منو

دوشنبه, 06 بهمن 1399 - Mon 01 25 2021

A+ A A-

بهره مندی از ایات 1 و2 سوره لیل

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: مطالب گوناگون
  • بازدید: 112

 

بسم الله الرحمن الرحیم

غروب آفتاب رسید و به پهنه آسمان که در پیش رویم بود می نگریستم . همیشه دوست داشتم که وقتی تاریکی می رسد و روشنایی روز می رود را از ابتدا تا انتها را ببینم . از کودکیم هم خیلی این کار را دوست داشتم . مادرم همچنین که آفتاب می پرید می گفت : مادر برو پشت بام را آب پاشی کن یک خرده هوا بخورد خنک بشود بعد فرشها را پهن کن . من وقتی این را می گفت عشق می کردم چون وقتی می رفتم پشت بام زمان داشتم تا آب بپاشم ، تا خشک بشود ، تا فرش پهن کنم بعد یک ذرّه دیگر صبر کنم تا فرشها خنک بشود . بعد تشکها را پهن کنم تشکها خنک بشود بعد آرام آرام دور تا دور این رختخوابها را پرده های سفیدش را بزنم . یک عالمه وقت می توانستم روی پشت بام باشم . اما هیچ وقت زمان طولانی نتوانستم نظاره گر باشم . این بار عزمم را جزم کردم مشاهده کامل داشته باشم . نمی دانم چقدر زمان گذشت ولی تاریکی آن قدر ملایم ملایم آمد که اگر قصد مشاهده نداشتم گول می خوردم . خیلی یواش یواش می آمد . گول می خوردم به تماشای عشوه گرانه تاریکی مشغول می شدم . تاریکی طنازی می کرد می آمد آرام ، آرام ، آرام که شاید هم این اتفاق قبلاً افتاده بود که نتوانستم از اول تا آخرش را ببینم . گول خورده بودم . خیلی زیبا بود ، خیلی زیبا بود . تاریکی عشوه گر چنان آهسته به روشنایی روز نزدیک شد ، با طنازی نور را در آغوش گرفت که فقط با شاهد بودن در تک تک لحظه ها می توان این طنازی را مشاهده کرد . عجیب تر آن که نور روز چگونه ذره ذره خود را به این پرده سیاه شب تسلیم می کرد ؟ حتی ناله کوتاهی هم از پوشیده شدنش توسط تاریکی شب به گوشم نرسید . می دانم خورشید در جایی دور از من قرار داشت . چقدر جالب ! آدمی فکر می کند خورشید رفت اما ثابت شده خورشید مستقر است بلکه زمین است که می گردد و توی این تغییر مسیر و گردش من و شما را از مسیر تابش نور خارج می کند ، آن وقت ما می گوییم : خورشید رفت . این زمین است که با همه زیبایی هایش در خود تاریکی را نیز پذیراست . همین زمینی که آخور اسب بدن است با همه زیبایی هایش تاریکی را هم در خودش پذیراست و من و شما در معیت همین زمین با آن می چرخیم .
عجیب تر ! اصلاً این چرخیدن را نمی فهمیم ، شما می فهمید الان جایی که ما نشسته ایم از وقتی که شروع کردیم تا الان چقدر حرکت داشتیم ؟ می فهمید ؟ خیر ، فقط می گوییم خورشید در جایی در افق غروب کرد ، ناپدید شد . اگر آدمی شاهد بر این ماجرا شود به جرأت می توانم عرض کنم این مشاهده مثل فیلم های آهسته می شود و ذرّه ذرّه حرکتش را می شود دید و درک کرد . این ماجرایی نیست که هیچ قدرتی جز قدرت لایزال پروردگار بتواند نظیرش را بوجود آورد . آن قدر ذرّه ذرّه نور توسط تاریکی بلعیده شدن تماشایی ست که بی اختیار مرا یاد کلام پروردگارم در قرآن سوره لیل آیات 1 و 2 که فرمود قسم به شب آنگاه که فرو پوشد و به روز آنگاه که تجلّی کند انداخت ؛ هیچ وقت در دنیا نمی توانید این را تولید کنید ، یکبار امتحان کنید ، حوصله می خواهد ، چقدر این جریان مهم است که پروردگار به این ماجرا قسم یاد می کند اگر عمرم باقی باشد یک سحر هم به تماشای آمدن نور و در بر گرفتن تاریکی توسط نور را می نگرم ، قطعاً از جمله زیباترین وقایع عمرم خواهد بود . در این ماجرا چشمانم از آنچه که می دید لذت می بُرد ، قطعاً در این ماجرا برای بقیه حس ها هم لذّتی وصف ناپذیر خواهد بود . بار دیگر گوشها را به استقبال برای شنیدن نواهای این جابجایی خواهم فرستاد ، قطعاً حرفهایی و اصواتی برای شنیدن خواهد داشت ، یک تمرین دیگر برای شما ، امتحان کنید نیاز نیست که حتماً خارج از شهر باشید ، خارج از شهر باشید بهتر است ، چون سکوت طبیعت خیلی بالاست ولی البته خود آن طبیعت صدای سگها و گاوها را دارد کمی طول بکشد بلبل ها هم سر شاخه درختان می خوانند ولی قشنگ است همه شان قشنگ است ، بروید امتحان کنید ببینید چه دریافتی دارید . چه چیزی حس می کنید ؟ کسی حرفی برای گفتن دارد ؟
صحبت از جمع : یک چیز عجیبی که دیدم یک لحظه خاصی قبل از تیغ زرد خورشید پرندگان چه می کردند به محض این که آن زردی تیغ آفتاب می خواست بزند انگار با یک کلید آن صدای عجیب و غریب و زیاد قطع می شد . روزهایی که ابری کامل است در آن لحظه به آن میزان پرندگان سر و صدا نمی کنند ، خیلی جالب است .
استاد : دلیل دارد اگر صدای پرندگان قطع می شود چون صدایی را می شنوند ، در طبیعت اصوات فراوانند . در خانه ها همه جیغ می زنند ، داد می زنند ، بد و بیراه می گویند ، جوکهای ناجور می گویند آنجا هم اصوات فراوانند ، آن را نمی گویم ، ولی طبیعت بکر است و چنین عظمتی شروع به حرکت می کند که دست هیچ بشری نمی تواند کمش کند ، زیادش کند ، تندش کند ، کُندش کند ، هیچکس نمی تواند این کار را بکند بطور حتم صداهای خاصی هم وجود دارد که پرندگان گوشهایشان می گیرد و برای ما نمی گیرد ، علت هم دارد ، باید روی گوشها کار کنیم ، درست می شود .
صحبت از جمع : هدف نهایی ما این زندگی دنیایی نیست ، هدف این نیست که کارهای روزمره را انجام دهیم و فلان مدرک را بگیریم . هدف نهایی شبیه شدن به خداست و رسیدن به خصوصیات الهی ست . نکته دوم این که طبیعت نمونه کاملی از پذیرش بارضایت و تسلیم بارضایت است و می توانیم بگوییم همه اینها در طبیعت بطور کامل وجود دارد ، شاهد بودن ، پذیرش و تسلیم بارضایت است .
استاد : طبیعت مأموریت دار است و چقدر هم قشنگ مأموریتش را انجام می دهد برخلاف من و شما ، ما هیچکداممان نمی توانیم مأموریتهایمان را بطور کامل انجام دهیم ، اصلاً ، چرا ؟ برای این که مأموریتهایمان را نمی شناسیم ، بعد خودمان را فراتر از آن مأموریتها می دانیم ، اصلاً همچنین چیزی نیست ، به همان اندازه که در فصل بهار شقایق موظف به سبز شدن و شکفته شدن دارد و دشت شقایق را بوجود می آورد مأمور است ، مأموریتش را می شناسد ، انجام می دهد ، اصلاً کار ندارد ، آیا نیلوفرهای آبی هم وظیفه شان را انجام دادند ؟ درخت کاج چه ؟ سبز شد ؟ اصلاً کار ندارد شکوفه به ، سیب درآمد ؟ او فقط مأموریت خودش را می شناسد ، کار خودش را می کند ، شما چقدر مأمورتتان را می شناسید ؟
ادامه صحبت از جمع : همان طور که چمن برای رشد کردن و بالا رفتن زحمتی نمی کشد با رضایت و شادی رشد می کند ما هم باید در طول زندگیمان سعی کنیم همین حالت را داشته باشیم یعنی با شادی همه چیزها را بپذیریم و تسلیم شویم . خدا ما را آفریده برای این که صفاتش را کسب کنیم پس دنبال همین باشیم و من می خواهم که پذیرش کامل نزدیکان و تسلیم و شاهد بودن را تمرین کنم که شبیه خدا باشم .
استاد : فکر نکنید پذیرش کردید که شکل خدا باشید مفهومش این است که سختی نباید بکشید ، درد نباید داشته باشید ، آه وناله تان نباید در بیاید ، در بیاید چه اشکال دارد ؟ مهم این است که وقتی فکر کردید تنهایید در اوج تنهایی که اشکتان درآمده باید به این فکر کنید که نه چنین خبری نیست شما تنها نیستید خدا را دارید ، از این طرف برمی گردید این مهم است ، وقتی درد دارید و دچار عذاب جسمی هستید یادتان می افتد تجربه کردن دنیا یک بخشش تجربه کردن دردهاست ، شما آمادگی تجربه کردن درد را دارید ؟ خیر ، ولی باید حتماً خودمان را آماده کنیم . من باور کردم که این هم بخشی از آن چیزی است که در دنیا باید تجربه کنم . چون این لباس را تحویل می دهیم می رویم ، بدون این لباس یک چیزهایی را در جهان های دیگر نمی توانیم تجربه کنیم باید با این لباس تجربه کنیم زمانش هم کوتاهتر می شود چون برای این دنیاست . دیشب یک اتفاقی برای من افتاد ، از یک موضوعی به شدت ناراحت شدم ، گفتم من نمی توانم بگذرم از آدمی که آگاهانه به همه کاری دست می زند و باعث عذاب من یا خانواده ام می شود ، با عصبانیت از جایم بلند شدم ، همسرم می گفتند آرام باش شایسته شما نیست این قدر عصبانی و ناراحتی ، رفتم ، دوری زدم و گفتم ببین قربونت برم، من تو بغل تو بودم چرا اجازه دادی این طور به من تعرض کنند ؟ خیلی جمله جالبی بود ، گفت گذاشتم تعرض کنند به تو تا بفهمی تعرض کردن یعنی چه ؟ راست می گوید ، گفتم اگر این طور است فهمیدم چیست خواهش می کنم این را بردار ، من دیگر فهمیدم . به خودتان بیایید شما خیلی گرانبهائید ، خیلی با ارزشید .
صحبت از جمع : موضوع پذیرشی که می فرمائید خوب متوجه نمی شوم ، پذیرش یعنی این که اجازه بدهم هر اتفاقی می خواهد بیفتد هر شدنی نشدنی بشود و من هیچ تلاشی نکنم ، من حرکتی نکنم و اجازه بدهم هرکسی به راحتی تعرض بکند به حق من ؟
صحبت از جمع : این تعریفی که من از پذیرش می دانم که در موردش از خودم هم مثال خواهم زد ، تعریف پذیرش مغایر با تعریفی است که دوستمان ارائه کردند من گمان می کنم پذیرش در حوزه آن چیزی است که خارج از اختیار و اراده ماست ، یک جایی یک اتفاقی می افتد ، فرض کنید نشسته اید یکی می آید یک کشیده می زند زیر گوش شما ، شما قدرت تغییر این اتفاق را ندارید یک اتفاقی است که کاملاً غیرقابل پیش بینی است و شما با آن مواجه شدید ، اتفاقاً پذیرش از اینجا شروع می شود . پذیرش به این معنی نیست که زدی خوب این طرف را هم بزن ، پذیرش در این حوزه است که نگاه کنم به این که در آن لحظه چه چیزی هست و چه چیزی نیست ؟ این که یک آدمی آمده به گوش من کشیده ای زده ، کاری که ما می کنیم چیست ؟ سریع عکس العمل نشان می دهیم ، ولی اتفاقاً پذیرش اینجاست که من می بینم یک آدمی آمد زد زیر گوش من .چرا باید همچنین اتفاقی می افتاد ؟ بعد مواجه بشوم با آن بعنوان یک چیز جدید ، الان وضع همین است ، باید الان چکار کنم ؟ ما اصولاً این کار را نمی کنیم ، ما به هر چیزی می پردازیم جز این که الان چه چیزی ممکن است . پذیرش به معنی انفعال نیست ، بکه به این معنی است که من کاملاً آماده ام اولاً ببینم چه هست ؟ چه نیست ؟ دو این که ببینم چه چیزی ممکن است ؟ باید چکار بکنم ؟ نه این که چکار نکنم
استاد : پذیرش پذیرفتن آن چیزی است که الان حضور دارد بد است ؟ خوب است ؟ و هر چه که هست و عدم پذیرش آن امواج و اوهامی است که از پشت سر تو می آید و از هر طرف تو را احاطه می کند و برای تو این صحنه ساده واقعی را تبدیل به فاجعه می کند فقط عدم پذیرش تو تبدیل به فاجعه می کند وگرنه صرفاً اتفاقی که افتاده فاجعه نیست یک اتفاق است که می شود فقط خود اتفّاق را نگاه کرد و بگویی که به هرحال الان این است کاری نمی شود کرد دقیقاً مثل این که تو غذایت روی گاز است و مهمان زیادی داری خیلی هم زحمت کشیدی غذا را پختی حالا خودت بی توجهی کردی اطرفیانت که به تو کمک کردند بی توجهی کردند یا هر چیز دیگری ، شعله بالا رفت غذا سوخت الان این اتفاق افتاده غذا نداری ، بپذیرید غذا ندارید همین ، وقت محاکمه دیگران نیست ، وقت پرخاشگری نیست ، وقت تعیین مقصر نیست ، وقت تنبیه کردن مقصر نیست الان پذیرش کن می خواهی شام بدهی و غذا نداری تمام شد. وقتی این را پذیرفتی و پیدا کردن مقصر را کنارگذاشتی و تقصیر بندی هایش را کنار گذاشتی ، چه جوری مجازاتش کنی ، آبروی او را ببری کنار گذاشتی ، بلافاصله می گوید خوب شام نداریم حالا چه بخوریم ؟ آن وقت راه های مواجه شدن با آنچه که اتفاق افتاده خیلی ساده پیش چشم تو ظاهر می شود به تو می گوید می توانی این کار را بکنی می توانی آن کار را بکنی و الی آخر . بیشتر مشکل ما این است که در هر قصه ای که برای ما بوجود می آید قبل از پذیرفتن و نگاه کردن ساده به صورت مرکّب به آن نگاه می کنیم ، مرکّب یعنی چه ؟ یعنی پر از حاشیه و شاخ و برگ آن وقت این که مصیبت به وجود می آورد ، دردسر به وجود می آورد در حالی که خیلی از قصه های زندگی مان ساده تر از این حرفهاست و ساده هم می شود با آن برخورد کرد می شود به آن نگاه کرد .
صحبت از دوستان : پذیرش از موضع فعالانه است و تسلیم از موضع انفعال ، پذیرش گام آخر نیست بلکه گام اول است تا پس از پذیرش آنچه که هست حرکت کنیم به سمت آنچه که می خواهد باشد .
استاد : خوب است
صحبت از جمع : در مورد پذیرش با توجه به صحبت دوستان و شما یک جمله معروف هست : از شما حرکت از خدا برکت یعنی آدم تلاش خودش را می کند و نتیجه اش را به معنای واقعی و رها به دست پروردگار می سپارد این خیلی به آدم آرامش می دهد که من تلاشم را کردم و حالا هر نتیجه ای که برایم می آید پذیرش دارم و رها هستم .
صحبت از دوستان : خوب است که تسلیم را در مقابل پذیرش قرار ندهیم چون تسلیم عربی همان پذیرش است و تو ادبیات قرآنی و دینی ما جایگاه خیلی والایی دارد ؛ تسلیمٌ بِأمرک ، رضاعاً بِرِضائِک ؛ چون اسلام و تسلیم کلید واژه بسیار مهم و بنیادینی هست معنای انفعال در آن نیست .
استاد : دقیقا همین طور است تسلیم در واقع آن نقطه انفعال که مطرح شد نیست ، تسلیم همان پذیرش است وقتی شما می پذیرید شامم سوخت ، شام نداریم ، این یعنی تسلیم ، ایستادم ، بعد از این که تو به این نقطه رسیدی تازه آغاز حرکت به سمت بالاست تا اینجا آمدی اینجا همان نقطه عطف است اگر پذیرش کردی برو بالا که ادامه بدی اگر پذیرش نکردی از این طرف با کلّه پایین بیا ، دوباره این نقطه زیری تا چه موقع شروع کنی بالا بروی .
صحبت از دوستان :در قرآن آیه ای داریم می فرماید که همانا زندگی دنیا لهو و لعب است یعنی بازی و بازیچه است . خودم اوایل وقتی این آیه را می خواندم فکر می کردم اشاره به این دارد که دنیا بی ارزش است می خواهد بگوید که به دنیا بی توجهی کنید . بعدها که فکر کردم و یک مطلبی از آقای دولابی خواندم که می فرمودند دنیا به معنی بازی است ، خوب بازی کنید مثل بازی مار و پله، شما توی جایی هستید به یک نقطه ای می رسید هرجا که سختی باشد آنجا آن شرایط را می پذیریم و تلاش می کنیم که به یک نقطه بالاتر برسیم ایشان می فرمودند که دنیا بازی است و بازی کنید و قواعد این بازی اصول شرع است . من فکر می کنم مصداق بارز پذیرش همین است که وقتی انسان توی بازی قرار می گیرد سختی بیاید تلاش می کند بالاتر برود اگر هم نشود خوب نشده است دیگر ، می گوید که بازی است خیلی چیز ظریفی است .
استاد : نکته بسیار ظریفی است که می تواند شما را در دنیا به خوشبختی رهنمون بشود و می تواند شما را با سر به زمین بزند چون اگر متوجه آن نشوید دائم در جنگ هستی . الان مردم دائم در جنگ هستند من نمی دانم چرا ؟ چرا آن قدر جنگ ؟ اصلاً باور نکردنی بود همه آدم ها موبایل ها دست شان است دو درجه آلودگی بالا رفت خب آلودگی باشد می کُشد ؟ اگر مُردنی بودی می میری عیب ندارد نه خیلی دوست نمی داری ، تلاش کن از شهر خارج شو یا لااقل برای خودت ترفندهایی را داشته باش که تو را ایمن تر بکند ما شرایط موجودمان را پذیرش نمی کنیم منظور از پذیرش این نیست که منفعل بشویم هیچ کاری نکنیم تو سری خور جوامع دیگر باشیم نه ولی واقعیت آن این است که شرایط فعلی همین است می خواهی برو بالا ، می خواهی نرو ، می خواهی بشینی همین جا بنشین ، نمی خواهی نشین . واقعاً دنیا محل بازی است ما بازی می کنیم . شما به رانندگی تان نگاه کنید ببینید بعد هم مدام همدیگر را فحش می دهید . طرف بد آمده ، خیلی هم بد خلاف هم کرده ، جلوی او پیچیده دائم چراغ را می زند مدام می گویم آقا نزن ، خب تو نباید همان کار را بکنی این یعنی پذیرش ، پذیرش این که در جامعه ما آدم هایی هستند که اصول را زیر پا می گذراند و چراغ دادن من هیچ چیزی را تغییر نمی دهد جز این که او را جسورتر ، جری تر ، پررو تر ، وحشی تر می کند ، طرف مقابل را غیر از این نمی کند درست نمی شود . شما تا حالا دیدید چراغ بزنید بعد کنار بزند پیاده بشود بگوید آقای فلانی من شرمنده شما هستم ، من را ببخشید ، عذر می خواهم یا رانندگان محترم من خلاف کردم ، به اولین افسر رانندگی که رسید بگوید آقای پلیس لطفاً من را جریمه کن من خلاف کردم تا حالا دیدید ؟ نه . ولی آدم هایی که با تو توی ماشین هستند آنچه که تو انجام می دهی روی آنها به طور حتم تأثیر می گذارد . من دیشب تو ماشین عناب خوردم عناب هایش هم خیلی ریز بود دو تا دانه هسته عناب توی دستم داشتم خدایا چکارش کنم ؟ شیشه را پایین بکشم از شیشه بیرون بیاندازم ؟ شب تاریک دیده نمی شود دو تا هسته عناب چیزی نیست نتوانستم چنین کاری بکنم چون همه ما پاسبان های همدیگر هستیم . ببینید ما می خواهیم آدم هایی که خطا می کنند اصلاح کنیم ولی با چه قیمتی ؟ قیمت تو خیلی گران تر از آن راننده ای هست که آنطوری می رود خودت را ارزان نفروش حیف است ، بحث من این است .
صحبت از جمع : یک مثال مادی می خواهم بزنم و از خودم سهیم بشوم ، یک مثال معنوی . با مدیر مجموعه بزرگی که کار می کنم خیلی مشکل داشتم و یک اشتباه از جانب خودم بود ولی رفتم و با او صحبت کردم دیدم نه این آدم دارد لج می کند به هیچ صراطی مستقیم نیست اولش خیلی عصبانی شدم و این قضیه را پذیرش نکردم بعد توسّل کردم به خانم فاطمه زهرا(س) و امکانات جدیدی برای خودم ایجاد کردم و خدا هم خیلی کمک کرد و انگار یک نقطه عطفی شد که من بتوانم امکانات جدیدی که کنارم هست را بتوانم بهتر ببینم و از آنها استفاده کنم و خوشبختانه خدا هم تا حالا کمک کرد و این کار را کردم . توی حالت معنوی هم پذیرش کردیم که آقا امام زمان(ع) را نمی بینیم ولی می گویند بهترین اعمال انتظار فرج است ، انتظار فرج هم به این نیست که پذیرش کنی و فقط بنشینی باید برای انتظار فرج کار کنی به همین دلیل به نظر من پذیرش یک کانون امیدی جوشان برای آینده ی بهتر یک مؤمن است و بنابراین می تواند بسیار امیدبخش هم باشد و هیچ وقت آدم را به انفعال نمی کشاند .
استاد : ما پذیرش کردیم حضرت را با این چشمان نمی بینیم اما مفهومش این نیست که تلاش نکنیم تا خودمان را به نقطه ای برسانیم که لایق دیدار ایشان بشویم قطعاً همین طور است .
صحبت از جمع : برای من تو این زندگی 35 ساله ای که داشتم پیش آمده است چیزهای مختلفی از جنس درد تجربه کردم ، از جنس این که جسمم بیمار شده درد کشیدم ، عزیزانی داشتم که آنها درد کشیدند ، حس و حالی که آنها داشتند برای من دردناک بود یعنی جنس هایی از این نوع دردها ، این تجربیات به من نشان داد که من نمی توانم مهیای تجربه آن دردها باشم چون عمق حادثه ای که اتفاق افتاد برای من مشخص نبود در نتیجه نمی توانستم این عمق را از قبل برای خودم مهیا کنم آن درد خودش من را برای تجربه بالاتری از آن درد به اندازه خودم مهیا کرد ، حالا می خواهم بدانم این مهیا شدنی که شما می گویید چه شکلی پیش می آید ؟ و سؤال بعدی این که چه طور میشود با درد همان طوری که هست و همان طوری که نیست برخورد کرد ؟ یعنی نه معنایی بیشتر نه معنایی کمتر چون وقتی درد می آید یک معنی از جنس این که وای سخته پدرم را درآورد بعد این یک جوری آن را برای من غلیظ می کند که مطمئناً نمی توانم با درد همان طوری که هست و نیست برخورد کنم .
استاد : این دقیقاً همان نقطه ای است که ما مطلب پذیرش را مطرح کردیم . این که ما بپذیریم اگر زمین خوردم و پایم شکست حتماً گچ می گیرم ، گچ سنگین است ، تحرکم بسیار کُند می شود اصلاً شاید نتوانم راه بروم یا دستم را نتوانم تکان بدهم و باید مدت زمانی در این حال بمانم تا این دوره تمام بشود و بعد از این دوره چه بسا فیزیوتراپی هم بخواهم ما به این پذیرش می گوییم حالا آن کسی که این را نپذیرفته است چکار می کند؟ به طور مرتب باید به او مورفین بزنند چون می گوید درد دارم ، از بس مدام گفته درد ، درد فشاری بالا رفته است اما آن که پذیرش کرده می گوید : درد دارد ، یک امر طبیعی است و یک استخوان از یک جایی شکسته است و تمام . شما وقتی آن بستر اولیه را پذیرش می کنی و می گویی همین است این پذیرش اولیه شما سبب می شود که مسائل بعدی هم اگر پیش بیاید یعنی چه ؟ یعنی پایان 40 روز یا 14 روز یا هر چه دکتر گفته است گچ را باز می کنی و می گویند متأسفانه جوش نخورده است حالا یا باید دوباره گچ بگیری یا این که نهایتاً راهی تخت عمل بشوی و بروی آنجا جراحی بشوی ، این پذیرش اولیه به تو این فضا را داد که تجربه کنی بالا بیایی آنجا که رسیدی دیگر فغان نمی کنی حالا فکر کن آن که این را نپذیرفته اند آنجا که برسد چه می شود ؟ سکته می کند یا بقیه از دست او سکته می کنند از بس که اذیت می کند .
ادامه صحبت از جمع :یعنی شما می فرمایید آن پذیرش اولیه و بودن با آن درد ما را همچنان مهیا می کند برای تجربه های جدیدتر ؟
استاد : بله یا هرچیز دیگری که در مسیر ما بوجود می آید . من دوسالم بود که بچه بیمار را کنارم بدون هیچ تحلیلی می دیدم و طبیعتاً وقتی خانه ای یک چنین بچه ای دارد و بعد بچه کوچکتر مثل من می آید خیلی توجه خاص نمی گیرد چون همه توجه ها روی آن است .ولی بعد از آن باز هم آمد ، بازهم آمد و یک دانه یک دانه از اینها عبور کردم و شاهد ماجراهایشان بودم پذیرش کردم بیماری وجود دارد ، در همه خانه ها هم هست چه اشکال دارد خب باشد در خانه ما هم بیمار هست و چون بیمار داشتیم به طور کامل آسایش و امنیّت نداشتیم بعضی مواقع تا دور آن تمام شود ولی اگر غیر از این بود سر از کوچه و خیابان می آوردیم . پذیرش کردن مسائل خیلی مهم است .

 

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

غروب آفتاب رسید و به پهنه آسمان که در پیش رویم بود می نگریستم . همیشه دوست داشتم که وقتی تاریکی می رسد و روشنایی روز می رود را از ابتدا تا انتها را ببینم . از کودکیم هم خیلی این کار را دوست داشتم . مادرم همچنین که آفتاب می پرید می گفت : مادر برو پشت بام را آب پاشی کن یک خرده هوا بخورد خنک بشود بعد فرشها را پهن کن . من وقتی این را می گفت عشق می کردم چون وقتی می رفتم پشت بام زمان داشتم تا آب بپاشم ، تا خشک بشود ، تا فرش پهن کنم بعد یک ذرّه دیگر صبر کنم تا فرشها خنک بشود . بعد تشکها را پهن کنم تشکها خنک بشود بعد آرام آرام دور تا دور این رختخوابها را پرده های سفیدش را بزنم . یک عالمه وقت می توانستم روی پشت بام باشم . اما هیچ وقت زمان طولانی نتوانستم نظاره گر باشم . این بار عزمم را جزم کردم مشاهده کامل داشته باشم . نمی دانم چقدر زمان گذشت ولی تاریکی آن قدر ملایم ملایم آمد که اگر قصد مشاهده نداشتم گول می خوردم . خیلی یواش یواش می آمد . گول می خوردم به تماشای عشوه گرانه تاریکی مشغول می شدم . تاریکی طنازی می کرد می آمد آرام ، آرام ، آرام که شاید هم این اتفاق قبلاً افتاده بود که نتوانستم از اول تا آخرش را ببینم . گول خورده بودم . خیلی زیبا بود ، خیلی زیبا بود . تاریکی عشوه گر چنان آهسته به روشنایی روز نزدیک شد ، با طنازی نور را در آغوش گرفت که فقط با شاهد بودن در تک تک لحظه ها می توان این طنازی را مشاهده کرد . عجیب تر آن که نور روز چگونه ذره ذره خود را به این پرده سیاه شب تسلیم می کرد ؟ حتی ناله کوتاهی هم از پوشیده شدنش توسط تاریکی شب به گوشم نرسید . می دانم خورشید در جایی دور از من قرار داشت . چقدر جالب ! آدمی فکر می کند خورشید رفت اما ثابت شده خورشید مستقر است بلکه زمین است که می گردد و توی این تغییر مسیر و گردش من و شما را از مسیر تابش نور خارج می کند ، آن وقت ما می گوییم : خورشید رفت . این زمین است که با همه زیبایی هایش در خود تاریکی را نیز پذیراست . همین زمینی که آخور اسب بدن است با همه زیبایی هایش تاریکی را هم در خودش پذیراست و من و شما در معیت همین زمین با آن می چرخیم . 

عجیب تر ! اصلاً این چرخیدن را نمی فهمیم ، شما می فهمید الان جایی که ما نشسته ایم از وقتی که شروع کردیم تا الان چقدر حرکت داشتیم ؟ می فهمید ؟ خیر ، فقط می گوییم خورشید در جایی در افق غروب کرد ، ناپدید شد . اگر آدمی شاهد بر این ماجرا شود به جرأت می توانم عرض کنم این مشاهده مثل فیلم های آهسته می شود و ذرّه ذرّه حرکتش را می شود دید و درک کرد . این ماجرایی نیست که هیچ قدرتی جز قدرت لایزال پروردگار بتواند نظیرش را بوجود آورد . آن قدر ذرّه ذرّه نور توسط تاریکی بلعیده شدن تماشایی ست که بی اختیار مرا یاد کلام پروردگارم در قرآن سوره لیل آیات 1 و 2 که فرمود قسم به شب آنگاه که فرو پوشد و به روز آنگاه که تجلّی کند انداخت ؛ هیچ وقت در دنیا نمی توانید این را تولید کنید ، یکبار امتحان کنید ، حوصله می خواهد ، چقدر این جریان مهم است که پروردگار به این ماجرا قسم یاد می کند اگر عمرم باقی باشد یک سحر هم به تماشای آمدن نور و در بر گرفتن تاریکی توسط نور را می نگرم ، قطعاً از جمله زیباترین وقایع عمرم خواهد بود . در این ماجرا چشمانم از آنچه که می دید لذت می بُرد ، قطعاً در این ماجرا برای بقیه حس ها هم لذّتی وصف ناپذیر خواهد بود . بار دیگر گوشها را به استقبال برای شنیدن نواهای این جابجایی خواهم فرستاد ، قطعاً حرفهایی و اصواتی برای شنیدن خواهد داشت ، یک تمرین دیگر برای شما ، امتحان کنید نیاز نیست که حتماً خارج از شهر باشید ، خارج از شهر باشید بهتر است ، چون سکوت طبیعت خیلی بالاست ولی البته خود آن طبیعت صدای سگها و گاوها را دارد کمی طول بکشد بلبل ها هم سر شاخه درختان می خوانند ولی قشنگ است همه شان قشنگ است ، بروید امتحان کنید ببینید چه دریافتی دارید . چه چیزی حس می کنید ؟ کسی حرفی برای گفتن دارد ؟
صحبت از جمع : یک چیز عجیبی که دیدم یک لحظه خاصی قبل از تیغ زرد خورشید پرندگان چه می کردند به محض این که آن زردی تیغ آفتاب می خواست بزند انگار با یک کلید آن صدای عجیب و غریب و زیاد قطع می شد . روزهایی که ابری کامل است در آن لحظه به آن میزان پرندگان سر و صدا نمی کنند ، خیلی جالب است .
استاد : دلیل دارد اگر صدای پرندگان قطع می شود چون صدایی را می شنوند ، در طبیعت اصوات فراوانند . در خانه ها همه جیغ می زنند ، داد می زنند ، بد و بیراه می گویند ، جوکهای ناجور می گویند آنجا هم اصوات فراوانند ، آن را نمی گویم ، ولی طبیعت بکر است و چنین عظمتی شروع به حرکت می کند که دست هیچ بشری نمی تواند کمش کند ، زیادش کند ، تندش کند ، کُندش کند ، هیچکس نمی تواند این کار را بکند بطور حتم صداهای خاصی هم وجود دارد که پرندگان گوشهایشان می گیرد و برای ما نمی گیرد ، علت هم دارد ، باید روی گوشها کار کنیم ، درست می شود .
صحبت از جمع : هدف نهایی ما این زندگی دنیایی نیست ، هدف این نیست که کارهای روزمره را انجام دهیم و فلان مدرک را بگیریم . هدف نهایی شبیه شدن به خداست و رسیدن به خصوصیات الهی ست . نکته دوم این که طبیعت نمونه کاملی از پذیرش بارضایت و تسلیم بارضایت است و می توانیم بگوییم همه اینها در طبیعت بطور کامل وجود دارد ، شاهد بودن ، پذیرش و تسلیم بارضایت است .
استاد : طبیعت مأموریت دار است و چقدر هم قشنگ مأموریتش را انجام می دهد برخلاف من و شما ، ما هیچکداممان نمی توانیم مأموریتهایمان را بطور کامل انجام دهیم ، اصلاً ، چرا ؟ برای این که مأموریتهایمان را نمی شناسیم ، بعد خودمان را فراتر از آن مأموریتها می دانیم ، اصلاً همچنین چیزی نیست ، به همان اندازه که در فصل بهار شقایق موظف به سبز شدن و شکفته شدن دارد و دشت شقایق را بوجود می آورد مأمور است ، مأموریتش را می شناسد ، انجام می دهد ، اصلاً کار ندارد ، آیا نیلوفرهای آبی هم وظیفه شان را انجام دادند ؟ درخت کاج چه ؟ سبز شد ؟ اصلاً کار ندارد شکوفه به ، سیب درآمد ؟ او فقط مأموریت خودش را می شناسد ، کار خودش را می کند ، شما چقدر مأمورتتان را می شناسید ؟
ادامه صحبت از جمع : همان طور که چمن برای رشد کردن و بالا رفتن زحمتی نمی کشد با رضایت و شادی رشد می کند ما هم باید در طول زندگیمان سعی کنیم همین حالت را داشته باشیم یعنی با شادی همه چیزها را بپذیریم و تسلیم شویم . خدا ما را آفریده برای این که صفاتش را کسب کنیم پس دنبال همین باشیم و من می خواهم که پذیرش کامل نزدیکان و تسلیم و شاهد بودن را تمرین کنم که شبیه خدا باشم .
استاد : فکر نکنید پذیرش کردید که شکل خدا باشید مفهومش این است که سختی نباید بکشید ، درد نباید داشته باشید ، آه وناله تان نباید در بیاید ، در بیاید چه اشکال دارد ؟ مهم این است که وقتی فکر کردید تنهایید در اوج تنهایی که اشکتان درآمده باید به این فکر کنید که نه چنین خبری نیست شما تنها نیستید خدا را دارید ، از این طرف برمی گردید این مهم است ، وقتی درد دارید و دچار عذاب جسمی هستید یادتان می افتد تجربه کردن دنیا یک بخشش تجربه کردن دردهاست ، شما آمادگی تجربه کردن درد را دارید ؟ خیر ، ولی باید حتماً خودمان را آماده کنیم . من باور کردم که این هم بخشی از آن چیزی است که در دنیا باید تجربه کنم . چون این لباس را تحویل می دهیم می رویم ، بدون این لباس یک چیزهایی را در جهان های دیگر نمی توانیم تجربه کنیم باید با این لباس تجربه کنیم زمانش هم کوتاهتر می شود چون برای این دنیاست . دیشب یک اتفاقی برای من افتاد ، از یک موضوعی به شدت ناراحت شدم ، گفتم من نمی توانم بگذرم از آدمی که آگاهانه به همه کاری دست می زند و باعث عذاب من یا خانواده ام می شود ، با عصبانیت از جایم بلند شدم ، همسرم می گفتند آرام باش شایسته شما نیست این قدر عصبانی و ناراحتی ، رفتم ، دوری زدم و گفتم ببین قربونت برم، من تو بغل تو بودم چرا اجازه دادی این طور به من تعرض کنند ؟ خیلی جمله جالبی بود ، گفت گذاشتم تعرض کنند به تو تا بفهمی تعرض کردن یعنی چه ؟ راست می گوید ، گفتم اگر این طور است فهمیدم چیست خواهش می کنم این را بردار ، من دیگر فهمیدم . به خودتان بیایید شما خیلی گرانبهائید ، خیلی با ارزشید .
صحبت از جمع : موضوع پذیرشی که می فرمائید خوب متوجه نمی شوم ، پذیرش یعنی این که اجازه بدهم هر اتفاقی می خواهد بیفتد هر شدنی نشدنی بشود و من هیچ تلاشی نکنم ، من حرکتی نکنم و اجازه بدهم هرکسی به راحتی تعرض بکند به حق من ؟
صحبت از جمع : این تعریفی که من از پذیرش می دانم که در موردش از خودم هم مثال خواهم زد ، تعریف پذیرش مغایر با تعریفی است که دوستمان ارائه کردند من گمان می کنم پذیرش در حوزه آن چیزی است که خارج از اختیار و اراده ماست ، یک جایی یک اتفاقی می افتد ، فرض کنید نشسته اید یکی می آید یک کشیده می زند زیر گوش شما ، شما قدرت تغییر این اتفاق را ندارید یک اتفاقی است که کاملاً غیرقابل پیش بینی است و شما با آن مواجه شدید ، اتفاقاً پذیرش از اینجا شروع می شود . پذیرش به این معنی نیست که زدی خوب این طرف را هم بزن ، پذیرش در این حوزه است که نگاه کنم به این که در آن لحظه چه چیزی هست و چه چیزی نیست ؟ این که یک آدمی آمده به گوش من کشیده ای زده ، کاری که ما می کنیم چیست ؟ سریع عکس العمل نشان می دهیم ، ولی اتفاقاً پذیرش اینجاست که من می بینم یک آدمی آمد زد زیر گوش من .چرا باید همچنین اتفاقی می افتاد ؟ بعد مواجه بشوم با آن بعنوان یک چیز جدید ، الان وضع همین است ، باید الان چکار کنم ؟ ما اصولاً این کار را نمی کنیم ، ما به هر چیزی می پردازیم جز این که الان چه چیزی ممکن است . پذیرش به معنی انفعال نیست ، بکه به این معنی است که من کاملاً آماده ام اولاً ببینم چه هست ؟ چه نیست ؟ دو این که ببینم چه چیزی ممکن است ؟ باید چکار بکنم ؟ نه این که چکار نکنم
استاد : پذیرش پذیرفتن آن چیزی است که الان حضور دارد بد است ؟ خوب است ؟ و هر چه که هست و عدم پذیرش آن امواج و اوهامی است که از پشت سر تو می آید و از هر طرف تو را احاطه می کند و برای تو این صحنه ساده واقعی را تبدیل به فاجعه می کند فقط عدم پذیرش تو تبدیل به فاجعه می کند وگرنه صرفاً اتفاقی که افتاده فاجعه نیست یک اتفاق است که می شود فقط خود اتفّاق را نگاه کرد و بگویی که به هرحال الان این است کاری نمی شود کرد دقیقاً مثل این که تو غذایت روی گاز است و مهمان زیادی داری خیلی هم زحمت کشیدی غذا را پختی حالا خودت بی توجهی کردی اطرفیانت که به تو کمک کردند بی توجهی کردند یا هر چیز دیگری ، شعله بالا رفت غذا سوخت الان این اتفاق افتاده غذا نداری ، بپذیرید غذا ندارید همین ، وقت محاکمه دیگران نیست ، وقت پرخاشگری نیست ، وقت تعیین مقصر نیست ، وقت تنبیه کردن مقصر نیست الان پذیرش کن می خواهی شام بدهی و غذا نداری تمام شد. وقتی این را پذیرفتی و پیدا کردن مقصر را کنارگذاشتی و تقصیر بندی هایش را کنار گذاشتی ، چه جوری مجازاتش کنی ، آبروی او را ببری کنار گذاشتی ، بلافاصله می گوید خوب شام نداریم حالا چه بخوریم ؟ آن وقت راه های مواجه شدن با آنچه که اتفاق افتاده خیلی ساده پیش چشم تو ظاهر می شود به تو می گوید می توانی این کار را بکنی می توانی آن کار را بکنی و الی آخر . بیشتر مشکل ما این است که در هر قصه ای که برای ما بوجود می آید قبل از پذیرفتن و نگاه کردن ساده به صورت مرکّب به آن نگاه می کنیم ، مرکّب یعنی چه ؟ یعنی پر از حاشیه و شاخ و برگ آن وقت این که مصیبت به وجود می آورد ، دردسر به وجود می آورد در حالی که خیلی از قصه های زندگی مان ساده تر از این حرفهاست و ساده هم می شود با آن برخورد کرد می شود به آن نگاه کرد .
صحبت از دوستان : پذیرش از موضع فعالانه است و تسلیم از موضع انفعال ، پذیرش گام آخر نیست بلکه گام اول است تا پس از پذیرش آنچه که هست حرکت کنیم به سمت آنچه که می خواهد باشد .
استاد : خوب است
صحبت از جمع : در مورد پذیرش با توجه به صحبت دوستان و شما یک جمله معروف هست : از شما حرکت از خدا برکت یعنی آدم تلاش خودش را می کند و نتیجه اش را به معنای واقعی و رها به دست پروردگار می سپارد این خیلی به آدم آرامش می دهد که من تلاشم را کردم و حالا هر نتیجه ای که برایم می آید پذیرش دارم و رها هستم .
صحبت از دوستان : خوب است که تسلیم را در مقابل پذیرش قرار ندهیم چون تسلیم عربی همان پذیرش است و تو ادبیات قرآنی و دینی ما جایگاه خیلی والایی دارد ؛ تسلیمٌ بِأمرک ، رضاعاً بِرِضائِک ؛ چون اسلام و تسلیم کلید واژه بسیار مهم و بنیادینی هست معنای انفعال در آن نیست .
استاد : دقیقا همین طور است تسلیم در واقع آن نقطه انفعال که مطرح شد نیست ، تسلیم همان پذیرش است وقتی شما می پذیرید شامم سوخت ، شام نداریم ، این یعنی تسلیم ، ایستادم ، بعد از این که تو به این نقطه رسیدی تازه آغاز حرکت به سمت بالاست تا اینجا آمدی اینجا همان نقطه عطف است اگر پذیرش کردی برو بالا که ادامه بدی اگر پذیرش نکردی از این طرف با کلّه پایین بیا ، دوباره این نقطه زیری تا چه موقع شروع کنی بالا بروی .
صحبت از دوستان :در قرآن آیه ای داریم می فرماید که همانا زندگی دنیا لهو و لعب است یعنی بازی و بازیچه است . خودم اوایل وقتی این آیه را می خواندم فکر می کردم اشاره به این دارد که دنیا بی ارزش است می خواهد بگوید که به دنیا بی توجهی کنید . بعدها که فکر کردم و یک مطلبی از آقای دولابی خواندم که می فرمودند دنیا به معنی بازی است ، خوب بازی کنید مثل بازی مار و پله، شما توی جایی هستید به یک نقطه ای می رسید هرجا که سختی باشد آنجا آن شرایط را می پذیریم و تلاش می کنیم که به یک نقطه بالاتر برسیم ایشان می فرمودند که دنیا بازی است و بازی کنید و قواعد این بازی اصول شرع است . من فکر می کنم مصداق بارز پذیرش همین است که وقتی انسان توی بازی قرار می گیرد سختی بیاید تلاش می کند بالاتر برود اگر هم نشود خوب نشده است دیگر ، می گوید که بازی است خیلی چیز ظریفی است .
استاد : نکته بسیار ظریفی است که می تواند شما را در دنیا به خوشبختی رهنمون بشود و می تواند شما را با سر به زمین بزند چون اگر متوجه آن نشوید دائم در جنگ هستی . الان مردم دائم در جنگ هستند من نمی دانم چرا ؟ چرا آن قدر جنگ ؟ اصلاً باور نکردنی بود همه آدم ها موبایل ها دست شان است دو درجه آلودگی بالا رفت خب آلودگی باشد می کُشد ؟ اگر مُردنی بودی می میری عیب ندارد نه خیلی دوست نمی داری ، تلاش کن از شهر خارج شو یا لااقل برای خودت ترفندهایی را داشته باش که تو را ایمن تر بکند ما شرایط موجودمان را پذیرش نمی کنیم منظور از پذیرش این نیست که منفعل بشویم هیچ کاری نکنیم تو سری خور جوامع دیگر باشیم نه ولی واقعیت آن این است که شرایط فعلی همین است می خواهی برو بالا ، می خواهی نرو ، می خواهی بشینی همین جا بنشین ، نمی خواهی نشین . واقعاً دنیا محل بازی است ما بازی می کنیم . شما به رانندگی تان نگاه کنید ببینید بعد هم مدام همدیگر را فحش می دهید . طرف بد آمده ، خیلی هم بد خلاف هم کرده ، جلوی او پیچیده دائم چراغ را می زند مدام می گویم آقا نزن ، خب تو نباید همان کار را بکنی این یعنی پذیرش ، پذیرش این که در جامعه ما آدم هایی هستند که اصول را زیر پا می گذراند و چراغ دادن من هیچ چیزی را تغییر نمی دهد جز این که او را جسورتر ، جری تر ، پررو تر ، وحشی تر می کند ، طرف مقابل را غیر از این نمی کند درست نمی شود . شما تا حالا دیدید چراغ بزنید بعد کنار بزند پیاده بشود بگوید آقای فلانی من شرمنده شما هستم ، من را ببخشید ، عذر می خواهم یا رانندگان محترم من خلاف کردم ، به اولین افسر رانندگی که رسید بگوید آقای پلیس لطفاً من را جریمه کن من خلاف کردم تا حالا دیدید ؟ نه . ولی آدم هایی که با تو توی ماشین هستند آنچه که تو انجام می دهی روی آنها به طور حتم تأثیر می گذارد . من دیشب تو ماشین عناب خوردم عناب هایش هم خیلی ریز بود دو تا دانه هسته عناب توی دستم داشتم خدایا چکارش کنم ؟ شیشه را پایین بکشم از شیشه بیرون بیاندازم ؟ شب تاریک دیده نمی شود دو تا هسته عناب چیزی نیست نتوانستم چنین کاری بکنم چون همه ما پاسبان های همدیگر هستیم . ببینید ما می خواهیم آدم هایی که خطا می کنند اصلاح کنیم ولی با چه قیمتی ؟ قیمت تو خیلی گران تر از آن راننده ای هست که آنطوری می رود خودت را ارزان نفروش حیف است ، بحث من این است .
صحبت از جمع : یک مثال مادی می خواهم بزنم و از خودم سهیم بشوم ، یک مثال معنوی . با مدیر مجموعه بزرگی که کار می کنم خیلی مشکل داشتم و یک اشتباه از جانب خودم بود ولی رفتم و با او صحبت کردم دیدم نه این آدم دارد لج می کند به هیچ صراطی مستقیم نیست اولش خیلی عصبانی شدم و این قضیه را پذیرش نکردم بعد توسّل کردم به خانم فاطمه زهرا(س) و امکانات جدیدی برای خودم ایجاد کردم و خدا هم خیلی کمک کرد و انگار یک نقطه عطفی شد که من بتوانم امکانات جدیدی که کنارم هست را بتوانم بهتر ببینم و از آنها استفاده کنم و خوشبختانه خدا هم تا حالا کمک کرد و این کار را کردم . توی حالت معنوی هم پذیرش کردیم که آقا امام زمان(ع) را نمی بینیم ولی می گویند بهترین اعمال انتظار فرج است ، انتظار فرج هم به این نیست که پذیرش کنی و فقط بنشینی باید برای انتظار فرج کار کنی به همین دلیل به نظر من پذیرش یک کانون امیدی جوشان برای آینده ی بهتر یک مؤمن است و بنابراین می تواند بسیار امیدبخش هم باشد و هیچ وقت آدم را به انفعال نمی کشاند .
استاد : ما پذیرش کردیم حضرت را با این چشمان نمی بینیم اما مفهومش این نیست که تلاش نکنیم تا خودمان را به نقطه ای برسانیم که لایق دیدار ایشان بشویم قطعاً همین طور است .
صحبت از جمع : برای من تو این زندگی 35 ساله ای که داشتم پیش آمده است چیزهای مختلفی از جنس درد تجربه کردم ، از جنس این که جسمم بیمار شده درد کشیدم ، عزیزانی داشتم که آنها درد کشیدند ، حس و حالی که آنها داشتند برای من دردناک بود یعنی جنس هایی از این نوع دردها ، این تجربیات به من نشان داد که من نمی توانم مهیای تجربه آن دردها باشم چون عمق حادثه ای که اتفاق افتاد برای من مشخص نبود در نتیجه نمی توانستم این عمق را از قبل برای خودم مهیا کنم آن درد خودش من را برای تجربه بالاتری از آن درد به اندازه خودم مهیا کرد ، حالا می خواهم بدانم این مهیا شدنی که شما می گویید چه شکلی پیش می آید ؟ و سؤال بعدی این که چه طور میشود با درد همان طوری که هست و همان طوری که نیست برخورد کرد ؟ یعنی نه معنایی بیشتر نه معنایی کمتر چون وقتی درد می آید یک معنی از جنس این که وای سخته پدرم را درآورد بعد این یک جوری آن را برای من غلیظ می کند که مطمئناً نمی توانم با درد همان طوری که هست و نیست برخورد کنم .
استاد : این دقیقاً همان نقطه ای است که ما مطلب پذیرش را مطرح کردیم . این که ما بپذیریم اگر زمین خوردم و پایم شکست حتماً گچ می گیرم ، گچ سنگین است ، تحرکم بسیار کُند می شود اصلاً شاید نتوانم راه بروم یا دستم را نتوانم تکان بدهم و باید مدت زمانی در این حال بمانم تا این دوره تمام بشود و بعد از این دوره چه بسا فیزیوتراپی هم بخواهم ما به این پذیرش می گوییم حالا آن کسی که این را نپذیرفته است چکار می کند؟ به طور مرتب باید به او مورفین بزنند چون می گوید درد دارم ، از بس مدام گفته درد ، درد فشاری بالا رفته است اما آن که پذیرش کرده می گوید : درد دارد ، یک امر طبیعی است و یک استخوان از یک جایی شکسته است و تمام . شما وقتی آن بستر اولیه را پذیرش می کنی و می گویی همین است این پذیرش اولیه شما سبب می شود که مسائل بعدی هم اگر پیش بیاید یعنی چه ؟ یعنی پایان 40 روز یا 14 روز یا هر چه دکتر گفته است گچ را باز می کنی و می گویند متأسفانه جوش نخورده است حالا یا باید دوباره گچ بگیری یا این که نهایتاً راهی تخت عمل بشوی و بروی آنجا جراحی بشوی ، این پذیرش اولیه به تو این فضا را داد که تجربه کنی بالا بیایی آنجا که رسیدی دیگر فغان نمی کنی حالا فکر کن آن که این را نپذیرفته اند آنجا که برسد چه می شود ؟ سکته می کند یا بقیه از دست او سکته می کنند از بس که اذیت می کند .
ادامه صحبت از جمع :یعنی شما می فرمایید آن پذیرش اولیه و بودن با آن درد ما را همچنان مهیا می کند برای تجربه های جدیدتر ؟
استاد : بله یا هرچیز دیگری که در مسیر ما بوجود می آید . من دوسالم بود که بچه بیمار را کنارم بدون هیچ تحلیلی می دیدم و طبیعتاً وقتی خانه ای یک چنین بچه ای دارد و بعد بچه کوچکتر مثل من می آید خیلی توجه خاص نمی گیرد چون همه توجه ها روی آن است .ولی بعد از آن باز هم آمد ، بازهم آمد و یک دانه یک دانه از اینها عبور کردم و شاهد ماجراهایشان بودم پذیرش کردم بیماری وجود دارد ، در همه خانه ها هم هست چه اشکال دارد خب باشد در خانه ما هم بیمار هست و چون بیمار داشتیم به طور کامل آسایش و امنیّت نداشتیم بعضی مواقع تا دور آن تمام شود ولی اگر غیر از این بود سر از کوچه و خیابان می آوردیم . پذیرش کردن مسائل خیلی مهم است .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید