منو

دوشنبه, 28 مرداد 1398 - Tue 08 20 2019

A+ A A-

تفرجی نو در سوره والعصر بخش دوم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

وَالْعَصْرِ؛ إِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ؛إِلا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ؛
پروردگار یکتا در این سوره ی خیلی کوچک ،کم قسم بسیار بزرگی یاد فرموده است . در آیات اندک مختصر و مفید قسمی بسیار بزرگ اراده فرموده است. شاید اصلاً به نوعی به ما نحوه ی گفتگو کردنمان را آموزش می دهد . ما بسیار حرف می زنیم و اندک محتوا داریم . خداوند کوچک می گوید و بسیار محتوا ارائه می کند . و از آیات قرآن باید آموخت حتی چگونه حرف زدن . خداوند نقطه ها کلیدی انتخاب کرده و نقطه ی کلیدی را در اوج عزت قرار داده است . زمان . قسم به زمان . اگر شما می خواهید در گفتگویتان با مردم و با دیگران تاثیرگذار باشید نقاط کلیدی را پیدا کنید و در آن نقاط کلیدی سوزن فرو کنید و حرف بزنید . آن وقت گفتگوی شما موثر خواهد بود . رفتارتان موثر خواهد بود . در دیدار گذشته عرض کردم زمان در دستور زبان ما و همه ی دنیا به سه بخش مهم و اساسی اتلاق می شود . گذشته حال و آینده . گفتیم گذشته را که پشت سر گذاشتیم . دیگر نیست . آینده هم که هنوز نیامده پس بازهم نیست. شما چی فکر می کنید ؟ آیا خدا به آنچه که نیست قسم یاد می کند ؟ ما برای پیشبرد اهدافمان به چیزهایی قسم می خوریم که اصلاً وجود خارجی ندارد . اما خدا خدا است . من و شما که نیستیم . به چیزی که نیست قسم یاد نمی کند. در کمترین عقل ها هم نمی گنجد که باور کنند خدا به چیزی که نیست قسم یاد کند . پس آنچه که خدا به آن قسم یاد می کند زمان حال است . فقط زمان حال است خدا به چیزی که الان وجود دارد و می شود به آن قسم یاد کرد پس آنچه که مدنظر حضرت حق همانا زمان حال است که در آن همه چیز در عالم هستی وجود دارد نه تنها وجود دارد قابل نمایش است خداوند با این قسم آدمی را به این لحظه ی حال دعوت فرموده و متذکر شده تا به آن هم توجه کند و هم تعمق کند اما بلافاصله بعد از این آیه بسیار زیبای پر توجه فرموده إِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ یعنی همانا انسان در خسران است خسران یعنی ضرر و زیان .ضرر و زیان یعنی از دست دادن در هر چیزی. ما چه زمانی ضرر می کنیم ؟وقتی چیزی متعلق به ما است و آن را از دست می دهیم.بدون اینکه از آن ثمری ببریم ما خیلی چیزها را از دست می دهیم پولی که با زحمت به دست آوردیم می رویم در مغازه و سوپرمارکت یک دریا پول می دهیم و به جای آن جنس می آوریم و در عمل پول را از دست نمی دهیم ظاهر از دست دادن است ولی در ازای آن بدست آوردن است اما این ضرر و زیان، ضرر وزیانی است که هر چیزی که هست از دست خواهی داد و دیگر بدست نخواهی آورد. آدمی بیشتر در گذشته ی خود است افسوس هایش، حسرت هایش، تفاخر به آن چیزهایی که در دنیا از آنِ هیچ بنده ای نیست تنها چند صباحی با آنها گذران می کند گاهی اوقات نگاه می کنم به بعضی از صحنه های تلویزیون جوان افتخار می کند که این رکود گینس را من زدم و بالاتر از آن زدم آن را از ان خود می داند چیزی از آن تو است که ده سال بعد هم از آن تو باشد ده سال بعد می توانی دوباره این رکود را بزنی؟دیگر نمی توانی بزنی.آدمی تفاخر می کند در گذشته به چیزهایی که در دست او بوده و از آن خود می داند درحالی که از آن او نیست چند صباحی با اوست و قشنگی آن کجاست که لحظه ی اکنون را فدای این تفاخرها می کند در لحظه ی اکنون بنده نشستم و دیگر نمی توانم مثل بز از کوه بالا بروم تمام شد اما الان که نشستم چشم خود را می بندم از بز سریع تر بالا می روم اما وقتی درحال تفاخر با آن گذشته ای هستم که آنچنان از کوه بالا می رفتم و افسوسی که امروز دنبال آن هست که چرا نمی توانم بروم نتیجه چه می شود؟ آن بالا رفتن را از دست می دهم آن مال آن زمان بود دیگر این زمان از آن من نیست همان طور که آن زمان این چنین رفتن امروز از آن من نبود و از آن دیگری بود.و دیگری به من واگذاشت و رفت مراقب افسوس های خود باشید.مراقب حسرت های خود باشید.مراقب تفاخرهایی که در گذشته چنین وچنان بود باشید و لحظه ی حالتان را نفروشید از دست ندهید یا آدمی در اندیشه ی رویاهایی است که در آینده برای خودش متصور است که چنین خواهم کرد این چنین خواهم بود این را بدست می آورم آن را بدست می آورم درحالی که خداوند به کسی تضمین داده که هرچی تو بخواهی آن درست است و آن را هم به تو می دهم اگر این است پس چرا ما در دعاهای خود می گوییم بزرگان ما گفتند خدایا به داده ها و ندادها شکر مگر نداده شکر دارد بله دارد چون یک نداده ها یی داریم که ما می گفتیم بده و فکر می کردیم عالی است او می دانست اگر به دست من بیاید چه خواهم کرد و نداد همان گونه که خضر همراه موسی بچه ی یک پدر و مادر مومن را که بسیار شیرین و کوچک بود کشت موسی به او ایراد گرفت که چرا کشتی ؟بعد به او گفت تونمی دانی این بزرگ می شود و ایمان و اعتقاد پدر و مادر و قومش را نابود می کند خداوند بعداز او آنچه راصلاح بداند می دهدآنچه را که باید می دهد پس خدا به کسی تضمین نداده است هرچیزی که شما میخواهی درست است و همان را به تو خواهم داد اما ما در رویاهای آینده غرق هستیم و امروز را لذت نمی بریم ساده ی ساده ندارد نیازمند است سر سفره ی افطار نشسته کسی آمده یک ظرف حلیم داغ به او داده ان حلیم داغ را می تواند بخورد و کیفش را ببرد اما در اندیشه ی این که افطارهایی خواهد آمد که من پیتزا می خرم از بهترین پیتزافروشی یا فلان چیز را می خرم از فلان جا حلیم یخ کرد دیگر وسیله ی گرم کردن هم ندارد درنهایت حلیم سرد می خورد .
در هر لحظه از زندگی ما رخدادهایی وجود دارد یک اتفاقاتی می افتد یک چیزهایی پیش می آید گاهی خوشایند گاهی ناخوشایند ولی پیش می آید ما هر لحظه یک انتظاری در درون خود داریم با ان انتظار لحظه ی حال را تلاش می کنیم به چیز دیگری غیر از آنچه هست تبدیل کنیم مثال می زنم شاید راحت تر جا بیفتد من اینجا نشستم و گفت و گو می کنم یک بچه آنجا صدا می کند یک بچه هم اینجا صدا می کند یواش یواش بعدی صدایش در می آید اینها رخداد است لحظه ی حال من بیان آن چیزی است که می فهمم و تحویل آن به شما ،اگر به جای اینکه آنچه را که می خواهم تحویل دهم با صحت تحویل دهم به این فکر کنم کاش این بچه ها را ساکت کنیم دوتا اتفاق بد می افتد اولاً رشته ی کلام من از دستم در می رود تاثیرم روی شماها می پرد دیگر تاثیر نخواهم داشت دوم بچه هایی که سرمایه ی این قوم و این ملت و این اعتقاد هستند از گردونه خارجشان می کنم می بینید چقدر زشت است لحظه ی حالم را چون انتظار دارم سکوت محض باشد این انتظار درونی این لحظه ی حال من را به یک چیز دیگر تبدیل کرد این لحظه ی حال من زمان شکوفایی فهمی از درون است که باید کمال و تمام به شما داده شود اما این انتظار درونی سبب می شود که من از گردونه بیرون بیفتم و بیرون افتادن من چه کار می کند. ما در تمامی لحظاتمان این را داریم . بگذارید یک نمونه دیگر هم بگویم . من و همسرم در تمامی سالهای زندگیمان از زمانی که باهم شروع به زندگی کردیم این حرکت را داشتیم . در بسیاری از مواقع با هم گفتگو میکنیم . من درهمه سالهایی که باهم گفتگو میکردیم آن لحظه ای که یک چیز خاصی را یا او برای من میگفت یا من برای او میگفتم و درآن بودم . یکهو از ذهنم رد میشد . دارویش رانخورده دیر میشود و این را ارجح میدانستم . میگفتم : صبر کن صبرکن . دارویت را نخوردی . نجیبانه هم هیچوقت به من هیچ چیز نمیگفت . ولی بعد ها که یک ذره عاقلتر و فهمیده تر شدم فهمیدم عجب کاری کردم . هر دفعه عین توپ فوتبال او را پرت کردم و از موضوع بیرون کردم . آن لحظه مال آن گفتگوست . لحظه بعدی می آید که مال آن دارو باشد . گفتنش لزومی ندارد و خانمها از این قِسم خیلی دارند . مردهایشان را به جنون میرسانند . این یک واقعیت است . ببینید چطور لحظه هایمان میمیرد . شکوفایی ندارد و هیچ محصولی از آن بیرون نمی آید . پس ما در این لحظه و آنچه که با خودش دارد زندگی نمیکنیم . بلکه در انتظار خودمان که برای لحظات ، روزها ، ساعتها ، ماهها و سالهای بعدی که قرار است بیاید بسر میبریم . ما میخواهیم ، اما میدانیم که شاید هم اینطوری نشود . ما میخواهیم که اینجوری بشود . در عین اینکه شاید هم اینجوری نشود . نشود تغییرش داد وبا آن کاری کرد . اما بازهم پافشاری کرده و در انتظارمان بسر میبریم و دست آخر هم میگوییم تقدیرمان چنین و چنان بود . کوله باری از حسرت را روی دوشمان میگذاریم و میگوییم که اگر در آن لحظات که لحظه حال ما بود این اتفاق رخ نداده بود . ما درآینده در شرایط بهتری که بعدا لحظه حال خواهد شد بسر میبردیم . در مثال خودم ، اگر این بچه ها صدا نمیکردند من پرت نمیشدم . قشنگتر صحبت میکردم . مردم بیشتر سود میبردند چه کسی خراب کرد؟ خودت . هیچکس دیگری نبود . بعد میگوییم تقدیر است . بعد میگوییم نمیگذارند . بعد میگوییم آدمها مقصر هستند ووو. صد افسوس . آدمها غافلند که سرنوشت من و شما توسط آنچه که برایمان در این لحظه رخ میدهد به تنهایی برایمان تعیین نمیشود بلکه سرنوشت ما مستقیما ارتباط بسیار نزدیک با واکنش امروزمان و در این لحظه مان با وقایعی که برایمان دارد روی میدهد خواهد داشت . آنچه که بعد از لحظه اکنون اتفاق می افتد محصول اندیشه ، نگاه و عملکرد همین لحظه ماست .بگذارید باز یک مثال دیگر بزنم تا مطلب بهتر تفهیم بشود . یک جمعی را تصور کنید از آدمهایی که دور هم جمع شده اند دراین لحظه در حال گفتگو هستند . بارزترین سخن امروز و هر لحظه ی آن آدمها مسائل اقتصادی است . خب دلیل هم دارد . از گرانی و تورمی که به واقع روی سر همه مردم آوار شده از اینها صحبت میکنند . اگر شما بیرون این جمع بایستید و فقط نظاره گر آنها باشید محصول این گفتگوها فقط گرانیها و تورمهای بیشتر خواهد بود . امروز اگر تورم 5% است . با گفتگوی ما انشاالله به امید خدا میشود 7% ، 6% . آنقدر عمیق و موشکافانه میگویند : اگر غیر از این شد . حیرت انگیز هست و هیچکس به دنبال این بخش حیرت انگیز ماجرا نیست . چرا تو با این اطمینان میگویی : اگر غیر از این شد ؟ خدا بتو سند داده بود ؟ چی داده بود که حتما غیر از این است ؟ اینجوری میشود که تو فکر میکنی . پس دردی به جامعه سوار شد و با ورودش آدمها این درد را تشدید کردند . تورم از من و شما اجازه نگرفت ، ولی آمد . اما ، ما چه کارش کردیم ؟ ما پخشش کردیم . ما هی فشارش دادیم و در جامعه تزریقش کردیم . هدیه کردیم به روزهای آینده جامعه . تا روز های آینده که لحظات حال آدمها خواهد شد در عمق بیشتری از گرانی و ناامیدی و سختی فروبرود . دیگر بارقه امیدی هم مشاهده نشود . هیچکس در این میانه گفتگو اصلا نمیگوید : خب ، فعلا که اینطوراست . باید برای بهتر شدن آن فکری کرد . همیشه که اینطوری نمی ماند . مگر قرار است بماند ؟ این وضع ادامه نخواهد داشت . هیچکس فضای مثبت و پرامیدی را در آینده متصور نمیشود . خب ، آینده چنین هم خواهد شد بی برو برگرد . حالا من اشاره به یک مطلب همه گیر کردم که درد دل همه است . شما بروید به درون خودتان هرهجمه ای که روی سرتان میریزد نگاه کنید . هجمه چیست ؟ یک درد تازه ، یک بیمار جدید ، یک چک برگشتی ، یک کلاهبرداری ، یک دعوا و مرافعه خانوادگی ، یک اختلاف نظر جدید ، یک دعوا با همسایه ، با کاسب محل ، یک اختلاف در محل کار ، همه اینها هجمه است که به سرتان میریزد . اولین واکنش و دیالوگتان را در مقابله با این هجمه نگاه کنید . ببینید اولین هجمه ای که روی سرتان میریزد چه میگویید ؟ اولین سختی که به شما روی می آورد شما چه میگویید ؟ ببینید چطور به دنیا گند میزنید . چطور به آینده تان گند میزنید . بعد همه هم مقصر هستند الا من و شما . آنوقت خیلی خوب پی می برید که این لحظه اکنون چقدر در الان و چقدر در آینده شما مؤثر است، بی دلیل خدا به آن قسم نخورده، و بر اساس انتخاب و درکتان از مسئله می توانید سرنوشتتان را جابجا کنید، بدتر یا بهتر دست خودتان است، به خودتان نگاه کنید همیشه از اتفاقات بد و سختیهای مکرر از گذشته همراه شما بوده، ؟ با اولی که از راه می رسد می گوید من بدبختم، همیشه این وضع بوده، مگر غیر از این هم می شد؟ خانم به آقا گفته این سینی را ببر بگذار آشپزخانه ، آقا آمده مثلاً محبت کرده دوتا استکان را آب زده بعد از دستش افتاده و شکسته، اولین جمله خانم: شد یه کاری بکنی گند نزنی؟ کار منو زیاد نکنی، منتظر باش دقیقه نمیگذرد یک گند دیگر هم می زند، تو خودت گفتی، مگر درخواست تو نبود که اثبات کنی که هر کاری را دست بزند گند می زند؟ درخواست تو بود، همیشه در بروز مشکلات مشابه گفتید این همیشه برای من است ،این روند در آینده همچنان برای شما در ادامه خواهد بود حتی یک لحظه از خودتان نمی پرسید چرا؟ چرا برای من آمده؟ یک دلیلی دارد یک کاری دارد آمده یک حرفی بزند برود، البته اشتباه نکنید از خودتان نمی پرسید از خدا می پرسید، چطور؟ گله، گله، گله، خدایا چرا من؟ این دختر عموی هار منو ببین، پسر عمه جلاد منو ببین روز به روز وسعت می گیرد چقدر هم ظلم می کند، مال حرام هم می خورد تو هیچ دردی به او نمی دهی همه اش را می دهی به من، اما نمیپرسد از خودش کمی نگاه کن ببین چه شد دوباره همچین اتفاقی افتاد؟ از آن بدتر اینست، از خدا نمی پرسد به خدا گله می کند می گوید چرا؟ اما نمی ایستد جواب خدا را هم بشنود، این قشنگی کار است، مگر خدا با آن همه عظمتش ممکن است پرسشی داشته باشی و به تو جواب ندهد؟ مگر همچین چیزی امکان دارد؟ چرا نمی ایستی گوش کنی؟ خدا هرچه را بپرسی همان لحظه جواب می دهد، اینترنتت خاموش است، دیر می گیری یا اصلاً روشن نمی شود، پریده، وگرنه خداوند همه را جواب می دهد،
لحظه ها را که خدا به آن قسم یاد کرده مسئولیت عجیبی دارند، چون آدمی در هر لحظه آزادی دارد که زندگیش را تغییر بدهد، در همین لحظه های بی قابلیت، در همین لحظه های کوتاهی که من و شما در آن هستیم، چطور؟ با واکنش من و شما در هر لحظه حال به آنچه که رخ داده، لحظات بعدی را وارد ماجرا می کنیم و سرنوشت ساز می شوند، گذشته فقط برای اینست که ببینید چقدر زمان در دام اتفاقات بد بودید، چقدر؟ گذشته فقط برای این خوبست که نگاهش کنی، گذشته فقط برای بررسی اینست که شما چقدر زمان در تاریکی و سختی بسر بردید و لحظه حال برای اینست که در این لحظه این رشته سیاه و تاریک را قطع کنید، بروید به سمت نور، بروید به سمت نور یعنی اندیشه های مثبت، قدمهای مؤثر برای خودتان و برای دیگران، این ساده است اما یک اشکال خیلی بزرگ دارد، آگاهی می خواهد، دیگر وقت دانش گذشت، به قدر کافی انباشتگی دانش داریم، وقت دانایی رسیده، دانش اگر با دانایی اجین نشود مفت نمی ارزد که امروز نمی ارزد، طبابت ها اشکال دارد، داروها اشکال دارند، دکترها اشکال دارند، دانش پزشک آنقدر بالاست که با یک عکس کوچک تشخیص عمق بیماری را می دهد، خیلی عالیست، ولی فهم ماجرا چیست؟ پزشکی که با آن دانش به بیماری که با چشمان مستاصل و مضطر نگاهش می کند به او می گوید وقتت تمام است دیگر نمی شود برای تو کاری کرد این دانش مفت گران است، آمد پیش تو که اینرا نشنود تو به او چه گفتی؟ تو چطور دلت آمد لحظه حال او را به چای اینکه پیوند بدهی به سلامت و صحت، به مرگ و نیستی پیوند دادی، مگر مسئول قبرستان هستی؟ لحظه حال یک بیمار را تبدیل کرد به لحظه آینده ای که خواهد آمد به قبرستان، آگاهی لازم است، پس در یک دام مخوف گیر کردیم، افتادیم جایی که خیلی کارمان مشکل است، چکار کنیم؟ چطور از این گیر دربیاییم؟ از این دام مخوف چطور بیرون بیاییم؟ در آیه سوم از سوره عصر خداوند فرموده فقط کسانی در خسران نمی مانند که اِلاَ الَذیِنَ آمَنو وَ عَمِلوُا الصَالِحات اند، در هر لحظه در آنچه که هست زندگی می کنند پذیرش می کنند برای لحظات بعد هم چون می دانند خدایی هست توانا، در همین نزدیکیها که او را می بیند و او را درمی یابد پس نگرانی ندارد، تا خودش تعیین کند که حالا چه بشود؟ اینطور شود؟ آنطور شود؟ به عمل صالح دست می زند، عمل صالح فقط از باوری مطمئن و سالم بروز می کند، عمل صالح از یک باور مطمئن و سالم می تواند بروز کند و بیرون بیاید، چطور؟ مثال: تازه وارد ماه رمضان شدیم وقتی از انفاق کردنمان نگذشته، به همه گفتیم هر کسی می خواهد انفاق کند زودتر اقدام کند، پولها را بیاورید، انفاق کردن رسیدگی به نیازمندان یک عمل صالح همه قبول داریم، غیر از اینست؟ اما این رسیدگی به نیازمندان فقط از کسانی بر می آید که از روزی روزهای آینده شان نزد پروردگارشان مطمئنند، می گوید اگر امروز 100 تومان دارم 50 تومان را می دهم برای نیازمندان، روزی روزهای بعد هم دست خداست برایم کنار گذاشته من می دانم، با طیب خاطر این پول را می دهد، با رضایت قلبی این پول را می دهد، آنوقت این باور سالم و مطمئن سبب می شود هزینه ای را که پرداخت می کند دریافت کننده اش هم از این هزینه هر آنچه که می خورد در جانش و در باورش یک رشد و حرکت سالم اتفاق می افتد، من خیلی از آدمها هستند که انفاقشان را برمی گردانم، از آنها قبول نمی کنم چون نمی خواهم آدمهایی که پول را برایشان خرج می کنم گرفتار بشوند.
در بخش آخر خداوند می فرماید: و تَواصَعو بِالحَقِّ و تَواصَعو بِالصَّبر ، سفارش کنندگان به حق و به صبر جزو خسران دیده ها نیستند . امروز نسبت به جلسه ی قبل یک ذره پایم را این طرف تر گذاشتم؛ می گویم حق همان چیزی است که توی لحظه ی حال بروز می کند برای آن افسوس نیست ، برای آن گریه و زاری هم نیست برای آن شادی بسیار هم نیست . حق همان چیزی هست که الان دارد بروز می کند یک روزی شاید تو آینده نمی دانم چه زمانی نشستم با شما حرف زدم به شما گفتم که این ماه رمضان چطوری آمد و من چطوری گذراندم و چه چیزهایی را دیدم . گفت دوستت دارم گفتم چرا اذیتم می کنی؟ گفت آخر دوستت دارم گفتم کسی را که آدم دوست دارد اذیت نمی کند، من کسی را که دوست دارم اذیت نمی کنم گفت چون تو نمی فهمی صلاح آن کسی که دوستش داری چیست اما من می دانم صلاح تو چی هست.حق همان چیزی است که توی آن لحظه اتفاق می افتد صبر آن بخشی است که مربوط به آینده است صبر نیاز است که این لحظه ی حال را با عجله لگد مال نکنیم اگر قرار است گریه کنیم گریه کنیم چه اشکال دارد؟ قرار است بخندیم ، بخندیم، پایکوبی می کنیم بکنیم هیچ ایرادی ندارد هرآنچه که باید بکنیم، بکنیم هیچ ایرادی ندارد اما با عجله لگد مال نکنیم که از آن رد بشویم . چقدر گفتیم وای از این گرمای تابستان مُردم کی تمام میشود؟ وای از این سرما کی تمام می شود؟ لحظه ی حال را لگد مال نکنیم تا با عجله بخواهیم به آینده برسیم آینده خودش می آید اصلا نگرانی ندارد و هرچه که محصولش هست با خودش می آورد و تو را فراری نیست مگر اینکه از قبل نگاهت را به دنیا به زندگی و به آنچه که برای تو اتفاق می افتد را تغییر داده باشی. یادمان باشد که حق هست که در لحظه ی حال می تواند لحظات بعد را هم تغییر دهد و این شما هستی که باید انتخاب کنی برای اینکه لحظات بعد را بهینه گذران کنی به شرط اینکه لحظه ی حالت را زندگی کنی. دنیا پر از شرط های بزرگ است ماه رمضان آمده است ماه برکت و رحمت و مغفرت شده است برای اینکه شرط گذاری هایتان را ببینید برای اینکه ببینید روزهای پیش رویتان را چطور باید بگذرانید و این شما هستید که انتخاب می کنید روزهای آینده برایتان چه چیزی رقم بخورد. من هیچوقت درارتباط با بیماری ام یا بیماری اطرفیانم نشده است کسی زنگ بزند بپرسد چطوری یا چطورند؟ اولین جمله ام این نباشد که؛ شکر الحمدالله و همین کلمه ام هم گاهی اوقات سرم را به باد داده است چون مادرم از پایین فقط شکرم را می شنود دردم را نمی بیند بعد فکر می کند نمی خواهم بیایم پایین سر بزنم بسیار گله مند می شود، اما نه درد هم دارم ولی شکر چون درد را داده برای اینکه من بفهمم من خیلی چیزها را باید بفهمم من خیلی چیز ها هست که هنوز بلد نیستم نمی دانم و اگر دل مشغولی داشته باشم به آنها نمی پردازم. قبل از جلسه اینجا نشسته بودم یک چند تایی علی الخصوص از خانم ها دائم با خودشان می گفتند چقدر کار دارم سحری هم حاضر نکردم دیر میشود خدایا چکار کنم؟ نمی توانم هم اینجا را رها کنم بروم، راستی شبهای قدر چه می شود؟ چکار باید بکنم؟ صدای موسیقی که بلند شد آنقدر بلند بود که تمام حشره های چسبیده به شما را پراند یک دفعه اینجا مثل مزرعه ی زنبورها از حشرات پُر شد، الان زندگی کن سفره ی امام حسن آمدی تو سفره امام حسن باش شب به خانه می رسی اگر تو سفره ی امام حسن خوب بخوری خوب بهره ببری شب که می رسی جان و قوتت دوبرابر است چند برابر است همه کاری از تو برمی آید کوه را جابه جا می کنی شب های قدر بگذار برسد اصلا می دانی که به شب قدر می رسی یا نه؟ مطمئنی؟ زندگی کنید خوب زندگی کنید خیلی خوب زندگی کنید. برایتان خوانده ام ولی می خواهم دوباره برایتان بخوانم حیف است؛ برای مولاناست ؛
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه ی حیات منم
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفات زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست وگر خدا صفتی، دان که کدخدات منم
ما چنین خدایی داریم.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید