منو

یکشنبه, 25 آذر 1397 - Sun 12 16 2018

A+ A A-

تعمقی در سوره یوسف بخش دوازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم 

در ادامه صحبت در مورد سوره یوسف ، در روزگذشته به آنجا رسیدیم که یوسف به غلامانش گفت : پولهایی را که اینها برای بارشان پرداخته بودند در میان بارشان بگذار تا بعد از بازگشت به خانواده خودشان آنها را ببینند که برگردند .
فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (۶۳)
و چون نزد پدرشان بازگشتند ، گفتند : ای پدر پیمانه از ما منع شد .
یعنی آنچه را که به عنوان سهمیه آذوقه به ما می دادند و در اِزایش مالی را می گرفتند از ما منع شد ، گفتند دیگر نمی دهیم .
"برادرمان را با ما بفرست تا سهم خویش بگیریم . "
برای یعقوب توضیح دادند که برادرمان باید همراهمان باشد تا ما بتوانیم سهمیه خودمان را بگیریم .
" و ما حتماً نگهبان او خواهیم بود . "
اینها همان برادرانی بودند که یک روزی یوسف را از پدرش خواستند و گفتند : ما بر او نگهبانان خوبی خواهیم بود و دیدیم که چه کردند ، یکبار دیگر قصّه شروع شد . به پدر گفتند : او را با ما بفرست وگرنه سهم آذوقه داده نمی شود . ما نگهبان خوبی بر او خواهیم بود . بدون این که بگویند : اگر خدا بخواهد . ما درطول زندگیمان از این جملات بسیار می گوییم و قولهای کثیری می دهیم که هیچکدام هم نمی خواهیم بِشکنیم . اما عملاً نمی توانیم متعّهدش بمانیم چون اختیار کردیم ما انجام بدهیم و آدمی به تنهایی بسی ناتوان است . آن چیزی که انسان را توانا و قدرتمند می کند همراه بودن خداوند با آدمی ، با این جسم و با این نفس است و وقتی شما به تنهایی عمل کننده می شوید به طورحتم اتفاقات عجیب و غریبی می افتد . گفتند : ما حتماً از او نگهبانی و مراقبت می کنیم .
قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَمَا أَمِنْتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (۶۴)
یعقوب گفت : آیا درباره او از شما خاطر جمع باشم ؟ همان طور که پیشتر درباره برادرش به شما اطمینان کردم ؟
به آنها یادآوری می کند این همان قصه تکراریست . یک روزی برای یوسف به من قول دادید ، آیا پاسخش مناسب بود ؟ به قول عمل شد که امروز دوباره از من قول می خواهید ؟ از من می خواهید که برادرتان را بفرستم و به من قول می دهید ؟ با این جملات به پسرانش عمل زشتشان را یادآوری کرد . نه این که نگهبانی پسران را برای فرزندش خواستار باشد . بلکه به آنها یکبار دیگر گوشزد کرد یادتان بیاورید چه عمل زشتی انجام دادید . مبادا دوباره زیر نفوذ شیطان بروید و در ادامه صحبتش گفت :
" خداوند بهترین حافظ است . "
چون خودش می داند که اگر خداوند حافظ بندگانش یا هر موجود دیگری نباشد ، هیچ حافظ دیگری نمی تواند عهده دار این کار باشد . خداوند بهترین حافظ است .
" او مهربانترین مهربانان است . "
وقتی یک کسی را می گویم مهربان ، به من یک حس لطیف خوشبوی نرم ، یک دلچسبی دست می دهد . حالا وقتی می گوییم مهربانترین ، ببین چند درجه تغییر می کند . وقتی می گوید : مهربانترین مهربانان ، یعنی آنچه که برای مهربانها شما حس می کنید این بالاترین آن مهربانی است . حالاچرا آدمها می گویند : من خیلی تنها و بی کَس هستم ؟ این یک خورده حیرت انگیز است . چون هیچ انسانی در دنیا به اندازه مادر نمی تواند مهربان باشد ولی مهربانی مادر، مهربانیست ولی مهربانترین مهربانان نیست و در جایی که مهربان یا مهربانترین در دنیا می تواند مادر باشد ولی از آن بالاتر خداوند است که خودش می فرماید : مهربانترین مهربانان . شما چرا تنهایی ؟ شما اصلاً چه کسی را می خواهید ؟ چه کسی را لازم داری که مونس تو باشد ؟ اصلاً مونس و همدم می خواهی چه کار ؟ بعضی ها می گویند : ما تنهاییم . ما شرایطمان در زندگی یک طوری است که به تنهایی افتادیم . خیلی سخت است ، تنهایی کُشنده است . من همیشه تعجب می کنم ، چرا تنها ؟ هیچکس در این عالم تنها نیست ، هیچکس .
وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتَاعَهُمْ وَجَدُوا بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَ نَمِيرُ أَهْلَنَا وَ نَحْفَظُ أَخَانَا وَ نَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ (۶۵)
هنگامی که بارهای خود را باز کردند دیدند که پولشان پس داده شده .
برادرها بارها را باز کردند و دیدند عیناً پولی را که پرداخته بودند دوباره در بارشان گذاشته شده . " گفتند : ای پدر دیگر چه می خواهیم ؟ "
یعنی برگشتن پول توی آن بار حس امنیّت برای اینها آورد . آنها یادشان رفت کسی که به اینها امنیت می دهد کَس دیگری است ، نه عزیز مصر ، نه پولی که عزیز مصر می تواند توی بار اینها بگذارد . باز فراموش کردند ، آدم وقتی یک مرتبه خطا می کند و در خطایش توبه نمی کند این بلاها سرش می آید . وقتی برادر را به چاه انداختند گفتند : باشد که برگردیم توبه کنیم و دیگر فرصت توبه نیافتند ، خطا پشت خطا . به پدر نگفتند که : به ما نسپار به خدا بسپار . پدر آنها نبی بود ، آنها با خدا آشنا بودند و وقتی پول ها را دیدند ، برگرداندن پولها به بار را سندی بر حقانیّت عزیز مصر و برای حرفهایشان دانستند . و برای این که اگر ما بنیامین را ببریم در امان خواهد بود ، خطا پشت خطا . این فقط مخصوص برادران یوسف نبود ، همین اتفاق توی زندگی ما ، توی برخوردهایتان با آدمها به طور دائم دارد می افتد . اگر می خواهید اشکالتان را پیدا بکنید یک تعامل دو نفره حودتان را زیر ذرّه بین بگذارید . و آن تعاملی را زیر ذرّه بین بگذارید که بیشترین تنش و برخورد را بوجود می آورد . حالا ، همسران در مقایسه با هم ، پدر و مادر با اولاد ، خواهر با برادر ، برادر با برادر است و الی آخر . آن که از همه شدیدتر است و دائم در کنتاکت است زیر ذرّه بین بگذارید ، ببینید دارید چه می کنید ؟ چون در این تعامل دو تا آدم وجود دارد یکی شما ، یکی طرف مقابل . شما که قرار نیست طرف مقابل را ارزیابی کنی ، اگر می خواهی موفق باشی خودت را ارزیابی کن . ببین چند تا خطا پشت هم می کنی ؟ خطا پشت خطا و هر خطایی فضای جدیدی در ذهنیت شما بوجود می آورد که کور و تاریک می کند . دیگر اجازه فهم نمی دهد و هر چه این تکرار می شود بدتر می شود . شما قادر به اصلاح نخواهید بود مگر این تعاملات را بشناسید و شروع به رفع آن بکنید ، شروع به حرکت کردن کنید . من در حرکت اول نگاه می کنم ببینم من چه کردم و شما نگاه می کنید ببینید او اول چه کرده است و این بدترین حالت ممکنه است . با بچه ام دچار برخورد می شوم و بچه ام به من بی احترامی کرده است . خیلی کار زشتی کرده است اما قبل از آن که زشتی کار فرزندم را تذکّر بدهم به خودم نگاه می کنم ببینم که عملکرد من چه بود که یک سفره پهن کرد تا یک زشت به داخل آن آید . ما ، درها و فضاهایی را باز می کنیم که زشت ها بتوانند داخل آن آیند . اگر ما در را باز نکنیم زشتها داخل نمی آیند ، خیلی ساده . جوانها که دور هم جمع می شوند بخصوص پسرها اگر خانه مجردی هم داشته باشند به هم پیشنهاد می کنند که فلان چیز را بخور یا فلان سیگار را یک امتحانی بکن ببین چه مزه ای دارد . اگر تعلل کنید حتماً در سفره تان می آید و زمانی می توانید از زیر بار آن فرار کنید که حرف که شروع شد اجازه اتمام جمله را ندهید . همان وسط کار ساکت و بدون توضیح . نه چون دوست ندارم یا نه چون سرم گیج می رود . زیرا ما فکر می کنیم اگر نه بگوییم کوچک می شویم و چون فکر می کنیم کوچک می شویم برایش بهانه می تراشیم و از همانجا شیطان به وسط سفره پرید و گفت عجب بشکن و بالایی دارم ، اینجا چه قدر به من خوش خواهد گذشت و کیف خواهم کرد . زیرا سفره را باز گذاشت و شیطان به سادگی وسط سفره پرید . جوانها اگر می خواهند فرار کنند و گرفتار شیطان نشوند بهترین حالت این است جمله که آغاز شد شما گوش کنید تا حس کنید که معنی را فهمیدید . اگر معنی از دیار ابلیس می آید اجازه ندهید تا جمله تمام شود ، چرا نه ، برای چه نه ، فقط نه . شما را موکّل نکردند تا طرف مقابل را از دست شیطان نجات دهید . شما موکّل هستید تا خودتان را نجات بدهید . آن وقت ببینید شیطان می تواند به شما نفوذ کند ؟ در مقام توضیح و تفسیر بر نیایید . باز هم شیطان یک قلق زیبای دیگر هم دارد که همیشه من و شما را توجیه می کند که مگر نگفتند امر به معروف و نهی از منکر خب ما هم وظیفه داریم ، تو هم وظیفه داری . اصلاً این چنین چیزی نگفتند امر به معروف و نهی از منکر اول مال خود من است ، خودم به خودم . اگر پیروز درآمدم و پیروز میدان شدم آن وقت من به شما . برادران یوسف این را نفهمیدند و وقتی پولها را دیدند بودن پول ها میان بارشان را دلیلی برای این که امنیّت واقع است ارائه کردند . " گفتند : ای پدر دیگر چه می خواهیم ؟ این سرمایه مااست که به ما پس دادند . بگذار برویم و برای کسان خود آذوقه می آوریم برادرمان را حفاظت می کنیم و با بردن آن یک بار شتر اضافه هم آذوقه می گیریم . " این پیمانه کم است . یعنی آنچه که امروز همراه آوردیم کم است ، او را ببریم یک بار اضافه تر هم می گیریم و می آوریم و بار آذوقه مان اضافه تر می شود . شما تصورّ کنید فرزندان یک نبی در گفتگوی با پدر ، ابلیس در سفره شان چند مَعلَق زده است ؟ پول از جانب یک غریبه . هیچ غریبه ای عاشق شما نیست که به شما همین طوری امکانات دهد . اگر داد مطمئن باشید که در کنارش مطلبی است و اینها اصلاً به آن توجهی نکردند و همان پول را دلیل بر امنیّت دانستند و بعد به پدر گفتند که ببین این سرمایه ماست که به ما پس دادند . اصلاً نگفتند چرا سرمایه ما را پس دادند ؟ عزیر مصر می دانست و کار غلطی نمی کرد ، او نبی خدا بود . به طور حتم از سهمیه مالش به بار برادرانش بر گردان کرد ، از بیت المال که نبخشیده بود . او شرایطش را می دانست اما برادران این را درک نکردند . مگر ممکن است عزیز مصر به این خوشنامی از بیت المال پول را برگرداند و در بار ما بگذارد ، اصلاً تفکّر نکردند . کسی که یک بار گناه کرد و در گناهش پافشاری کرد و توبه نکرد در برای ورود شیطان و برای تاریک کردن فضای ذهنش همیشه آماده است . دومین مطلب همین طور و سومین هم همین طور و یک زمانی می بیند تبدیل به یک ظلمت کامل شده است . به پدر گفتند بگذار برویم تا برای کسان خود آذوقه آوریم و از برادرمان هم حفاظت می کینم . آورنده آذوقه را خودشان دانستند . برادر را حفاظت کردن را خودشان عامل دانستند . در دم و دستگاه این پسرها خدا جایی ندارد و در این راستا گفتند بگذار ببریم و یک بار آذوقه اضافه بیاوریم . تازه وارد شدند و هنوز آغاز به خوردن نکردند . این حکایت امروز جامعه ما هم هست . دستمال کاغذی نابود می شود . حالا اگر ما دستمال کاغذی نداشتیم همانند قدیم ها بچه ها که به دنیا می آمدند کنار لباسشان یک دستمالهای چهار گوشی را سنجاق می کردند و با آن دهان بچه را پاک می کردند . خب الان هم همین کار را می توانیم بکنیم آیا می میریم ؟ یا آب بینی شان آمد با آن پاک می کردند . بعد هم این دستمال ها را خیلی تمیز می شستند . من به خاطر دارم که مادرم می شست و اتو می کرد . همه ما داخل کیف هایمان دستمال داشتیم ، می میریم ؟ خب بازهم دستمال می دوزیم . این چه حرص است که به دستمال کاغذی می زنید ، کارتن کارتن می خری و می بری . فرصت بکند داروی یکسالش را می خرد . آخه تو می دانی تا یکسال دیگر زنده هستی که می روی داروی یکسالت را می خری . شاید دو ماه دیگر دکترت داروی تو را عوض کرد می خواهی با این داروها چکار کنی ؟ چه کسی می خواهد این ها را از تو بگیرد ؟ این افعال از کسانی بر می آید که خدای بالای سر را در نهایت قدرت نمی شناسند . عقل و تدبیرشان را در نهایت می دانند . این همان تدبیری است که امام به عنوان بصری گفت . گفت تدبیر امور خویش مکن . نه این که از درایت و عقلت بهره نبر ، خودت تنهایی کار نکن . اشکال ما این است که خودمان تنهایی کار می کنیم .
قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ (۶۶)
یعقوب گفت هرگز او را با شما نخواهم فرستاد . مگر به من پیمان اکید از خدا بدهید . خوب دقّت کنید ، گفتگوی نبی با فرزندانش . گفت او را محال است بفرستم مگر این که از خدا عهدی برای من آورده باشید . پیمانی آورده باشید که او را حتماً نزد من خواهید آورد . و این قشتگ ترین جواب یعقوب نبی است . فرزندانی که کارهایشان را می کنند و فعل خودشان می دانند نه خدا ، این ها آیا به خدا دسترسی دارند که از خدا عهد بگیرند ؟ تازه آنهایی که خیلی صحیح و درست و سالم راه می روند دسترسی دارند که خدا را تحت فشار بگذارند و از او عهد بگیرند ؟ عهد ببند که چنین و چنان بکنی ؟ یعقوب دانست به فرزندانش چه بگوید چون دانست که در این ماجرا قصّه ای است برای امتحان . قصّه ای است برای فهمیدن و بیشتر دانستن . حالا شما می آیید و می گوئید که اگر یعقوب این را می دانست پس چرا آن قدر گریه کرد که نابینا شد ؟ یعقوب هم انسان بود ، از بخش جسمانی و نفسانی خودش که اولادش را دوست می داشت گریه زیاد کرد . اما گفتگویش با فرزندانش دارد از آن بخش قلب و درون صحبت می کند . می گوید بروید مگر این که حتماً از خدا به من پیمانی بدهید که او را بر می گردانید . و چون می داند که امتحانی در جریان است می گوید : " مگر آن که گرفتار حادثه ای شوید . " یعنی فقط در صورتی که گرفتار یک حادثه بشوید ؛ چون یعقوب می داند که خواست ، خواست خدا است . و بنده روی خواست خدا نمی تواند پا بگذارد و هیچ حرکتی نمی تواند بکند .
" پس چون پیمان خود را به او دادند گفت خدا بر آنچه می گوییم وکیل است . "
پسرها با پدر پیمان بستند . چطور پیمان بستند و از کجا عهد از خدا را گرفته بودند آوردند من نمی دانم . پیمان بستند و یعقوب گفت خدا بر آنچه که می گوییم وکیل است . این اتفاقی است که ما روزانه با همه می بندیم ، دائم داریم قول می دهیم . و دو ساعت بعد هم می شکنیم . ما از صبح تا شب چقدر با همه عهد می بندیم و قول می دهیم ؟. خدا را شاهد بر قول هایتان بدانید . چه وقتی خودتان به خودتان قول می دهید ، چه وقتی شما به دیگران قول می دهید ، قول ، قول است . چه بین خودت و خودت و چه بین خودت و یکی دیگر . و نویسنده و یادداشت کننده و مُهر کننده اش فقط خدا است ، مواظب باشید .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید