منو

سه شنبه, 18 مرداد 1401 - Tue 08 09 2022

A+ A A-

سرگذشت نی

بسم الله الرحمن الرحیم

یک متنی را یک جایی خواندم خیلی پسندیدم، خیلی خوشم آمد و چون لذت بردم برای شماها هم که همه عزیز من هستید، آن را آوردم برایتان بخوانم. همه شما نی را می شناسید؟ تا حالا در این باغ گلها نی دیدید؟ دراز و تو خالی است یا کنار رودخانه ها، کنار تالاب ها نی دیدید؟ نی گیاهی است خودرو و در کنار برکه یا رودخانه یا تالاب می روید، در برخی مناطق ایران در یک روز خاص وقتی اذان مغرب گفته می شود مردم آن سرزمین می روند، آتش در انبوه نیزار رها می کنند، آتش می زنند، می سوزانند و بیرون می آیند، این سوختن نی زار تا سحر ادامه پیدا می کند.در دل شب وقت سوختن نیزارها صداهای عجیب و پر از اسراری به گوش می رسد، آن شب تا سحر غوغایی دارد، صبح قبل از طلوع آفتاب، مردم می روند به نیزار سر می زنند، بعضی از نی ها نسوختند، یک تعداد زیادی برگ ها و پوش ها و خودشون سوختند تمام شد، اما برخی از نی ها نسوختند، در آتش سرخ شدند و به قول مردم آن سرزمین پخته شدند، نی های سرخ شده را این ها جمع می کنند بعد بین آنها جدا سازی می کنند، بعضی از نی ها که دارای هفت تا بند است، هفت تا بند می دانید یعنی چه؟ یعنی گره هایی که روی ساقه دارد بعضی از این نی ها دارای هفت بند هستند و قدشان کمتر از یک متر است، این جور نی ها به درد ساز نی اصیل می خورند، آنها که رده پایین تری دارند، به در فلوت می خورند، تعدادی را هم برای نیلبک می گذارند، بعضی را هم برای دو سازه میگذارند، قشمه و... این ها را برای این کار جمع می کنند و می برند به فروش می رسانند یا خیلی کارهای دیگر، مسئله مهم این جاست؛ این دسته نی ها که ساز می شوند، در طبیعت دنیا باید موقع نواختن، اسرار سوختن را بیان کنند، برای همین هم وقتی نی می زنند آدم دیوانه می شود، وقتی کسی که از صمیم قلب نی می زند، نه برای نمایش، آدم فی الواقع با آن نی می سوزد. این دسته نی ها که ساز می شوند، باید موقع نواختن، اسرار سوختنشان را بیان کنند.

مولانا در دفتر اول مثنوی میگوید:

بشنو از نی چون حکایت می کند

وز جدایی ها شکایت می کند

در عرفان، عرفا می گویند: این نی، نی منظور نیست، نی ای ،نیستی، هیچی، می گویند منظور این است. نی را انسانی می داند فارغ از خویشتن، دلباخته معشوق، بریده از مادیات و مسائل دنیوی، خودش را پایین تر از همه می داند، ولی در مقابل، به درک اشرف مخلوقات بودن رسیده است، یعنی مقام انسانی را درک کرده است، می داند معشوق یعنی خداوند از او تعهد گرفته که چه کار کند؟ منیّتت را نابود کن، از دوگانگی و چندگانگی بگذر، به وحدت برس و جز خدا نبین.

نی حدیث راه پر خون می کند (شب تا صبح سوخته است)

قصه های عشق مجنون می کند

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

(می دانید یعنی چه؟ یعنی شعله که گرفت نی شروع کرد سوختن، وجود نی سوخت، هر چه در آن بود سوخت، پخته شد)

نی به آتش گفت کین آشوب چیست

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست

(به آتش گفت این آشوبی که به پا کردی چیست؟ هدفت از این سوزاندن ما چیست؟)

گفت آتش بی سبب نفروختم

(بدون علت افروخته نشدم )

دعوی بی معنی ات را سوختم

(آتش به او می گوید منیّتت را سوزاندم)

(دعوی بی معنی می دانی یعنی چه؟ یعنی منیّت، همه آن چیزهایی که در تو بود و خودت را این طوری استوار، آخر نی خیلی خوشگل است، بلند است، قد کشیده است بعد روی آن صیقلی است خیلی خوشگل است اگر دیده باشید، بروید بازار گلها حتما یک دفعه یک نی برای خودتان بخرید)

زانکه می گفتی نی ام با صد نمود

(می گفتی من یک نی ام با صد تا شکل زیبا، با قیافه های متفاوت)

همچنان دربند خود بودی که بود

(هر چی صبر کردیم تو از خودت جدا بشوی نشدی، هنوز در آن منیّتت ماندی، آتش به تو انداختند تا بسوزی، از آن منیّتت جدا بشوی)

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

پس اگر درد داری، اگر مشکل داری، اگر آزرده می شوی، خیلی ناراحت نشو، خدا می خواهد به تو بگوید که از این همه منم منم بیرون بیا، تو فقط من را ببین، با بقیه کاری نداشته باش. اگر که بی درد باشی، اگر هیچ مشکلی نداشته باشی علاج آن چیست؟ مثل نی تو را آتش بزنند، دوست می داری بسم ا...

با چنین دعوی چرا ای کم عیار

برگ خود می‌ساختی هر نوبهار

(آتش به نی می گوید: با این دعوی، این ادعایی که می کنی، ای کم عیار، کم ارزش، چون اگر کم ارزش نبودی که نیزارت را آتش نمی زدند، چرا هر بهار که می رسید برگ سبز می دادی؟ فکر می کردی که دوباره یک چیزی شدی؟)

در میان نی های سرخ شده تعدادی هم نی سرخ شده و پخته کوتاه هست، این کوتاه ها توان فریاد ساز را ندارند، یعنی نمی شود از آنها ساز درست کرد، این کوتاه ها یک عاقبت عجیبی دارند، این کوتاه ها ساز نمی شوند، نی قلم می شوند، توی مرکب و جوهر می زنی، با آن می نویسی، آن نی ها قلم می شوند، می گویند، می خروشند، شِکوه می کنند، آگاه می کنند، گاهی نیز بی صدا و خاموش می نالند، می دانید چه وقت هایی می نالند؟ موقعی که تو آنها را روی کاغذ بد می کشی، سر و صدای نی روی کاغذ در می آید.

این سرگذشت نی، حالا دیگر از این به بعد این شعر مولانا را که شنیدید قشنگ به خاطر بیاورید و بعد به خاطر بسپارید که من و شما هم یا خودمان از داخل منیّیت هایمان را می سوزانیم، عُجب مان، ریامان، برتری طلبی مان، حسدمان، دروغ مان، تهمت مان و... خیلی چیزهای دیگرمان، یا آتش می زنند و ما را می سوزانند چون توی راه برگشت، این ها خیلی سنگین است، نمی توانیم با خودمان راحت ببریم، همه را بسوزاینم و زمین بریزیم، پس تا دیر نشده به خودمان بیاییم.

ما این شب ها برای امام حسین (ع)جمع می شویم ، چرا سفره دهه عاشورا جمع نمی شود؟ ببین چه قدر از آن گذشته! سال 61 هجری کجا، هزار و چهارصد واندی کجا، چرا جمع نمی شود؟ خداوند اراده کرده که خون امام حسین (ع) هر سال بجوشد، انسان ها را جمع کند، داغی خون آقا ابا عبدالله (ع)، آدم ها را بسوزاند هر چه در درونشان است بسوزاند، خودمان که، دور از جان شما، خودم را عرض می کنم، عُرضه نداریم که بسوزانیم. هر سال ما را می آورد سر سفره آقا اباعبدالله (ع) می نشینیم، هر سال امام را قتلگاه می بریم، سرش را می بُریم، نیزه در چشم آقا قمر بنی هاشم می فرستیم، بدن پسرش را اِرباً اِربا می کنیم چرا؟ رواست این کار؟ یک دلیل بیشتر ندارد که بیاییم و بشنویم و بسوزیم. ببینیم آن ها کجایند و ما کجا؟! آن ها چه بودند و ما چه هستیم؟! اگر یک نفر در یک مجلسی یک کم ما را با گوشه چشم نگاه کرد، ما دیگر پایمان را در آن مجلس نمی گذاریم، چرا؟

و آخرکلامم محمد صالح اعلا می گوید:

دلم باران، دستم باران، دهانم باران، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم

هر اذانی که می رود، پنجره ها باز می شوند

(صبح اذان را می گوید فرشته ها پنجره ها را هم باز می کند اما من و شما نمی شنویم و هنوز داریم خُرو پف می کنیم)

یاد تو کوران می کند ( می گوید اشهد ان لا اله الا الله، می گوید الله اکبر، نام پروردگار کوران می کند، می وزد، فقط باد نه، کوران)

هر اسم تو را که صدا می زنم

ماه در دهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم، با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم

کفش های ماه را به پا کرده ام

دوباره عازم توام

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید