منو

شنبه, 09 مرداد 1400 - Sat 07 31 2021

A+ A A-

چشمها دروازه های ورود به قلبهاست

بسم الله الرحمن الرحیم

در آینه هیچ وقت به چشم هایتان نگاه کردید؟ این نگاهی که من می گویم درست در آن مردمک وسطی چشم است. چون از آن مردمک می توانید به یک عمقی ورود کنید. من منظورم این نیست که درآینه نگاه کنید ببینید دور چشمتان مثلاً سیاه شده ، زیر چشمتان پف کرده ، نمی دانم اینجا یک خط اضافه افتاده و ... . منظورم این نیست . فقط نگاه به درون آن مردمک . چشم ها ،دروازه های ورود به قلب ها است . اولین قدم ورود به قلب خودتان کنید نه دیگران . تمام زوایا و آثار روزگار گذشته را در قلبتان نگاه کنید . اشکال اصلی اینجا است . من یک روزی زمین خوردم ، بد هم زمین خوردم .در آشپزخانه. آثار این زمین خوردن را امروز با خودم حمل می کنم. اما یک چیزی خیلی آزارم می داد . و من اصلاً این را متوجه نبودم . خیلی فکر کردم خب زمین خوردی هزار اتفاق برای مردم می افتد. این هم یک اتفاق بود برای تو . بارها به خودم گفتم . تا اینکه یک روزی نگاه کردم و دیدم این زمین خوردن قلب من را شکسته است . چرا قلب من را شکسته ؟ برای اینکه آن خانمی که در خانه ی من کار می کرد اصلاً به سلامتی من توجه نکرد ، رخت را از توی ماشین درآورد و آبش را بر کف آشپزخانه ریخت و رفت که لباس ها را پهن کند . و حاصل آن زمین خوردن بسیار بد من بود. قلبم شکست . چرا نباید توجه کافی داشته باشد . چرا نباید آنقدر به من علاقه مند باشد که توجه بگذارد . بعد دیدم عجب افتضاحیه . به خودم آمدم . گفتم برای چی قلبت شکسته . تو پایت که مشکل پیدا کرده . حالا خدا را شکر کن که آن موقع نشکسته بود . حالا شکستگی قلب را چرا با خودت حمل می کنی ؟ وقتی پیدایش کردم اینطوری یک ماله رویش کشیدم . و امروز دیگر از این بابت سهمی ندارم . بنابراین اول به قلب خودتان ورود کنید . تمام زوایا و آثار روزگار گذشته را در قلبتان نگاه کنید . به عالم جدیدی قدم می گذارید . راستی چقدر وقت است که به چشم عزیزانتان نگاه نکردید ؟ همسرتان ، پسرتان ، دخترتان ، پدرتان ، مادرتان و ... . منظورم از نگاه کردن اینطوری نگاه کنیم و رد شویم نیست . منظورم از نگاه ، نگاه عمیق است . نگاهی تا عمق قلب طرف مقابلتان . که اگر این کار را بکنید در زمانیکه شما دارید به قلبش ورود می کنید او هم بالتبع همین کار را با شما می کند . می تواند به اعماق قلب شما وارد شود . اصلاً هیچ وقت یک چنین تجربه ای داشتید ؟ اصلاً تا حالا فکرش را کرده بودید ؟ مدت زمان زیادی نیست که این اتفاق قشنگ را شروع کرده ام . تا الان هم به هیچ کس در خانواده نگفته بودم. هیچ کس هم متوجه نشده بود. ولی آنقدر خوشگل بود وقتی به چشم های پسرم یک لحظه نگاه کردم و اصلاً خودش نفهمید ، داشت من را نگاه می کرد . منتها سرعت من زیاد است و سرعت او کند است . چون اصلاً در ماجرا نبود . آنقدر جالب بود . خیلی زیبا . شروع خیلی زیبا است. این را بگویم . شروع خیلی زیبا است . اما همیشه زیبا نیست و نبوده و نخواهد بود . این را هم باید در نظر بگیرید . می دانید چرا ؟ چون گاهی اوقات وقتی می خواهی وارد این چشم های خمار و پر از غمزه بشوی حکایت می کند از یک مهر فراوان نسبت به من . من داشته ام . من هم کیف کردم و رفتم تو . رفتم تو دریای این مهر بی پایان یک غوطه ای بخورم. و بعد سرشار از انرژی از آنجا خارج شوم . اما افسوس . لایه ی مهر همان اول بود . کمی جلوتر که رفتم لایه ی سیاهی از حسد ، در بعضی ها بخل ، در بعضی ها دروغ ، نفاق ، تو بعضی ها گاهاً فتنه ، شروع کرد به موج زدن . من که خوشحال و خندان و پر از عشق داشتم پیش می رفتم این امواج من را گرفت . بوی تعفن حسد ، ریا و ... تاریکی هرکدام از این ها آنقدر زجرآور بود که به سرعت برگشتم . وقتی برگشتم و بیرون را نگاه کردم در بیرون از آن همه سیاهی و بوی تعفن هیچ خبری نبود . آدمی بود با سبدی پر از لاله های سرخ دوست داشتن . اما حالا می فهمم آن ها لاله های سرخ دوست داشتن نبود . گدازه های داغ و آتشین حسد بود . خیلی سخت بود . البته این را بگویم ، فکر نکنید که آدم ها اصلاً مهری ندارند . اینطوری نیست . برعکس زمانیکه دارند ابراز محبت می کنند راست می گویند اما دقیقه ای بعد به تفاوت ها به امتیازات به برتری ها و هزاران چیز دیگر بلافاصله اندیشه می کنند . و همین اندیشه بارقه های محبتشان را تبدیل می کند به جرقه های آتشین . و خیلی سخت است . خیلی سخت است. امتحان کنید . چاره ندارید . دیگر از این به بعد من دعوت نمی کنم . به شما می گویم چاره ندارید . در عصر نور چشم های آدم ها شما را به سرزمین قلبشان دعوت می کند . و در قلبشان خدایشان آنجا نشسته است . مگر تو دنبال خدا نمی گردی ؟ اما فکر نکنید به این سادگی ها است . به این سادگی ها نیست . اولین تذکر سنگین من به دوستان عزیزم در پی این صحبتم این است: به چشم نامحرم ورود نکنید آقا به خانم، خانم به آقا، ورود نکنید که اگر چنین کردید یقینا ابلیس با شما همراه است شک نکنید اگر بتوانید با نزدیکانتان و محارمتان همراه بشوید و بتوانید آنها را درک بکنید در مورد غریبه ها و خصوصا نامحرم اگر انقدر متبحر شدید که فقط با یک نگاه، چون به هرحال ما آدم ها را اینطوری یک نگاه می بینیم و رد می شویم رویشان نمی ایستیم اگر با همان یک نگاه به عمق چشمانشان وارد شدید اشکال ندارد ولی نیاز به نگاه طولانی و عمیق نخواهد بود این کار را نکنید. یک خبر بد: آن این است که تو عمق چشم ها رگه های تاریکی از حسد هست بخل هست دروغ هست ریا هست فتنه هست و... قطعا پیدا می شود شک نکنید آن وقت قشنگترش این است توی عمق چشمهای گاها عزیزترینتان. ولی خودتان را نبازید می خواهم این را یاد بگیرید همه اینها را گفتم تا اینجا آمدم ولی خودتان را نبازید بلکه یاد بگیرید بلکه بیاموزید که هر انسانی را همانطوری که هست قبولش کنید و بعد از قبول کردنش حتما دوستش داشته باشید این مرحله خیلی لذت بخش است بعد از گذران آن همه تاریکی و بوی تعفن و زشتی و تلخی و تاریکی وقتی به اینجا میرسی میگویی باشد برادرم هست باشد اولادم هست باشد همسرم هست باشد اینها را دارد دیگر باشد هر کس یک جوری است و من دوستش دارم و من دوستش دارم این را بگویید برای خودتان حقی قائل نشوید که در مقابل عشق من که نثار او می کنم ببین چنین است و چنان است ببین در مقابل این همه عشق و محبتی که من نثار کردم چه چیزهایی در قلبش پیدا می شود این حق قائل شدن برای خودتان است شما اصلا اجازه این کار را ندارید یادتان باشد این دام ذهن است ذهن برایت دام پهن کرده تا تو از پیشروی به قلمروهای ناشناخته باز بمانی و ذهن بتواند شما را در تملک و اسارت خودش حفظ کند بپذیرید آدمها را هر طور که انتخابشان هست می‌توانند باشند مجبور نیستند که چون ما یک جور دیگر هستیم آنها هم باید مثل ما باشند اصلا مجبور نیستند اگر این پذیرش را کردید پس دلخور و دلشکسته و غمگین نشوید قیافه ی شکست خورده ها را هم به خودتان نگیرید که اگر چنین کردید توی این حالت شما یک انسان ناسپاس و ناشکر هستید می دانید چرا؟ چون فرصت طلایی دیدن های حقیقی را به شکست و تلخ کامی تبدیل کردید پس این کار را نکنید، ببینید و بروید دست از قضاوت ،توقع، ایرادگیری و امثالهم بردارید تا شما را در این دشت پر از لاله های عشق راه دهند پایان ‌بخش گفته های امروزم یک دو بیتی است:
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
به چشم ها خوب نگاه کنید لذتش را ببرید.
یک خاطره کوچکی بگویم؛ من بچه بودم حوض خیلی بزرگی داشتیم خیلی عمقش زیاد بود بعد این خانم ها که لب حوض مثلا رختی آب می کشیدند ظرفی می شستند گاهی اوقات یک چیزهایی از دستشان در میرفت آن پایین می افتاد چون حوض خیلی بزرگ بود و آب زیادی داشت خیلی دیر به دیر خالی اش می کردند در نتیجه کف حوض یک لایه خاص داشت نمی ‌خواهم بگویم لجن یا خزه ولی یک لایه سیاه و تیره رنگ آن کف بود بعد گه گدار که یک خانم جیغ و داد داداش در می‌آمد که مثلا وای النگویم پایین افتاد می آمدند و شن کش می آوردند شن کش دسته ی خیلی بلند و درازی داشت و یک صفحه ای مثل شانه داشت بعد کف حوض می انداختند و چقدر لذت بخش بود وقتی من از آن بالای حوض نگاه می کردم از زیر این همه سیاهی چه چیزهایی خوشگلی را در می آوردند گل سر، انگشتر ،شانه، من با همه بچگیم لذت می بردم که از زیر این همه سیاهی چیزهای رنگی به این زیبایی بیرون می‌آمد، به عمق چشمان آدم‌ها نگاه کنید به قلبشان ورود کنید حتی اگر از آن سیاهی ها توی صفحه قلبشان بود ولی مطمئن باشید توی آن چیز های رنگی پر تلألو و زیبا حتما به دست می آید غواصی کنید برای خودتان در بیاورید و بیایید و لذتش را ببرید .
سوال: سوالی که برای من ایجاد شده است این است که آیا ورود به چشم فرد مقابل ممکن است مصداق تجسس باشد یا آن آدم شاید راضی نباشد آیا هم چنین چیزی صحت دارد؟
استاد: ورود به چشم آدم ها مفهومش این نیست که شما به ذهنشان وارد می شوید شما به مرکز امن محبت وارد می شوید محبت یا قلب یا جایگاه خداوند جایگاهی نیست که توی آن امکان یک چنین چیزی باشد بالعکس وقتی که شما به این حیطه وارد می شوید آن عظمت الهی که در وجود خودتان هست حسش می کنید بهترین مثالی که می توانم بزنم بارها گفته‌ام الان هم باز می‌گویم خدا رحمت کند پدرم را وقتی که من در لحظات آخر بالای سرش بودم چشم ها کاملا بسته بود نبض خیلی کم میزد من فقط وقتی بالای سرش دستش را گرفتم به او گفتم که باباجان یا الله یا رحمان یا رحیم یادت نرود سفرت بی خطر باشد فقط یک چشمش را به اندازه دو سه میلی متر باز کرد آن طرف آن شکاف خیلی نازک ، نور بود دریای نوری که می‌آمد و از بدن خارج میشد این دریای نور از آن تو است اگر بتوانیم با آن مواجه بشویم به طور حتم می توانیم بفهمیم ما هم صاحبش هستیم و ما همه با هم یک چیز داریم فراموش نکنیم من خدای خویش را دارم شما هم خدای خویش خدای من خدای شماست خدای شما خدای من است دوتا نیست یکی است همه ی این گفتگوها برای رسیدن به این نقطه است آن وقت از آزار و اذیت همدیگر دست بر می‌داریم و در امنیت و صلح زندگی میکنیم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید