منو

چهارشنبه, 23 آبان 1397 - Wed 11 14 2018

A+ A A-

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون38: خدا به هر کدام ما صفاتی جداگانه عنایت کرده است ما هرکداممان دارای یک صفاتی هستیم، یکی خسیس است، یکی زیادی دست و دلباز است، یکی سیاست مدار است، یکی خوش خوش است، یکی زیاد حرف می زند، یکی خیلی کم حرف می زند، یکی تودار است یکی هیچی در دلش نیست، همه چیز نوک زبانش است دائم هم پرت می کندبرای مردم، اما هرکدام ما را خداوند صفاتی جداگانه عنایت کرده اینها برای بخش دنیایی بود و خودمان انتخاب کردیم اینطور باشیم زیاد حرف بزنیم، کم حرف بزنیم، تودار باشیم همه چیز را قایم کنیم، همه چیز را اسرار آمیز نشان دهیم، اینها انتخاب ماست، اما در بخش الهی قرار بود صفات الهی را ما متجلی باشیم، همه ی ما آن صفات را داریم ، اما در بعضیها یکی از آن صفات الهی ظرفیت متجلی شدن وجود دارد، در بعضیها دو تا، در بعضیها سه تا، که در آنها می توانید مشاهده کنید، خداوند عنایت کرده در انتخابهایی که در دنیا می کنید می توانید به آن برسید، اگر خدا می خواست همه را مانند هم می آفرید اگر می خواست همه را فداکار می آفرید، اگر می خواست همه را دشمن هم می آفرید ، خدا به همه صفات جداگانه داده، شما بر حَسَبِ انتخاب تان خودتان را بروز بدهید، خودتان را در معرض نمایش بگذارید که دلتان می خواهد چطور باشید، پس خواهش می کنم شما دست به تعویض آدمها نزنید، کار شما نیست، شما نهایتاً اگر خواستید برای مردم کاری بکنید عین خودتان را نشان بدهید، عین آن چیزی که هستید را نشان بدهید، بگذارید مردم در عینیت صفات مختلف را ببینند و اگر دوست می دارند انتخاب کنند، یا بالعکس حذر کنند، می روند.
قانون39: محترم نشمردن عقاید دیگران، تحمیل کردن عقاید حتی صحیح خودمان به دیگران، نپذیرفتن وجود اختلاف ها، همه اینها بی حرمتی ست به نظام مقدس پروردگاری، شمایی که عقاید دیگران را محترم نمی شمارید، به نظام مقدس پروردگاری بی حرمتی می کنید، مثلا در این زمینه که من فکر می کنم که همیشه باید در یک ظرف روشن خورد، نوشید، روشن پوشید، در روشن خوابید و در روشن زندگی کرد، این درست است و شکی هم نداریم اما اگر شما انتخابتان اینست که من ماگ سیاه یا سورمه ای دوست دارم داخلش آب بخورم، من حق ندارم عقیده ام را به شما تحمیل کنم و اینکه آدمها باهم اختلاف دارند، حتی بچه هایی که از یک پدر مادرند باهم کاملاً اختلاف دارند،کسی که این اختلاف را نمی پذیرد به نظام مقدس پروردگاری بی حرمتی می کند، ببینید شما چکار می کنید؟
قانون 40: از افراط و تفریط پرهیز کنید، در جزئی ترین مسائل زندگی و دنیایتان تا بالاترین حد عبادات، زهد، ذکر و هر چیز دیگری که در نظام مقدس الهی وجود دارد از افراط و تفریط پرهیز کنید، کسیکه دچار افراط وتفریط نشود تعادل برایش می آورد،
سوال: وقت گذاشتن زیاد هم جزء افراط است یا جزء وسواس؟
استاد: فرق نمی کند وسواس هم خودش یک جور افراط است، شما وقتی برای یک چیزی که قرار است یک روز وقت گذاشته شود، افراط می کنید و یک هفته وقت می گذارید یک چیز خارج از تعادل است، و بالعکس چیزی را که بایستی یک روز وقت صرف کنید در یک ربع انجام میدهید و فکر می کنید که کامل است درحالیکه کامل نیست، آنهم یک جور تفریط است، فرقی نمی کند. تعادل را حفظ کنید.
قانون 41: انسان اشرف مخلوقات است، در هر قدم زندگیتان باید این را به خاطر داشته باشید، شما به خاطر دارید اشرف مخلوقاتید؟ نه، چون اگر به خاطر داشته باشید کارهای بد نمی کنید، حرف بد نمی زنید، فکر بد نمیکنید، برای کسی بدخواهی نمیکنید، وقتی می کنید پس شما اشرف مخلوقات محسوب نمی شوید، انسان اشرف مخلوقات است، در هر قدمی که در زندگیش بر می دارد باید به این نکته توجه کند که خلیفه خدا روی زمین است، خلیفه در یک جای خوب و شرایط غیر بحران خلیفه باشد که هنر نکرده، در اوج فقر و نداری، یا در جایی که حتی مورد تهمت و افترا واقع می شود، به زندان بیفتد، یا هر شرایط بد دیگر باید مثل خلیفه رفتار کند، یک مثال خیلی خوب می زنم، آقا، خانم، بسیار مبادی آدابند، شیک، وزین، فوق العاده، بقدری زیبا صحبت می کنند آدم کِیف می کند، همین آقا یا همین خانم را یکی به ناحق تهمتی می زند، ناسزایی می گوید، خلیفه خلیفه است، فحش بدهند خلیفه است، تهمت بزنند خلیفه است، عزت و تکریم کنند هم خلیفه است، اما وقتیکه در قبال اینگونه رفتارها، رفتارهای بسیار زشت از خودش نشان می دهد از درجه خلیفه بودن خارج می شود، ببینید چند درصد کارهایتان را خارج از خلیفگی انجام دادید؟ تهمت زده، غیبت کرده، آوردند به گوش من رساندند، من می توانم هم تهمت را جواب بدهم هم غیبت را جواب بدهم، هم چهارتا بیشتر از او بگویم آبرو برایش نگذارم، اما من خلیفه خدا هستم، خلیفه خدا می گوید اگر راست می گویی برو او را بیاور اینجا جلوی خودش جواب بدهم، ، مگر نه اینکه او گفته تو هم دروغگو نیستی جلوی خودش مطرح کن همه را جواب می دهم، این می شود خلیفه خدا، اما آن دیگری که می گوید وای خجالت نمی کشد این حرفها را می زند، خودش اینجور است پدرش آنطور است، شما دیگر خلیفه نیستید، شما یک موجود مبتذل بیخود هستید .ما اشرف مخلوقاتیم، خلیفه خدا روی زمین هستیم در هر قدمی که بر می داریم این خلیفه بودن را نباید فراموش کنیم، حتی در زمان سختی، گرسنگی، تشنگی، ظلم، افترا، زندان، اسارت، ما خلیفه خدائیم مقام خلیفه بودن نباید فراموش شود.
صحبت از جمع: اگر بخواهم بگویم من خلیفه ام و به واسطه آن مقام اینکارها را نکنم، خودم باید به این باور داشته باشم خلیفه خدا هستم و اگر درگیر ابتلایی هستم از یک آدمی که خلیفه خداست خیلی چیزها بعید است، پس چرا آنها را انجام میدهم؟
استاد: خلیفه را تعریف کنیم، خلیفه یعنی کسی که نماینده یک بزرگ در آن مکان ومحدوده است، ما نماینده خدا روی زمین هستیم، قدم اول می بینیم خدا چکار می کند؟ هرچه نگاه میکنیم می بینیم خدا دهنده است، اصلاً گیرندگی ندارد، نمی گوید من می دهم، تو بده، حتی وقتی می گوید اینکار را بکن، آن کار را نکن هم لطف کرده گفته، چون از پیش خبر کرده اینکار را بکنید ضرر می کنید، اینکار را بکنید سود می برید، فقط محبت کرده، هرچه می دهد فقط می دهد، دهنده است، هرچه می دهد در بهترین حالت و ویژگی اش می دهد، مثلآً من غیبت کردم یا دروغ گفتم، پای اِف اِف گفتند پسرتان منزل است؟ گفتم نه نیست رفته بیرون، دروغ گفتم ، اِف اِف را که میگذارم برمی گردم انگشت پایم میخورد به قرنیز کنار دیوار، خدا این هم داده، این هم دهندگی اوست، یعنی تنبیه سر جای خودش، نه تنبیه برای یک قرن بعد، نه تنبیه وقتیکه 20 تا را جمع کند یک دفعه بزند، یک تنبیه کوچک ، گوش مالی همان آن، وقتی من صاحب تفکر می شوم می بینم که خدایی که مرا خلیفه کرده چکار می کند؟ چطور رفتار می کند؟ و من باید مانند او رفتار کنم، خدا خیلی محترم است، میدانید خدا خیلی محترم است؟ شما وقتی قرآن میخوانید یک جای قرآن ناسزا نمی شنوید، حرف بد نمی خوانید، خدا خیلی محترم است حتی با خطاکاران و جهنمی ها هم حرف بد نمیزند، می گوید بد کردی سزایت جهنم است، فقط همین، محترم است خدا، اگر کسی بخواهد خلیفه خدا باشد توصیه من اینست اولین قدم محترم باشد هم به خودش احترام بگذارد هم به بقیه آحاد جامعه، یک چیز دیگر که می بینم اینست، پرنده را می بیند خوشش می آید قشنگ است، زیباست، می گوید عجب پدرسگ خوشگل است.آدم که خوشش می آید نامحترم حرف نمی زند محترمانه تعریف می کند: عجب زیباست، چه خلقتی، چه رنگهایی، چقدر قشنگ است، اولین قدم محترم زندگی کنید چون خدا محترم است، اگر می خواهید خلیفه خدا بشوید. شما اگر بحث محترم بودن را که من خیلی قبل مطرح کردم روی احترام چند سال است که دارم صحبت می کنم اگر همه رعایت کرده بودند امروز از این جمع یک نفر پیدا نمی شد که حتی در خلوتش بتواند فحش های بد بدهد. مردم از فلان سرکرده از فلان رئیس از فلان آدم ناراحت هستند من اصلاً می گویم آدم بد، فحش هایی می دهند که محیط اطراف خودشان را آلوده می کنند، این چه جوری خلیفه خداست؟ نمی تواند خلیفه خدا باشد. محترم بودن شرط اولش خلیفه گی است. شما این را رعایت کنید خود به خود قدم بعدی متوجه می شوی که باید چکار کنی. مگر تو دنبال نور نمی گردی!؟ من به تو می گویم نور، نور احترام است. شما احترام را در جامعه جاری کنید و در هیچ شرایطی از احترام دست نکشید در قصه حضرت یوسف که در محرم خواندیم حضرت یوسف در قبال کلام زلیخا علیرغم ظلمی که به یوسف وارد کرده بود و آبروریزی که کرده بود در کلام یک جمله گفت او از من کام خواست من نپذیرفتم. ببینید هزاران چیز می توانست بگوید، یک کلمه نگفت، ما هزاران کلمه را می توانستیم نگوییم همه اش را گفتیم. متوجه هستی خلیفگی این است. با احترام شروع کن در تمامی زمینه ها. طرف می پیچد جلوی تو بوق می زند و تو می ترسی می گویی اَه، پدرسوخته. یا بگویی اَه، من را ترساند، خدا هدایتت کند. کدامش خوب است؟ خلیفه خدا این را می گوید چون خدا وقتی کارهای زشت من و تو را می بیند می گوید ای بنده هدایت شو مگر من با تو حرف نزدم، ما را فحش نمی دهد.
صحبت از جمع: ما می توانیم برای اینکه در آن جایگاه قرار بگیریم برای خودمان یک سری نشانه طراحی کنیم بعنوان مثال من یکی از دغدغه هایم این است که آقای راننده تو که نمی توانی قوانین را رعایت کنی برای چه پشت ماشینت می نویسی امان از دل زینب (س) آبروی حضرت زینب را برای چه می بری؟ بگذار اگر دیدند که تو خیلی معذرت می خواهم آدم بی شعوری هستی بگویند خُب آدم بی شعوری بود نگویند ببین اینها، همین بچه هیئتی ها هستند ، چرا اسم را لکه دار می کنی. حالا ما می توانیم از این مکانیسم بهتر استفاده کنیم مثلا یک جایی که من واقعاً فکر می کنم رانندگی من بد است می توانم یک امان از دل زینب بنویسم و خودم را به آن متعهد کنم و بگویم من می خواهم خوب رانندگی کنم برای اینکه حرمت این اسم حفظ بشود یا اگر در ایام محرم و صفر اهل مشکی پوشیدن هستم به خودم بگویم امسال می خواهم این مشکی را دوماه بپوشم ولی واقعاً یک جوری بپوشم هرکس دید بگوید این چه آدم با شخصیتی است ما هزاران از این نشانه ها را می توانیم برای خودمان طراحی کنیم که درجایگاه خلیفه بایستیم .
استاد: خیلی عالی است، می توانید از آن استفاده کنید می توانید واقعاً این چنین کاری را بکنید اگر واقعاً طالب حرکت هستید .
صحبت از جمع: من فکر می کنم خلیفةالله از یک موضع قدرت می آید، از موضعی از توانمندی، خدا همه چیز را دارد وقتی شما می گویید همیشه دهنده است برای اینکه همه چیز برای خدا است ولی من اینطوری نیستم. وقتی شما در مورد افراط و تفریط صحبت می کنید من پیش خودم فکر کردم که اصلا برای خلیفه شدن باید اول از افراط و تفریط عبورکرده باشم. یا برای رسیدن به مقام خلیفةاللهی که بخواهم محترمانه برخورد کنم، یک جوری برخورد کنم که انگار من نماینده ام، می دانید اینها کلماتی است که از آن موقع تا به حال که شما اینها را می گویید برای من مطرح شده است.
استاد: مشکل ما این است که با کلمه ها بازی می کنیم کلمات برای ما یک معنی هایی دارد این معنی ها مثل حلقه های زنجیری که به پای پرنده می افتد پای ما را می بندد چون ما می رویم درقالب این معنی ها می خواهیم که آن معنی ها بشویم اما واقعیتش این است که ما با معنی ها زندگی نمی کنیم این تربیت غلطی است که به ما دادند و گفتند که باید اینطوری باشید باید اینجوری باشید باید آن جور باشید. اینجا باید وجود ندارد شما صاحب یک فطرتی هستید، بحث اینجا است اینقدر روی فطرت من و تو را پارچه کشیدند، پارچه کشیدند، پارچه کشیدند که از آن چیزی که آن زیر است خبری نیست. اما واقعیتش این است که آن فطرت اصلی که آن زیر است هم همه چیز را می داند و هم همه چیز را بلد است، واقعاً بلد است. بچه های کوچک بر اساس فطرتشان عمل می کنند اگر شما نگاهشان بکنید یک چیزی که دستش است و بچه ی دیگری می گوید بده می گوید نه! ولی دوباره می آورد جلو و می گوید بگیر این با فطرتش است اصلا فکر این را نمی کند که اگر این را بدهم شاید نداشته باشم، اگر این را بدهم ممکن است به من ندهد، آن لحظه که می گوید بگیر، در آن لحظه است به لحظات بعدش فکر نمی کند. ما مشکل مان این است که دائماً به این نگاه می کنیم این چه می شود آن چه می شود؟ آن چه جوری می شود این چه جوری می شود؟از افراط و تفریط عبورکردن برایمان مشکل می شود چون دائماً می خواهیم یک چیزی باشیم، مقبول باشیم، برازنده باشیم، مورد تایید همه باشیم ولی در عین حال هیچ چیز را هم از دست ندهیم و این قانون اصلاً کار نمی کند این اصلاً قانون نیست یک جور بیهوده نگری است و امکان پذیر نیست.
سالیان سال من به تعداد سالهای عمرم، تو به تعداد سالهای عمرت یک جور دیگر زندگی کردیم، یک جور دیگر حرکت کردیم و حرفهای امروز من حتی نسبت به حرفهای چهار سال پیش من خیلی متفاوت است، همان قوانین را می گویم ولی این قوانین بسیار تلطیف شده است یک لطافتی دارد که فقط آدم لطیف آن را درک می کند و از آن بهره می برد و اگر مصرانه بایستی واژه ها را لباس بپوشانی و با آن خودت را نمایش بدهی به هیچ کجا نمی رسی، از قالب کلمات و این واژه ها بیایید بیرون . خلیفة الله و مقام خلافت در فرهنگ لغات ما مقام پادشاهی است . اما آن چیزی که من گفتم واقعیتش این نیست . خلیفه خدا ، نمایشگر، بیانگر، نماد ، تجلی دهنده از ذات اقدس الهی است که دیگران وقتی تو را ببینند حس خدایی به آنها بدهد . این میشود خلیفة الله . مفهومش این نیست که خلیفه صاحب قدرتی است که بگوید : برو ، بروند . بیا ، بیایند . خلیفه این نیست . خلیفه خدایی را به نمایش میگذارد که هر لحظه بگوید : بشو. همه چیز خواهد شد . چرا ؟ چون بنده ای اینجوری آورده . کسی را روی زمین قرار داده که تمام آن صفات و آن احوالات را به نمایش گذاشته است . دارد نمایش میدهد . بنابراین ما در دنیا خلیفه خداهستیم نه به معنای اینکه حکومت بر دیگران کنیم . ما خلیفه خدا هستیم برای آنکه بدون گفتگو هر آنچه را که خداوند در ما به ودیعه گذاشته عیان کنیم و به نمایش بگذاریم و همانطور که گفتم من خودم به شخصه با تجربه هایی که تا این سن با خودم آوردم اگر بخواهم خلیفگی را شروع کنم با احترام شروع میکنم . محترم بودن اولین شرط حرکت است . چون در سایه احترام یک موج آرامش و امنیتی برقرار میشود که بقیه چیزها میتواند متجلی بشود . ولی اگر احترام نباشد امنیت نیست واگر امنیت نباشد تجلی وجود ندارد . قدری به آن فکر کنید . با این موضوع کلنجار نروید ، بازی نکنید . آرام آرام بروید داخلش . وقتی محترم شدی یک جرقه است . بعد یک نورعظیم می آید و به شما میرسد
قانون42: برای رسیدن به جایی که تا به حال نرسیده ایم باید از راهی برویم که تا به حال نرفته ایم. من می گویم پشت در بسته ایستاده اند و ساعتها و روزها مشت و لگد کوبیدن برای باز شدن کاری بیهوده است این در باز نمی شود، قفل است خُب چکارکنم؟ دور بزن یک راه دیگر پیدا کن پنجره پیدا کن یک سوراخی پیدا کن با دست بتراشی تا گشاد شود و الی آخر. برای رسیدن به جایی که تا به حال نرسیده ایم این دفعه از راهی برویم که تا به حال نرفته ایم.
قانون43: اگر آتش می دانست عاقبتش خاکستر است اینقدر با غرور و کبر زیاد و شدت زبانه نمی کشید. دیدید آتشی را که ما درست می کنیم؟ شعله هایش در کمال کبر و غرور زبانه می کشد و بالا می آید اگر می دانست که عاقبتش خاکستر شدن است، اینجوری زبانه نمی کشید. عاقبت خشم تو خاکستر شدن است، می دانی؟

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید