منو

دوشنبه, 23 مهر 1397 - Mon 10 15 2018

A+ A A-

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم

سوال: مطلبی که راجع به تقدیرات فرمودید که ما خیلی جاها انتخاب کردیم که الان زندگی مان این شکلی باشد حالا سؤال من این است، ما که این عالم که نبودیم از جای دیگری داشتیم این را انتخاب می کردیم آیا ما واقعا شرایطمان را زندگی کردیم و فهمیدیم داریم چه انتخابی می کنیم ؟ و بهترین انتخاب را کردیم؟
استاد: ما قبل از آمدن به این دنیا یک چیزهایی را انتخاب کردیم یعنی شما انتخاب کردید که پدرت آن آقا باشد ، مادرت هم این خانم باشد و انتخابت بود اما وقتی به دنیا آمدی انتخاب را فراموش کردی برای اینکه امنیت داشته باشی بتوانی شروع کنی به شناختن ، از قبل شروع پیش داوری نکنی پدرم یا مادرم این عیب را دارد آن عیب را دارد و با اینها تمارض و برخوردهای نامناسب شروع کنی. این انتخاب آنجا بود و جاده ی تقدیرت را خداوند اینطوری رقم زد، آمدی اینجا، این قابل عوض کردن نبود اما در این جاده ی تقدیر وقتی به درس خواندن رسید میتوانست انتخاب کند که خوب درس بخواند یا نخواند وقتی به دانشگاه رسید می توانست انتخاب کند آنقدر خوب درس خوانده باشد تهران قبول شود یا آنقدر خوب نخوانده باشد شهرستان قبول شود وقتی که جلوتر آمد میتوانست انتخاب کند دوستانش مؤمن باشند یا بی دین باشند، جاده ی تقدیر دو راهی هایی دارد و پیچیدن هایی که این پیچیدن ها به اختیار شماست دیگر جبری در کار نیست بخش جبرش افتادن توی آن اتوبان تقدیر بود که جلسات پیش صحبتش را کردیم اما بخش اختیارش تو مباحث دو راهی ها و پیچیدن ها بود که تو خودت انتخاب کردی چی باشی . چکار بکنی.
ادامه ی سوال: فکر کنم سؤالم خیلی گویا نبود منظور من این بود که وقتی ما تقدیراتمان را انتخاب کردیم دقیقا اشراف داشتیم به آن چیزی که داریم انتخاب میکنیم؟
استاد: براساس آنچه که تا به امروز رؤیت کردم، بله. چون ما آمدیم اینجا یک چیزهایی را صاف کنیم حساب کتاب هایش را ببندیم اگر نتوانیم ببن آمدنمان به چه درد میخورد و این آخرین مرحله ست می دانید که اسفل السافلین است، اسفل السافلین آخرین مرحله ی تسویه حساب است برای همین بعضی ها بدترینش را انتخاب کردند .
ادامه ی سوال: اگر بخواهیم روی ساعت در نظر بگیریم ما الان روی عدد6 هستیم؟
استاد : آفرین یک روزی در عدد 12 بودیم آن بالا امروز 6 هستیم توی آن منطقه قرار گرفتیم .
جلسه ی پیش گفتیم که با توجه به جاده ی تقدیر و انتخاب ما در پیچیدن ها، یاد گرفتیم ما به زندگی مان حاکم نیستیم ولی محکوم هم نیستیم این خیلی مهم است اگر یاد بگیری که حاکم نیستی دیگر زور نمی گویی ما این را یاد نگرفتیم، همگی حاکم هستیم! من می گویم من می دانم ، این حکومت طلبی و اینکه من می گویم باید این کار را بکنی و حق انتخاب را از طرف مقابلت می گیری یک جورایی تو را محکوم می کند به اینکه در جاده ی نیستی قرار بگیری خودت انتخاب میکنی .
قانون 24: سختی هایی که ما توی زندگی مان تحمل می کنیم از هر نوعی را که شما فکر بکنید از هر مدلش را که شما فکر بکنید اینها فرصت هایی هستند که قلب را نرم کنند، سختی ها برای این است که قلب ها را نرم کند آنهایی که حکمت این سختی ها را می فهمند نرم تر می شوند. آنهایی که درک نمی کنند ، سخت تر می شوند. من آقایی را می شناختم که در حمام شخصی خانه ی شان طوری می ایستاد که دستش به دیوارهای حمام شان نخورد حمامی که فقط خودش استفاده می کرد بعد صاحب اولاد شد کار به جایی رسید که طهارت بچه اش را هم خودش می گرفت، دقت می کنید؟ شاید هنوز از آن بار سختی وسواس هنوز مقداری اش را دارد ولی کوله بار خیلی زیادی اش را زمین گذاشته قلبش یک مقدار نرم شد. آدمی که همیشه گردن می کشد آدمی که رگ گردنش همیشه سیخ است یک روزی یک جایی یک کوله ی سخت می گذارند روی پشتش، اگر بفهمد آرام آرام کوله را میبرد و اشک هم می ریزد می گوید این مجازات آن روزهاست ، یادت هست کوله میگذاشتی گردن بقیه؟ آرام آرام سختی را می پذیرد و این قلب از آن سختی خارج میشود اما آن کسی که حکمت کشیدن این سختی را نمی فهمد، کارش به کجا می رسد؟ هر جوری هست با هر حقه ای این را پایین بیاندازد و اگر پایین بندازد دفعه ی بعد دوبلش را به او می دهند، دفعه ی بعد سه برابرش را به او می دهند سختی هایش افزون می شود. وسواسی ها، وسواس ها را ول کنید ، هرگونه وسواسی در هر امری شما را به یقین به پستی و ضلالت می کشد ، آن کسی که می گوید که من پوزش را به خاک می مالم غرورش را میشکنم تا کوتاه بیاید فلان کار رابکند ، مواظب پوز خودت باش.
قانون25: بت های درون را یکی یکی بشکنید، آنقدر بتخانه ی شما پر است مثل بتخانه ی من ، ولی من در بتخانه ام را باز کردم هرچند وقت یکدفعه گریه زاری می کنم برای یکی از بت های خوشگلم بعد هم می اندازم پایین و میشکنم ، اما شما هنوز باز هم نکردی! بتخانه ی تان را باز کنید .من مرد هستم من مردهستم، مردی شما یک بت است قبل از اینکه یکی بیاید آن مردی را آن بت را بشکند خودت بشکن ، تلاش برای شکستن این بت ها را شروع کنید، راستی هایتان می تواند بت باشد ، من هیچوقت دروغ نگفتم و نمی گویم ، یک بت خوشگل سفید ، تو داری دائم سجده اش می کنی چه چیزی را سجده می کنی؟ راستی و درستی خودت را، راستی درستی مگر سجده هم دارد؟ اصلا راستی و درستی مگر امتیاز است؟ راستی و درستی یعنی وظیفه . عبادت هایش ، من همه ی نماز هایم اول وقت است ،نماز اول وقت تو یک بت است یک بلایی سرت می آورند بیا و تماشا کن. نیکو کاری ها ، من اینجا که می نشستم هر سری که آذوقه میدادیم به همه اعلام می کردم چون واقعیت فکر میکردم وظیفه ام است چاره ندارم شما باید بدانید چقدر پول به من دادید و من چقدرش را خرج کردم ولی فکر کنم که یک اشتباهی کردم اینجا اعلام میکردم دوستان مثلا 100 میلیون جمع شده من 110 میلیون آذوقه خریدم و پخش کردیم، پرید ، شاید که من وقتی این کار را میکردم شاید برایم یک حالت بت بود شاید یک مقام بود البته مقام هم نبود ولی پولم را کم کردند به همین سادگی مواظب خودتان باشید، ایمانتان می تواند بت درونتان باشد. باورتان میشود؟ هرچه که در درون شماست و شما در بیرون به آن مفتخری بت شماست حتی اگر ایمانت باشد! بت های درون را یکی یکی بشکنید مردها تو غیرتمندی شان غیرتشان یک بت است، غیرتی که می جوشد و ناعاقلانه رفتار می کند فقط یک بت است، غیرت وقتی غیرت است که در جایی می جوشد که تصمیم عاقلانه می گیرد درست میگیرد به نفع دیگران می گیرد نه برای برتری طلبی شما.
.
قانون26: ایمان باید بزرگ باشد ایمان هرچی میخواهید باید بزرگ باشد روز به روز هم ایمانتان وسیع تر باشد اما با ایمانتان در پی بزرگی نباشید. ما مقدار خیلی کمی ایمان داریم ،مقدار خیلی زیادی با آن بزرگی می کنیم ، من می دانم تو باید گوش کنی این کار تو غلط است و الی آخر. ایمانتان بزرگ باشد اما با ایمانتان در پی بزرگی نباشید. اتفاقا هرکسی ایمانش خیلی بزرگ می شود مدام خودش کوچک می شود چرا؟ چون هرچه ایمان بزرگ میشود خداشناسی بالاتر میرود هرچه خدا بزرگ تر می شود من ریز تر میشوم از این که هستم خجالت میکشم در مقابل این هم بزرگی چگونه من باشم؟ فکر بکن مورچه و فیل را باهم در نظر بگیر مورچه جلوی فیل چگونه عرض اندام کند؟ ترجیح میدهد برود یک گوشه ای گم و گور شود که دیده نشود.
سوال: ایمان یعنی ایمان داشتن به حضور خدا ولی من وقتی به ایمان خودم نگاه میکنم می بینم که من به ایمان به فرآیندی برای داشتن زندگی بهتر است انگار در آن خدایی نیست حالا یک زندگی بهتر در جهانی دیگر یا فلان کار را بکن برای زندگی بهتر در این جهان ولی خدا به واقعیت در آن نیست بخاطر همین هم هست که سخت تر میشود معذوریت هایم بیشتر میشود مثلا قبلا یک ذره مویت بیرون بوده ایراد نداشت حالا خیلی رعایت کن. ایمانم بیشتر به جایگاه زندگی ام بستگی دارد حالا چه تو این دنیا چه تو آن دنیا.
استاد : یکی از دلایلش این است، من نگاه میکنم به عروس هایمان ، عروس هایمان خیلی خوشگل شدند هرچه بیشتر پیش می رویم لباس هایشان خیلی قشنگ تر است خیلی خوشگل تر است و هر روز یک چیز جدید ،یک چیز خیره کننده ی دیگر که همه ی چشمها به آن خیره می شود مثل ایمان تو که مدام بالا میرود اما هرچی که این لباسها خیره کننده تر می شود از عروس خبری نیست عروس های داخل آن کوچک تر می شوند چون عروس قرار بود یک روزی لباس سفید بپوشد فقط به این دلیل که نشان بدهد وجودی سپید به حجابی سپید مزین شد که چه بکند؟ یک زندگی سپید رقم بزند اما الان هی لباسها گران ،سنگین ،سخت یک جورایی یک جورایی، عروس هایشان کوچک تر میشوند برای همین وقتی لباس عروسی را درمی آورند دیگر عروسی وجود ندارد. وقتی تو ایمان می آوری که مبادا توی جهان آخرت جهنم بیفتی عملا ایمان نداری ، چه کسی می خواهد تو را بیندازد جهنم؟ خدا؟ پس خدای تو کو؟ کجاست؟ توی طاقچه گذاشته آن بالا ؟ نیست که! وقتی که تو به خدا و به پیغمبر ایمان می آوری برای چی؟ برای اینکه یک زندگی موفق تری داشته باشی ؟ پس خدای تو کو؟ چون لازم نبود تو ایمان بیاوری یک زندگی موفق داشته باشی خداوند خود به خود به تو یک زندگی موفق میداد تو باید به یک چیزی فراتر از این دستت را دراز میکردی نه فقط برای یک رفاه زندگی نه فقط برای اینکه بعدا بروی توی بهشت همینجوری بنشینی دهانت را باز کنی میوه ها بیفتد توی دهانت خوب الانش هم بخواب دراز بکش بشین توی مبل یک غلام بچه ای را اجیر بکن پولش را بده، پولش هم داری هی تند تند انگور حبه کند بگذارد دهانت . اگر ایمان شما این هست که یک کسی ظرف انگورت را حبه کند دهانت بگذارد این ایمان نیست ، خدا انتخاب شما نیست یادتان باشد شما داشتن خدا را انتخاب نمی کنید شما انتخاب خدا هستی خدا انتخابت کرده و در تو جای گرفته به تنهایی بدون اینکه مال فلانی و فلانی باشد فقط مال توست اصلا تو را انتخاب کرده برای اینکه در تو خانه کند، خدا که خانه ندارد من هم می دانم خدا خانه ندارد ولی خودش گفته است توی عرش به آن بزرگی نمی گنجم اما توی قلب مؤمن می گنجم پس من ایمان می آورم برای اینکه قلبم گنجایش گنجیدن خدا را داشته باشد من این را می توانم انتخاب کنم اما خود خدا را نمی توانم انتخاب کنم چون او قبل از اینکه من او را انتخاب کنم ، من را انتخاب کرده است همان موقعی که به دنیا آمدم من را انتخاب کرد تو را انتخاب کرد با همه ی بدی هایمان انتخاب کرد بد بد هستیم اما انتخاب کرد اما خدا یک روز یک چیزی را به ما کم بدهد ما از انتخاب مان صرف نظر میکنیم ، این ایمان نیست برگرد یک بار دیگر از اول نگاه کن.
قانون 27 :می خواهم بروم سراغ آدمهای موفق ببینید شما جزء کدام یک هستید، توی زندگیشان موفق هستند خیلی عالی ست.ولی آدم موفق ویژگی عظیمش مؤثر بودنش در جامعه ست تاثیرش روی دیگران است در روابط در کارها در همه چیز . اما َآدمهای موفق یک اشکال دارند ویژگی نامربوط و بدش در این است ببینید شما دارید؟ اگر دارید ترکش کنید ، توان سایه بودن و کنار ایستادن توی صحنه ، محو بودن را ندارند می خواهند همیشه ظاهر باشند همیشه. اگر توی زندگی تان موفق هستید ببینید این موفقیت چه تاثیری روی شما گذاشته است آیا فقط از اینکه مؤثر باشید لذت میبرید؟ و سعی می کنید در دیگران مؤثر باشید؟ ولی به صورت سایه، محو.یا حتماً باید مطرح شوید که اینکار را من کردم من سختی اش را کشیدم من توان گذاشتم، این آدم اصلاً موفق نیست، چرا؟ چون درست است که کار کرده ولی مؤثر نیست، شما خیلی از مواقع برای دیگران کلاس درس آموزشی می گذارید ولی چقدر تأثیر دیدید؟ هیچ !! طرف گوش کرده و از آن طرف رفته، انگار نه انگار، بعد هم یک جمله بد هم پشت سر طرف گفتید، غافل از اینکه یادتان رفت شما باید در سایه قرار می گرفتید تا کلامتان مؤثر باشد، توجه دیگران را برای خودتان خرج نکنید، بگذارید تمام توجهشان روی کلامی باشد که به گوششان می رسد، اینها نکته هایی ست که باید در زندگیمان رعایت کنیم، چون نکردیم امروز روزگار سختی داریم، پس اگر خواستید مؤثر باشید خواهشاً سایه قرار بگیرید، درجه دوم قرار بگیرید، محو باشید تا بتوانید مؤثر باشید.
قانون28: اگر نمی خواهید دروغ بشنوید، دروغ نگوئید، این خیلی قشنگ است همه هم بلد بودند، اما این یک بند دیگر هم دارد، یک اضافه دیگر هم دارد که کسی به این توجه نمی کند و اکثر زندگیها متلاشی می شود سر همین بند سومی، اگر نمی خواهید دروغ بشنوید خودتان دروغ نگوئید، اما خودتان دروغ نگوئید تمام نشد، یک چیز دیگر با خودش دارد، با دیگران به گونه ای رفتار نکنید که مجبور به گفتن دروغ بشوند، ما دروغ نمی گوئیم، منتظریم که دیگران هم به ما دروغ نگویند اما آنقدر در زندگی و روابطمان به افراد مقابلمان سخت می گیریم و در مقابلشان عفوی نیست محبتی نیست، حتی تعلیم مان با محبت نیست که آنها مجبور می شوند به ما دروغ بگویند، آقایان بخصوص خیلی حواسشان را جمع کنند، چون علی الظاهر در مقام بالاتری نسبت به همسرانشان در خانه قرار دارند البته ، جامعه امروز اینطور نیست، من متأسفم که اینطور نیست چون خانمها دچار عواطف و احساسات تند هستند و آقایان در این زمینه بسیار ملایم تر و محکم ترند و می توانستند مدیریت بهتری در زندگیها داشته باشند، که نکردند جایگاه هایشان را بدلیل رفتارهای نامناسب جابجا کردند، ولی اگر همسرتان به شما دروغ گفت، زمینه دروغش را اول در خودتان جستجو کنید، ببینید چه کردید که مجبور شد به شما دروغ بگوید.
قانون 29: همه تان دوست دارید توجه کردن را یاد بگیرید، امروز یک تمرین در این خصوص می دهم، توجه را از تنفس تان شروع کنید در این مدتی که من صحبت کردم کسی امار دارد چندبار نفس کشیده؟ از روزی یک تنفس شروع کنید، وقت نفس کشیدن از پروژه شروع تا پایان یک نفس فقط به نفستان توجه کنید، ببینید خوشگل است؟ زشت است؟ تند است؟ یواش است؟ تلخ است؟ تیز است؟ یعنی وقتیکه می خواهید نفس را با بینی بالا بکشید و بعد از دهان خارج میکنید با روزی یک تنفس شروع کنید انشاء الله موفق می شوید به روزی دم و بازدمهای خیلی زیاد، این فقط یک لحظه است، اما یک دم و یک بازدم، دم تنها هم نه، آنوقت متوجه می شوید هوایی را که کشیدید بالا چه طعمی داشت، باور کنید طعم آنرا هم می فهمید، بعد کجا رفت؟ می گوید من می دانم رفت ریه، اگر توانستید ترسیم کنید چطور رفت به ریه تان؟ نمی توانید امتحان کنید تا روزانه به چند دم و بازدم لااقل برسانید.
قانون30: فراموش نکنیم معشوق اصلی خدا است، بقیه عشق ها تمرین عاشقی کردن است.
شما با عشق مأنوس بشوید تا روزی که بتوانم راجع به عشق بازی برای شما گفتگو کنم و مرز آن را از هوس بازی جدا کنیم ان شاءالله.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید