منو

شنبه, 09 اسفند 1399 - Sat 02 27 2021

A+ A A-

تبعات در یک راستا نبودن قول و عمل و قلب

بسم الله الرحمن الرحیم

به طور حتم همه بهلول را می شناسید . دیوانه ای در نهایت عقل که در زمان هارون الرشید زندگی می کرد و نسبت نزدیک با هارون داشت . صحبت امروز را با قصه ای از بهلول آغاز می کنم. می گویند بهلول یک روز قاری را که در حال خواندن قرآن بود ، با سنگ زد . گفتند بهلول چه کار می کنی ؟ چرا قاری قرآن را می زنی ؟ بهلول گفت : چون قاری دروغگو است. در شهر ولوله و فتنه برپا شد . خلیفه بهلول را احضار کرد . به او گفت چرا قاری را با سنگ زدی ؟ گفت قاری دروغ می گوید .خلیفه قاری را خوب می شناخت و کارهایی را که در پنهان انجام می داد به خوبی می دانست . پس به بهلول گفت تو به دروغش چه کار داشتی. من صوت او را می گویم. او صوتش ، صوت قرآن بود . چرا تو او را با سنگ زدی ؟ بهلول گفت : این چگونه سخنی است ؟ قول او از صوت او جدا نیست . نمی تواند جدا باشد . تو خلیفه هستی ، فرمانی دادی ، عاملانت می برند به فلان بقعه و می گویند کسانیکه در آنجا عهده دار آن بقعه هستند به محض شنیدن فرمان سریع حاضر شوند و نزد تو بیایند. قاصد فرمان را برد . آنها هم فرمان را خواندند . هر روز هم این فرمان را می آورند جلوی چشمشان باز هم می خوانند اما نزد تو نمی آیند . آیا آنها در خواندن فرمان تو صادق هستند ؟ در گفتن اینکه به فرمان تو می گویند سمعاً و طاعتاً صادق هستند ؟
به این سخن خیلی کوتاه، من بسیار فکر کردم . ویروس کووید 19 یا کرونا علی رغم همه ی سختی ها و مشکلاتی که در سطح جهان به وجود آورده برای من یک قصه ی متفاوت از همه ی آدم های دیگر فراهم کرده است . چطوری ؟ عرض می کنم . در عرض این یکسال گذشته تمامی سه شنبه ها که می بایستی کلاس دایر باشد یا تمامی مجالس عزاداری یا تمامی مجالس شادی و سرور را یک به یک نگاه کردم . نگاه کردم . بازهم نگاه کردم . بازهم نگاه کردم. نمی دانستم در نگاه کردن هایم دنبال چی می گردم . ولی دنبال یک چیزی می گشتم . آنچه که اتفاق افتاده بود ، به نظر یک اپیدمی بود. یک بلای همه گیر بود و همه ی دنیا را هم گرفته بود . پس آدم های خاصی در رتبه ها و درجات مختلف اجتماعی در مظان اتهام قرار نداشتند . بگوییم این رئیس است ، گناه کرده پس باید کرونا بگیرد . او شغل آزاد داشت ، زیر و رو کشید ، او ساختمان ساخت ، بد ساخت و به مردم ظلم و جور کرد ، حاکم شهر بود . حکومت دار بود ، هر کدام در جای خود که اشتباه کردند بایستی جوابش را می گرفتند پس باید کرونا می گرفتند . نه از این خبرها نیست . نتیجتاً هیچی را نتوانستیم معیار کنیم تا در آن معیار حرکت کنیم ، ریشه کن کنیم و با آن بجنگیم . تا بتوانیم به آن پیروز شویم . و همه چیز را دوباره برگردانیم به زمان قبل از کرونا . پس این قصه ،مردم کشور من را به تنهایی در بر نمی گیرد که بیایم اعمال مردم را نگاه کنم به دنبال مقصر واقعی بگردم . بارها و بارها به آمار مبتلایان به آمار فوت شدگان کشورهای مختلف نگاه کردم . به کشورهای مخلتف عملکرد زمامدارانشان و مردمشان توجه کردم . بازهم من را راضی نکرد . پس قصه باید به گونه ای دیگر باشد . برگشتم به درس های سال های گذشته پرداختم . قبل از این یکسال . اشک هایی را یاد آوردم که در حسینیه حداقل از چشمان خیلی ها در ایام عزاداری حتی در ایام شادی جاری شده بود ، همه ی این اشک ها را به خاطر آوردم. حتی آدم هایی که اشک ها از چهره هایشان جاری می شد را به خاطر آوردم . به آن دست هایی که با حرارت بر سینه ها می کوبیدند و یا با حرارت و شعف کف می زدند به آنها هم نگاه کردم . همه را نگاه کردم . همه را نگاه کردم .تا وقتیکه متن گفتگوی بهلول را خواندم . آن وقت جرقه های خیلی زیادی در اطرافم زده شد . این جرقه ها یک نوری از جنس شعور پدید آورد . شما شاید باور نکنید همین قصه ی کوتاه بهلول و به همین سادگی را شاید من بیست بار خواندم . و هربار یک چیز تازه و جدیدی از آن کشف کردم . سالیان خیلی خیلی زیادی بود که آدم ها احادیث و روایات خیلی زیادی از پیامبران ، کتاب هایشان ، بزرگان دینشان برای یکدیگر نقل می کردند . آن که بودایی بود از بودایش می گفت . آنکه مسیحی بود از کتاب انجیل می گفت . یهودی به شکل دیگری و ... . بعد این ها را برای هم می گفتند و بعد سرها را به علامت فهیمدن هم تکان می دادند اما در عمل اصلاً نفهمیدند . احادیث و روایاتی که از پیغمبران یا از پیغمبر خودمان و از ائمه اطهار نقل می کردند عملکرد آنها این بود: بله . بله . بله . فهمیدم . فهمیدم . فهمیدم . از این فهم چه بر خود ما می رسید نفهمیدیم . یعنی اصلاً نخواستیم که بفهمیم . امت مسلمان و علی الخصوص شیعه آن قدر از عشق به پیغمبر و اهل بیتش گفتند ، به سر و سینه کوبیدند ، طبل ها چند برابر کردند ، پرچم ها بزرگ تر کردند ، علامت های بزرگ تر برداشتند و ... . اما فی الواقع همچون قاری داستان بهلول دروغگو باقی ماندند .می گویند فلانی در محرم غذا می دهد دیگ دیگ . می گویم چه فایده؟ این چه جور غذای امام حسین است که رشوه هم می گیرد، ربا هم می گیرد دروغ هم می گوید به زنش ظلم هم می کند، به بچه هایش خودرأیی هم می کند،و هزاران کار دیگر می کند تا امت شیعه همیشه مجبور شود ساکت بنشیند، چقدر آدمها بودند که حرف زدند گفتند گفتند و نفهمیدند و عمل هم نکردند، هرکس دم از عشقی می زند لاجرم می بایستی از جنس همان عشق شود، زمانیکه دبیرستان می رفتم جویای این بودم وقتی دیپلم گرفتم چکار کنم؟ دلم می خواست هم دانشگاه بروم هم کار کنم، به کارهای زیادی فکر کردم، یکبار یک بنده خدایی منزل ما میهمان بود، ایا فهمید چه گفت یا خودش هم نفهمید جمله ای را شنیده بود تکرار کرد و رفت نمی دانم، اما این جمله اش تا آخر عمرم در ذهنم باقی می ماند، گفت: هر کس هرکاری را پیشه کند شکل کارش می شود، جریان چه بود؟ یک کسی خواستگار برای دخترش آمده بود من کوچک بودم شاید 10 یا 12 سالم بود، برای مادرم تعریف می کرد و من هم گوش میدادم، مادرم پرسید خواستگار چه کاره است؟ داد سخن داد، خوشگل است، خوش تیپ است، چه خانواده ای دارد چقدر پول دارد خانه دارد، مادرم پرسید پسر چکاره است؟ گفت می گویند در یکی از آن کاباره های آنچنانی دوره شاه گارسون است، می گفت من به او فقط یک جمله گفتم که یادت باشد هر کسی هر شغلی داشته باشد بعد از مدتی که گذشت شکل شغلش می شود، می دانید چقدر شبها خوابیدم و نصف شب بیدار شدم و فکر کردم یارو شکل شغلش می شود یعنی در خانه اش هم گارسونی هم می کند یعنی وسط خیابان هم راه می رود گارسونی می کند؟ حالا من اصلاً نمی دانستم گارسون یعنی چه؟ چون ما هیچ وقت کاباره نرفته بودیم بدانم گارسون یعنی چه؟ هرکس دم از عشقی بزند لاجرم باید شبیه عشقش بشود، از جنس همان عشق شود وگرنه دروغ می گوید، خیلی ساده، امام حسین هرگز ربا گرفت ؟امام حسین به همسرش تندی و غضب و ناسزا گفت؟ آقا، اگر 50 تا دیگ بار بگذاری به مردم غذا بدهی دروغگویی، چون هم به زنت بد می گویی هم مایحتاجش را آماده نمی کنی و هم خیلی کارهای خلاف دیگر هم می کنی ،که اصلاً امام میدان رفت برای اینکه دین پابرجا بماند و این خلافها ریشه دار نشود، دیدم در عشق دروغگوست دم از عشقی می زند که از جنس آن نیست، نمی شود گفت یاحیدر، هر کسی حق ندارد بگوید یا حیدر، چون امیرالمؤمنین زره اش پشت نداشت، گفتند علی جان پس پشت چی؟ پیغمبر گفتند علی هرگز به دشمن پشت نمیکند بنابراین زره سنگین نمی خواهد .ما هرکجا که به نفعمان باشد یا یک ذره احساس خطر کنیم برای هرچیزی پشت می کنیم به حقیقت و رو می کنیم به دروغ و ناراستی پس او که اینکارها را می کند می گوید یا حیدر دروغ می گوید امیرالمؤمنین را دوست ندارد، خیلی ساده، دم می زند از امام حسن مجتبی، سفره امام حسن می اندازد، چه خرجها که نمی کند، به خصوص میلاد امام حسن، بعداز اینکه سفره افطار را جمع می کنند دایره و دف هم می زنند در مجلس خانمها، آن وسط آن کار می کنند که نباید بکنند اما همین خانم عاشق امام حسن هست، ولی از جنس امام حسن نیست برای اینکه اگر یک کلمه خلاف نظرش حرف بزنی همیشه قلوه سنگ پرتاب می کند ،یک روز با یک خانم مسنی بحث بود سر قمی ها و کاشانی ها، یک خانم مسنی اشتباه کرد گفت نه قم خوبه نه کاشون، این خانم که جای اولادش بود طاقت نیاورد سرش را بلند کرد گفت :می گویند لعنت به بد گوهاشون، منم قبول دارم لعنت به بدگوهاشون، اما تو که سفره امام حسن می اندازی، تو که عشق امام حسن در قلبت است امام حسن صبور بود امام حسن به همسرش که به او زهر خوراند بخشایش کرد گفت زودتر برو تا خواهر و برادرهایم نیایند وگرنه تو را قصاص خواهند کرد، برو تا تو را نبینند، تو یک جمله را از یک آدمی که جای مادرت هم بود نتوانستی تحمل کنی حال می گویی عاشق امام حسنی؟ من می گویم دروغ می گویی، من بهلولم می گویم دروغ می گویی، سنگ بیاورید من بزنمش، فریاد یا حسین می گوید گوش فلک کر می شود اما چون حسین بن علی آزاده نیست،امام حسین زیر دست ملعون پر از تیغ بر بدن افتاده می خواهد سر مبارکش را بِبُرَد میفرماید : این کار را نکن من شفاعت تو را نزد پروردگار میکنم . آنوقت تو عاشق امام حسین هستی ؟ دروغگو ، بهلول بیا با همدیگر سنگ بزنیم . همه شان را سنگ بزنیم . چون امروز دنیا نتیجه ی این دروغهاست .
امروز میلاد بانوی دوعالم بود . هر سال جشن میگرفتیم ، به به !چقدر نقل و شیرینی پخش میکردیم اما کنار نقل و شیرینیهایی که پخش میکردیم خیلی هم کار خوبی بود . چون یکدانه نقلش به اندازه یک کیلو نقل کام و جانت را شیرین می کرد چون به نام نامی خانم حضرت زهرا بود . اما ! تو که نقل و شیرینی به مناسبت میلاد خانم پخش میکنی ، هیچوقت خواستی بدانی زاویه به زاویه ی زندگی حضرت زهرا چگونه گذشت ؟ آیا دفتر زندگی ایشان را از بدو تولد تا زمانی که از دنیا رفت ، هیچوقت ذره ذره ورق زدی ؟ یا فقط ازحضرت زهرا چادر خاکی و اهانتی که آن خدانشناس در کوچه ی بنی هاشم کرده بود و میخ در و آتش پشت در و غیره ، فقط همین ها را میدانی از حضرت زهرا ؟ بقیه اش چه شد ؟ خانم حضرت زهرا با خانمهای همسایه چطور رفتار میکرد ؟ اگر کسی می آمد خدمت خانم سوال میداشت ، یکدانه میگفت دوتا میگفت ، خانم میگفتند : بپرس . در کمال آرامش و محبت میگفتند : بپرس . اینها را خواندی که مثل خانمت بشوی تا مردم بفهمند عاشقان حضرت زهرا اینچنین میشوند ، نه اینکه بگویند عاشقان حضرت زهرا همه شان دروغگو هستند . ما در کوچه های بنی هاشم به دنبال چادر خاکی خانممان میدویم . چرا ؟ که برویم زیر این چادر به امنیت برسیم . اما اگر مهر دروغگو روی پیشانیمان باشد هرگز دستمان به چادر نخواهد رسید . چه بسیار صلوات مخصوص خانم را ذکر کردیم . و او که ما و تسبیح ما را می دید و انگشتهایی که میشمرد و زبانی که آرام آرام در دهان تکان میخورد که صلوات بفرسته با خانم معامله کند . هیچ نشان دیگری از خانم در اندام ، صورت و رفتار ما وجود ندارد و چه حیف ! چقدر دیر فهمیدیم . بخاطر می آورید چقدر سنگهای عقیق سبز برایتان از مشهد آوردیم ؟ روی این سنگهای عقیق سبز چه کنده بودیم ؟ ذکر انگشتری خانم حضرت زهرا . +اَمِنَ المُتِوَکِلون " . با چه اصراری از من گرفتید . با چه اصراری بردید ، خیلی هایتان هزینه کردید .انگشتر کردید به دست کردید پس از آن بعد از مدتی هم درآوردید . بعضیها هم سنگهایش هنوز توی کیفتان و در لوازمتان است . اما هرگز اثری از آن توکلی که در سایه آن توکل میشود به امنیت رسید در هیچ کدامتان دیده نشد . سند میخواهید ؟ پیامهایی که برای من فرستادید نشانتان بدهم ببینید چقدر سرگردانید ! کسی که خانم حضرت زهرا را میشناسد ، کسی که میداند ایشان فرموده : اَمِنَ المُتِوَکِلون ، مگر میشود سرگردان باشد ؟ اگر سرگردانی؟ یا خانمت را نمیشناسی یا بازهم مثل خیلی از آدمهای دیگر کلک میزنی و دروغ میگویی .. به تعداد ختم قرآنهایی که در این سالیان دراز کنار همدیگر انجام دادیم هیچوقت فکر کردید ؟ آیا در قبال کلام خداوند گفتیم : سمعاً و طاعتاً ؟ سرتاسر قرآن راهبرد ، دستور و احکام است . چنین کنید چنان کنید اینطور باشید آنطور باشید . گفتیم : سمعاً و طاعتاً ؟ شنیدم و اطاعت میکنم ؟ و پای کلامی که میدهم ایستادم ؟ ما ماشاءالله از کلامهایی که میدهیم کتاب مینویسیم. چون اصلا خودمان را موظف نمیدانیم پای کلامی که میگوییم بایستیم . امروز مادرهستی به فرزندانش سخت گرفته . ما به عصری پا گذاشتیم که به آن میگویند عصر آگاهی ، عصر شعور . دیگر نمیشود مثل گذشته و پیشینیانمان ببینیم و بشنویم و بگوییم و بی تعهد هم بگذریم . دیگراین امکان وجود ندارد وگرنه عالم هستی ما را دروغگو خطاب خواهد کرد . یا انتخاب کنیم بگوییم ما مثل مرده ها می چرخیم . نه می بینیم نه میشنویم نه حرف میزنیم . فکر کردی تمام شد ؟ این هم در جایگاه خودش کار خواهد داشت . مواخذه خواهد داشت . یا اینکه باید انتخاب کنیم با آگاهی ، متعهدانه ، روراست از این اعضا بهره ببریم پای کلاممان بایستیم . یک زبان کوچک داریم . زبانهایتان را دربیاورید جلوی اینه ببینید چقدر حجم و اندازه اش است . اما ببینید این زبان چه غوغاها میکند چه فتنه ها به پا میکند و چه انسانهایی با این زبان من و شما به سوی خداوند هدایت میشود . کدامش را میخواهید ؟ چند ماه قبل یک سخنی داشتم از آگاهیهای فردی و آگاهیهای جمعی ، من با این سخن در خدمتتان بودم . همان موقع عرض کردم :بدون رسیدن به وادی آگاهیهای فردی نمیتوان سرافراز به دیار آگاهیهای جمعی قدم گذاشت . شاید فکر کنید : من اصلا نمیخواهم آگاه بشوم ! خیلی متاسفم ! جهان در عین تکثر، در عالم وحدت و یکپارچگی است . هیچ ذره ی کوچک انسانی نمیتواند عدم تعهد داشته باشد . نخواهد که به نور و آگاهی برسد . همه باید به هم کمک کنیم . یاد می آورم سالی در دوران تدریسم به یک مدرسه ای وارد شدم که آن مدرسه تا آن سال کلا دبستان بود . آن سال شیفت بعد از ظهرش دبستان شد و شیفت صبحش راهنمایی شد . ما هم به انجا اعزام شدیم . طبیعتا آن مدرسه از سالهای قبل که شاگرد نداشت . باید شاگردانی از مدارس دیگر می آمدند . خب مدارس دیگر کدام شاگردانشان را هدیه میفرستادند به این مدرسه جدید ؟ نخبه نخاله ها . آخه بعضی از این نخبه ها واقعا نخبه هستند نخبه هم میمانند . توی یک خط دیگر میروند ،ولی اکثر این نخاله ها نخبه هستند چرا؟ چون راه فرار را بلدند راه دزدی را بلدند راه هرگونه کار اشتباهی را بلدند ، شاگردها هم عین اینها بودند کادر مدرسه همه باهم نا آشنا چون همه جدید آنجا رفته بودیم بعضی های شان همدیگر را می شناختند خلاصه تلاش کردم کلاس را توی یک سطح نرمالی و یک سطح قابل قبولی بیاورم هرچه تلاش کردم نشد یک شب تا صبح نخوابیدم فکر کردم فکر کردم خدایا من با اینها چکار کنم؟ فردا که سر کلاس رفتم درس ریاضی 4 کلاس راهنمایی با من بود ،من قانون کلاسم اینطور بود؛ آخر هر هفته آخرین روزی که مدرسه بودم از کلاس هایم یک امتحان کوتاه می گرفتم یعنی هفته ای یک امتحان و هفته ای 4 دسته ورقه و هفته ای 4 کلاس دست کم 40 نفره 45 نفره، حساب کنید ببینید چند تا ورق می شود؟ به شاگردهایم گفتم از این به بعد امتحان ها سر جایش است، اما شاگردهای قوی تر موظف هستند شاگردهای ضعیف تر را بالا بکشند اگر هر هفته شاگرد ضعیف ها بالا آمده بودند و قوی ها بالاتر رفته بودند کاری نداشتم اگر نشده بود از هر دو گروه هم ضعیف هم قوی نمره کم می کردم می گفتم این نمره ها را هم جمع می کنم آخر ثلث هم امتحان نمی گیرم مجموع اینها را تقسیم بر تعدادش می کنم نمره ی ثلث تان می گذارم؛ آنموقع ها ما سه ثلث بودیم هنوز ترمی نشده بودیم؛ در مدرسه غوغا شد پس لرزه های این غوغا تا کجا کشید؟ تا دفتر مدرسه کشید، مدیر، ناظم هر کاری کردند گفتم همینی که هست نمی خواهید از اینجا می روم یک ماه با همه مقاومت کردم همه سر جایشان نشستند.حالا تو مگر دست خودت هست که بگویی من نمی خواهم تعهد داشته باشم مگر می شود؟ توی یک کلاس بود و متعهد بغل دستی نبود؟ مگر تو می توانی آدم باشی و متعهد به آدم های دیگر نباشی؟ نمی شود، یادتان هست یک روزهایی توی حسینیه می گفتم که ببینید بین من که اینجا نشستم و آقایان که ردیف جلوی خانمها بودند و من را می دیدند خالی نیست شاید خنده ی تان هم گرفت ولی احترامم را حفظ کردید هیچی نگفتید امروز بفهمیم بین مان خالی نیست پس هر آسیبی این ذره بغلی بگیرد من هم می گیرم تو هم باید بگیری، القصه یادمان باشد تا وقتی که قول مان، عمل مان و قلب مان توی یک راستا توی یک خط مستقیم قرار نگیرد همین می مانیم همین یعنی چی؟ با مهمان ناشناخته ی وحشی جهشی به اسم کویید 19 می مانیم آنقدر می ایستد که ما را از پا در می آورد یا می میریم و می رویم یا مجبوریم بگوییم سمعا و طاعتا چون اون ایستاده زور آزمایی می کند هیچکسی هم زورش بهش نمی رسد او را بکشد این ویروس در مرز آگاهی های انسانی و تمامی نعماتی که خداوند عطا فرموده ایستاده به محض رسیدن انسانها به این مرز آگاهی و فهم محو می شود نمی دانم شاید هم محو نمی شود چون به هر حال به این دنیا آمده . دست ساز است؟ عمدیه؟ خدادادیه؟ بلای همه گیره؟ هر چی که هست الان هست ،اما وقتی شناخته شد وقتی که دیگر محلی برای بروز پیدا نکرد حداکثرش می شود یک سرماخوردگی ساده یک آنفولانزای ساده هر کدام از ما لاف هر ادعایی را زدیم از این به بعد یادمان باشد لاف هر ادعایی را زدیم باید از جنس همان ادعا بشویم اگر مهربانی باید مهربان باشی؛ نه من آدم خشمگینی ام، برو خشمگین باش آزارهایش را هم می بینی، می گوید نه من همیشه خشمم را فرو می دهم منتها گوشت و پوست آدم روبه رو هم می گذارد لای دندان هایش می جود باهم دیگر فرو می دهد نه پس تو خشمت را فرو نمی دهی هر ادعایی را که کردیم باید از جنس همان ادعا بشویم وگرنه کووید 19 ما را می خورد، ای کاش فقط بخورد نعره های دروغگو دروغگو پشت سرمان روی سرمان هوار می شود. من الان مشهد هستم در محضر آقا علی بن موسی الرضا آقایی که غریبی کشیده اما غریب نوازه، بلدی؟ هر چی سختی که تو کشیدی برعکسش را به مردم هدیه کنی؟ می گوید من عاشق علی بن موسی الرضا هستم آخر دروغ می گویی تو مثل علی بن موسی الرضا رفتار نمی کنی علی بن موسی الرضا غریب بود ولی غریب نواز شفاعتش نزد پروردگار برای همه ی مردم راهگشاست از این آقای بزرگوار می خواهم ما را به زیر چادر خاکی مادر بزرگوارشان صدیقه ی کبری فاطمه الزهرا سلام ا... علیها ببرند و از مادر هستی جام های پر از عشق و محبت از وجود مبارک خانم به ما بنوشانند باشد که ما امت صدیق آقا رسول ا... صلوات ا... علیه و اهل بیت شان و امت آخرین حجت خداوند مولا حجت ابن الحسن عسگری عجل ا... تعالی فرجه شریف قرار گیریم ان شاء ا... چه جور امتی؟ امتی در نهایت راستگویی صداقت درستی آگاهی و عشق کامل تا روز موعود سرافراز نزد صاحبان کوثر حاضر شویم ان شاء ا...

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید