منو

پنج شنبه, 29 شهریور 1397 - Thu 09 20 2018

A+ A A-

تعمقی در سوره فجر بخش پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(27)
در جلسه قبل که راجع به سوره فجر صحبت می کردیم اشارات بسیار شد به کسانی که به روز قیامت اعتقاد نداشتند و در حقیقت از آیات اولیه روی سخن با این افراد بود . در انتها آیاتی که قبلاً تلاوت شد به این نقطه رسیدیم که بنده در آن روز موعود خواهد گفت : ای کاش برای این زندگی ام چیزی فرستاده بودم . پس در آن روز هیچ کسی مانند عذاب کردن او عذاب نمی کند . هیچ کسی مانند بند کشیدن او به بند نمی کشد . در آن روز بندگانی که در محضر حق آماده می شوند دسته ای در میانشان هست ، نفوسی در میانشان هست ، جان های آرامش یافته ای در میانشان هست که خداوند می فرماید : تو ای جان آرام یافته ، به اطمینان رسیده . آدم زمانی در زندگیش به آرامش می رسد که خیالش از همه چیز راحت باشد . وقتی که آرامش خیال برقرار می شود یعنی آدم به یک اطمینانی می رسد ، قرارش برجا می شود . این تازه در دنیاست ؛ روز آخرت یا روز محشر روزی است که همه چیز در آن روز فرصت هایش تمام شده است . در آن روز فقط جان هایی که به اطمینان رسیدند یعنی چه ؟ یعنی در دنیا باور کردند ، یقین یافتند که آنچه می گوید حق است و این حق حتماً اجرا خواهد شد ، این جان ها در روز قیامت به نقطه ای می رسند که تمام این وعده ها را به چشم ملاحظه می کنند و چون حاصلشان در دنیا ، حاصل نیکویی است نگرانی برایشان به بار نمی آورد در نتیجه در آن روز با اطمینان خاطر همه چیز را نگاه می کنند و در کمال آرامش پیوندشان را آغاز می کنند .
ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً(28)
تو ای جان آرام یافته ، به اطمینان رسیده به سوی پروردگارت بازگرد . پس فقط کسانی به سوی پروردگار باز می گردند که به آن درجه اطمینان رسیدند و در اثر این اطمینان آرامش هم یافتند . بله در روز آخرت همه دیگر مطمئن می شوند که آنچه که خدواند گفته حق است اما آرام نمی یابند . به این اطمینان همه می رسند چون دیگر چیزی نیست که عیان نشود ولی مهم این است که وقتی به این نقطه رسید از این که به این جا رسیده آرامش دارد یا ندارد ؟ حساب کتاب جیبش صاف است یا صاف نیست . پس کسی می تواند در آن روز آرام یابد که صاحب اطمینان باشد ؛ حالا اطمینان از کاری که الان دارد انجام می دهد یا اطمینان از اعمالی که در دنیا انجام داده است . چنین فردی قابلیت بازگشتن به سمت پروردگارش را دارد ؛ حالا اسمش را بهشت می خواهند بگذارند ، می خواهند بگویند لقاءالله ، برای من مهم این معنی است که در آن لحظه می تواند به سوی پروردگارش بازگردد ، به مأمن اصلی اش . بقیه چه می شوند ؟ بقیه تازه می خواهند بروند توی کوره ذوب شوند ، جهنم برای همین است . می گوید دنیا را گذاشتم ، این همه عالم گذاشتم به قول کبودر آهنگی که ایشان از امیرالمؤمنین نقل می کند: 36 هزار عالم قبل از دنیا بوده است ، می گوید این قدر عالم قبل از دنیا بوده که ما طی کردیم آمدیم تا دنیا ، این قدر هم حتماً طی می کنیم تا برسیم به آن روز آخر . وقتی که در همه این عوالم فرصتهایی که به تو دادند ، گفتند صد بار اگر توبه شکستی باز آی ، تو را برگرداندند ، تو را پذیرش کردند تو نتوانستی خودت را اصلاح کنی پس ناخالصی زیاد است . ناخالصی کجا خارج می شود ؟ فقط در آتش . می گوید تو که به اطمینان رسیدی ، جان آرام شدی ، آرامش یافتی ، در یک سکون الهی قرار گرفتی برگرد به سمت پروردگارت ، برو سر جای اصلی خودت با خیال آسوده . حالا این جای اصلی ات کجاست ، جویبارها روان است ، درختهای سبز است ، میوه های فراوان ..... است ؟ من به این هایش کاری ندارم مهم این است که در آنجا هر چه هست امنیت است . اما بقیه کجا بروند ؟ بقیه دوباره بروند توی کوره ، کج و کوله هستند دیگر ، مگر نمی خواهند بروند صاف شوند ؟ همه اینها جان هایی هستند که باید برگردند این شکلی هم که نمی شود برگردند ، این ها اصلاً هم فاز ساحت مقدس پروردگار نیستند ، چطوری می خواهند برگردند ؟ شما در آن روز می خواهید برگردید نزد پروردگارتان باید از آن جنس شده باشید . آن جنس جان آرام است ، با وقار است ، مطمئن است تو نرسیده باشی که نمی توانی برگردی ، خب پس تکلیفم چه می شود ؟ می گوید حالا برو تو آتش یک خورده بسوز ناخالصی هایت آب شود ، کجی هایت صاف شود تا بعد تصمیم بگیریم که آیا تو می توانی مرتب شوی برگردی ؟ آیا بعد از جهنم برای این افراد باز یک دنیایی است که در آن امتحان پس می دهند که می توانند صاف زندگی کنند ؟ من نمی دانم ولی عقل ناقص بشری می گوید که می شود ، باید هم چنین چیزی باشد . بالاخره این که رفت توی آتش و آمد بیرون قطعاً صاف است ، لااقل هیکلش صاف است اگر بخواهد با نفسش امتحان پس بدهد باید بیفتد توی دایره عمل . یک دور دیگر دنیا ؟ نه من نیستم ، من دیگر نمی خواهم برگردم . اگر این دنیا همه اش شهد بشود و عسل شیرین و همه اش در کام من ، من دیگر نمی خواهم برگردم ، این دنیا را نمی خواهم . من اصلاً اندازه داشتن را نمی خواهم ، من الان اندازه دارم ، این قد دارم ، این قد پهنا دارم ، چشم هایم فقط این قدر دریچه اش باز است ، این قدر سوراخ بینی ام باز است ، دهانم این قدر باز است ..... من این ها را نمی خواهم ، دیگه نمی خواهم برگردم. اگر نمی خواهی این جا فکر کار فردایت را بکن ، این جا تمام کن ، بارت را سبک کن و سبک برو و کامل برو تا دوباره یک همچنین بلایی سرت نیاورند . تا الان هم به این مسئله این طوری نگاه نکرده بودم . ما می رویم به یک دسته مان می گوید بیا خدا منتظرت است برگرد پیش پروردگارت . بقیه کجا می روند ؟ می گوید بقیه هنوز عیب و ایراد دارند ، ناخالصی دارند ، کجا بروند ؟ می روند جهنم . این جهنم چه شکلی است ؟ من نمی دانم . از آتش است ؟ نمی دانم . قیر است ، مس ذوب شده است ؟ من نمی دانم ، من که توی آن نرفتم ، هیچ وقت هم دلم نمی خواهد داخل آن بروم . یک مدت زیادی توی این کوره نگه داشتند بالاخره فلزی را که توی کوره می کنند تا خالص شود در آخر آن را در می آورند که ببینند خالص شده یا نشده ؟ خالص شدنش را چطوری می فهمند ؟ می گذارند روی سنگ با چکش روی آن می کوبند ببینند ناخالصی ندارد . این چکش کوبیدن روی سنگ را آدم کجا باید پس بدهد ؟ فکر کنم یک دور دیگر به او می گویند ، امتحان پس بده .
تو ای جان آرام یافته به اطمینان رسیده . به سوی پروردگارت بازگرد که تو از او خشنود و او از تو خشنود است . او وقتی از من خشنود می شود که من از او خشنود هستم . وقتی که من به او می گویم دوستت دارم ، هر کاری تو می کنی قبول دارم ، هر چه تو بدهی و ندهی من پذیرا هستم و می پسندم آن وقت او تازه من را می پسندد ، اگر نگویی که فایده ندارد . من از خدا خشنود هستم و خدا هم از من خشنود .
صحبت از جمع : ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً . یعنی ما باید یاد بگیریم و خودمان را وادار کنیم که از آنچه که خدا به ما داده است راضی باشیم ؟
استاد : نمی توانید با مجبور کردن خودت به راضی بودن کسب امتیاز کنید . چون ممکن است بشود سر بنده خدا را کلاه گذاشت و به او به دروغ بگویید از تو راضی هستم و او هم راضی شود . اما خدایی که به ندای قلبی ما هم آشنا است و در وجود من و شما است که به این حرف ها راضی نمی شود . این رضایت ، رضایت تام است . این رضایت ، رضایت از همه چیز است . حتی رضایت در سختی ، در خوشی رضایت داری که هنر نکرده ای. در غیر این صورت این ، آن رضایتی نیست که خداوند منتظرش است . راضی باشید از آنچه که به شما داده است و از آنچه که به شما نداده ، چون وقتی نمی دهد به صلاح شما نیست که نمی دهد . نه تنها باید راضی باشید که باید خوشحال باشید . ما گاهی اوقات خودمان را مجبور می کنیم به رضایت اما خوشحال نیستیم از این که نداریم . خانمی بچه دار نمی شود ، آقایی بچه دار نمی شود . بالاخره قبول می کند همینه که هست . اما هرکجا بچه می بیند ، سایه افسوس و حسرت در چشمشش است . این حسرت و افسوس یعنی نارضایتی از خدا . یعنی خشنود نبودن از این که خدا به او اولادی عطا نکرده است . اما بالعکس بچه دار نمی شود ولی بچه ها را که می بیند آن قدر خوشحال است و کِیف می کند که وقتی با این بچه ها اوقات می گذراند ، هرکسی از دور می بیند فکر می کند که انگار مادر یا پدر اصلی اش است . این ها با هم خیلی فرق می کند . جان آرام یافته به اطمینان رسیده وقتی به سمت پروردگارش دعوت می شود جانی است که در ابتدا از خدای خویش خشنود شد از آنچه که داده ، چه خوبی و چه سختی در دنیا و از آنچه که به او نداده است . من هر وقت سر نماز دعا می کنم می گویم : خدایا از آنچه که داده ای شکر و از آنچه که نداده ای چون صلاح من ندیدی ، شکر . یعنی من می فهمم چرا ندادی . آخه من دیدم بعضی ها دعا می کنند می گویند : خدایا به همه آن چیزهایی که دادی و ندادی شکر . این چه طور شکر کردن است ، ابراز تشکر است ؟ خدایا شکر . هرچیزی که دادی من خودم را لایق نمی دانستم ولی تو عطا کردی . هر چیزی هم که من میخواستم تو به من عطا نکردی به طور حتم صلاحم نبوده و چون تو بیشتر می دانی به من ندادی که من در عذاب نیفتم . پس بنابراین می بینید که نوع شکر کردن ، نوع گفتگو ، نوع ارتباط با خدا را باید هم بیاموزیم و هم به کار ببریم .
همه ما بلد هستیم که چطوری خودمان را خوشحال کنیم و چطور راضی باشیم . اما آن قسمت از نفس که هم پیمان با شیطان است دائم تلقین می کند نه ، نه این طوری نه ، آن طوری نه . و تنها کسی می تواند در مقابل این نفس بایستد که حُکم خدا را بداند . حُکم خدا هم در قرآن است هرکسی می خواهد بداند . عملی می خواهد بداند در سیره اهل بیت(ع) است .
فَادْخُلِی فِی عِبَادِی(29) وَادْخُلِی جَنَّتِی(30)
می گوید : پس به جمع بندگانم درآی . پس من تا قبل از این چه بودم ؟ من که در دنیا تلاش کردم بنده باشم و اگر بنده هم نبودم که خداوند از من خشنود نمی شد . این بنده اینجا چه چیزی است و آن بنده آنجا چه چیزی است ، یکی تکلیف ما را معین کند ؟ پس به جمع بندگانم درآی و در بهشت من داخل شو . اینجا یک علامت سؤال خیلی بزرگ است ، خیلی بزرگ . به جمع بندگانم درآی و در بهشت من داخل شو .
همه ما در دنیا ، نه ما ، همه مخلوقات الهی همه بنده خدا هستند چرا ؟ چون او آفریده و دخل و تصرف در آنها در ید قدرت پروردگار است . همه بنده هستند اما بنده به معنای واقعی ، بنده ای را اعلام می کنند که با اختیار خود بندگی را انتخاب می کند یعنی می فهمد ، به آن روشن می شود و انتخاب می کند که بنده چنین خدایی باشد و کسی که با آگاهی بنده می شود دارای چنان نور و روشنایی است که هر کسی در کنار او قرار بگیرد در عظمت این نور و روشنایی محو می شود ، حل می شود . خداوند بنده ای را که به او می گوید : تو از من خشنود بودی در دنیا و من از تو خشنود هستم بیا . او را دعوت کرده به سوی خودش به جمع چنین بندگان آگاهی وارد می کند که به معنای واقعی بنده بودن واقف شود . درست است در دنیا انتخاب کرد بنده باشد ، درست است که انتخاب کرد احکام شرع و آنچه که خداوند فرموده اجرا کند اما هنوز دقیقاً نمی دانست چه در انتظار اوست . در آنجا می گوید بیا که وعده من حق است حالا بیا به جمع بنده های من اضافه شو که ببینی به قول خودمان چه طعمی دارد و چه عطر دلگشایی دارد . خوشا به حال آنهایی که به چنین مقامی می رسند چون کسی که به این نقطه می رسد برای او بهشت ،خدا است . بهشت خدا آن جایی است که تو با خالق یکی باشی . وقتی با خالق یکی باشی بهشت است ، جهنمی دیگر وجود ندارد . چون همه چیز را خداوند بود که مقرّر کرد . کسی که به این نقطه می رسد در بهشت خدا وارد شده است . ای کاش ما از دست دنیا یک مقدار خودمان را خلاص می کردیم و قدری به این بهشت ها فکر می کردیم چون این بهشت یک دورنمایی در دنیا دارد که انسان آگاه به دنبال آن دورنما است و اگر آن دورنما را مشاهده کند دیگر از آن جدا نمی شود . علت این که ما از مسیر جدا می شویم برای این که آن دورنمای اصلی را به طور کامل در دست نداریم ، مد نظر نداریم ؛ گاهی از حد خود خارج می شویم می گوییم بگذار این را هم یک امتحان بکنم بعد می افتیم در یک بیراهه ، اما فی الواقع انسان اگر آن دورنما را حتی در این دنیا بتواند مشاهده کند آن وقت است که دیگر از آن جدا نمی شود . دیگر او را هم بِکُشند دست به چیز بد نمی زند . بندگانی که خداوند انسان به اطمینان رسیده را دعوت می کند به این درجه آگاهی هستند و واقعاً بنده هستند و بنده به عنوان یک چیز کوچک در مقابل یک چیز بزرگ در آنجا محسوب نمی شود . چون بزرگی است که ذره ذره وجودش بزرگ است و یک دانه از آن ذره ها من هستم ، شمایی و .... دیگر کوچک نمی مانید . در نهایت بزرگی در آن جمع قرار می گیریم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید