منو

جمعه, 03 ارديبهشت 1400 - Fri 04 23 2021

A+ A A-

چالشی در تحقق رویاها در عالم کن الهی

بسم الله الرحمن الرحیم

هیچ تلاشی کردید که بستر مناسبی شوید برای تحقق رویاهای حداقل یک آدم ؟ به احوالات آن آدم وقتی می فهمد که یک روزی می تواند توسط شما شاهد تحقق رویاهایش باشد نگریستید ؟ نگاه کردید ؟ خیلی لذت بخش است این لذت حلال پاداش افرادی است که چون خدایش به دیگران می نگرد و چون خدایش به آنها فضایی برای رشد می بخشد . خوب این تجربه را کردید یا نکردید؟ در آن جلسه گفتیم این رویاها خواب نیستند، آرزو هم نیستند بلکه این رویاها بخشی از واقعیتهای زندگی انسان ها است که باید باشند . اما به دلیل عدم آگاهی و بی توجهی و خودخواهی و هزاران علت دیگر به صورت یک رویای دست نیافتنی قرار گرفتند امروز چیزهایی را برای شما می گویم می بینید خیلی کوچکند و چه قدر ساده من و شما می توانیم محقق کنیم و چه قدر ساده و بی ارزش از روی آن عبور می کنیم . می دانم الان که این کلام را دادم بعضی ها یک جهش بزرگ زدند فوری پریدند بیرون از خانه هایشان به جامعه نگاه کردند و بعد استناد به یک همچنین جامعه ای و همچنین سیستمی مگر اجازه می دهد که آدمی به خاطر رویاهای بقیه حرکتی کند؟خیلی متاسفم تند نرو. پایه و اساس هر تغییری هر زشتی هر زیبایی در جامعه ی بشری خانواده است کجا می روی ؟چرا فوراً در خانه های خود را باز می کنید و بیرون می پرید؟چرا داخل خانه های خود را نگاه نمی کنید؟در خانه ی شما در خانه ی من برای پدر و مادر و همسر و فرزندان و مهمتر از همه خودمان خودم خودتان خواسته ای بوده که دیگر تبدیل به یک رویای دست نیافتنی شده ندارید؟ اگر فکر می کنید ندارید به دلیل این است که اصلاً اهل نگاه کردن نیستید اهل ایستادن و فکر کردن نیستید خوب فکر کنید چراغ اول شما را خودم روشن می کنم بعد از شما می خواهم حرف بگیرم .
من از بچگی علاقه ی زیادی داشتم به اینکه گفت و گوی بزرگ ترها را بشنوم خوب بوده بد بوده غلط بوده درست بوده من نمی دانم من این طوری بودم هیچ کس هم به من یاد نداد که این طوری باشم این انتخاب خودم بود در بچگی دوست داشتم گفت و گوی بزرگ ترها را بشنوم حتی اگر با هم سن و سال های خود درحال بازی کردن بودم تا متوجه می شدم که بزرگترها دارند یک گفت و گویی می کنند از بازی فاصله می گرفتم و به شنیدن گفت و گوها مشغول می شدم ، برای آنچه که اتفاق می افتاد هیچ کدام ،آن یکی را گوش نمی کرد آن موقع می فهمیدم چرا این بزرگترها با همدیگر حرف می زنند چرا این، آن را گوش نمی دهد آن هم این را گوش نمی دهد اما نمی دانستم یعنی چی ؟حتی وقتی هم که یکی به حالت احترام سکوت می کرد حرف نمی زد ظاهر حرف نمی زد اما عملاً گوش نمی کرد چطوری می فهمیدم؟ وقتی دهان خود را باز می کرد که جواب بدهد یک چیزی می گفت که اصلاً ربطی به گفت و گوی او نداشت من با همه ی بچگی خود می فهمیدم ابن گفت و گوها چقدر باهمدیگر فاصله دارند اما نمی فهمیدم چرا؟چه می شود که این طور می شود؟ این را نمی فهمیدم .رویای من همیشه این بود که در هنگام گفت و گو ها بشنویم در سخن گفتن فقط براساس شنیده های درست سخن بگوییم. شاهد دلشکستگی های بسیاری می شدم که اصلاً جا نداشت فقط به خاطر عدم گوش دادن درست دلها می شکست از هم گرفته می شد اشتباه نکنید منظور من این نیست که چیزی را بگوییم که فکر می کنیم درست است .امروز بعد از گذران سالهای خیلی زیاد هنوز هم در حسرت محقق شدن این رویای خودم هستم، با خدمه ی منزلم که کار میکنم نصف حرف های من را می فهمد نصف آن را نمی فهمد با افراد خانواده گفت و گو می کنم نصف گفت و گوی من را منظور من را می فهمد و نصف آن را نمی فهمد گاهاً هم اصلاً نمی فهمد، با مردمی که بیرون از خانواده من هستند حتی به من نیاز دارند تماس می گیرند حرف می زنم و در انتها با کمال حسرت می بینم هیچی را نشنیدند هنوز دارد همانی را می گوید که خودش می گفت و چقدر بد!! بقیه چرا به من فکر نمی کردند ؟بچه که بودم همیشه می گفتم چرا بقیه به من فکر نمی کنند ؟فکر نمی کنند من دلم می خواهد این طوری نباشد؟اما نمی فهمیدم باید چطوری باشد و اصلاً چی باید بگویم اما فقط می دانستم که به من فکر نمی کنند چرا به من فکر نمی کنند امروز می فهمم آنها به خودشان هم فکر نمی کردند .چطوری می خواستند به من فکر کنند ؟این پرسش همیشگی من بوده حتی گاهی اوقات در درون خودم لج می کردم می گفتم من هم گوش نمی کنم سعی می کردم حرف هارا گوش نکنم و وقت حرف زدن آنچه که دلم می خواهد بگویم و بس .بعد این کار را می کردم آن وقت بزرگ ترها به من می گفتند چرا بی ربط می گویی این حرف ها چیست که می زنی؟راست می گفتند بی ربط گفته بودم خودم می دانستم اما چرا خودشان این را نمی فهمیدند که چقدر بی ربط تا آن موقع صحبت کردند .این رویای من است حسرت من است که هیچ کس بی ربط حرف نزند همه همدیگر را بشنوند اگر خواستید همدیگر را فحش بدهید بدهید اما درست براساس آنچه که شنیدید فحش بدهید نه براساس آن چیزی که دلتان می خواست بشنوید حالا دیگر این طور مواقع سکوت می کنم وبس .دیگر حرف نمی زنم که به من بگویند چرا بی ربط می گویی الان دیگر می فهمم دیگر حرف نمی زنم حالا به نظر شما این رویای من خواب است؟ یا این یک آرزوی دور و دراز است؟ هیچ کدام پس چرا محقق نشده ؟کو بستری که دیگران فراهم کرده باشند تا آن را محقق کنند ؟
صحبت از جمع : آن رویایی که داشتم و محقق نشده تقریباً همواره و به خصوص چند سال اخیر بیشتر از همیشه رویای صلح است، پیش از همه ،صلح با خود ؛در مورد خودم توانستم تقریباً تا یک حدی این کار را بکنم ولی واقعیت این است که نگاه کردم دیدم آدم ها با خودشان در صلح نیستند با جهان در صلح نیستند یک دغدغه بوده برای من شاید مهمترین رویایی است که محقق نشده. ولی چیزی که می خواهم اشاره کنم این است که یک جایی در زندگی خودم دیدم تمرکزم و توجهم روی رویاهایی که محقق نشده ،باعث شده در واقع خودم در همان ابتدایی ترین مرحله از رویایی که دارم متوقف شوم که رویای صلح است به خاطر اینکه رویاها انقدر قدرتمند هستند که وقتی محقق نمی شوند یک جوری ما را آچ مز می کنند روی این حساب نمی دانم شاید به نظرم می آید که این خیلی فوق العاده است ما مهیا باشیم برای محقق کردن رویاهای دیگران ، ولی اینکه تمرکز ما روی رویایی هایی باشد از ما که محقق نشده یک جنسی از اسارت ،از اینکه من دوست داشته نمی شوم ،از اینکه مورد توجه نیستم و در مرحله ای این را تبدیل کردم به توجه روی رویاهایی که محقق می شود. مثلاً وقتی که یک چیزی را از دیگران می خواستم و دریافت نمی کردم به من احساس دوست داشته نشدن ،بی اهمیتی بی توجهی می داد ولی الان به جای جست و جو از آنچه که از دیگران می خواهم و به من نمی دهند چشم های من همواره باز است به اینکه خیلی چیزهایی که نمی خواهم و خیلی چیزهایی که می خواهم و دیگران به من می دهند و یعنی گاهی وقت ها یک چیزی برای من علی السویه است ولی دیگران پیش خودشان فکر می کنند این خیلی مهم است به خاطر اینکه فکر میکنند دارند به من لطف می کنند می خواهند ابراز عشق کنند و آن را از جانب دیگران دریافت می کنم این برای من تجربه ای از محبت و عشق است . با تمرکز روی این، حال خیلی بهتری دارم حالا نمی دانم اصلاً این ارتباطی با گفت و گوی شما پیدا می کرد؟
استاد:کشیدن مطلب به اینجا اتفاقاً یکی از اهداف من در گفت و گو بود ایستادم و خواستم شما حرف بزنید چون گفت و گوهای شما یک چیزهای جدیدتری باز می کند که راحت تر من می توانم توضیح بدهم اگر من اطلاع بدهم شما بگذارید در تجمع حافظه به چه درد شما می خورد؟ دوتا مطلب در این رابطه هست یکی رویاهای من که توسط دیگران محقق نمی شود یا نشده یا منتظر هستم بشود، یک سری رویاهای دیگران که از من منتظرند و من نکردم. این وظیفه ی هرکدام از آدم ها است که باید به آنها نگاه کند .در بخش آن چیزی که شما گفتید که من یک جایی دیدم این رویاهایی که محقق نمی شود یک سری زنجیر دورم بسته شد دقیقاً منظور من همین است که در زنجیر نایستید ،چون همیشه آدم ها نمی توانند بفهمند که رویاهای تو را باید محقق می کردند و نکردند پس ایستادن شما در زنجیر، ایستادن یا دلخوری ها با دل شکستگی ها با توقعاتی که وقتی تجمع می شود مدام پدال می خورد بزرگ می شود جز سرگردانی و سرگشتگی چیزی نمی آورد به جای اینکه به این رویاهای محقق نشده نگاه کنیم بیاییم نگاه کنیم به آن چیزهایی که ما نمی خواستیم ولی به ما دادند این زنجیرها را نرم می کند شل می کند آرام می کند دقیقاً هدف از بازکردن این ماجرا همین است .مثال می زنم اکثرا دخترهای جوان که به خانه ی شوهر می روند برای خودشان از خانواده ی شوهر از شوهر یک رویاهایی دارند خوب است اشکالی ندارد اما مطلب اینجا است که این شوهر و این خانواده شوهر یک فرهنگ دیگر است و یک تجمع دیگر که اصلاً شاید در طول عمرشان به آنچه که تو به عنوان رویای زیبا نگاه میکنی و می خواهی ، نگاه نکردند اصلاً برای آنها رویایی نبوده است . پس بنابراین هیچ وقت نمی فهمند که باید به داد تو برسند . نو پشت این رویاها و بنشین برای خودت مرثیه خوانی کن و یک دیوار بتنی سفت درست کن. هیچ اتفاقی نمی افتد جز آزار تو و پشت دیوار مدفون می شوی . اما بگو خب این رویای من که مجقق نشد . نشده دیگر .بگو: از اینجایی که هستم بیرون می روم و جای آنها می نشینم. می بینم که یک کارهایی آنها می کنند یا یک کارهایی برای من کرده اند که من فکر می کردم این ها دارند دخالت می کنند. مثلاً ، مادرشوهر یک کیسه سبزی خشک می دهد . خشک کرده و آماده تحویل می دهد . من که آن رویاهایم را محقق نکرده است می گویم نگاه کن اینجوری می خواهد من را بکوبد و بگوید تو عرضه نداری سبزی خشک کنی . ولی این نیست . آن مادر شوهر شاید اصلاً خودش یک روزی رویایش این بود که مادرشوهرش برایش یک همچین کارهایی را بکند و نکرده . امروز تصمیم گرفته که برای عروسش بکند . این فرصت را آن سیاهی و آن تباهی تبدیل به یک فرصت طلائی کن . خیلی نکته های ظریف در زندگی های ما هست که متاسفانه من گاهی اوقات با خودم فکر می کردم تو همیشه در دنیا مسافر بودی ، رهگذر بودی . جداً رهگذر بودم . هنوز هم همین طور هستم . فکر می کنم فرش بخرم ، آخر برای چی بخرم ؟حالا این خوب است . معلوم نیست که من چقدر دیگر هستم. اینطور زندگی می کنم . و اصلاً هم حسرت نمی خورم . اصلاً هم غصه نمی خورم. خیلی هم کیف می کنم چون همیشه فکر می کنم این سفری که می خواهم بروم حداکثر یک کیف دستی کوچولو است . دیگر یک چمدان همراهم نیست که کمرم بشکند. یا یکی دیگر را اسیر من کند . اما علی الرغم همه ی این حرفها ، این احساسات ، عواطف که از چاکراه ها ناشی می شود بدبختی است چون با من می آید . مال را تسویه می توانم بکنم . اگر کسی را اذیت کردم و از او عذرخواهی کنم و حلالیت بگیرم می توانم تسویه کنم . هزارتا چیز دیگر را می توانم تسویه کنم اما این ها را نمی توانم تسویه کنم . فقط اینجا می شود تسویه اش کرد . اینجا می شود نخ ها را از پا باز کرد و دور انداخت . بگو نباش دیگر من با تو کار ندارم من اصلاً دیگر مشکلی ندارم . من می خواهم شما از این ها در بیائید . من یک دریا از این نخ قندها داشتم که هرگز ننوشتم . خیلی از مواقع با خودم اراده کردم که خاطراتم را بنویسم . بعد پشیمان شدم . چون آن موقع خاطراتم در یک جاهایی آنقدر سیاه بود و آنقدر تاریک بود که فکر می کردم جز آزار برای دیگران هیچ چیز ندارد . اما شاید در آینده کمی سرم خلوت شود این کار را بکنم . چون امروز دیگر سیاه نیست . امروز سیاهی هایش را پاک کردم. به شما هم توصیه می کنم که نگاه کنید . در مورد خودتان نگاه کنید . در مورد دیگران هم نگاه کنید . فعلاً بیرون از خانه نروید . شما را با بیرون کاری نیست . محل کار، کاسب، همسایه ،سیستم حکومت مملکتی ،وزیر، رئیس جمهور با هیچ کسی کار نداشته باش . شما اول از همه موظف خودت هستی اول اینجا درست کن . بعد بقیه .
صحبت از جمع :من حقیقتش یک اصلی را در زندگی ام یاد گرفتم ، برای خودم این را همیشه صادق می دانم و همیشه با این اصل جلو می روم . آن هم این است که رویاهای من را هیچ کسی نمی تواند برآورده کند جز خودم . یعنی نه اینکه نتواند ، یعنی توقعی که رویاهای من را کسی برآورده کند حذف کردم . رویا خیلی لغت بزرگی است . ممکن است آدم در روابط یک خواسته هایی داشته باشد ، یک توقعاتی داشته باشد . ولی چیزی بعنوان رویا اگر ازش یاد کنیم هیچ وقت در زندگی ام دنبال این نبودم که رویاهایم را کسی برآورده کند و یاد گرفتم که همیشه خودم با اتکا به پرودگار تلاش کنم حالا شاید هم بشود شاید هم نشود . حالا این دیگر از حوزه من خارج باشد . من همیشه اینطور زندگی کردم . حداقل در این سال های اخیر این طور فکر کردم . ولی برای عزیزانم تلاش کردم که واقعاً رویاهایشان را برآورده کنم. اینطوری خیلی زندگی برای آدم شیرین تر و جذاب تر است . همیشه هم در زندگی ام سعی کرده ام که یک جورایی با آدم ها به صلح برسم. واقعیتش در راستایش تلاش می کنم . به هر حال آدم ها متفاوت هستند . معمولاً تلاش کردم در بحث توقع ، اگر کسی توقعی را از من برآورده نمی کند او را بپذیرم به همان صورتی که هست چون تجربه ی این را دارم که نگه داشتن این ها بیشتر یک جورایی آسیب به روان خودم است . در مقاطع مختلف در زندگی ام مثلاً در محیط کاری درگیری هایی داشتم با آدم ها که فلانی چرا این کار را می کند یا فلانی چرا این کار را نمی کند. ولی در نهایت این گله ها آن مسئله را حل نمی کند که هیچ ، مثل یک سوهانی روح و روان خودم را آسیب می زند . این را می خواستم سهیم شوم.
استاد : دقیقاً من می خواستم شما را یادآوری کنم به همین نکته ی آخری که گفتی که من بارها شنیده ام از زبان تو ، که در محل کار آدم ها از لحاظ مذهبی ، اعتقادی ، رفتاری این طور رفتار می کنند . این جور هستند . آن جور هستند . این خواسته ی تو بود . این رویای تو بود که آدم هایی که در اطراف تو هستند یا در جایی که تو کار می کنی آدم ها سلیم تر با یک اعتقاد بهتر و یک باور خیلی خوب تری در در کنار تو باشند . این یک رویا است . می تواند این رویا آنقدر بد به تو بچسبد که تو را تبدیل کند به یک آدم نفرت زده نسبت به این ها یا اینکه برعکس برساند به آن نقطه ای که نه نمی شود پس من رویایم را عوض می کنم . تعدیل می کنم روی یک چیزی دیگر می گذارم . یک جهت دیگری به آن می دهم . این بهترین نوع رویارویی با رویاها است . ما می خواهیم این کار را بکنیم در جلسات . عالی است .
صحبت از جمع : می خواهم ببینم این رویائی که منظور شما هست همان آرزوهاست . آمال و آرزوهایی است که ما از دیگران داریم ؟ انتظار و توقعاتی است که ما از دیگران داریم ؟ یا این رویائی که شما دارید اشاره می کنید متفاوت است از آن آمال و آرزوهایی که ما در ذهنمان داریم و با انتظارات و توقعاتی که از دیگران داریم . اگر متفاوت هست لطفاً وجه تمایزش را به من بگوئید تا من متوجه بشوم . چون همه ی این ها را که با هم جمع کنیم باز هم می شود یکی از رویاهای ما . انتظار زیرمجموعه آن می شود . توقع می شود زیرمجموعه اش . نمی دانم شاید من بد متوجه می شوم . ولی اگر توضیح خاصی هست بفرمائید تا موضوع برای من روشن شود . ضمن اینکه در راستای صحبت های شما من جدیداً دارم کتابی را مطالعه می کنم به نام" تکه هایی از یک کل منسجم" شما فرمودید که تمام این ها از احساسات و عواطف ما هستند و در این کتاب دقیقاً به این احساسات و عواطف به یک سری از ترس هایی که ما با آن مواجه می شویم ، ترس از دست دادن ها . ترس تنها شدن . سرزنش . مقایسه . همه ی این ها را دقیقاً اشاره کرده و در هر فصلی یک نتیجه گیری کرده و یک مکثی کرده و یک تمرینی داده . بسیار کاربردی است اگر دوستان تمایل داشتند حتماً مطالعه کنند . چون دقیقاً مباحثی که شما می فرمائید تیکه تیکه اش در این کتاب هست و گفته شد.
استاد : ممنون از شما . بگذارید قسمت اول سؤالتان را جواب بدهم، در بحث آرزوها یا توقعات، هر انسانی در ذهنیت خودش یک سری خواسته های بزرگ دارد اما اینها خواسته هایی ست که باید دنبالش بدود تا به آن برسد، شما وقتی دختر خانه بودی آرزو داشتی وقتی می خواهی زندگیت را شروع کنی در یک قصر مجلل شروع کنی، اینها آرزوست، آرزوها را گاهی اوقات می شود به آنها رسید، و بسیاری از مواقع هم نمی شود رسید، آرزوها فردیست و شما دلتان بخواهد رئیس جمهور آمریکا باشید، آرزوست، ولی اینکه آیا می شود یا نمی شود اینرا هیچکس نمی تواند برای شما محقق کند، مگر خودتان تلاش کنید، حالا آیا این آرزو یک چیز منطقی هست که محقق بشود یا نه؟ در مورد توقعات، توقعات آن بخشی از انتظارات ماست که به زبان جاری میشود، یعنی من متوقع هستم همسرم حتماً تولد مرا به خاطر داشته باشد، سالگرد ازدواجمان را به خاطر داشته باشد، همسرم بداند که الان هوا سرد شده نیاز به لباس گرم دارم و اعلام کند تو نمی خواهی لباس بخری؟ اینها توقعات است اما آن بخشی که من راجع به آن حرف می زنم، یک بستر است وقتی من بچه بودم گفتگوهای بزرگترها را گوش می کردم یک جورهایی دوست می داشتم بزرگترها حرف همدیگر را گوش می کردند، من اینجا توقعی از کسی ندارم، اینجا از کسی چیزی نمی خواستم، توقع فردی نیست، یک رؤیایی ست در جهت اینکه یک جامعه ای کوچک یا حتی خیلی بزرگ خوشبخت باشند باید این بستر فراهم باشد، گفتگوی من روی این رؤیاهاست، نه روی توقعات فردی، مثلاً به شدت دوست می دارم برای همه کادو بخرم، هرجا دستم می رسد به هر دلیلی برای کسی کادو بخرم اما هیچ وقت متوقع نیستم برای من کادو بخرند، اما این رؤیای من است که شرایطی باشد، آدمهایی دور من باشند که اینقدر دوستشان داشته باشم و حس شان کنم که برایشان کادو بخرم، چقدر خوبست آدمهایی که دور من هستند آن جوری زندگی کنند که این بستر را فراهم کنند من به رؤیا و آرزویم برسم، این با آرزوهای دور و دراز متفاوت است، من هیچ وقت آرزو نداشتم که یک خانه ای داشته باشم که اینقدر مساحت داشته باشد این را داشته باشد آن را داشته باشد، و الی آخر .... اما همیشه دلم می خواسته مکانی را داشته باشم در آن مکان حس راحتی بکنم، اطرافیانم باید این رؤیا را برآورده کنند، بستر را فراهم کنند همسر من باید بداند که برای من بایستی فضای آرام تهیه کند، این خیلی متفاوت است با توقعات بزرگ. امیدوارم جواب شما را داده باشم، وقتی وارد بخش دوم صحبتم بشوم تکمیل تر جواب داده می شود.
ادامه ی صحبت از جمع: در جمله آخرتون که فرمودید همسر من باید بداند که من به این آرامش در منزل نیاز دارم، اینکه می گویید “باید بداند” این هم از فضای انتظار و توقع می آید این رؤیای شما درست است که در ذهن شما پرورانده می شود اما شما آنرا به زبان می آورید، یک اعلامی دارید، مثلاً آرامش من بهم نخورد یا حداقل در این بازه از زمان من یک آرامش و تنهایی میخواهم، یک اعلامی دارید، این رؤیایی که می گویید، احساس می کنم باید فراتر از آن چیزی باشد که من می شنوم.
استاد: دقیقاً همینطور است، توقعات همیشه بیان می شوند، تو باید اینکار را می کردی، تو باید آنجا اینطور می شدی، ولی رؤیاها بیان نمی شوند، رؤیاها هیچوقت بیان نمی شوند، رؤیاها حس کردنی هستند ما در کنار آدمها زندگی می کنیم ولی با دنیایشان بیگانه ایم، چون از رؤیاهای درونشان هیچ اطلاعی نداریم، گاهی اوقات بدون اینکه آدمها ابراز کنند ما احساس می کنیم که این آدم را باید دستش را بگیرم نوازشش کنم، نوازش خواستن مطرح نشده، توقعی هم بر نوازش نبوده، اما حس نوازش طلبی که می شود یک رؤیای قشنگ یک آدم، از درون قلبش به قلب رسیده اینجا گفتگوی ما روی قلبها با هم است، نه روی عقلها باهم، آرزوهای بزرگ و دور و دراز و توقعاتی که بیان می شوند و درخواست می شوند در حیطه عقل است اما رؤیاها در حیطه عقل نیست در حیطه قلب است، بگذارید خیلی ساده بگویم، من یک وقتی حال ندارم، زنگ می زنم به پسرم مادر شما کجایی؟ می گوید فلان جا یا فلان کار را می کنم، می گویم نمی آیی؟ من اصلاً دلم نمی خواهد به او بگویم من نتوانستم غذا بپزم، هیچ توقعی هم از او ندارم اصلاً هیچ حقی در این زمینه بر گردن او برای خودم احساس نمی کنم ولی رؤیایم است که الان او مرا بفهمد حسم کند، بگوید مامان مشکلی داری؟ می خواهی من زودتر بیایم؟ می خواهی بیایم به شما برسم؟ او رؤیای مرا بدون اینکه من حرفی زده باشم محقق کرد، بیایید هم را حس بکنیم تا رؤیاهای همدیگر را برآورده کنیم، اینست آن قصه ای که من می گویم.
صحبت از جمع: در هفته گذشته کتابی می خواندم، این کتاب برای من چراغی را روشن کرد، سرگذشت جوانی بود که علاقه به بازیگری داشت، رؤیایش بازیگری بود ولی پدرش مجبورش می کند مهندسی بخواند و یک دانشگاه خوب هم می خواند و مشکلی هم نبوده، بعد از اینکه لیسانسش را می گیرد به پدرش می گوید من این لیسانس را برای شما گرفتم من دلم می خواهد بازیگر بشوم، در این حیطه وارد می شود و پدرش تمام حمایتهایش را از این پسر بر می دارد و او بخاطر اینکه از نظر مالی حمایتی نمی شده مجبور است که دوباره برگردد به کاری که دوست نداشته یا همان مهندسی که پدرش خواسته بوده، من با خودم فکر کردم که من چقدر باعث شدم که یک آدمی از رؤیایش بگذرد؟ یا خودم چه مواقعی از رؤیاهایم گذشتم به خاطر اجبار؟ و یا اینکه چقدر کمک کردم به اینکه یک رؤیا تحقق پیدا کند در فرزندانم و همسرم و خانواده ام؟
استاد: چقدر خوشحالم که این دومین نفر است که راجع به مطالعه کتاب اینجا گفتگو می کند امیدوارم این بیماری مُسری شود و همه شما را بگیرید و هر دفعه یکی برای ما یک کتاب جدید معرفی کند، خیلی خوشحالم مطالعه می کنید افتادید دنبال اینکه بدانید چه خبر است؟
صحبت از جمع: چیزی که من در مورد اختلالات در روانشناسی می دانم، می گویند که اختلالات اینجور نیستند که از لحاظ کیفیت باهم متفاوت باشند از لحاظ کمیت باهم متفاوتند، مثلاً یک آدمی که اسکیزوفِرِن است تَوَهُم دارد و ویژگیهای مختص خودش را دارد، اما یک آدم عادی توهم ندارد؟ چرا یک آدم عادی هم توهم دارد اما در یک اسکیزوفِرِن به حدی می رسد که ارتباط او را با واقعیت قطع می کند و همه دنیایش می شود آن توهم، سؤال من اینست که رابطه این توقع، آرزو، رؤیا، یک چیزی مثل این نیست؟ یعنی وقتی یک چیزی داریم که به خاطرش صبح بلند می شویم و به خاطرش زندگی می کنیم اسمش را می گذاریم رؤیا، حالا وقتیکه این رؤیادر آن جنسی از این می آید که دیگران باید به من کمک کنند که من به آن برسم، می شود توقع، ولی از لحاظ کیفیت همچنان متفاوت نیستند، انگار یک جنس هستند اما اینکه وزنه چه چیزی در آن سنگین است اسمش را عوض می کند به خاطر همین است که شاید آدم فکر می کند توقع مرزش کجا تمام می شود آرزو کجا تمام می شود؟
استاد : ببینید من اول گفتگویم با دوستمان عرض کردم توقعات و آرزوها در منطقه عقل میچرخند . چون عقل دودوتا میکند میگوید : این باید باشد ، این باید اینطوری باشد . پس من این کار را کردم او باید این کار را برای من بکند و الی آخر . اما آنچه که در بحث رویا ها گفتم این بود که در منطقه قلب است . حتی اگر بگوییم اینها در یک دست مایه هستند . حتی اگر این را بگوییم که قلبا نمیتوانم آن را بپذیرم ، رویاها خیلی لطیف هستند و اگر کسی در دنیا بتواند این منطقه لطیف را در خودش و در دیگران کشف کند آنوقت زندگی اش بهشتی میشود که خداوند وعده داده . من گاهی اوقات در این کلیپها می بینم یک سگی یک گربه یا من نمیدانم یک پرنده ای با چشمانی یک انسان را نگاه میکند که آن چشمها هزاران رمز و راز عاشقی بیان میکند بعد خیلی جالب است کسی که کلیپ را فرستاده زیرش می نویسد : می بینی چقدر ناز است ؟ من ناز نمی بینم ، خیلی فراتر از ناز می بینم . تو چطور آن عشق را در چشمهای آن سگ نمی بینی ؟ تو که سگ دوست داری . من اصلا به سگ نزدیک نمیشوم . اصلا به حیوانات نزدیک نمیشوم و به آنها دست نمیزنم . ولی من آن عشق را از چشمش می بینم . این بخش رویاها خیلی ظریف هستند و اگر کسی بتواند در این ظرافت غوطه بخورد خدا را پیدا میکند . این آخرین کلامم است .
این گفتگو را ادامه میدهم نه اینکه وارد یک مبحث جدید بشوم آیا واقعا این چیزی که میخواهم بگویم یک رویااست ببینید چقدرعجیب و غریب وشاید چقدر ظریف است . افراد یک خانواده گاهی یک خانواده چند نفره هستند ، گاهی یک آدم تنها در یک خانواده زندگی میکند . این رویای من است ، این چیزی است که همیشه( در قلبم ) چرخیده و داشتم . الان هم هنوز با من است . اینکه قبل از شروع غذا همه یک ثانیه سکوت کنند . خدا را برای این امکان که میتوانند سفره ای و غذایی داشته باشند ، نعمتی داشته باشند و اگرتعدادی هستند دورهمی داشته باشند ، شکر بگویند . وقت خوردن غذا آن هم چیزی که با هزینه و زحمت بسیار و عشق فراوان تهیه شده توجه بگذارند و گفتگو نکنند یا حداکثر گفتگو را از آنچه که میخورند بکنند . شما یک چیز زنده ای را دارید میخورید اگر شما که زنده هستید کسی از شما ارتزاق کند و به شما کم محلی کند خوب است ؟ از شما ارتزاق کند و حرفهای بد بزند و خبرهای بد خوب است ؟ دوست میدارید ؟ هنگام غذا خوردن اگر گفتگویی هم بود لااقل راجع به آن چیز زنده ای باشد که داریم میخوریم و قرار است بقیه تکاملش را در بدن ما ادامه بدهد و در پایان هر سفره ای و هر غذا و خوردنی دقیقه ای سکوت و از خدای خودمان بابت اینکه یکبار دیگرهم توانستیم بخوریم و داشتیم که بخوریم ، بیمار نبودیم ، دورهم بودیم و هزاران مطلب دیگر که قابل نگاه کردن است سپاسگزاری کنیم . این خیلی بزرگ است ؟ نمیتواند محقق شود؟این رویا از قلب برمی آید نه از عقل . عقل به من میگوید تو شکرگزار باش ، من شکرگزار هستم ، تمام شد و رفت . این ارتباط من با خدااست . خدایا شکرت . غذا را که میخواهم شروع کنم ، یک لحظه خودم سکوت میکنم خدایا شکرت دستت درد نکند ، به من دادی ، همه دور هم هستیم ووو . در حین خوردن هم سعی میکنم سکوت کنم . مگر اینکه مجبورم کنند یا سوالی بپرسند . پایان غذا هم یک ثانیه تشکر میکنم و تمام میشود . عقل این را میگوید که وظیفه توست در مقابل نعمت خدا چنین کنی . اما رویای من از قلبم بلند میشود .رویای من میخواهد همه آنهایی که دوستشان دارم در رویای من باشند خیلی بزرگ است ؟ نمیتواند محقق بشود ؟ همه چیز از این جا ها شروع میشود . دنبال گنده گنده هایش نگردید . از همین کوچولوها شروع کنید . ببینید چقدر چیزها بوده که خیلی زیبا بوده و ما از دست دادیم رفته ! خیلی جالب است در هنگام غذا خوردن ، الان بچه ها هم دیدند ، من چندین سال بود ، غذا را که شروع میکردم لقمه اول که میرفت پایین توی گلویم گیر میکرد ، گیر میکرد ، گیر میکرد . آب می آوردند و یکی دوتا جرعه آب میخوردم سبکترمیشد گاهی یک ذره طولانی تر و گاهی اوقات یک ذره سبکتر . بالاخره پیدایش کردم . غذایی که میرود پایین به من میگوید : جز من به کسی فکر نکن . من آمدم با تو همراه بشوم جز من نبین و جز من به کسی فکر نکن . من به هر چیزی جز غذا فکر بکنم در لحظه در گلویم میماند ، واقعا میماند و غذا خوردن زهر مارم میشود . باور کنید اینها چیزی نیست که یک آدم خارق العاده بخواهد که من خارق العاده باشم . این مال همه شمااست . بروید کشفش کنید ، شما هم کشفیاتتان را بنویسید.
متن گفتگوها در بطن خانواده ها خوب نیست در نتیجه در جامعه بیرون اصلا خوب نیست . زن و شوهر بُغ کردند نشستند کنار هم . اگر یک نفر یک چیزی بپرسد آن یکی میگوید : چه میدانم ! خودت برو بیاور ، من نمیدانم . همان آن ،یک کسی به آنها زنگ میزند چه به ایشان ، چه به ایشان ، فرقی نمیکند . اگر خوشش بیاید چنان شادمانه جواب میدهد که آدم احساس میکند یک مجلس عروسی است . چرا خانه هایتان همیشه باید این ریختی باشد ؟ علتش را پیدا کن .
از نبودنها میگوییم . حتی دور هم که جمع میشویم به مناسبت شادی جمع شدیم ، دور هم هستیم از آنچه که الان نیست گفتگو میکنیم . همه میگویند ماشین لباسشویی بوش ؟ محصولات بوش ؟ آخ آخ آخ ! محصولات بوش ؟ وااای ! نیست ، پیدا نمیشود ، گران است ! چرا نمیگویی محصولات ایرانی مشابه هست ؟ اگر آن میخواست 20 سال عمر کند این 10سال عمر کند . تو از کجا میدانی 10 سالش را زنده باشی ؟ که مطمئنی 20 سال میتوانی زنده باشی ؟ که بوش را داشته باشی . چرا اینقدر از نبودنها میگویی ؟ همه چیز در زندگیهایمان دارد نیست میشود . چون فقط میگوییم نیست ! مادر بزرگ پیر من را خدا رحمت کند . بیسواد بود ، دم عید موقع سال تحویل میگفت : بچه نگو کو ! تا آخر سال باید دنبال همه چیز بگردی . همه چیز هست . بعد میگفتیم : ننه آخه فلان چیز را میخواهیم . میگفت : ننه جان ! به مادرت بگو : مامان فلان چیز هست هست !میگفت : او خودش میفهمد تو چه چیز میخواهی . ببینید ! ما دائم از نبودنها میگوییم . دائم از نداشتنها میگوییم . دائم از اینکه داریم روز به روز فقیرتر میشویم میگوییم . دائم داریم آمار میدهیم 30 سال دیگر 40 سال دیگر جمعیت ایران نصف میشود . چرا مثل من نمیگویی ؟ من پارسال سمنو پزان گفتم : یا حضرت زهرا اولاد میخواهم . اولاد میخواهم نه فقط برای خانواده خودم ، برای همه مردمی که دورو برم هستند . امسال سمنو پزان رسید و حضرت زهرا ، گفت : ببین سمنوی من را نپختی ولی اولادهایی که خواستی را بتو دادم . چرا نمیخواهی ؟ چرا همش میگویی تا 30 سال بعد جمعیت ایران نصف میشود ؟ چند سال پیش دا ئم گفتگو بود دریاچه ارومیه را خشک کردند ، اینجوری کردند . عمد بود ، آنجوری کردند . چرا الان دیگر خبری نیست ؟ چون من باران خواستم خیلی های دیگر در این دنیا و توی این مملکت مثل من ، بدون اینکه جارو جنجال کنند حرف بزنند از خدا باران خواستند . دریاچه ارومیه دوباره پر شد . دیگر کسی میگوید دریاچه ارومیه خشک شده ؟ آی فلان فلان شده ها همچین کردند آبش را به اینجا دادند و..الان دیگر خشک نیست و دیگر هیچکس هیچ چیز نمیگوید .
پائولو کوئیلو یک چیز جالبی میگوید : وقتی کلامی را جاری کردی ارتعاش میسازی . (راست میگوید من الان حرف میزنم دارم هوا را تکان میدهم .) ارتعاش تو ،در دل مخاطب موج درست میکند . ((چه جوری ؟ کجا ؟ در دل مخاطب . من الان آن ارتعاش را در دل همه شما انداختم . ببین چه حالی دارید ! )) گاهی این موج می تواندکسی را به زیر برد وگاه به اوج! ((گاهی این موج میتواند یک کسی را ببرد زیر موج
اون اعماق خفه کندگاهی اوقات این موج می تواند خیلی ها را به اوج برساند اما یادمان باشد)) اولین کسی که همراه این موج به بالا می‌رود یا به پایین میرود خود تو هستی اول خودت را یا به اوج میبری یا غرق می کنی نگذار موج کلامت ،تو را به نزول بکشد ((به سمت نزول سوق بدهد)) اگر نمی دانی چیزی نگو ((حرف نزنی نمی گویند دور از جون لال هستی نمیدانی نگو)) اما اگر میدانی به بهترین شیوه بگو. باید همواره زیباترین هایت را به زبان بیاوری حتی به هنگام خشم ((ما هنگام خشم هر فحش و کلام نازیبایی را که هرگز به زبان نمی آوریم به زبان جاری می کنیم)) آنچه که در کلام تو جاری می شود همه آن چیزی است که تو در آن لحظه هستی(( هر چیزی که می گویی اوج آن چیزی هستی که تو توی آن لحظه هستی)) بگذار فقط خوبی هایت جاری بشود .
صبح که ازخواب بیدار میشویم اولین واکنش مان یک خمیازه ی بزرگ پر از خستگی شکنندگی که باز دوباره پاشدم یک سری اصوات ناموزون هم از حلق مان خارج میشود خدا تا آخر شب را به ما رحم کند بیاییم باهم قرار ببندیم با خونمان پایش را امضا بکنیم از همین الان درفضاهای مجازی پیام‌هایی را لایک کنیم پیامهایی را تایید کنیم که می‌توانید آنها را انجام دهیم و به آن پایبند باشیم یک دختر جوانی را می شناختم چاق بود برای این که لاغر بشود نمی‌توانست سوار نفسش بشود برنج نخورد آخرالامر قسم به خدا و به قرآن خورد که شش ماه لب به برنج نمی زنم بمیرم هم نمیزنم حتی اگر یک چیزی پیدا نکنم ولی یک عالمه برنج باشد دیگر نمی خورم یعنی برای انجام تعهدش از بخش اعتقادش کمک گرفت شما هم بیایید یک تعهد بردارید سند این تعهد را از هر کجا که می خواهید کمک بگیرید بخش اعتقادتان ،بخش قلبتان هست من نمی دانم و این سند را گرو بگذارید که انجام بدهید پیامهای بد و مستهجن و مزخرف که رد است اما پیام های مثبت ،قابل ارزش، بسیار زیبا حتی اگر از نزدیک ترین و صمیمی ترین دوست تان هم بود تایید نکنید مگر اینکه در تحقق آن پیام در خودتان قدم محکم کنید و بایستید، تا کی می خوانیم لبخند میزنیم ؟وای چه زیبا چه عالی سرمان را هم تکان می دهیم می گوییم چه خوب! بعد پیام را تایید می کنی پیام بعدی پیام بعدی... سه تا پیام بعدی از تو بپرسند آنچه تایید کردی چی بود؟ دیگر یادت نیست تا کی می خواهیم این کارهای دروغی را بکنیم؟ زشت است ما صاحب شخصیتیم تحصیلاتیم میفهمیم همه ی ما فهیم هستیم تا کی؟ واقعا تا کی؟ بعد هم خیلی جالب با تعصب سر تکان بدهیم اینجا ایران است دیگر. وضع همین هست که میبینی هیچ وقت هیچ چیزی عوض نمی شود، تو عوض شدی؟ تا من و تو عوض نشویم در سایز و اندازه ی خودمان تغییر نکنیم هیچ چیزی عوض نخواهد شد پس کی مقصر است؟ مگر دنبال مقصر نمیگردی؟ چندتا علامت سوال بزرگ درست کن قشنگ جلوی خودت بگذار دائم نگاه کن بگو پس کی مقصر است؟ این وسط کی مقصر است ؟ رئیس جمهور این مملکت هم کسی جز من و تو نیست. تمام وزیرها هم کسی جز من و تو نیست، خیلی مطمئن نباش اگر جای آنها باشی کاری غیر از اینکه آنها می‌کنند بکنی.
از گلستان سعدی می‌گویم: درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و میگفت یا غفور یا رحیم، یا غفور و یا رحیم تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید ( تو می دانی دیگر، کسی که ظالم است کسی که جاهل است نادان است خوب چی از او برمی آید؟) عذر تقصیرِ خدمت آوردم که ندارم به طاعت استظهار
(طاعتی ندارم که اظهارش کنم اینجا بیاورم اعلامش کنم)
عاصیان از گناه توبه کنند ، عارفان از عبادت استغفار
(که برایشان حجابی نشود) عابدان جزای طاعت خواهند(خدایا ببین چقدر نماز شب خواندم تو چرا جواب من را نمیدهی؟) عابدان جزای طاعت خواهند بازرگانان بهای بضاعت، منِ بنده امید آوردم نه طاعت به دریوزه آمده ام نه به تجارت (آمدم گدایی نیامدم تجارت) ااِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه. با من چنان کن که تو سزاوار آنی ،
بر در کعبه سائلی دیدم که همی گفت و می گریستی و خوش
( میگفت و حسابی گریه میکرد)
می نگویم که طاعتم بپذیر قلم عفو بر گناهم کش
یک عزیزی برای من پیامی داده بود می گفت من ترس شب اول قبر دارم وقتی به آن فکر می کنم حالم خیلی بد است ترس شب اول قبر مال آنهایی هست که با جسم شان توی دنیا به قدر کافی زندگی نکردند وگرنه شب اول قبر کسی توی آن قبر نیست جز جسم خاکی که به خاک سپرده شده اما آن جسم اگر به قدر کافی با قلبش زندگی نکرده باشد اگر به قدر کافی رویاهایش محقق نشده باشد اگر به قدر کافی رویاهای دیگران را محقق نکرده باشد ترس دارد .عزیز دل تو کجا بی خدا زندگی کردی؟ که شب اول قبر بی خدا باشی؟ تو لحظه‌ ای از زندگی ات را به من نشان بده که خدا با تو نبوده اگر لحظه ای پیدا کردی از ترس دائم بلرز چون مطمئنا شب اول قبر با تو نخواهد بود اما اگر لحظه ای زندگی ات را بی خدا نبودی دیگر ترس برای چی؟ چون تو را رها نمیکند با تو خواهد بود شک نداشته باش.
صحبت از جمع: شاید یکی از ابتدایی ترین قدم ها برای تحقق رویاها درخواست کردن است خیلی وقتها ما در مورد رویاهایمان این انتظار و یا یک رویای بزرگتر از آن را داریم و آن اینکه دیگران باید خودشان بفهمند و رویای من را محقق کنند یعنی مثلا من یک مدت خیلی طولانی یکی از مهمترین رویاهای توی زندگی ام این بود که وقتی از یک نفر می خواهم جدا بشوم بخصوص مواقع خاص مثل رفتن به یک سفر طولانی یا امثال اینها یک خداحافظی خیلی مفصل با یک آدم های بخصوص داشته باشم .یک جایی نگاه کردم دیدم این یک چیزی است که در ذهن من و رویای من است و لزوما قرار نیست که همه این را بدانند و آنهایی که این را می دانند خیلی آدم‌های فوق‌العاده‌ای هستند و آنهایی که این را نمی دانند دور از جون خیلی آدم‌های نفهمی هستند .آن وقت شروع کردم به درخواست کردن یعنی خیلی ساده گفتم ببین من یک چنین رویایی توی ذهنم هست این برایم خیلی مهم است که وقتی دارم یک سفر خیلی طولانی میروم حالا به هر دلیلی یک خداحافظی خوب داشته باشم میشود لطفا این را به من بدهید و توی این قضیه یک چیزی خیلی مهم است ممکن است خیلی ها الان بگویند خیلی وقتها این کار را کردیم ولی نه تنها بازخورد خوبی نگرفتیم خیلی هم بازخورد بدی گرفتیم ناامیدتر هم شدیم .یک عزیزی یک بار یک حرف فوق‌العاده‌ای زد آن هم این است که ما عموماً اگرچه ادعا می‌کنیم که ما درخواست می‌کنیم ولی واقعیت امر این است که ما داریم دستور می دهیم وقتی که ما چیزی درخواست می کنیم باید کاملاً آماده و مهیای آن باشیم که این حق را قائل باشیم که یک نفر مثلاً به درخواست من بگوید آره یا نه و اگر بگوید نه همان قدر محترم است و من همان عشق را به او دارم همان قدر فکر می‌کنم او من را دوست دارد که اگر میگفت آره، اگر در این جایگاه توانستیم درخواستی را بکنیم به نظر من یک اتفاق فوق العاده در تحقق رویاهاست، یعنی من به شخصه توانستم با همین فرآیند درخواست کردن خیلی از رویاهایی را که تا پیش از آن فکر میکردم آرزویش را به گور میبرم را محقق کنم یعنی فقط با در میان گذاشتن و درخواست کردن صادقانه اگرچه یکسری از آنها هم با نه مواجه شد و هیچ اشکالی هم ندارد خیلی هم حالم خوب است حداقل میدانم که آن آدم ها می دانند و ممکن است یک روزی یک جایی ، تحت یک شرایطی اجابتش کنند این برای من خیلی راه گشا و فوق العاده بود. و یک نکته دیگر اینکه شما فرمودید که چقدر ما از نداشتن هایمان می گوییم خیلی جالب است یک مثال اینکه شما فرض کنید ما به طور کلی جسممان را در نظر بگیریم ما به صورت عادی جسممان را احساس نمی کنیم و ما دقیقا وقتی یک قسمتی از جسم مان را احساس می‌کنیم که دچار مشکل می شود یعنی وقتی دندانمان درد میگیرد تازه متوجه می شویم که ۳۰ تایی دندان در دهانمان داریم یا مثلاً اگر آرنجمان خورد به جایی و درد گرفت تازه متوجه می شویم که دو تا آرنج هم داریم یعنی یک ساختاری که ما متاسفانه متمرکز بر آنچه نیست هستیم و این خودش یک فرآیند است که ما بتوانیم با تمرین و تعامل و ممارست تمرکزمان را از آنچه نیست به آنچه هست منتقل کنیم بنابراین این خیلی برای من جالب بود که حواسمان باشد اساساً ما موجوداتی هستیم به عنوان انسان که تمرکزمان بر آنچه نیست،یک مهارت است این را باید یاد بگیریم قرار نیست از یک جایی یک نوری به ما بتابد که یکدفعه ظهور کند ،باید تمرینش کنیم مثلا من فردا صبح باید تمرین کنم که دندان هایم را در دهانم احساس کنم حتی اگر درد نمیکند باید تمرین کنم که مثلاً یک قلب اینجا دارد می تپد اصلاً متوجه تپش قلبمان نیستیم ساختار ما یک طوری است که یک موجودی دارد در بدنمان تکان میخورد و ما اصلاً متوجه نمی شویم که دارد این کار را می کند وقتی توانستیم از خودمان این تمرین را شروع کنیم که تمرکز کنیم بر آنچه هست نه آنچه نیست آن وقت می توانیم این را به فضای بیرون هم تعامل کنیم.
استاد : الان با چیزی که شما گفتید دقیقا یکی از آن دلایلی که خیلی مریض می شویم و بیماری هایمان هم خیلی بزرگ هست دلیلش این است که ، هیچ وقت سالم بودن اعضایمان را ندیدیم اگر سالم بودن اعضایمان را می دیدیم ، با یک قدردانی و شکرگزاری ، آن را قدرتمند تر می‌کردیم بعد اگر یک خال ریز هم به آن می افتاد فوری می‌فهمیدیم ،ما همیشه نداشته ها و ندیده ها ملاحظه می کنیم اما خوب است که یک قدری قبل از نداشتن ها به داشتن ها نگاه کنیم ، یک نکته خیلی جالب من هر وقت که می خواهم خرید بروم ابتدا موجودیم رادرکمد ها و کابینت ها میگردم من چقدر موجودی دارم چه چیزهایی را دارم و آنچه را که دارم ،دارم. بعد به نداشتن هایم می پردازم این نکته خیلی مهمی است که باید حتماً به آن توجه بگذاریم.
صحبت از جمع:در مورد این تحقق رویاهایم راستش من خیلی کلی نمی بینم مثلاً یک مثال می زنم مثلاً فرض کنید من یک جایی رفتم به مهمانی و موقع شام شده و فرض کنید صاحب خانه ده نفر مهمان دعوت کرده است ۵ نفر مهمان ناخوانده یکهو به این خانم می‌رسد و این خانم شام کافی ندارد بعد مثلا من یک جوری متوجه می شوم که این خانم شام به اندازه کافی تدارک ندیده است خیلی نامحسوس زنگ‌ میزنم به یک رستوران و مثلاً ۵ پرس غذا سفارش می دهم بعد این خانم واقعا سوپرایز میشود آن لحظه که این غذا برایش می آید یعنی من آن لحظه آن حس اضطراب را حس می کنم و آن را در معرض یک برنامه و اجرا قرار می دهم یعنی یه جورایی انگار رویایش را در آن لحظه محقق می کنم ،من اینطوری بهش نگاه می کنم مثلاً رویای دوستمان مثال اولشان که رویای صلح دارند به هر حال یه چیزی هست که همه دارند ولی من در این مقوله یک جورایی کوچک و لحظه ای نگاه می کنم ، می خواستم بدونم این هم در این مقوله می گنجد ؟
استاد : حتماً .نشنیدید می گویند قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود شما این کاری را که برای آن خانم صاحبخانه میکنید به گونه ای به اصطلاح رویای اینکه ای کاش غذای من کافی باشد را برایش فراهم می کنید قطره‌ای است که این قطره ها وقتی می آید یواش یواش به هم پیوند میخورد از شما آدمی میسازد که همیشه صلح با جامعه اطرافتان را آرزومند هستید و رویا و خواسته ی اصلی شما می شود از همین ذره های کوچک جمع می شود تا شما به آن نقطه برسید.
صحبت از جمع : وقتی که شما راجع به جایگاه رویا صحبت کردید که دارد از قلب می آید برای من خیلی جالب بود که آدمی که با حس های خودش وصل نیست نمی تواند اصلا رویا پردازی کند من فکر می کردم که خدایا رویاهای من چیست؟ وقتی فکر می کردم می گفتم که این که خاستگاهش عقل است و دارد بر اساس دو دو تا چهار تا بالا می آید بعد دیدم که من به خاطر اینکه خودم آنقدر عقلم در حال کار کردن است که اصلاً حس های من اجازه ندارند بروز کنند بعد وقتی حس خودم را درک نمی کنم چه جوری یک نفر دیگر را درک کنم اینکه بخواهم رویای او را محقق کنم .
استاد : توصیه می کنم که منطقه عقلت را برایش محدوده قائل شو،گاهی اوقات به آن استراحت بده این باعث میشود که یک فضای باز آسوده داشته باشید تا در آن جولان بدهید آرام آرام حس‌های درونیت و حس هایی که از قلبت بلند می‌شود را احساس کنید من دیدم آدم‌هایی را که اخبار میشنوند قیافه های جالبی دارند می‌گویند که دلار آنقدر شد می گوید من می دانم تا فلان موقع به فلان قدر می رسد نمیشود به این عقلت یک کمی تعطیلی بدهی ؟ مگر می خواهی دلار بخری؟ مگه میخواهید سرمایه ‌گذاری روی دلار بکنید؟ چه کار دارید ؟ما باید این ها را تعدیل کنیم و وقتی این ها تعدیل می شوند این مناطق خودشان را بروز می کنند و خیلی جالب است که بعداً همکاری های خیلی جالبی با هم دارند چند سال پیش راجع به ادب جسم خیال عقل و قلب صحبت می‌کردم شاید لازم باشد دوباره برگردم یکبار دیگر از اول این را با زبان ساده تر گفتگو کنیم اینها همه همکار هم هستند جسم و خیال ، خیال با توهم فرق دارد خیال منطقه ای از کن الهی است و همه چیز در آن پیدا میشود که شما اگر چیزی را خیال بکنید منتها به شرط اینکه جسم سالمی داشته باشید و این جسم مودب باشد به مناطق حرام سرکشی نکند به حرام آلوده نشود بعداً می بینید که این جسم این خیال و خود این عقل چقدر وردست های خوب و مطمئنی برای قلب هستند و چقدر شما را کمک می کنند.
صحبت از جمع: در رابطه با این صحبتی که شما فرمودید عرض می کنم لطیف یکی از اسماء پروردگار است فکر می کنم چیزی که شما می گویید دقیقا در همین لغت نهفته است ،لطیف از جمله صفات الهی است که در قرآن آمده در مورد خداوند این واژه به معنای دوست داشتن بندگان رساندن آنچه به نفع آنها است و فراهم نمودن مقدمات رسیدن خیر به آنها است و این دقیقا همان چیزی که شما فرمودید و در قرآن هم اکثر جاها با خبیر آمده است یعنی لطیف خبیر هم دارد یعنی یک آگاهی دارد و به آن لطافت و ظرافتش آن خیر را بهش می رسد من فکر می کنم که شما در واقع این صفت الهی را میخواهید گفته باشید و به دیگران بتوانید بدهید.
استاد : بله چون ما خودمان نفخه الهی داریم ما اصلا خودمان خداگونه هستیم ولی چون خودمان را یافت نکردیم از آن خداگونه بودن هیچ خبری نیست کاملا مدفون است باید این از این حالت دفن شده بیرون بیاید و تجلی بکند اصلا ما در این دنیا آمدیم به خاطر همین ،خدا کند تا زنده هستیم بتوانیم با هم دیگر به این نقطه امن برسیم به آن نقطه برسیم همه سختی ها خواهد بود امراض خواهد بود مرگ و میرها خواهد بود نداشتن ها خواهد بود اصلاً دنیا باید مجموعه‌ای از این ها باشد وگرنه اینها نباشد شما که گل و گلستانید دیگه ، و کافی است مفهومی ندارد این کارها بله همین طور است که می گویید.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید