منو

یکشنبه, 25 آذر 1397 - Sun 12 16 2018

A+ A A-

تعمقی در سوره یوسف بخش سیزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم 

قصّه حضرت یوسف را دنبال می کنیم ، قصّه ای زیبا از قصص قرآن . قصّه ای پُر از رمز و راز ، پُر از کنایه ها و اشاراتی برای زندگی هر انسانی در هر دوره ای از زمان . شب گذشته گفتیم که پسران یعقوب آمدند و از پدر، بنیامین را خواستند که عزیز مصر گفته اگر او را نیاورید به شما بار آذوقه نخواهیم داد . آن قدر مست گرفتن بار آذوقه بودند و برادری شان ارزش چندانی نداشت همان طور که در مورد یوسف کرده بودند و فکر نکردند که چرا عزیز مصر گفته اگر برادرتان را نیاورید به شما آذوقه نمی دهم . فقط به این نگاه کردند که تنها بار آذوقه آوردند و در آخر کار هزینه ای که پرداخت کرده بودند تمام و کمال میان بارشان دیدند و همین را سند صحّت و درستی عمل خویش دیدند . از پدر خواستند تا بنیامین را به آنها بسپارد و قول دادند به پدر که او را سالم بر می گردانند و حفاظت می کنند . و یعقوب که می دانست در درون آدمی چه می گذرد گفت او را نمی فرستم مگر پیمان اکید بدهید که او را نزد من حتماً خواهید آورد و آنها پیمان دادند . کدام آدمی می تواند عهد ببندد که یک لحظه بعد هست ؟ الان من سخن می گویم آیا سند دارم که یک دقیقه دیگر صدایم بلند شود ؟ ممکن است دیگر نباشد و آنها این را نفهمیدند . پدر برای این که بار مسئولیت آنها را کم کند گفت مگر آن که گرفتار حادثه شوید . آنها هم پیمان دادند اما یعقوب گفت : خدا به آنچه که می گوییم وکیل است . یادمان باشد هر چه می گوییم خدا شاهد است ، فقط خدا شاهد اصلی است و ما چه قدر این جمله قسم وار را در نزد دیگران برای قول های غلط و دروغمان بیان کردیم که خدا شاهد است که چنین و چنان است و دروغ گفتیم . با کلمه خدا شاهد است چه قدر غیبت کردیم . من منظوری ندارم خدا شاهد است که می داند . اگر می دانید که خدا شاهد است پس چرا غیبت می کنید و چرا دروغ می گویید یا چرا کاری که از شما بر نمی آید قولش را می دهید ؟ این ها نکاتی است که از این آیات قرآنی فعلاً تا اینجا می فهمیم و اگر بخواهیم ریز شویم خیلی فراتر از این لابلای آیات وجود دارد . گاهی آیه ای را که بخواهیم در آن تفحص کنیم ساعت ها کار می برد . وقت حرکت که رسید :
وَ قَالَ يَا بَنِيَّ لَا تَدْخُلُوا مِنْ بَابٍ وَاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوَابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مَا أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (۶۷)
یعقوب گفت : ای پسران من از یک دروازه وارد نشوید ، از دروازه های مختلف وارد شوید . من شما را از خدا حتّی اندکی بی نیاز نمی کنم . یعقوب گفت : من پدرم ، بر اساس عقلی که خدا عطا کرده چون برادرها تعدادتان زیاد است و چون عزیز مصر گفته که اگر این برادر را نیاورید من بار شتر به شما نمی دهم پس منظوری خاص وجود دارد . بنابراین وقتی وارد مصر می شوید یکباره همه از یک دروازه وارد نشوید و در دروازه های مختلف تقسیم شوید و بعد وارد شوید . عقل آدمی است اما با همه این صحبت ها من نمی توانم از تقدیری که خدا بر شما مقرّر کرده شما را بی نیاز کنم حتی ذرّه ای . اما با تمام این تفسیرها شما آنچه را که عقل حُکم می کند باید در جهت ایمن کردن اجرا کنید . اگر مقّرر باشد که از این پله ها بیفتید می افتید . اما مفهوم آن این نیست که به عنوان یک آدمیزاد شرایط عقلی را کنار بگذارید . من همه سالهای بچه داری به طور دائم دنبال بچه ها چشمهایم می چرخید . به جایی مهمان رفتم و پسرم روی لبه فرش پایش گیر کرد و به زمین خورد و مچ دستش شکست . همه چیز را در نظر گرفتم ولی لازم بود که به من مادر نشان دهند که اگر کسی در لوحش مطلبی گنجانده شده باشد شما نمی توانید تقدیر خداوند را عوض کنید . یعقوب نبی می گوید : " حُکم ، حکم خدا است و من برخدا توکّل کردم . اهل توکّل باید تنها بر او توکّل کنند ؛ " آیا درس از این ساده تر و روان تر می شود ؟ گویی یعقوب نبی هم اکنون مقابل ما نشستند و با ما گفتگو می کنند . می گوید : ای بنده مؤمن این را بدان حُکم ، حُکم خدا است . این برای من بد خواهی می کند و این حسادت من را می کند همه و همه قصّه است ، حُکم ، حُکم خدا است . کاری نکنید تا حُکمتان را صادر کند و بدهد دست آن کسی که شما از آن می ترسید . یک کاری می کنید و اصلاً هم توجهی ندارید ، حُکم را صادر می کند که این بلا مال تو . اما بلا یا هر حرکتی واسطه می خواهد . فلانی که خواهان زشتی و پلیدی است او را واسطه می کند ، حُکم ، حُکم خدا است . خدا به هیچ کسی بد نمی کند و فقط باید بر او توّکل کرد و صاحبان توکّل تنها بر خدا توکّل می کنند .
وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مَا كَانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلَّمْنَاهُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ (۶۸)
و چون از آنجا که پدرشان دستور داده بود وارد شدند هیچ حادثه الهی را نمی توانست از آنها دور سازد جز آن که نیازی در نفس یعقوب را برآورده کرد . فقط دل پدر را خشنود کردند که برای فرزندانش خیر اندیشی کرده بود اما هر چیزی که تقدیر الهی باشد را نمی توانستند دور کنند .
" و او با تعالیم ما بسیار دانا بود ولی اکثر مردم نمی دانند . "
چون اینجا صحبت بعضی از خرده گیران را شنیدم که می گویند : مگر یعقوب پیغمبر نبود ؟ خب ، چرا به پسرانش گفت : از درهای متفاوت بروید داخل ؟ مگر به خدا توکّل نکرده بود ؟ گفتم : چرا . طرف شترش را بست جلوی مسجد آمد داخل ، برگشت که برود دید شتر نیست . آمد گفت : یا رسول الله ! تو گفتی در کارهایت توکّل کن ، من هم توکل کردم اما شترم نیست شد . گفـت : گفتم توکّل کن ، زانوی شترت رابستی ؟ گفت : نه . گفت : زانوی شتر بستن جزو جنبه عقلانی و دنیایی تو است که باید انجام می دادی . اما آن بخش که مبادا ببرندش ، مبادا بلایی سرش بیاید و هزاران مبادای دیگر که امنیّت تورا به خطر می اندازد آن مال من است ، توکّل کن به من . خداوند می فرماید : " یعقوب با تعالیم ما بسیار دانا بود . ولی اکثر مردم اینها را نمی دانند و حرف میزنند . " و چقدر جالب نادان تر از آنها ، ما که گوش می کنیم ، بعد هم سر تکان می دهیم که! بپرسیم ببینیم یعنی چه ؟ قرآن بخوان . خداوند خودش فرموده او با تعالیم ما دانا بود اکثر مردم اینها را نمی دانند .
وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (۶۹)
و هنگامی که بر یوسف وارد شدند برادرش را به نزد خود جای داد و گفت : همانا من برادر توأم ، پس از کارهایی که می کردند غمگین مباش .
وقتی آنها آمدند ، برادرها را به قصر دعوت کردند . بنیامین را به اتاق دیگری دعوت کرد و آنجا بر او آشکار کرد که من یوسف هستم و تو از هیچ چیز نگران نباش . از آنچه هم که از قدیم اتفاق افتاده و الان در شُرف وقوع است تو غمگین مباش که من کنار تو هستم . من برادر تو هستم .
فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ(70)
پس چون بارهایشان را آماده کرد جام را در باردان برادرش نهاد .
یوسف می خواست بنیامین را نگه دارد که بدین وسیله اسباب کاری فراهم کند که برادرانش کاری را که با یوسف کردند بخاطر بیاورند و بالاخره زمانش فرا برسد که نزد پدر بروند و اقرار کنند و در نزد خداوند توبه کنند . عمل یوسف جنبه انتقامی نداشت . عمل یوسف جنبه هدایتی داشت و تحرکی برای این که این برادرها را تکان بدهد . برادرانی که سالیان دراز را طی کردند و بالاخره به درگاه خدا از عمل زشتی که درباره یوسف کردند توبه نکردند . فرشته وحی به او ابلاغ کرد از جانب پروردگار . چون می گفت : خدایا چه کار کنم ؟ من به حُکم پادشاه یا عزیز مصر بودن نمی توانم برادرم را با هیچ دلیلی نگه دارم . ا ورا هدایت کردند که جام پادشاه را بگیر و در بار برادرت بگذار و سپس موقع رفتن اعلام کن : جام گم شده .
" آنگاه منادی بانگ در داد : ای کاروانیان بی گمان شما دزدید . "
چون برادران یوسف به تنهایی نیامده بودند . همراه کاروانی از کنعان آمده بودند که آنها هم بار آذوقه شان را می گرفتند . منادی ندا در داد که ای کاروانیان بی گمان شما دزد هستید که با کلمه دزد بودن همه چیز متوقّف می شود و همه آماده حساب پس دادن می شوند . در زندگی امروز ما مدت زیادی است که منادی ندا در داده : فلانی ها ، شماها که دَم از خدا می زنید ، بینتان دزد هست ، خبر دارید؟ میدانید ؟ همه تان مارک دارید ، خبر دارید ؟ می دانید ؟ و به دنبالش اعلام کنند بارهایتان را بگذارید وسط که امین الهی بارهایتان بگردد ببیند چه خبر است ؟ حواسها جمع شد چه گفتم ؟ این مال امروز بود . می گوید : به خدا من هیچ وقت دزدی نکردم ، مگر من دزدی کردم ؟ معاذ الله . من هم دزدی نکردم اما خیلی کارها را کردیم که از دزدی بدتر است . حق و حقوق خیلی ها را پایمال کردیم و بیشتر از هر جایی در اندام ما این زبان است که گناهکار است . البته زبانِ بدبخت گناهی ندارد وسیله گناه است . چون شما بکارش می گیرید ، نه این که خودش خود بخود راه بیفتد . قبل از این که بگویند : آهای کاروانیان ! دزدید ، خطاکارید . بعد همه دورتان را نگاه کنید که مگر من چه کار کردم ؟ تا جلوی چشمتان در بیاورند خودتان بتکانید ، بریزید پایین . همه چیز را همراه خودتان نبرید . بگویید : فهمیدم این خوب نیست گذاشتم زمین ، این را هم شناختم فهمیدم ، این را هم می اندازم بیرون . خدایا تو ستّارالعیوب هستی ، آبروی من راپیش بقیه نبری ، مواظب باشید .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید