منو

شنبه, 09 اسفند 1399 - Sat 02 27 2021

A+ A A-

بیایید بدون ترسهایمان زندگی کنیم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

روز گذشته به ترسهای خودم ودوستانم نگاه می کردم از پیامهایی که از دوستانم دریافت می کنم گاهی یک یا دو روز در فکر باقی می مانم که چرا؟ یک دوست نازنینی برایم نوشته بود که من از جانور و حشره خیلی می ترسیدم اما به لطف الهی توانستم به آن فائق شوم حتی ترسهایم را در بعضی موارد می دانم اما اذیت نمیشوم، خیلی مسئله است، آدمی در این حد متحول و پیشرفته می گوید: ولی ترسهای ناشی از خشم و عصبانیتم را نمی توانم کنترل کنم، چکار کنم؟ می دانید ترسهایی که از این قسم هستند بر دو بخش است، یا از خشم خودمان می ترسیم یا از خشم دیگران نسبت به خودمان می ترسیم، این دو حالت است، یا از اینکه خشمگین می شویم و بقیه را گاز می گیریم می ترسیم که اتفاق بدی ست یا از اینکه طرف مقابل ما عصبانی بشود ما را گاز بگیرد می ترسیم، من خیلی به این فکر کردم مشابه این گفتگو بسیار داشتم ولی به هر حال از ذهنم خارج نمی شود انقدر بایگانی می شود و می آید ومی چرخد تا بیاید در حیطه خود درونی تا بتوانم حل و فصل کنم ،به خودم گفتم چرا؟ چطور می شود این ترسها را کمرنگ کرد؟ و بی تأثیرشان کرد؟ چون در دنیا جز مرگ که مرحله انتهایی زندگی دنیایی هر انسان است، بقیه مسائل هر کدام یا حداقل دارای یک راه حل برای بی تأثیر شدنشان وجود دارد یا نحوه سازش و یک صلحی با این ماجرا وجود دارد، از این دو خارج نیست، همه چیز را در این دنیا یا می توانیم بر ان فائق شویم تا بی رنگ شود و بی تأثیر یا در نهایت یک روشی را پیدا کنیم، که به یک سازشی با ماجرا برسیم، پس چرا انسانها اسیر و برده ترسهایشان هستند و نمی دانند چکار کنند؟ و متأسفانه عمر دنیائیشان را که بایستی صرف تکامل روحی خودشان کنند در ناامنی و سختی به عبث طی می کنند، خیلی درد است، طرف مسافرت می رود و کلی هزینه کرده آنجا مریض می شود، یک مریضی که در نهایت خوب می شود ولی از یک مسافرت 10 روزه 6 یا 7 روزش را در رختخوابمی ماند ، تا سالها ابراز تأسف می کند که اینهمه خرج کردم و رفتم نتوانستم سود ببرم، ما کل عمرمان را اینطور می گذرانیم و درکی از آن نداریم، باید راه حلی باشد، یک ریشه ای در عمق این ماجراها وجود دارد که بایستی آنرا پیدا کرد چون خِیل ترسها، یک لشکر عظیم است و یک عمر طولانی می خواهد تا در آدمها این لشکر عظیم بررسی شود، عجیب تر کجاست؟ جای حیرتش اینست یک ترس مشترک مثل ترس از افتادن در آب، چرایی های متفاوت دارد چرا یک فردی از اینکه در آب می افتد با اینکه چرا دیگری از افتادن در آب می ترسد باهم فرق می کند، طبیعتاً هرکدام از اینها یک راهکار متفاوت از آن دیگری می خواهد، یک ترس در تعداد زیادی آدم که هرکدام دلیلش متفاوت است و طبیعتاً راهکار مقابله با آن هم متفاوت است، با توجه به این لشکر عظیم ترسها ابتدا تا انتهای یک عمر طولانی کفایت نمی کند، تا یک کتابی قطور بنویسیم که ثمر بخش شرایط بد آدمها باشد پس نمی شود، به اینجا که رسیدم مثل همیشه به گِل نشستم، به زمین نشستم، پس چکار کنم؟ من ترسها را شروع کردم به خودم و به دیگران چه بگویم؟ اینطوری به انتها برسم دیدن ترسها و اینهمه گفتگوهای ناقص و کم اثر به چه درد می خورد تمام روز گذشته به این مسئله فکر کردم، دیشب آخر شب فرا رسید من سرافکنده دیدم که به چیزی نرسیدم، رفتم خوابیدم وقتی خوابم برد در رؤیا وارد زمین بازی بچه ها شدم در یک پارک بزرگ، بچه های کوچک دستشان در دست پدر یا مادر وارد زمین بازی می شدند از دیدن وسایل بازی چشمانشان برق می زد دیدنی بودند، وقتی وسایل بازی را می دیدند دستشان را از دست پدر مادرشان می کشیدند و می دویدند، در بیداری هیچ وقت فرصت نداشتم که بایستم و به این صحنه ها نگاه کنم، چون حتی بچه هایم که کوچک بودند پارک می بردیم آنقدر نگران بودم زمین بخورند یا اتفاقی بیفتد این لذتها را نبردم، بچه ها که بزرگ شدند بعد از آن وقت نکردم، بنابراین در بیداری فرصت چنین مشاهده لذت بخشی را نداشتم، بچه ها بعد از هر بازی (مواردی را که می گویم با خودتان تجسم کنید خیلی زیباست) با یک وسیله بازی مثل سرسره یا تاب، برمی گشتند و مادر یا پدرشان را جستجو می کردند وقتی آنها را حاضر در همان زمین بازی می دیدند با ذوق بیشتری به سوی وسیله بازی دیگری می دویدند حتی وقتیکه زمین می خوردند مادر را که می دیدند به سمت او می دویدند و با نوازش مادر شادی کنان برمی گشتند، خیلی زیبا بود ، اول در فواصل کوتاه یک بازی نگاه به مادر، همینطور که بیشتر پیش رفت زیبا بود که فاصله توجه بچه ها به اینکه مادر یا پدرشان آنجا هست با اوج گرفتن این بازیها این فواصل زیاد شد، رفت دوتا بازی کرد بعد نگاه کرد، رفت سه تا بازی کرد بعد نگاه کرد رفت چهارتا بازی کرد بعد نگاه کرد، الی آخر، هرچه بیشتر پیش می رفت بچه ها غرق در بازی می شدند این مشاهدات خیلی طولانی بود، یکی یک بچه ها را نگاه می کردم تا یک دفعه متوجه بچه ای شدم که از بازی برگشت و هرچه نگاه کرد مادرش را ندید یک سوژه جدید بود برای من، مادرش را ندید اول با چشمانش جستجو کرد سپس با هراس شروع کرد به دویدن اینجا سرک می کشید و آنجا سرک می کشید و بالاخره گریه را آغاز کرد، با گریه بچه مادر پدرهای دیگر که دور زمین بودند همه به او نزدیک شدند تا ببینند چه شده اما او از نزدیک شدن این پدر مادرها به شدت می ترسید و عقب می رفت حتی در یکی از این عقب رفتن ها زمین خورد ، در حالیکه من در تمام آن مدت زمان می دیدم وقتی آن بچه برمی گشت و مادرش را می دید و شادی کنان می رفت به سمت وسیله دیگری که بازی کند همه این پدرها و مادرها را می دید و لبخندهای محبت آمیز اینها را متوجه می شد نه اینکه آدمهای جدیدی باشند و بچه هم آنها را نگاه می کرد لبخند می زد اینجوری شادی اش را از بازی کردنخیلی خالصانه و زیبا با این پدر مادرهای دیگر قسمت می کرد ، اما حالا از همه این پدر مادرها هراس می کرد و بیشتر گریه می کرد، من در رؤیایم فقط مشاهده گر بودم و هیچ دخل و تصرفی در ماجرا نمی توانستم داشته باشم اما غصه ی بچه را می خوردم، خیلی کلافه شده بودم، چون نمی توانستم تکان بخورم و مثلاً بروم بغلش کنم و نوازشش کنم یا مادرش را پیدا کنم غصه می خوردم و کلافه بودم، راهنمای رؤیا هایم و مشاهداتم، داخل شد، آهسته در گوشم گفت عمیق نگاه کن تا جواب پرسشت را بیابی، انسانها وقتی پا به عرصه حقیقی زمین می گذارند همانند همین بچه های کوچک هستند، اگر توجه کرده باشی بچه ها بی مهابا و بدون نگرانی به هر سویی حرکت می کنند به همه چیزسرک می کشند هرچیزی را امتحان می کنند، چرا؟ چون آنها جدایی از ان نیروی لایزال را هنوز آغاز نکردند و همراهی این نیرو همچون بچه ای که در پارک دمادم به مادر می نگریست و مطمئن می شد که هست پس به بازی بدون ترس ادامه می داد انسانها هم در بدو ورود به دنیا هم اینچنین اند، مثل همان بچه اما سرگرمی های دنیا و مشغولیت های دنیا آرام آرام بنده را از دمادم نگریستن به پروردگارش و اینکه همچنان خالقش با او همراه ست دور می کند، که وسایل بازی یکی شد دوتا ،دوتا شد سه تا، سه تا شد چهارتا و دمادم بچه را از نگاه کردن به مادر دور کرد انسان از خالقش که با اوست دور می شود وقتی این همراهی کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر شد آن امنیت و حمایتی را که قبلاً درک می کرد هم کمرنگ تر می شود، در نتیجه با بروز حوادث و مسائل سخت و وهم آور و نگران کننده می ترسد،و متاسفانه به جای مقابله با اولین ترس ، یافتن علت این ترس و یک راهکاری برای بی اثر کردن ترسش ، آن ترس را زیر لایه زیری وجودش میگذارد ، پنهانش میکند تا بقیه نبینند و از ارزشش کم نشود و بالاخره میشود آنچه که امروز بشریت در آن گرفتار است . از ترس تن به هر خفت و خواری و ذلتی میدهد . دمادم زندگیش تلخ ترو سیاهتر میشود و علتش را در بیرون از خودش جستجو میکند . اگر دوستمان وقتی تلفن میکرد و من را گیر نمی آورد همان موقعی که میترسید با خودش فکر میکرد خواهرم ، مادرم خدایی دارند که خیلی قادرتر از من است . خدایا به تو سپردم . از من کاری بر نمی آید حافظشان باش. ترسش کمرنگ میشد . خالق یکتا از خودش ودیعه در وجود آدمی نهاد . چرا ؟ چرا خداوند از خودش ودیعه گذاشت ؟ تا از قدرت و روشنایی وجود و امنیت کامل ، انسان بهره مند باشد و انسان سرمایه ی عظیمی برای ورود به دنیا و گشتن و تجربه اندوختن در سایه امنیت و آرامش دارد . همانگونه هم خودش ، انتخابش ، از این نیروی درونیش فاصله گرفته ، خودش انتخاب کرده . از این نیروی درونی که به او دست بیندازد برای اینکه خطر را رفع کند ، به خودش مشغول شده که من تلفن کنم ، پیدا کنم . پیدا کردی ، بنده زیر تریلی بودم چه کار میکنی ؟ هیچی . اما اگر به خدا متوسل می شدی شاید جلوی اینکه زیر تریلی بروم را بگیرد . تقدیر من را عوض کند . انسان به انتخاب خودش از این نیروی درونی فاصله گرفته ، به دل مشغولی دنیا پرداخته چون نور پنهان شد ، تاریکی غالب میشود . تاریکی همیشه همراه خودش دلهره و ترس می آورد چون ماهیت هیچ چیزی در تاریکی به واقع مشهود نیست . آن موقع است که ترسها شروع میشود . هر ترسی پایه ای برای ترس بعدی میشود . آنوقت بعد از سالها تجربه هنوز میترسد . هنوز هم میترسد بی پول ، بی رزق و بی روزی بشود . ازترس اینکه بی پول بشود نمیخورد ، نمیپوشد مبادا که بی پول بشود . آنوقت می میرد و هرگز روزی را بدون ترس از بی روزی بودن نمیگذراند . در حالیکه آن نور در درون قول داده که هر کس از او روزی طلب میکند ، می یابد . چرا خداوند میفرماید به آیات الهی ایمان بیاورید ؟ برای اینکه بخوانی و ببینی . خودش گفته : میدهم و صد البته این رزق در سایه تلاش خود فرد بدست می آید . خالق یکتا ضمانت روزی کرده . اما یادمان باشد من و شما که مخلوق هستیم ، روز الست ما هم قول دادیم که تلاش بکنیم و جز خدایی خدایمان هیچ نبینیم و نخواهیم اما مخلوق این قول و تعهد را فراموش کرد . خدا قولش را فراموش نکرده . ضمانت کرده میدهد اما مخلوق این قول و تعهدش را فراموش کرد . یا بهتر یگویم : خواست که فراموش بکند چون برایش راحت تر است تا بخواهد به آن پایبند بماند .

شب خوابیدم تمام اینها شد خواب شبم تا رسیدم به اذان صبح . در اینجا صدای اذان صبح از گوشیم پخش شد . وقتی اذان صبح پخش شد و صدای آن را شنیدم دیدم اذان من را به خدایی دعوت میکند که بالای سرم نشسته . روی موهایم دست میکشد تا در امنیت و عشق فراوان روزم را آغاز کنم و با قیام برای نماز من هم به اواعلام کنم . خدا خداییش را کرد بالای سرم نشست . هر شب میخوابم میگویم : خدای من ! من را برای نماز بیدار کن . او این کار را انجام میدهد . صدای اذان به گوشم رساند . دست نوازش به سرم کشید . گفت : پاشو ! در امنیت و عشق روزت را آغاز کن . قیام برای نماز کن . من هم در قبالش اعلام کنم که دست نوازشت را فهمیدم . چه جوری ؟ با قیام برای نماز . بگویم : دست نوازشت را فهمیدم . سپاسگزارم که من را برای نماز بیدار کردی. هر صبح این اتفاق برای هر بنده ای می افتد . خدای درونش او را نوازش کنان به صبح سپید و روشن دیگری فرا میخواند تا با فهمی نو درک کند که با وجود چنین خدای دائم و همراهی ، همه ترسهای عالم وهمی بیش نیست . هر صبح خدا بنده هایش را فرا میخواند تا عصای موسایش بیفکند . همان که به دست موسی داد گفت : بینداز . سحر ساحران را بخورد . هر صبح موقع نماز خداوند بنده اش را فرا میخواند تا عصای موساییش را بیندازد تا وهمیات و ترسهای بندگانش را که سحر و جادوی ساحران زمان فرعون است ببلعد و بنده اش را آزاد کند . هر روز صبح آزادی است تا بنده جهانی دیگر را آغاز کند و شروع به تجربه کند . چه خدای دوست داشتنی و مهربانی داریم . معمولا ادمها هر چه را که دوست دارند تندیسش را میسازند بعد می برند یک جای متبرک میگذارند بعد اورا تکریم میکنند ، جالب است خدای من و شما در درون خودمان و همراه ماست . چطوری تندیسش را بسازم ؟ تندیس نمیخواهد . خیلی مهم است که هردم این وجود انسانی را در دنیا پالایش کنیم و پاکیزه نگاه داریم . گرد و غبار دیروزی را امروزدیگر پاک کنیم نباشد تا قابلیت احترام و تکریم آن هم از جانب ملائک خدا که دستور سجده برای آدم گرفتند را داشته باشیم . اینجا همان مکان متبرک است ، همان جایی که میخواستی تندیس خدایت را بسازی و درآن بگذاری . پس تمیز نگهش دار. این قلب را پاک نگه دار . نگذار به هر چیزی آلوده بشود . دلم میخواست بلند شوم آنقدر بچرخم تا عمودی بالا بروم . که چی ؟ انقدر بروم بالا از این که میفهمم اینها را دارم میفهمم . من یک عمری نماز خواندم پس چرا آنموقع که باید بفهمم نفهمیدم ؟ چرا هیچکس نیامد این ها را به من بگوید ؟ چرا هیچکس یادم نداد ؟ که آنموقع مثل پرنده ها برایش پرواز کنم . خدای من دوستت دارم . با داشتن تو دیگر نمیترسم . شما هنوز میترسید ؟ خوبه فکر بکنید .

 


منگر اندرنقش زشت و خوب خویش بنگراندرعشق و در مطلوب خویش ،

(میگوید : نگاه نکن به نقشهای زشت و زیبای خودت )

(چقدربه نقشهایت نگاه میکنی ؟ آخه من مادرم . من باید این کار را بکنم . من باید هول بزنم . من باید نگران باشم ، بترسم ، مبادا اینجوری بشود . کی گفت ؟ بچه تو خدای خودش را دارد . بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش . )

منگرآنکه تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف

( نگاه نکن که تو کوچک و ضعیف هستی)

تو به هر حالی که باشی می طلب ، آب می جو دائما ای خشک لب

(در هر حال و احوال و شرایطی که هستی بطلب .)

کان لب خشکت گواهی میدهد کو به آخر برسر منبع رسد

(فقط لب خشک و تشنه است که دائم میدود جستجو میکند تا بالاخره آب را پیدا میکند . )

کاین طلب کاری مبارک جنبشیست این طلب درراه حق مانع کُشیست ،

(این طلب شما یک کار بسیار مبارک است و حرکت خیز بسوی جلو است . )

( این طلب نمیگذارد هیچکس بماند اگربه واقع طلب باشد هر مانعی را میکشد و از بین میبرد .)

این طلب مفتاح مطلوبات توست این سپاه و نصرت رأیات تست

( این خواسته باز کننده هر چیزیست که تو میخواهی )

( هر چیزی را که تو اراده میکنی ومیخواهی اگر درست باشد این سپاهش است ، طلب کردن .)

این طلب همچون خروسی در سیاه میزند نعره که می آید صباح ،

(بدو بدو که صبح رسید .)

هر که را بینی طلبکار ای پسر یار او شو پیش او انداز سر

کز جوار طالبان طالب شوی ، وز ظلال غالبان غالب شوی

(همراه و همسفر کسانی باشید که طالب حق هستند ، طالب شوی)

(از اون ذلت و ضلالت کسانی که دنبال قدرت طلبی و این قصه ها هستند تو هم مثل آنها میشوی .)

گر یکی موری سلیمانی بجُست منگراندر جستن او سست سست

(مور هم سلیمان را پیدا میکند ، ملک سلیمان را پیدا میکند ، ریز ریز و کم کم و یواش یواش راه میرود ،)

هر چه داری تو ز مال و پیشه ای نه طلب بود اول و اندیشه ای ،

(هر چه امروز داری فکر نکن بخاطر طلب و طالب بودن و اندیشه های عقلانی آنچنانی تو بوده . آنکه در درون توست برای تو فراهم کرده ، یاد بگیر ازاین به بعد هم با او همراه باش و از او بخواه ).

صحبت از جمع: در آیه ی 106 نحل فرمودید که کسی که سینه اش را به روی کفر می گشاید عذاب سختی او را فرا می گیرد این کلمه ،صدرا بود یعنی سینه ای را ،چه این سینه ی خودش باشد چه اینکه من کاری بکنم خدای ناکرده منجر به کفر در آن سینه بشود این به ذهنم رسید شاید یک چنین معنی بدهد.

این روایتی که شما کردید سعی کردم واقعا این ذهنیت را برای خودم ایجاد بکنم و با پسرم این فضایی که شما داشتید برای ما ترسیم می کردید برای من خیلی ملموس بود و یک آن خودم را جای آن بچه گذاشتم که حالا در این شهربازی این دنیا دارد از این طرف به آن طرف می رود ،اصل مطلب را شما بیان کردید که اصلا همه ی گرفتاری ما در این هست که ارتباطی که به آن تکیه گاه خودمان داریم بخاطر اینکه سرگرم این شهربازی دنیا هستیم قطع می شود بعد می بینیم یکی در درسش ،یکی در کارش، یکی در زندگی مشترکش احساس می کند یکدفعه یک خلا بزرگی برایش ایجاد شده .و یک نکته ی دیگر هم که در انتهای شعری که شما فرمودید و معنی هم کردید من اینطوری فهمیدم اصلا ارزش من به طلب من است یعنی اصلا من چیزی نیستم بغیر از طلبم بغیر از چیزی که می خواهم به دست بیاورم ،فرض کنید من همیشه پای سجاده باشم ولی طلبم وهدف اصلیم خدا نباشد مثلا این باشد که خدایا به من خانه بده ،خدایا به من همسر خوب بده خدایا به من فرزند صالح بده همه ی اینها خوب است ولی این طلب بزرگ نیست ارزش من به دست آوردن خانه وهمسر مناسب وفرزند است.خواستن اینها خوبه طلب من اینها هست یعنی بخاطر چنین چیزی پای سجاده می روم خوبه ولی ارزش من یک چنین چیزهایی است شما در شعر می فرمایید با آدم های طالب بگرد تا خودت طالب بشوی من مفهومش را اینطور برداشت کردم من چیزی نیستم بغیر طلبم یعنی اگر طلب من آن کمال غایی باشد آن رضایت پروردگار باشد... من یک سطحی دارم طلب من اگر چیزهای دنیوی باشد من یک سطحی پایین تر دارم .پسرم خیلی کوچک بود سوره ی حمد یا توحید را برای من شروع کرد به خواندن بچه ها مخصوصا در سوره ی توحید ممکن است تلفظ هایش برایشان سخت باشد زبان عربی هم هست بعد این که می خواند در انتها یک جاهایی من به او می گفتم یاد بگیرد یک جاهایی هم توی دلم می خندیدم روی شیرینی بچه. بعد که تموم شد و رفت یک فکری به ذهنم آمد که حالا این حمد یا توحید پسرم پیش خدا ارزشمندتر است یا آن حمد و توحیدی که من آن را می خوانم و فکر می کنم اعرابش را درست میخوانم بعد با خودم گفتم این حمد و توحیدی که من می خوانم و آن درکی که ازش دارم قطعا با آن حمد و توحیدی که یک عارفی می خواند شاید فرقش همین قدر باشد و آنجا متوجه شدم الان پسرم با آن بضاعت خودش می گوید من می خواهم توحید بخوانم من می خواهم حمد خدا را بکنم من هم با این بضاعت خودم که یک اعرابی بلدم یعنی اینها در نزد خدایی که بی نهایت است همه اش صفر است ولی آن چیزی که در دل است را خدا می داند که آن فرمایشی که شما در خصوص طلب کردید من را به آن موقع برد و اینکه طلب هایم در دنیا چیست؟ واقعا من از خدا چه چیزهایی می خواهم ؟ شما فرمودید اذان صبح که می شود خدا انسان را صدا می کند و این عصای موسی را می گوید بزن تا سحر این ساحران از بین برود اصلا من تا حالا یک چنین تعبیری نه جایی دیده بودم نه جایی خوانده بودم نه به فکر خودم آمده بود با خودم گفتم چه حسرت بزرگی مثلا من در موقع نماز صبح، در آن موقع اذان نماز خوانده نشده باشه قضا شده باشه یا خوانده شده باشه ولی من این فکر را نکردم امروز خدا یک عصایی به دست من داده گفته این عصا را بیانداز و مشکلاتت را حل کن میبینی این چقدر حسرت است؟ من الان در وجودم کوهی از حسرت است برای من خیلی قشنگ بود هم قشنگ بود هم حسرت بود که آخ جون اگر خدا فردا صبح به من عمری بده با یک طلب قشنگی که تا حالا اصلا بلد نبودم بیدار می شوم من بابت همه چیز و این مطلب در خصوص نماز صبح و آن چیزی که خداوند در اذان ما را به آن می خواند فرمودید خیلی از شما ممنوم خدا به شما اجر دهد و به حق فاطمه ی زهرا (س) آن چیزی را که از خدا طلب دارید بهش برسید.

استاد: متشکرم بزرگترین چیزهایی که من از خدا می خواهم داشتن دوستان عزیزان و موجوداتی مثل تو و بقیه ی دوستانمان که هر کدام که یک پر پرواز پیدا می کنید این آن چیزی هست که من به دنبالش هستم دلم می خواهد ببینمش در عین اینکه خداوند به خودم هم بال پرواز عنایت کند مطمئنا هر کی که به دنبال بال باشد خدا به او می دهد شکی در آن وجود ندارد التماس دعا من رو هم در نمازهایتان دعا کنید و هر جا اذان را شنیدید وقتی من را بخاطر آوردید یک صلوات طلب می کنم.

صحبت از جمع : ترس هایم خیلی من را اذیت کرده طوری که من را دچار عارضه ی بیماری کرد زمین گیر شدم خیلی با خودم کلنجار رفتم چیزهایی که به ما یاد دادید را به خاطر آوردم که من نباید بترسم من باید به ترس های خود غالب شوم بتوانم خودم را کنترل کنم البته دیر به این مسئله دست یافتم بعد از بیمار شدن دست یافتم ترس های من همان طوری که شما می دانید بی دلیل بود البته نه اینکه بی دلیل باشد ولی چیزی نبود که بخواهد من را این طوری به زمین بزند می خواهم بگویم که اگر همه بتوانند خودشان را مشرف بر ترس های خود بدانند و از ترس هایشان جلوگیری کنند جلوی خیلی از بیماری های روحی و روانی گرفته می شود من خیلی قبل از مریضی دچار افسردگی شده بودم قند من بالا رفته بود فشارم بالا رفته بود هنوز کامل به این مسئله دست نیافتم که بتوانم بر همه ی ترس های خود چیره بشوم اما تا یک حدی با کمک شما توانستم با این مسئله کنار بیایم و آن ترس ها دیگرآانقدر من را آزار ندهد همسرم زنگ نمی زد می گفتم حتماً دچار یک مشکل قلبی شده دور از جان اتفاقی افتاده حتی با شما هر روز صحبت می کنم اگر یک روز دیر جواب تلفن من را بدهید یا جواب تلفن من را نمی دادید من آنقدر می گشتم تا شما را پیدا کنم اینها خیلی بد است روی روح و روان من اثر بدگذاشته، خواستم اینها را بگویم دوستان بدانند واقعاً روی خودشان کار کنند و نگذارند این ترس ها به آنها قالب شود.

استاد:بسیار عالی من فکر می کنم که گفت و گوی شما بسیار موثر واقع می شود چرا ما مواجه هستیم با دوستانی که از شدت ترس ناآرامی هایی دارند که حتی سرجای خود نمی توانند بنشینند بلند می شوند راه می افتند تکان می خورند دست خود را تکان می دهند پای خود را تکان می دهند اگر اینها قرار باشد که یکی دست و پای آنها را ببندد ودر یک گوشه ای نگه دارد حتماً می میرند ترس ها صدمات عجیب و غریبی به انسان ها می زند . البته انسان باید بترسد اما از چیزهایی که در بیرون است صدای مهیبی آمد شاید چیزی پشت در ترکید خوب است نگران شود بلند شود و رسیدگی کند اما نه آنقدر بترسد که دست و پای او قفل شود زبانش هم کلید شود از جای خود نتواند تکان بخورد و در آخر سکته کند ترس ها تا جایی که بتواندایمنی ما را در مقابل مسائل بیرون از خودمان بالا ببرند خوب است اما اگر اینجا نشسته اید صدای سوپاپ دیگ زودپز افزایش پیدا میکند خوب است نگران شوید تا بلند شوی بروی و سر بزنی نکند زودپز بترکد در اثر فشار گاز .اما اگر چنان بترسی که این ترس تا چندین روز شما را در تخت خواب بیندازد ارزش ندارد کاش ترکیده بود و میدیدی وقتی ترکیده بود هیچ اتفاقی هم نمی افتد فقط حمالی مفت تمیز کن و درست کن .توجه داشته باشید ترس ها به شدت چه جسم شما را تحت تاثیر قرار می دهند روان شما را تحت تاثیر قرار می دهند و شما را به یک روزگاری می اندازند که هیچ چیزی نمی تواند شما را نجات دهد .

صحبت از جمع : آن هفته شاهد بودن صحبت کردید دوست داشتم که یک تجربه ای در این موضوع داشته باشم و این اتفاق برای من بیفتد یکی از فاکتورهای شاهد بودن این است که در لحظه زندگی کنیم وقتی بتوانیم در لحظه زندگی کنیم دائم می توانیم بدون قضاوت شاهد همه چیز باشیم و به مرور به آن شاهدی که خداوند در قرآن فرموده دست پیدا می کنیم من دلم خیلی می خواست و خیلی راجع به این موضوع از خداوند درخواست داشتم. در یک صفحه ی مجازی عضو بودم این گروه از اعضای خود خواسته بود به مدت ده دقیقه چشم های خود را ببندند و به تنفس خود توجه کنند من دو سه روز که این کار را انجام دادم گفتم منظور از این کار چیست؟ آخر به چه چیزی می خواهد برسد؟ دیدم وقتی من ده دقیقه فقط تمرکز می کنم به نفس های خودم به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنم و برای من مهم نیست ثانیه قبل چطور نفس کشیدم و ثانیه بعد چطور باید نفس بکشم، در حال حاضر تنفس من اینست و ثانیه بعد که نفس می کشم بعدی آمده و مشکلی با قبلی ندارم و همیشه در لحظه هستم و توجه می کنم که الان این نفس تمام شد و نفس بعد، اینقدر این کار مداوم است و پشت سر هم در روز نفس می کشیم متوجه نیستیم که در لحظه چکار می کنیم و این مرا درگیر کرد، می گویند فلانی آشپزی خوبی دارد دقیق است و همه چیز را به اندازه درست می کند، وقتی موقع آشپزی حواسم در لحظه این باشد که دارم آشپزی می کنم، حالا فلانی چکار کرد؟ او چی گفت؟ وقتی به اینها فکر نمی کنم و تمرکزم به غذایی که درست می کنم می ماند مسلماً غذای خوبی را به خانواده می دهم، وقتی قرآن می خوانم در لحظه حواسم به آن باشد و در همه موارد به همین ترتیب، یادم افتاد شما گفتید به اذان توجه کنید، وقتی من در همان لحظه به اذان گوش می دهم اگر چیز دیگری در آن لحظه جاری نباشد قطعاً من صدای خداوند را می شنوم.

استاد: شما از بنیادی ترین حرکت آغاز کردید "تنفس"، ما میلیون میلیون نفس می کشیم در طول عمرمان و هیچ وقت حتی یکی از آنها را هم نمی فهمیم مگر وقتی جلوی نفس کشیدنمان گرفته شود آنوقت می فهمیم چی داشتیم، تمام این سالها چه اتفاق زیبایی برای ما می افتاد و ما هرگز ندیده بودیم و متوجه اش نشده بودیم چه هوایی را به داخل فرو فرستادیم و چه بخارهایی را از داخل به بیرون حرکت دادیم این آنقدر حرکت قشنگی ست، موقع تنفس وقتی به قفسه سینه نگاه می کنید قشنگترین اتفاق را می بینید، بسیار عالی ادامه بدهید من میدانم شما موفق می شوید.

صحبت از جمع: یکی از عمده ترین ترسهایی که من همیشه داشتم و الان هم سعی میکنم روی آن کار بکنم ، ترس از تنهایی است . من از آن هفته که راجع به تنهایی صحبت شد خیلی فکر کردم که تنهایی چی هست؟ و چیکار بکنم که این ترس از تنهایی را نداشته باشم . نتیجه ای که به آن رسیدم این بود که تنهایی از نظرمن دوقسم است یکی تنها بودن است و یکی تنهایی . تنها بودن این است که من خودم اختیار میکنم که تنها و در سکوت باشم ، به کارهایی که خودم دوست دارم برسم و این چیزی است که خودم طلب میکنم و خوشایند است . ولی شق دوم تنهایی این است که من در آن هستم یعنی چیزی نیست که خودم اختیار کرده باشم . خیلی فکر کردم که من چرا از تنهایی میترسم ؟ بعد دیدم که وقتی تنها هستم حالم بد است وقتی با جمع هستم حالم خوب است . بعد گفتم : چرا وقتی تنها هستم حالم بد است و وقتی با جمع هستم حالم خوب است ؟ وخیلی سوالات دیگر را پرسیدم وبه خودم جواب دادم بالاخره به این نتیجه رسیدم که یک چیزی را بلد نیستم و تا حالا یاد نگرفتم و آن این است که چه جوری وقت خودم را پربکنم یا خودم برای خودم کاری بکنم که از این کار خوشنود باشم و از این کار لذت ببرم . حالا وقتی بچه هایم می خواهند بیایند یا مهمان دارم من با اینها حالم خوب است و در واقع ساعت خوبی می گذرانم دیدم واقعا وقت می گذارم برای این ساعت های خوبی که قرار است با اینها بگذرانم یعنی ایجاد می کنم بعد دیدم متاسفانه بلد نیستم این را برای خودم ایجاد بکنم حالا یک چیزهایی را برای خودم می نویسم که چکار بکنم که یواش یواش با اینکه برای من خیلی هم دیر است ولی چه کارهایی را انجام بدهم در زمان هایی که احساس تنهایی می کنم یعنی اصلا نگذارم این احساس بیاید یعنی زمان هایی که کسی با من نیست کسی در خانه ی من نیست من این کارها را بکنم که همیشه حالم خوب باشد همیشه بتوانم از زمانم بهینه استفاده کنم این چیزی بود که من تجربه کردم.

استاد: بسیار خوب و مفید و خیلی جالب است خیلی ها هستند که خانواده هستند یعنی شب به شب که می شود یک دفعه 6-7 نفر می شوند اما در طول روز خانم خانه یک فرد تنهاست و خیلی از مواقع هیچ کاری ندارد بکند پس این فقط صرف این نیست که آدم یک نفره در خانه باشد ، باید انسان بگردد و آنچه که در درونش هست و او را ارضا می کند در بیرون پیدا کند و با آن مشغول، هر کس به گونه ای.

صحبت از جمع: من همیشه در سر نمازهایم و لحظه ای که اذان را می شنوم طلبم از خداوند تنها شفای پسر بیمارم هست ولی فکر می کنم که شاید خدا خیلی حرفم را نمی شنود یا هنوز به آن مرحله ای که بخواهم رضایت داشته باشم نرسیدم چکار کنم تا روح و قلبم با صدای اذان به آرامش برسد زمانی که این طلب را از خداوند می کنم هنوز به آن آرامش قلبی نرسیدم و همیشه هم اعتراض می کنم که چرا خدا صدای من را نمیشنود و زمانی که اذان را می شنوم سعی می کنم حضور قلب داشته باشم ولی هنوز به آن آرامش نرسیدم لطفا راهنمایی کنید تا به این آرامش نسبی برسم

استاد: در خصوص سؤالی که فرمودید من همیشه گفتم اگر دری بسته بود و پشتش ایستادید و در زدید و زدید و زدید و کسی در باز نکرد پشت در بسته ایستادن کار بی حاصلی است به طور حتم اگر این در بسته است در دور آن مکان یا آن ساختمان یک روزنه ی دیگری باز است که باید بگردی و پیدایش کنی این همان طلب است که الان گفتگویش می کردیم حرفش را می زدیم طلب بکنید، اشکالی که در گفتگوی شما در اذان ها با خداوند وجود دارد این است که شما در هر اذانی اعلام می کنید که خدایا من بهتر از تو می دانم برای بچه ام چی خوب است من فکر می کنم که بچه ی من باید شفا پیدا کند و مثل بقیه انسان ها در حرکت باشد و زندگیش را اداره کند و الی آخر شما به هیچ عنوان از رابطه ی پسرتان و خدایش خبری ندارید از عهد و پیمانی که در عالم ذرع با خدای خویش بسته است شما کاملا بی اطلاع هستید شما نمی‌دانید که پسرتان چه چک هایی داده است و گفته است من در دنیا بار پروردگارا این مصائب را می پذیرم تا چک های من پاس شود نه برای ایشان بگویم من برای خودم هم می گویم و برای همه آدم هایی که در اطراف ما هستند و دچار مشکلات خاص در هر زمینه هستند من هر وقت کسی می آید سراغم و التماس دعا می گوید برای عزیزی حالا چه جهت بیماری جهت رزق جهت بدهکاری و جهت بخت اولاد دار شدن و خیلی چیزهای دیگر ، من تنها یک جمله می گویم به آنها میگویم چشم اما وقت دعا کردن میگویم بار پروردگارا شما به بنده ات آگاه تر از من هستید که چه چیزی به صلاح آن است و چه چیزی را باید در دنیا طی کند بنده ات از من این را خواسته است من آنچه را که خواسته است می‌آورم به حضورت به این بنده آن ده که آن به، چیزی را به او بدهید که می دانید برای او بهتر است من تعیین نمی کنم این بنده از من خواسته است مثلاً بیمارش خوب شود به خصوص بچه کنکوری ها در حسینیه همه به خاطر دارند هم خودشان هم مادر پدرشان که وقتی به من می گفتند دعا کن که کنکور قبول شود در این یک مورد دقیقا صراحتا با صدای بلند می گفتم من دعا می کنم که خدا آنچه را که برای او بهتر است سر راهش قرار دهد حالا شما مادر هستید می دانم خیلی سخت است ولی این آن مسیری است که شما هم در عالم ذرع انتخاب کردید و آنقدر باید در این مسیر دقیق شوید که برسید به آنجا که بگویید بنده ،بنده ی تو است اولاد من است اما بنده ی تو است من مادر هستم تو از من مهربان تر هستی من مادر هستم فقط مهربانی دارم اما تو خیرو صلاح و آنچه که بهتر است در مورد او میدانی ، کمکش کن در چیزی که در عالم ذرع انتخاب کرده و پذیرفته سرفراز بیرون بیاید اینطوری دعا کنید بگذارید که ایشان دعاهای ما مسیر راهش را قلوه سنگ نیندازد ما می‌خواهیم او به پیروزی برسد به خیر و صلاح برسد آنطوری که خداوند برای او تعیین کرده ما گاهی اوقات با دعاهایمان تخته سنگهایی در مسیرش می‌اندازیم او باز مجبور می شود یک مسیری را دور بزند تا از کنار تخته سنگ ها عبور کند باز راهش طولانی تر می شود شما این چنین دعا کنید هم قلب خودتان راضی می‌شود چون اقرار می کنید به اینکه من در مقابل تو خدایا کوچک هستم نمی دانم آگاهی ندارم و قدرت هم ندارم همه آنهایی که من ندارم تو داری از همه اینهایی که تو داری برای خیر و صلاح بچه من خودت استفاده کن آنچه که به صلاح او است در مسیرش قرار بده آن وقت ببینید چه آرامشی بر شما حکمفرما می شود این آرامش شما در خانواده به همسرتان سرایت می کند و ناخودآگاه به فرزندتان هم از فاصله دور حرکت می کند و می رسد بعد جو خانواده همه با هم به سوی یک صلح و پذیرش و یک سازش الهی سوق داده می شود آن وقت این مزه را می چشید بهره می برید و همه تان سرافراز در دادگاه الهی حاضر می‌شوید .

صحبت از جمع : یک نکته ای که هم در صحبتهای دوستان و بعد گشتم دیدم در خیلی از جاها در زندگی شخصی من هم بوده است این است که به نظر می‌رسد که ما همواره یک تصویری داریم از یک سری باید ها و نبایدها یعنی مثلا ما گمان می کنیم که آدم خوشبخت یک آدمی است که مثلاً یک خانه چند متری دارد همسرش به این صورت است فرزندانش به این صورت هستند و یک سری تصاویر عمومی که حالا جامعه به ما القا کرده است خانواده و فرهنگ القا کرده است یا هر چیز، یک سری تصویر اینطوری داریم بعد دیدم که این بایدها و نبایدهایی که در ذهن ما از خوشبختی خوشنودی خوشحالی سعادتمندی و امثال اینها حضور دارند چقدر فقدانش ناگهان برای ما ترس حاصل می کند مثلاً در مثال دوستمان دیدم که این تصویر فوق العاده که من در یک جمع هستم سرم گرم است مثلا عزیزانم دورم هستند و چقدر حالم خوب است بعد بلافاصله با نبودن این تصویر فوق العاده ترس تنهایی ظهور می کند که جمع نیست بهم خوش نمیگذره و حالم می تواند بد باشد یا مثلا در مثال دوست بعدی این برایم ظهور کرد که تصویرم این است که مثلاً فرزند من برای اینکه خوشبخت باشد باید سالم باشد خانه زندگی فرزند همسر و .. و حالا که آن تصویری که من از خوشبختی و سعادتمندی فرزندم و حالا آن تصویر نیست پس در نتیجه فرزند من بدبخت شده است این حس برای من ایجاد ترس میکند در حالی که در آیه قرآن می گوید که چه بسیار امور که شما خیر می پندارید در حالی که شر هستند و چه بسیار امور که شما شر می پندارید در حالی که خیر هستند و مثلا مثال خیلی ساده آن آیه در رابطه با حضرت خضر است که بچه را می کشد که شاید کسی بگوید که آن خانواده بدبخت شدند و سعادتمندیشان نابود شد بعد میفهمند که این بچه اگر بزرگ میشد کلا آن خانواده را از راه خدا بر می گرداند بنابراین برای من امروز این باز شد که چقدر تصاویر ما از اتفاقات فوق العاده از خیر به ‌طور عام یا سعادتمندی چقدر فقدان این تصاویر برای ما ترس حاصل می کند در حالی که یک سوال شما پرسیدید اصلا کی گفته است که داشتن فرزند یعنی سعادتمندی،کی گفته است داشتن سلامتی ...منکر این نمی‌شوم که اینها از نعمات الهی است اگه شما فرزند داشته باشید سلامت باشید قطعاً اینها نعمت هستند ولی آینه تمام نمای سعادت نیستند یعنی ممکن است که من هیچ وقت فرزند دار نشوم چه بسا اگر من فرزندی میداشتم ممکن است که سبب ساز جهنم رفتن من می شد حالا سوال اصلی این است که آیا من حاضر بودم که فرزند داشته باشم به این قیمت که جهنم بروم ؟اما چون ما امروز این را نمی بینیم در واقع فقدان یک تصور سعادتمندی ،برای ما ترس از شقاوت مندی آورده است برای من خیلی فوق العاده بود

.

استاد : دمادم در گفتگو بودن با خداوند چون خداوند مظهر دانایی است این امکان را فراهم می کند که آنچه را که شما نمی دانید در محضر دانا بیاموزید و یکی از آن چیزهایی که نمی‌دانیم بلد نیستیم و در محضردانا باید بیاموزیم تسلیم است .تسلیم مفهومش این نیست که اگر شما در زندگی صاحب همسری هستید که در کفر و شرک و فساد می‌چرخد هیچ تکانی نخورید این تسلیم در مقابل خدا است که تسلیم محسوب می شود ، در مقابل بقیه چیزها سر فرود آوردن است آخرش ذلت می شود ، اما وقتی پیش خداوند سر تسلیم فرود می آورید و می گویید من نمی دانم من بلد نیستم اما همچین مسئله ای وجود دارد خدایا تو که دانای محض هستی آنچه را برای او می دانی بهتر است همان اتفاق بیفتد ، گاهی اوقات آدم ها در همان شرایطی که هستند بهترین است باید در آن اتفاق باقی بمانند حالا این اتفاق ممکن است بی پولی باشد، ممکن است نقص عضو باشد، ممکن است بیماری مهلک باشد، ممکن است بی اولاد بودن یا مقروض بودن و کم روزی بودن باشد یا هر چیزدیگر، وقتی شما در گفتگو با دانای محض که در درون شما است دمادم قرار می گیرید حرف زدن را یاد می گیرید ما حرف زدن بلد نیستیم ما حرف زدن را در محاوره های عمومی آموختیم و همه ی ما نقص داریم خدا چرا نماز را گذاشت ؟ یکی از دلایل اینکه نماز را گذاشت تو به اجبار هم اگربه وجود خداوند ایمان آوردی لااقل دقایقی را فقط با او حرف بزنی، طریق صحبت کردن درخواست کردن راهنمایی خواستن،تحسین کردن تایید کردن انکار کردن همه اینها را یاد بگیری. در سوره حمد می گویید: که خدایا من را هدایت کن آن هدایتی که نعمت داده هایت را فرستادی من آن را می خواهم یادت می دهد وقتی درخواست می کنید چه چیزی را از خدا بخواهید نه آن راه و روشی که مغضوبین و ضالین در آن رفتند من آن راه‌ها را نمیخواهم .اگر فکر کردی من بلد هستم کدام مغضوبین و کدام ضالین هستند؟ من نمی دانم ،کدام نعمت دادن؟ من بلد نیستم شما من را هدایت کن. اشکال بزرگ انسان در عصر حاضر گفتگو و هیاهو بیش از حد با بیرون است ما گفتگو با درون نداریم حالا که گفتگو با درون را به شکلها و کلاس های مختلف ارائه می کنند در خیلی از این گفتگوها خدا هیچ سرفصلی نیست یعنی خیلی از مقالات خیلی از شروع ها نام خداوند بالایش نیست می گویم چرا نیست ؟ می‌گوید مردم با این فجایع اسم خداوند را می آوری کهیر می زنند.جواب می دهم: بزنند وقتی شما خداوند را مطرح نمی کنید پس درون آدمی کی است ؟ طرف را دارید میفرستید به اینکه دوره شدید بیماری روانی دچار شود سرش را در یقه اش بکند فکر کند یکی این درونش است باهاش حرف بزند این که بدتر است . تا اینکه بفهمد این تشکیل شده است از یک ریاست بزرگ دانای همه گیر و یک ریاست کوچک ، یک رئیس و یک معاون که به طور دمادم این معاون باید از رئیس دستور بگیرد خط مشی بگیرد اگر الان مردم در دنیا هرج و مرج دارند علتش این است هر کسی هر کاری دلش می خواهد می کند می گوید من عالم تر و فهمیده تر هستم چه در زمینه های دینی چه در زمینه های سیاسی و ... هر کدامشان هر کاری دلشان بخواهد می کنند. اگر آن جلوه اصلی و حقیقی برای آدم ها ایجاد شود ، آرام آرام آن ترس ها کمرنگ می شود چون آن دائمی است و اصلا نمی رود ،جلوه دائمی مدام در زندگی ما است در خانه و وجودمان در حرفهای ما فکرهایمان خوراک هایمان وقتی این وجود دارد خواه ناخواه هرگز آن یکی جلوه که می‌آید ترس را به انسان تجلی می دهد نمی تواند حضور داشته باشد اگر حضور داشته باشد کمرنگ است.من این چند شب اخیر که به خصوص پایم که خیلی ناراحت بود هر بار که نیمه شب بیدار می شوم از تخت پایم را می گذارم زمین چرخ می خورم که پایم را بگذارم زمین همینطور که لب تخت نشستم اول می گوییم بسم الله الرحمن الرحیم خدایا با قدرت تو حرکت می کنم من با قدرت تو پیش می روم چون میدانم این پا من را تا محیط سرویس بهداشتی نمی تواند برساند اما با استواری میروم و برمیگردم.

از یکی پرسیدند خوشبخت ترین زن عالم کی است ؟ گفت حوا ، گفتند چرا ؟ گفت چون شوهرش آدم بود به نظرتون یک جوک قشنگ می‌آید حالا قشنگ ترش را گوش کنید قصه ابلیس و آدم و حوا و گول خوردن آدم و حوا را از ابلیس همه بلد هستید لازم نیست ما بگوییم اما بعد از آن را گوش کنید خداوند از ابلیس سوال کرد تو را چه شد که سرکشی کردی در مقابل کلام من ؟ شیطان مثل آدم حرف نزد ، خنده دار نیست؟ما به همه می‌گوییم که مثل آدم حرف بزن اما واقعا ما خودمان همیشه مثل آدم حرف میزنیم ؟ شیطان مثل آدم حرف نزد مثل خودش حرف زد چی گفت ؟ گفت من از آن بهتر هستم سجده نمیکنم خداوند هم آن را طرد کرد گفت بفرما بیرون تو از زمره پست ترین فرومایگان هستی ، برو بیرون تا روز معلوم. آدم و حوا رو سوال کرد گفت شما را چی شد که در ناز و نعمت بودید همه چیز هم بهتون داده بودم چرا تمرد کردید ؟ جفت شان سرهایشان را انداختند پایین گفتند ببخشید ما ظلم کردیم خطا با ما است فرق شیطان با آدم در همین جا است شیطان خطای خودش را بر گردن دیگری می اندازد آدم خطای خودش را به گردن میگیرد. یادتان باشد گفتگو می کنید ببینید دوتا دسته بیشتر وجود ندارد یا جزو شیطان هستید یا جزو آدم میانه نداریم در این عصر میانه نداریم یا گفتگوی شما شیطانی است یا گفتگوی شما آدمی است .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید