منو

یکشنبه, 29 بهمن 1396 - Sun 02 18 2018

A+ A A-

تعمقی در سوره منافقون بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

در آیه پنج ، بحث این سوره روی افرادی بود که خداوند می فرماید : چون به آنها گفته شود بیایید تا رسول خدا برای شما آمرزش بخواهد سرهای خود را برمی گردانند و می بینی که آنها متکّبرانه روی بر می گردانند .
سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ(6)
در ادامه خداوند فرموده : برای آنها یکسان است چه برایشان آمرزش بخواهی و چه نخواهی خداوند هرگز آنها را نمی آمرزد . مسلماً ، خداوند مردم فاسق را هدایت نمی کند .
این قومی که به این درجه می رسد که خداوند می فرماید تلاش نکن تا برای این ها آمرزش بخواهی زیرا که تو آمرزش بخواهی یا نخواهی این ها آمرزیده نمی شوند ، چرا ؟ چون خداوند مردم فاسق را هدایت نمی کند . این دو جمله بسیار زیبا با هم آمده اند . آمرزش پروردگار و هدایت پروردگار با هم در یک کفه آمده اند . می گوید اگر برای این ها آمرزش بخواهی یا نخواهی خداوند این ها را نمی آمرزد و بعد در دنباله فرموده مسلماً خداوند مردم فاسق را هدایت نمی کند . یعنی آمرزش پروردگار برای آدم ها به منزله هدایتشان به سوی حق است . و مردمی که فاسق هستند این هدایت را بدست نمی آورند ، چرا ؟ چون آمرزیده نمی شوند . از این به بعد هر گاه به اقوام برای فرد از دست رفته شان گفتید خدا او را بیامرزد بدانید که چه گفتید . می گوید طرف که مُرد دیگر چه هدایتی ؟ این هنوز نمرده و در جهان های دیگر ادامه زندگی می دهد و هنوز نیاز به آمرزش دارد یعنی نیاز به هدایت دارد . جملات قرآن بسیار زیبا و به هم پیوسته است منتهی ما آن قدر این ها را سریع می خوانیم و می رویم که این پیوستگی ها را نمی فهمیم مگر آن که زمانی باشد که تنها در فضای قرآن باشیم . آن وقت روابط ویرگولی مابین این ها را درک می کنیم.
دوست عزیز وقتی در مجلس مذهبی قرار می گیری اگر باب میل تو نیست بیرون برو . اما گوشی همراهت را دستت نگیر تا هم قرآنت را بخوانی و هم پیامهایت را چک کنی . بالاترین پیامها ، پیامی است که از اهل ولایت به ما می رسد تو هم که در بین اهل ولایت نشستی پس کجایی و چه می کنی ؟ پس آمرزش خداوند مساوی است با هدایت . و اگر کسی فسق و فجور کرده باشد هدایت را به او نمی دهند پس آمرزیده هم نمی شود . حالا در آیه بعد می خوانیم چه کسانی هستند که این شرایط را دارند .
هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ(7)
آنها همان کسانند (فاسقین) که می گویند به کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکنید تا پراکنده شوند . یعنی به اینهایی که اطراف رسول خدا هستند کمک رسانی نکنید تا ببینند که کمکی دریافت نمی کنند زیرا که بودجه محدود است از اطراف رسول خدا پراکنده شوند . حال آن که خزائن آسمانها و زمین از آن خداست ولی منافقان در نمی یابند . من این را با پوست و گوشتم می فهمم چون وقتی شروع کردم برای سفارش دادن برای انفاق خیلی پول کم داشتم . بعد شبی که بسیار دلهره داشتم گفتم : خدایا من که در این انفاق ها نامی ندارم و در چیزهایی که پخش می کنیم کسی نه من را نمی شناسد و نه من را می بیند و نه اسمی از من می داند . زیرا گفتم هیچ جا از من اسمی نبرید و بگویید از جانب آقا امام زمان(عج) است . و من دنبال شهرت نمی گردم و اگر این مردم که چشم انتظار خوراکند اگر حقشان است ، خدایا برسان . من بالای شصت میلیون خرید کردم در حالی که از قبل از عید بیست و پنج میلیون بدهکار بودم . و الان اصلاً به هیچ کسی بدهکار نیستم . نمی فهمم از کجا ؟
خزائن آسمانها و زمین نزد خداست . من از آن خزانه اگر صلاح باشد دریافت می کنم و پخش می کنم . حالا می خواهید باشید یا نباشید چه کسی اینجا ضرر می کند ؟ شما . هر کدام از ما که در راه خِیر قدم برمی داریم به نوعی نخ نازکی مرتبطیم با آقا رسول الله . اگر درست جلو رویم نخ کلفت تر می شود و کوتاه تر و اگر درست نرویم به مرور نخ پاره می شود . خداوند کسانی را که در راه خیر قدم بر می دارند و افراد دیگری این ها را منصرف می کنند به این نیّت که این ها را از این راه خیر بیرون بکشند نمی بخشد و هدایت نمی کند . خدا می گوید : منافقان این نکته را در نمی یابد زیرا فرد منافق بین دو نقطه در راه رفت و برگشت است و هیچ کجا ساکن نیست . آدم تا ساکن نشود چیزی را نمی بیند . منافق این ها را نمی تواند درک کند چون نفاق کرده ، ریا کرده و نفاق فسق بسیار بزرگی است . در زندگی تان از نفاق و از فرد منافق پرهیز کنید . خودتان نفاق نکنید و اگر فرد منافقی را دیدید دور شوید . نمی خواهد شما او را نجات بدهید کسی به شما حکم نداده که نجاتش دهید .خداوند اگر لازم باشد نجات دهنده برایش می فرستد .
يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ (۸)
می گویند اگر به مدینه برگردیم قطعاً عزیزتر ، ذلیل تر را از آنجا بیرون خواهد کرد . این عزیز و ذلیل را هر کسی با معیار خودش تعبیر می کند . عده ای معتقدند که وقتی بر می گردی به مدینه یعنی جایی که حکومت از آن آقا رسول الله است و جای اصلی است ، عزیزتر یعنی کسانی که راست تر و مؤمنند ذلیل تر ها را بیرون می کنند . یعنی آنهایی که منافقند و دورو هستند . یک عده بر عکس این هم فکر می کنند . و حال آن که عزّت از آن خداست و از آن رسول او و از آن مؤمنان است لیکن منافقان نمی دانند . مؤمنین هیچ گاه فکر نمی کنند که ما رفتیم و عزیز می شویم و دیگران ذلیل می شوند ولی مطمئن هستند که حکومت عدل الهی برقرار می شود . اما منافقین مطمئن هستند چون با نفاقشان و ریا حرکت می کنند فکر می کنند حتماً در دنیا عزیزتر خواهند بود و بقیه را ذلیل و بیرون می کنند یا از جایگاهشان خارج می کنند در حالی که نمی دانند عزت از آن خدا و رسول خدا و مؤمنین است . یک نفر وارد جمعی می شود ، دعوا ، مرافعه یا اختلافی هست از همه هم کوچکتراست ، آرام آرام صحبت کردن را شروع می کند کم کم همه ساکت می شوند و گوش می کنند و در آخر صلح می کنند ، چه اتفاقی افتاد ؟ خداوند به بنده اش عزّت بخشید ، عزّت از آن خداست . گفت : بنده ، قدمت را به درستی برداشتی ، بیا از عزّت من به تو برسد که این عزّت سبب می شود مردم تحت نفود تو قرار بگیرند کلامت را باور کنند ، آنها که در حال جنگند با هم آشتی می کنند . حالا اگر این فرد فکر کند که خیلی آدم دانا و کارکشته ای است که همه به حرفهایش گوش کردند دفعه بعد چنان توی سرش می زند . عزّت از آن خدا و رسول خدا و مؤمنان است ، چرا ؟ چون خداوند از آن عزّت به آنها می بخشد .
لیکن منافقان نمی دانند .
خب طبیعی است که نمی دانند چون آنها در نفاق بسر می برند . سکون در یک جا ندارند ، دائم
بین درستی و نادرستی در حال شتابند و در درستی ها توقف نمی کنند .
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ(9)
ای کسانی که ایمان آورده اید مبادا اموال شما و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازند .
مگر می شود آدم وقتی که اولاد دارد از یاد خدا غافل شود ؟ مگر فرزندش به او تعلیم می دهد که خدا را نخواه ؟ نه این طوری نیست . عشق به اولاد چشمها را بر روی عظمت الهی می بندد . همه چیز را در اولاد خلاصه می بیند . عشق به مال ، چشمها را از قدرت الهی بسته می کند و فقط مال را می بیند . مال و اولاد به شدّت شما را خَسِرَالدُّنیا وَ الآخِرَه می کند ، چرا ؟ شما خانه ی همسایه و زن و بچه او را مال خودتان نمی دانید اما فرزندتان مال شماست . این خانه کناری شما اگر قصر هم باشد مال شما نیست ممکن است حسرتش را بخورید ولی به شما تعلّق ندارد ولی مِلکی که زیر پای شماست ، زمینی که در شمال دارید ، ویلا و پول نقدی که دارید و.... مال شماست چون اسم شما روی آن است و دقیقاً در همین جاست که خداوند می فرماید همین مال و همین اولاد که اسم تو ظاهراً در دنیا روی آن هست بلای جان توست . چون تو را گول می زند ، شروع می کنی به دخل و تصرف کردن بعد شروع می کنی به رخ کشیدن و هزاران کار دیگر ، آن وقت است که بشدت زیان می کنی . چه کسی برنده است ؟ آن کسی که نه مالش را مال خودش می داند و نه اولادش را . اولاد امروز مال ماست چون ما سبب بدنیا آمدنش بودیم ، ما پرورشش دادیم ، بزرگش کردیم ، نانش دادیم اما ما دادیم ؟ خدا داد که دادیم . اگرخدا نمی داد از کجا می آوردیم می دادیم ؟ اگر خدا فهم نگهداری بچه را نمی داد چه طوری ما این بچه را بزرگ می کردیم ؟ بچه مال ما نیست ، اما وقتی عادت کردیم دائم گفتیم مال ما ، مال ما در نتیجه سند مالکیتش را محکم امضا می کنیم ، آن وقت است که دیگر این را پشت قباله مان می اندازیم به هیچ کسی هم حاضر نیستیم بدهیم و ببخشیم . می دانید چقدر از پدر و مادرها باعث عذاب اولادشان هستند ؟ پسر است زن دارد ، دختر است شوهر دارد از دستشان عذاب می کشد . خیلی از پدر و مادرها با مالشان عذاب می دهند چون مال دارند . پسر می آید می خواهد دختر این شخص را بگیرد ببرد ، می گوید : چی داری ؟
مگر روزی که تو رفتی خواستگاری پدر زنت به تو گفت : چی داری ؟ او هم همان را دارد که تو روز اول داشتی .
حالا به خواستگار دخترش می گوید مگر می شود ؟ باید بروی بالای شهر خانه بگیری ، جنوب شهر خانه داری دختر به تو نمی دهیم . مال و اولاد بلای جان است . شما را از یاد خدا غافل می کند . وقتی نماز می خوانی نگران مال همسایه نمی شوی اما اینجا مال خودت است موقع نماز یک صدای کوچک هم که می شنوی می گویی : الله اکبر ، ببینم چه بود ؟ نماز را می شکنی و می دوی و می روی . چرا ؟ چون مال خودت است . اگر یاد بگیریم بگوییم آنچه داریم مال ما نیست ، هم راحت می بخشیم و هم این همه نگرانی برای نگهداری آن نخواهیم داشت ، آن وقت چون نگرانی نداریم ، چون تعلق خاطر نداریم فقط نگرانی مان برای این خواهد بود که مبادا خدا من را دوست نداشته باشی و ذوقمان فقط برای این که من را نگاه کند ، حالا می خواهی بقیه را نگاه کنی نگاه کن ولی من را همیشه نگاه کن .
امروز خسته شده بودم آمدم نشستم روی مبلم یک نفس عمیق کشیدم و گفتم : خدایا خیلی دوستت دارم ، می دانی خیلی دوستت دارم ؟ سؤال احمقانه ای است که بگویی خدایا می دانی دوستت دارم ؟ ولی آن قدر که به او نزدیک بودم انگار که مثلاً فرزندم است ، خواهرم است ، دوستم است گفتم : تو هم من را این قدر دوست داری ؟ بگو دیگه . بعد گفتم شاید چون نمازم را نخواندم تو جواب نمی دهی وگرنه من که می دانم تو مرا دوست داری . حالااگر دائم نگران این باشم ، این خانم خدمتکار دارد کار می کند ظرفم را نشکند ، قابلمه ام را خط نکشد خراب بشود ، چیزی را در جیبش نگذارد ؛ اگر مال ، مال توست هیچ کسی نمی تواند ببرد اگر بردند مال تو نبوده در آن خلل بوده است . اگر حواسم پی آنها باشد چه اتفاقی می افتد ؟ امروز فکر کردم شام می خواهیم ، ناهار هم که می خواهیم . این را که درست می کنم فرزندم دوست ندارد باید برایش چیز دیگری درست کنم ، فرزند عزیزم است ، آن قدر به اینها مشغول شدم یک دفعه نگاه کردم دیدم ، نماز اول وقت پرید . من از یاد خدا غافل شدم چون عشق به این که فرزندانم امشب به منزلمان می آیند چه دوست دارند که آن را حاضر کنم هیچ کسی هم ناراضی نباشد ، من را از یاد خدا غافل کرد . خب معلوم است جوابم را نمی دهد . می گوید : تو تا الان داشتی با اینها عشق می کردی .
می خواهم به شما بگویم چقدر مثالش ساده است ، نه این که شما فکر کنید که حالا یک چیز خارق العاده بوجود می آید . ببینید همین طوری هم از یاد خدا می توانم غافل بشوم . آن وقت به خدا می گویم عاشقت هستم ، دوستت دارم جوابم را نمی دهد . توی گوشم هم نمی زند چون می داند دوستش دارم . خب بالاخره بنده بودم ، غافل شد.
آیا من هوشیار هستم بفهمم جوابم را نداد وچرا جوابم را نداد ؟ یا مثل همه بدهکاری های دیگرم به خدا می فرستم بایگانی می کنم و می گویم حالا مهم نیست . به یکی گفتم رفتی حرم حضرت معصومه (س)بایست و اجازه بگیر این طوری کن ، آن طوری کن . بعد که آمد گفتم : چه کار کردی ؟ گفت : والله حاج خانم 2 دقیقه ایستادم بعد گفتم : خانم جان می دانی چیه ؟ من وقت ندارم . اجازه می دهی یا نمی دهی آمدم داخل ، این است دیگر از کلّ دنیا 5 دقیقه وقت برای خانم حضرت معصومه(س) نمی گذارد که با ایشان صحبت کند . ما از کلّ روزمان 5 دقیقه وقت نمی گذاریم که خدا با ما حرف بزند ، درست می گویم ؟

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید