی قشنگ گفتید : هیچ کاری نکن و فقط سکوت کن و منتظر باش و فرمودید که قرآن بخوان . دیگر از آن به بعد شروع کردم به سکوت کردن و قرآن خواندن . سکوت کردن خیلی قشنگ است ولی یک جاهایی خیلی سخت است چون آدمی بودم که اتفاقات را خیلی جاها با ذهنم بررسی می کردم و حالا اینکه بخواهم از ذهن خارج بشوم و بیایم در لحظه حال قرار بگیرم وجاری بشوم در زندگی و در یک اتفاق خاص نمانم خیلی سخت بود . امروز که شما داشتید صحبت میکردید به این فکر میکردم که اگر کسی نخواهد درذهنش بماند ، کجا زندگی میکند ؟ فهمیدم که بله در زمان حال زندگی میکند و در جریان زندگی قرار میگیرد . وقتی این کار را انجام دادم اولا به طرز عجیبی آرام شدم .و اینکه بعد از گذشت چند روز که واقعا برایم عجیب بود چقدر به سرعت جواب هایی که من خیلی به دنبالش بودم یکی یکی از راه می رسد و در یک شب تمام جواب ها خیلی کامل یعنی چیزی نزدیک به صد در صد جواب همه ی سؤال هایم را گرفتم جواب هایی گرفتم که واقعا فراتر از حد تصورم بود چون سختی که آن جریان داشت چیزی فراتر از حد تصورم بود می خواستم بگویم نتیجه ی سکوت و اینکه آدم توی زندگی اش جاری بشود همین است که آن جواب ها تو زمان هایی که آدم حتی فکرش را هم نمی کند بهش می رسد.
استاد: گفتگوی تو را که شنیدم بسیار خوشحال شدم گرچه که جریان ماوقعی که برای تو اتفاق افتاده بود بودم و می دانستم اما می دانی چی تو را به این نقطه رساند؟ آن چیزی که تو را به این نقطه رساند اطاعت بود اطاعت محض تازه از من اطاعت کردی حالا اگر اطاعت محض از خدا بکنی ببین چی می شود؟ آنچه که به تو گفتم بکن کردی و آنچه که به تو گفتم نکن نکردی می بینی درهای حقیقت از درون برای تو چگونه وقایع بیرون را معنی می کند و نشان می دهد؟ برای همه همین جور است یادت باشد اطاعت از خدایت را هرگز فراموش نکن و باز یادت باشد خدا از زبان های مختلف با شما گفتگو می کند تو باید شنیداریت آنقدر پاکیزه و شفاف باشد عادت به شنیدن مزخرفات بیرونی نداشته باشی تا آنچه را که خدا از زبانی به گوش تو می رساند تو بتوانی بشنوی.
صحبت از جمع: در مجموع می توانم بگویم که وقتی اصل را در نطر نمی گیری نه یک مشکل بلکه میلیونها مشکل داری .یک ترس نه هزار ترس داری این را بدانیم که خداوند متعال ما را دوست دارد تمام آن مشکلات برطرف می شود ما اکثرا داشته های مان را اصلا نمی بینیم من اکثر افراد را می بینم مستأصل هستند تعجب می کنم دور و برتان را نگاه کنید پدر مادر خواهر برادر نوه نتیجه دوستهای خوب انسان های خوب، انسان هایی هم هستند که مشکل دارند آنها حتی به سر ما هم آوار بشوند باید برایشان دلسوزی کنیم نه اینکه فحش و بد و بیراه بگوییم، یکی به من فحش داد من هم به او فحش دادم خوب من هم که مثل او شدم یعنی واقعا اینکه بدانیم خدا ما را دوست دارد اصلا تمام مسائل حل است اصلا ترس مفهومی ندارد منتها به داشته های تان نگاه کنید.
استاد: دقیقا همینطور است داشته های شما وقتی داشته ی شماست که شما به آن واقفی ،شما به آن آگاه شدی و برای آگاه شدن به داشته های تان لازم است که بر دنیا شاهد بشوید نگاه نکنید کارت بانکی شما، حساب بانکی تان، قباله ی خانه ی تان، ملک تان، سند مغازه ی تان داشته ی شما نیست اینها داشته هایی هستند که در یک شب می توانند نابود بشوند می تواند سیل ببرد می تواند زلزله داغون بکند می تواند دزد ببرد و... اما شما داشته هایی دارید در درونتان که اینها مال شماست مال من است اما زمانی من می توانم بفهمم که دارم که بر آنها واقف شده باشم و وقوف بر داشته ها لزومش شاهد بودن است ساکت نشستن است ساکت به معنای واقعی .نه اینکه زبان را ببندی و افکار شلنگ تخته بیاندازد آن موقع دیگر به درد نمی خورد سکوت صبر دو بال فرشته ای است برای فرد شاهدو
سوال: یکبار شما فرمودید که وقتی از من می خواهید چیزی را بپرسید از خدا بخواهید که آن جواب را خدا از قول من به شما بدهد و من اینطوری از شما سؤال می پرسم یعنی فکر می کنم الان توی یک نقطه ای مستأصل هستم و از شما یک سؤالی می کنم می گویم که من می خواهم با یک واسطه ای جوابم را از خدا بگیرم اگر اینطوری باشد باز هم مشکل دارد؟ چون شما گفتید اطاعت از خدا، این سؤال برایم به وجود آمد
استاد: سؤال دارم پرسش دارم شفا می خواهم حل مشکلات می خواهم هرچی می خواهم به خدا می گویم و از خدا می خواهم یا گاهی اوقات اگر رویم نمی شود از اولیای خدا می خواهم که من یک چنین چیزی را می خواهم شما آبرو دار هستید شما نزد خدا مطرح کنید کلام خداوند را و آنچه که مقصود ایشان هست برای من به گونه ای بیان بشود که من بفهمم و این کلام معمولا از زبان افراد مختلف برای من جاری می شود کار خوبی است قشنگ است و غلط هم نیست حتما، از خدا بخواهید تا خداوند برای شما بر زبان یک اهلی که مورد تاییدش هست و شما هم می شناسید بر شما فرود بیاید.
صحبت از جمع: در رابطه گفتگوی شما بخواهم با مثال بگویم :ما اجتناب ناپذیر در دامن قضاوت ها و افکار و اندیشه ها زندگی می کنیم یعنی خیلی ساده شما فرض کنید الان روی گاز یک وسیله ای می جوشد تحلیل من، قضاوت من در این ماجرا که الان این می جوشد ممکن است دست من را بسوزاند بنابراین با دستمال آن را برمی دارم یعنی من یک تحلیلی می کنم در راستای ادامه بقایم .حالا بنظرم یک مرز باریکی دارد من همواره خودم را سوار بر یک مرکب دیدم یا من همواره سوار بر یک مرکبی در جریان حیاتم دارم زندگی می کنم حالا سؤالی که مطرح هست این است که من در آن لحظه سوار چه مرکبی هستم ؟و همینطور وقتی شما دارید با یک مرکبی حرکت می کنید اطرافتان ممکن است خیلی چیزها باشد ممکنه بردارید ممکنه برندارید ممکنه ببینید ممکنه نبینید بویش را حس کنید یا هرچی... به نظرم آمد شاهد بودن مثل این می ماند که من همیشه در بستر قضاوت هستم اصلا ذهن کارش تحلیل کردن مقایسه کردن و قضاوت کردن است برای اینکه یک نتیجه ای را برای من به ارمغان بیاورد که بقای من را حفظ کند حالا این بقا در راستای رفاه است در راستای بقای حقیقی است ، آیا در آن لحظه به خصوص من سوار بر مرکب قضاوتم هستم یعنی سوار مرکب ذهنم هستم ؟ یا اینکه نه در واقع سوار یک مرکبی هستم که اسمش را بگذاریم شاهد بودن و دارم همین طور افکار و تحلیل ها را می بینم و اجازه نمی دهم که آنها اراده و اختیار من را به دست بگیرند به نظرم می‌آید که اصلا ما امکان این را که قضاوت و مقایسه و تحلیل نکنیم را نداریم بنابراین به نظر من گفتگوی شما اینجا می‌تواند در زندگی روزمره ما جای بگیرد که من همواره حضور داشته باشم که آیا قضاوت ها و تحلیل هایم هست که من را در مسائلم پیش می‌برد ؟
استاد: شما در مثال اولی که آوردید که من نشسته ام و چیزی روی گاز است و می دانم که دارد می جوشد و اینکه باید بروم و برای برداشتن آن باید از دستمال استفاده کنم این برای حفظ ایمنی من است آنچه که شما الان سوارش بودید در این مثال مرکب دانش است دانشی که تا به امروز در شرایط مختلف برای ایمن سازی خودت و دیگران از آن بهره بردی و آموختید این مرکب به هیچ عنوان شاهد بودن شما را بر ماجرا ، ماجراهایی که در آن قرار گرفته اید در این لحظه از بین نمی برد شما می توانید چون ذهن قرار است خدمتگزار ما باشد قرار نیست ذهن بمیرد کی گفت ذهن را بکشیم ؟ ذهن نمی میرد ولی ذهن قرار بوده خدمتگزار باشد امروز تاج سر است چنان که شاهان در تمام ادوار تاریخ قرار بود در خدمت مردم باشند و اسباب آسایش و راحتی مردم را فراهم کنند تاج سر مردم شدند و تله های بدبختی و ذلت برایشان به ارمغان آوردند ذهن قرار است در اختیار من و در خدمت من باشد کجا ؟ آنجایی که نیاز دارم به مرکب دانش علم که محیط اطرافم را برای خودم و برای دیگران ایمن کنم و بهترین بازدهی را ارائه دهم اما وقتی ذهن می آید می‌گوید می‌بینید گاز را چطوری حرام می کنند مجبور بودی شعله را آن قدر بالا بگذارید ؟ یا لااقل در ذهنش که این اینطوری قل قل بخورد هم آب بخار می شود از بین میرود هم گاز بیخودی مصرف میشود هم پولمان هدر می رود ببینید دو تا هستند دو تا مرکب یک مرکب را الان من سوار شدم یک مرکب را الان شما سوار شدید آن را که شما سوار شدید مرکب دانش بود که ذهن موظف است برای تو آماده کند تو با این مرکب بروی و با ایمنی آب را بردارید و گاز را خاموش کنید اما این یکی مرکبی بود که پادشاهی ذهن را برمن نشان داد من در چنگال او اسیر آنچه که او می گوید بیاندیشم آنچه که او می گوید تفسیر کنم تعبیر کنم نتیجه بگیرم فرقش این است مرکب های مختلف را ذهن موظف است در اختیار من و شما بگذارد منتها ما یادمان رفت به ذهن تاج شاهی دادیم آن هم فعلا سوار ما شده است هرکجا دلش میخواهد می تازد. تازه خیلی جاها که باید مرکب علم و دانش را بدهد بهینه سازی را بدهد، اصلاً نمی‌دهد ما هستیم که انتخاب میکنیم ذهن بر ما حکومت کند یا ما بر ذهن حکومت کنیم و ذهن یکی از عمال حکومتی ما باشد در دنیا و در خدمت ما برای این که شاهدی صدیق باشیم شاهد صدیق جوشیدن آب را میشنود مشاهده می کند و با دانشی که از ذهن برای او فرستاده می شود دنبال دستمال میگردد با احتیاط بلند کردن جابجا کردن قبل از آن گاز را خاموش کردن و الی آخر، شاهد اینجا ذهن در اختیارش است ولی در آن حالت که من گفتم شاهد در خدمت ذهن است این ها را باید از یکدیگر تفکیک کنیم بله مرکب هایی است که سوار می شویم و بر سوار این مرکب به پیش می رویم لازم ما است باید داشته باشیم خیاط لباس می دوزد پارچه آوردند می خواهد بدوزد یک نگاه خیاط این است ابعاد این پارچه به آن اندازه که من می خواهم است ؟ اندازه می گیرد الگوی من روی این می‌افتد از این طرفی بیندازم از آن طرفی بیندازم ؟ ذهن کمکش می کند از آن طرفی بیندازی صرفه جویی بیشتری است اینجا ذهن خدمت گزارش است عین شاگرد وردست می ماند از آن بهره می برد اینجا را کوک بزن آنجا را اینطوری کن چون آن لحظه انسان فقط بر آن پارچه و نوع دوخت و نوع اندازه هایش فوکوس دارد شاهد بر این است فقط ،اما یک شکل دیگر هم دارد می اندازد میگوید نمیشد یک نیم متر پارچه اضافه تر می خریدی ؟ می مردی ؟ تو که این همه خرج کرده بودی حالا من باید چه بدبختی بکشم تا این الگو را جابجا کنم تا بتوانم برای تو لباس در بیاورم، نمی شد یک پارچه ای بخری که قیچی راحت‌تر آن را ببرد ؟ اما اگه قیچی پارچه را خوب نمی برید ذهن به او یادآوری می کند می توانی قیچی ات را تیز کنی اینجا ذهن خدمتگزار است آنجا ذهن سرور و حاکم است ببینید اینها همه حرف است که ما میزنیم اگر در حیطه عمل نیاید در بازی ها و قصه های روزانه زندگی ما هرگز به هیچی نمی رسیم . یک خانمی پیش من بود من آن روز قبل از آن که از خواب بیدار شوم خواب دیدم که خانم به همسر با درشتی صحبت میکند من اصلا همسرش را ندیده ام هیچ وقت در زندگی اش نبوده ام هیچ وقت هم ایشان راجع به همسرش به من چیزی نگفته بود گله ایی شکایتی من هیچوقت نشنیده بودم اما من خوابم را دیدم وقتی به او گفتم هم رنگ رویش عوض شد و هم لبخند تلخش روی صورتش آمد پرسیدم من درست گفتم ؟گفت بله شما درست گفتید و بعد نمونه گفتگویش که شب قبل اتفاق افتاده بود برای من تعریف کرد خدا زبان من را به کار گرفت تا به این خانم توضیح بدهم که نکن این کار را خوب نیست کار اشتباهی است چرا این زبان در اختیار خدا قرار گرفت ؟ چون این زبان اختیار نمی کند که در ذهنش بگوید این چطوری با شوهرش زندگی میکند ؟ آیا این‌طوری است ؟ آیا آن طوری است ؟ چون کاری به این کارها ندارم خداوند زبان پاکیزه ای را که به اینطور چیزها داخل نمی‌شود در اختیار می‌گیرد به آن خانم پیغامش را می دهد و امروز یک نکته خیلی جالبی که از او شنیدم که روز گذشته پسر بزرگش که ۱۲ یا ۱۳ سالش است از خیابان می آمده یک راننده ماشینی متوجه نمی شود و از روی انگشتش رد میشود کفش بچه پاره میشود ناخنش زخمی میشود خلاصه آن آقا پیاده می شود برای او کفش می خرد به او هم می‌گوید اینجا خانه من است اینجا مغازه من است اگر مشکلی داشتی بیا خودش هم آدم خیلی خوبی بوده بچه وقتی وارد خانه می شود مادر وقتی بچه را می بیند می گوید این کفش ها کفش های تو نیست جریان چیه ؟کجا بودی ؟ چرا دیر کردی؟ بچه توضیح می دهد ،خانم می گوید اگر قبل از تذکر آن روز تو بود من از خانه فریاد زنان می رفتم تا طرف را از خانه اش بکشم بیرون و اول بزنمش و بعد ببینم چه خبر است؟ ولی می رود در آن خانه، آقا ناخن بچه ام شکسته له شده است او هم می آید بیرون عذرخواهی می کند و توضیح می دهد به این علت این طوری از روی پای بچه رد شدم حالا هم هر چی لازم باشه انجام می دهم هزینه می کنم و خودش حیرت کرده بود میگفت تاثیر تذکری است که به من دادید. ولی مهم این است این زبان پاک ماند خدا از این به او پیغام داد و او این را گذاشت زمین. گفت تو حرف نزن ساکت باش یکی دیگه گفته خوب گفته من آن را گوش می کنم به تو گوش نمی دهم. خوب چی میشود؟ همین طوری پیش برود حتماً سعادت مند می شود.و وقتی گفتگوی ما به پایان می رسد با خودتان احساس کنید درهای جدیدی باز شده است و امیدوار باشید به این که اختیارتان باشد که حتماً باید از این به بعد از این درها عبور کنم از این منزلگاه ها بگذرم و منزلگاه های قدیم را همه را که حاصل ذهن است مسدود کنم ان شاالله.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید