منو

شنبه, 26 آبان 1397 - Sat 11 17 2018

A+ A A-

پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج تمتع) بخش چهارم: عرفات و مشعر

 بسم الله الرحمن الرحیم

بخش چهارم: عرفات و مشعر

خب دیشب رفتیم ،مکه بودیم، خوش گذشت بهتون؟ خوش گذشت؟
من واقعا همش را قرآن خواندم و به حد نیاز صحبت کردم ،اون هم حد نیاز که به خاطر همراه هام بود. من در طول سفرم با هم کاروانیهام اصلا هم کلام نشدم، فقط توی راهرو بهشون بر خورد می کردم توی راه سلام میکردم با احترام ، قبول می گفتم و نهایت می پرسیدند حالتون چطوره میگفتم متشکر ، صبح به خیر شب به خیر، عصر به خیر، ناهار می خوردیم، دست شما درد نکنه، رعایت ادب، این هم کاروانهام اصلا و ابدا هر چه را که دیدم حرف نزدم هیچ اگر می خواستم حرف بزنم کاروان خودمون که چه عرض کنم همه کاروانها ی هم جوار هم می آمدند دنبالم ببینند من رو کله اینها مار می بینم یا اژدها، مگه بی کارم من اومدم کار دارم اینجا، چه کار دارم به مار و اژدهای مردم، به من ربطی نداره که، اما خب هم قطاریها هم اتاقهای خودمون اگه دعوا م نمی کردند ،اونم صحبت نمی کردم، خانم هم اتاقی داشتیم غیر از ساناز خانم از دوستان خودمون بودند، بعد که من هی قرآن می خوندم یک دفعه برگشتم گفتم کاش آدم روزه سکوت می گرفت ،اینجا جای روزه سکوته، دیگه تحملش برید سرش را بلند کرد گفت :خب می گفتی می رفتم با گروه کر و لال ها می آمدم ،تو را می خواستم چی کار؟!!! دیدم نه واقعا انصاف نیست باید حق اونها را هم ادا کرد تا یک حدی به هر حال کوتاهی ،با هاشون همراه می شدم .
بعد از فاصله 10 روزه ای که بین حج عمره و تمتع هست و طی میشه و ای کاش آدم قدرش را بداند و ازش خوب استفاده بکند آغاز حج تمتع می شه.
یک روز قبل از روز عرفه در عربستان، عرفه شما در ایران عید قربان عربهاست ،روز قبلش عرفه است یک روز قبل از اون روز به ما اعلام کردند ساکهاتون را ببندید و شب ،غروب ،عصری برای حول و حوش ساعت 4 و 5 عازم هستیم برای صحرای عرفات .قبل از این ساعت حمام بروید و غسل کنید.
حمام رفتیم، غسل کردیم، چه شور و شعفی است، چه وِل وِله و غوغایی است ،هر کس یه جوری می دود
، یکی یه ذره گریه می کند یه ذره می خنده، خوشحاله که می خواهد بره اما نگرانه که چی میشه حالا از عهده اش میام ؟کارهایم رو خوب انجام میدم؟ جدا روزهای بیم و امیده ،واقعا روزهای بیم و امیده ،یعنی اون بیم و امیدی که قرآن میگه اونجا با همه وجودت حسش می کنی، ترس و شوق واقعا موج می زنه، همه جا موج میزنه حتی توی کمترین افراد که کم ذوق ترینه ، شاید کم توجه ترینه، شاید جز تجارت چیزی نمی بینه ها ، باز تو اونم دیده میشه چون علی الظاهر دلش می خواهد به او بگوید حاجی ،علی الظاهرش ها برای اینم که شده دلش شور میزنه، خیلی زیباست این لحظات وِل وِله ای است ،بدو بدو میکنن ،حموم میرن بعد همه به همه می گویند مواظب باش، دیگه قسم نخوریها، والله و بلله و ترا خدا ،نگی ها، قربونی داره ها، منم هی می گفتم خانم ها مواظب باشین گله های ایران کفافتونو بکنه ها کاری نکنید که همه گله های ایران را واسه خاطر شما بکشند ،اون وقت خانم ها بیشترین قسم را می خورن .
خلاصه اون به اون میگه ،تو آینه نگاه نکنید ،اون به اون میگه وقتی مُحرم شدی دیگه سراغ همسرت نری ها دیگه مرد غریبه است ،دیگه برای تو همسر محسوب نمی شه، مواظب باشها ،خلاصه هر کس به یه شکلی ادای وظیفه می کنه خیلی لحظات قشنگیه، خیلی زیباست ،خیلی دل چسبه و اگر آدم خاموش بماند و فقط گوش کند این قدر چیزهای قشنگ می شنود و با نمک که یک خاطره میشه برا تمام عمر آدم .
آینه ها را همه را نایلون میکشند که کسانی که مُحرم می شوند دیگه آینه نگاه نکنند، میریم حمام و غسل می کنیم و می آییم بیرون و لباس احرام می پوشیم و بعد میارن و توی قسمت نمازخانه قسمت خانمها جدا قسمت آقایان جدا توضیحات لازم را می دهند بعد نیت را می گویند و بعد از آن لبیک گفته میشود و آغاز حرکت .
در لباس احرام، به خودیت نباید توجه کنی ، وقتی شما به آینه نگاه میکنی توجهت به چشمات میره به ابروت میره به زیباییت میره ،چه کنم زیباتر بشم ،میره خلاصه توجهت به خودت جلب میشه ،هدف برای این است که توجه انسان از خودش کاملا بریده بشه، که اگر بیاد بیرون و خودشو دیگه نبینه از اون منیت خارج میشه اون وقت میتونه خدا را ببینه، چون وقتی خودشو نگاه نمی کنه، بالاجبار روی طرف مقابلش هم کار نداره اون آیا زیباست یا نا زیباست اونم دیگه کار نداره، چون خارج میشه دیگه از منیت خارج میشه.

بعد سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت به سوی عرفات .خیلی فاصله نیست با مکه صحرای عرغات ولی این فاصله کوتاه چه قدر لحظاتش دیر میگذره، چه قدر چشم انتظاریش سخته و سنگینه که آدم زودتر برسه ببینه در عرفات چه خبره چه مسائلی هست ،رسیدیم . چادرها خیلی قشنگند همچی که شروع میشه می بینی چادرها زده شده، چادر ،چادر،چادر، خیلی زیباست من قبل از این که به صحرای عرفات بروم رویایی داشتم یک شبی یک رویای صادقه دیدم ،که به صحرای عرفات رفتم و اونجا چادر ها تک نفره است در حالیکه چنین چیزی وجود نداره، چادرها بزرگه، زنها جدا، مردها جدا ،می روند داخل این چادها و جداً به اندازه یه قبر هم جا نیست برای کسی ، وقتی می خوای بخوابی باید یه پهلو بخوابی و کاملا تا شده که جا داشته باشی ،بیشتر از این جا نداری ولی من می دیدم که چادرها یک نفره است بعد هم اتاقیهام که مامان بودند و ساناز خانم و اون خانم با من می آمدند، می گفتند یواش برو ما هم بیاییم ؛می گفتم ببینید این جا دیگه چادرها یک نفره است هرکی باید بره تو چادر خودش.
این طوری می کردم از بالای چادرها بعضی از چادرها قرمز بود همش کرم بود و طوسی بود اما در رویای من لا به لای اینها تک تک قرمز بود هر کی اون قرمزها رو پیدا میکرد و میرفت توش برنده بود، منم می خواستم اونها رو پیدا کنم ،هی می گفتم همینهاست ،ساناز خانم هم دنبالم میآمد و غر می زد نمی شه، تو قول داده بودی با هم میریم، ما رو تنها نباید بذاری ،میگفتم بابا من شما رو نمی تونم ببرم، من بهتون یاد میدم چادر هاتونو چطوری پیدا کنین، اما چادرهاتونو پیدا کردین باید بروید تو چادرهای خودتون من دیگه نیستم و چه ذوقی میکردم من میرم توی چادر یه نفره دیگه خلاصم خودم تنهایم .
اونجا هم که وارد صحرای عرفات شدیم چادرها خیلی زیباست ؛خیلی نمی دونم واقعاً یک چیزهایی رو در ذهن آدمیزاد روشن می کنه، زنده میکنه ،برای هرکس یه توجیهی داره، برای من هم عالمی مخصوص به خودم داشت.
رفتیم، آرام آرم به دنبال رئیس کاروان تا چادرهامون را پیدا کردیم و داخل چادر شدیم ،ساکهامون رو گذاشتیم ،حصیرهامون و پهن کردیم ،هر کی یه حصیر یه نفره داره، زیر خودش پهن میکنه وساکش را می ذاره که اگر خواست بخوابد پتویی بندازه و دراز بکشه ،زیرش البته حصیر هست ،گلیم هست ،ولی ما برای خودمون هرکسی یه حصیر داشتیم بعد از اینکه وسایلمون را گذاشتیم ،قدری نشستم و به اطرافم، تاریکه کاملا تاریکه چراغی نیست ،فقط تک توک چراغهایی بین چادرها در محوطه روشنه داخل چادرها هیچ چراغی نیست ،فقط تاریکی است ،شاید آدم با خودش فکر کند که ای بابا خب این چراغ ها رو هم یک شعله بدین تو چادرها ،می خواهیم دعا بخونیم ،کار بد که نمی خواهیم بکنیم، می خواهیم دعا بخونیم چه اشکالی داره، چه قد اینها خسیسند ،چه قدر بی عرضه هستند، یک چادر را نمی تونن یه چراغ بدهند...
نه، این نیست می خواد تو را از اون چادرها بکشه بیرون، بیای بیرون ،رو ی خاک بشینی ،روی خاک همش خاکه، همش خاکه ،عین ماسه های کنار دریا، جداً عین ماسه های کنار دریا، همش خاکه ، بعد بیا بیرون زیر آسمون ،تو باشی و آسمون ،تو باش و خدای خودت، شاید اونجا یاد بگیری درد و دل کردن را شاید یاد بگیری اونجا حرف زدن را، خیلی از ما حاجت نمی گیریم برای اینکه بلد نیستیم حرف بزنیم ،اصلا بلد نیستیم بخواهیم، چه جوری بخواهیم ،با چه زبانی باید حرف بزنیم، میگه بیا این جا بشین رو این خاکها تو باشی و آسمون ،اون وقت به آسمون نگاه کن، ببین چه قدر به تو نزدیکه و چون نزدیکی را احساس میکنی راحت تر حر ف می زنی ،راحت تر درد و دل می کنی ،غصه ها تو بگو ،غم هاتو بگو عیبهاتو بگو، اون جا اعتراف کن، تو کی هستی ، خدایا من میدونم کی هستم، من می دونم همه این سالها چی کار کردم، تو همه روزهایی که گذشته چه طوری بودم، اما امروز اومدم این جا عوض بشم ، می خواهم یکی دیگه بشم ،می خواهم بشم اون موجودی که روز الست دستش را گذاشت تو دست تو باهات پیمان بست جز تو را ستایش نکنه با تو پیمان بست که دستش را به دست شیطون نده، می خواهم دیگه بشم اونا!!!
عالمی است، هرکس یه جا ،یکی برای خودش دعا می خونه، بعضی ها سه چار تایی شدن با هم دعا می خونن ،نمی دونین چه هنگامه ای است ،اونجا صحرای یه نفره است ،هیچ کس یار نداره، هیچ کس یاور داره، یاورها به دردمون نمی خورند، یاور بغل دستی از من گناه وار تره چه کار کنه برام ،هیچی ،اون وقته که میگی خدایا من از تنهایی میترسم ،خدا من از تنهایی و بی کسی می ترسم ، خیلی سخته تنها، خدایا یار می خواهم، یاور می خوام ، یکی را می خواهم بیشتر از من بهفمه ،خدایا تنهایی چه کار کنم ،زنه می بینه دیگه مَردِشَم بِهش مَحرم نیست که بهش بگه بیا دست من را بگیر اینجاها با هم قدم بزنیم ،برادر می بینه خواهرش تو حال خودشه، من ،برادرم که صدا می کرد منو صد تا فحش بدتر بود، دلم نمی خواست هیچکی منو صدا کنه دیگه دلم نمی خواست هیچ صدایی رو بشنوم، چون وقت کمه ،خیلی کوتاهه، خیلی کوتاهه، اگر تو این وقت ،کَندم، بریدم،تمیز کردم، بُردم ،اگر نکردم دیگه کی بکنم ؟
پدر اولادش را نمی خواد، اولاد پدر مادرشو نمی خواهد ، هیچ کس هیچ کس را نمی خواهد. هر کس خودش است و خدای خودش ،اون وقته که تازه می فهمه خدا چه نعمتی بهش داده، خدا بهش گفت بنده من ، من هیچ وقت بنده ام را تو دنیا بدون مولا نمی گذارم، آن وقت است که تازه می فهمی مولا داشتن یعنی چی، تو صحرای عرفات صداش کنی ،بی جواب نمی گذارَتِت، اون وقته که اشکت سرازیر میشه ...
یا مولا به دادم برس، برزخ صحرای عرفات سخته من می ترسم، من اینجا رو خاک نشستم یک متر اون ورتر موشه راه میره، جلو چشممم، به ولای علی، جلو چشمت موش داره میره .
چادر نشستی موش می دود ،از بین شما عبور می کنه، موش جای شلوغ نمی یاد، اما اون موشه می دونه اونجا هیچ کی نمی تونه متعرضش بشه ،هیچ کس نمی تونه اون را بکشه .
تازه اون موشه ظاهریه ،اون موشهای باطنی که می دوند، اون موشهای باطنی که همیشه تو را خوردند جویدنت، اونجا شکل گنده خودشونو پیدا می کنن ، صحرای عرفات صحرای هیاکِله، هیکل های بزرگ ، همون هیکلهایی که همیشه ازش فرار می کنی اونجا می بینی ،اونجا از تو جدا می شه تو نگاهش میکنی، اون وقت بیشتر می ترسی، خدایا ،اینا با من بودند، اینا تو من بوند، من با اینها زندگی کردم؟! من چی کار کردم؟! خدایا من چی کار کردم یه عمری ؟!
سخته ، آن وقت است که فقط باید داد بزنه، یا مولا به دادم برس ،آقا دستم را بگیر، آقا نیای چی کار کنم من؟ اگه جوابم را ندی چی کار کنم؟
شب صبح نمیشه، خیلی دیر می گذره، تو نمی تونی بخوابی ،خوابت نمی بره، بعضی ها هم گوله می شن یه چیزی هم زیر سرشون می ذارن می گن یه ذره خستگی، در کنیم که صبح باید پاشیم ،کار داریم، دعا داریم، اعمال داریم، ولی دروغ می گن ،همه خودشونو، به خواب می زنن، هر کسی تو غار تنهایی خودش فرو می ره خواب نمی ره، ساعتها می گذره ،دقیقه ها، آروم آروم میان و میرن، میان و میرن، تو هی خودت با خودت حساب کتاب میکنی ، هی با خودت سنگ وا میکَنی ،هی به خودت میگی دیگه رفتی چه کار میخواهی بکنی، از اینجا رفتی چه کار می خواهی بکنی، هی خودت به خودت قول می دی ،دیگه نمی کنم ،دیگه فلان کار هم نمی کنم ،فلان جا دیگه نمی روم، پیش فلانی دیگه نمی روم .
اصلا نمی دونی باید چه کا ر بکنی ،هنگامه ای است ،هنگامه ای است، هنگامه ای است، می آیند بهت سر میزنند، می آیند نگاهت میکند بزرگهای خدا، می آیند نگاهت می کنن ،اگر حال و هوات حال و هوای خوبی باشه، می بینی شون ،اگه حال و هوات، حال و هوای بدی باشه تویی و اون هیکلها ،فقط هیکلها رو می بینی.
همشون میان، آقا ابولفضل همراه امام حسین تو صحرای عرفات بود، مگه نبود، مگه پرچم دار غافله اش نبود، اونجا به مهمانها سر می زنه، بهشون نگاه می کنه، سرکشی میکنه ، ولش نمی کنه که، منتها باید ببینیم تو ابولفضلی هستی؟ ابولفضلی هستی ؟!
خانم حضرت زینب سر می کشه، دختر سه ساله آقا امام حسین تو اون خیمه ها می دود، بین این زائرها، تو می بینیش پَر دامنش رو بگیری، فوری بگی خانم به دادم برس ،خانم پیش پدرت شفاعتم را بکن ،خیلی حرف دارم ،خیلی کار دارم، خیلی چیزها می خوام.
لحظه ها در بیم و امید سپری میشه، میره و میره ومیره ومیره، یکی دعای جوشن کبیر می خونه ،یکی توسل می خونه، یکی قرآن می خونه ،یکی دعای عهد می خونه، هرکسی هر چه از دستش بر بیاد، اونجا میخونه یکی چرت میزنه، یکی میخوابه، بعضی ها غر می زنند:" اَه جمع کن خودتو جا رو تنگ کردی ".هر کس به یه چیزی مشغوله دیگه، بلاخره چاره ای نیست .
رفتید، برای خودتون چراغ قوه ببرید، هر وقت خواستید برید بیاد پیشم بهتون میگم چی ببرید .بعد که میرسه به نماز صبح ،همه پا میشن نماز می خونن ،صفهای دستشویی ها خیلی طویله ،خیلی طویله ،خیلی وحشتناکه، اما اونی که تو عالم خودشه اینها رو نمی فهمه، ممکنه یک ساعت تو صف دستشویی ایستاده باشه ولی از بس که تو عالم خودشه حالیش نمی شه .
خاک ،خاک ،خاک ،همش خاک ،هیچ چیز دیگری نیست و چادرهای زوار ،در رفته بالای سرتون ،نماز صبح را می خونن، صبحانه می خورن،به روحانی میگی چی کار کنم؟ ما باید چی کار کنیم؟ می گه خودتون می دانید هر اعمالی که می خواهی به جای بیار.
سرگردون سرگردون وِلت میکنه، هیچ کی بهت نمی گه که چه کار کن ،تویی که باید راهت رو پیدا کنی، بفهمی که باید چه کار کنی ،چی باید بخونی، هر کس فراخور حال خودش به یه کاری مشغول میشه تا ناهار خورده میشه، بعد دعای عرفه است، چه قدر دلتنگ کننده است ،چه قدر دلتنگ کننده است که تو اجازه نداری اونجا بنشینی زیارت عاشورا بخونی به یاد آقا امام حسین ،اجازه نداری میان و باهات برخود خیلی بد می کنن ، دعای عرفه را خوندیم حال و هوای دعای عرفه هم برای خودش قشنگه، اگه سکوت کنی شاید بتونی صدای زیبای آقا امام حسین را وقتی اشک از چشمهای مبارکش سرازیر بود و دعای عرفه را می خوند و می دانست که آخرین دقایقی است که اینجاست بشنوی ، میشه شنید ،باور کنید میشه شنید گریه های تنهایی خانم حضرت زینب را براحتی میشه اونجا حسش کرد.
وقتی تو را حرکت می دهند می گویند پاشو راه بیافت می خواهیم برویم صحرای مشعر و بعد منا اگر حواست جمع باشه با غافله امام حسین همراه می شی به خدا اسارت غافله امام حسین را در صحرای عرفات من کشیدم و چشیدم حالا چطوری؟! به ما گفتند را ه بیافتید ،مردها قرار بود پیاده بروند بارهای خودشونو ببرن تو اتوبوس ما زنها بذارن بعد مازنها هم بارهایمان را برداریم برویم تو اتوبوسها سوار شیم.
گفتند مردها میروند مشعر ،شب می خوابند، بعد پیاده میایند منا، ولی به جهت ایمنی خانمها اجازه دادند خانمها را با اتوبوس ببرند .
چه قدر راه را بارهای سنگین را به دست گرفتیم، بدون اینکه یک نفر کمکمون کنه، یه نفر دستومونو بگیره اونجا میشه فهمید وقتی که قافله امام حسن زنهاشون را می بردند ،تن تب دار امام سجاد را می بردند با پای برهنه روی خار و خاشاکهای بیابون تازیانه هم میزنند، سرهای عزیزانشون را روی نیزه ها جلوشون می بردند ،ما مردهامون سالم رفته بودند ولی احساس می کردیم دیگه مردی نداریم ، دیگه پشتیبانی نداریم چون نیستند، نیستند، من هر وقت جا می مونم میگم آقای هاشمی آرش سیاوش ،اونجا هیچکی نبود ،قافله زنانه است داره میره، تک و توک هم هستند مردهایی که سنهای بالا دارند، تازه نیاز به کمک دارند ،اونها را ببری اون وقت میشه فهمید قافله ای که مرد نداره مردشو ازش گرفتن تو صحرای کربلا چی کشیده رفته تازه کسی ما رو تازیانه نمی زد، کفشهامون هم پامون بود، خار و خاشاک بیابون هم زیر پامون نبود...
وقتی اتوبوسها رو دیدیم می خواستیم سجده کنیم، از بس که داغون شدیم ،سوار کردند و راه انداختند بین عرفات تا مشعر و تا منا کل الاجمعین یک ربع راهه، بیش از 5 ساعت تو راه بودیم ،یک ربعه بیش از 5 ساعت تو راه بودیم، تمام مسیر یا اتوبوسهایی بود که توی مسیر پشت هم زنجیر بودند، کناره های جاده قطار زنجیری انسان بود، شما خاک زمین را نمی بینی، فقط کله ها انسانی به هم پیوسته ای که دارند پیاده می روند .
الله اکبر! یه جایی رسیدیم از پنجره اتوبوس نگاه کردم دیدم وای این همه زباله اینجا چه کار می کنه تو مشعر ،وقتی توجه کردم دیدم ،الله اکبر اینها زباله نیست اینها مردهایی اند و در بعضی مواقع زنهایی که تو کیسه خواب و زیر پتو و زیر حصیر خوابیدند.
اگر این کیسه خوابها را باز کنید ،این پتو ها را بزنی بالا، طرف سرمایه دار شرکتی است ، می بینی چند تا برج داره ،الله اکبر که احکام الهی به کجا خوابوندتش، ببینه این می فهمه ،آدم میشه، وقتی برگشت شهرش بی خانمان دید از مالی که به دستش سپردند انفاق میکنه ،خرج می کنه ،سر پناه میده.
از بالاترین جایگاه انسانی از مال و منال به پست ترین جایگاه انساتی سوقش می ده ،می گه بچش، بچش ببین چه خبره، آیا برگشتی می فهمی ،درک می کنی ،تو خوابیدی توی خونه یه صدای بلند میاد، بلند می شی فریاد می کشی داد می زنی، الان جایی خوابیدی که ده تا سیاه و آنگولایی و اندونزیایی و پاکستانی و افغانستانی بهت لگد میزنند، رد می شوند تو اَه هم نمی تونی بگی ،چون باید قربونی کنی. لگد ش را میذاره کله ات که رو زمینه موهای کله ات را می کَند، تو نمی تونی ضربه به پاش بزنی ،که نکن .
ببین کجا می بردت ،مهمانی نیست ها ،ساز و ضربم نیست ،خوش گذرانی هم نیست همش سختیه.
ولی عجب قشنگیه، عجب سختی زیباییه، اگر منِ انسان بفهمم و ازش بهره ببرم، امروز که برگشتم تغییر کنم تغییر نکنی به چه درد می خوره ،همش بی نتیجه است .
صحرای مشعر حکایتی است ،فوج انسانی در حال حرکت، تو را به وحشت می اندازد، می ترساند. خدایا جای من میان این همه آدم کجاست ؟جایی هم دارم ؟اگر از این اتوبوس پیاده شوم ما بین اینها خفه می شوم ،همه اینها می خواهند بروند به یک دیوار این قدری سنگ بزنند من مابین اینها کجا بروم سنگ بزنم اگر سنگ نزنم اعمالم ناقصه اگر سنگ بزنم چه جوری مابین این همه آدم بروم سنگ بزنم ؟
چه قدر ترس، چه قدر نگرانی، مارو بردند، بردند، بردند، به منا که وارد میشی ،خدایا چه عظمتی است در این منطقه، خدا شهر چادر است، زمین نداره که ،همش چادره و چادرها به گونه ای که در هیچ کجای دیگه این جوری چادر نمی بینی،همشون گنبدی شکلند ،کوچولو کوچولو ،تو فکر می کنی چادرهای یه نفره است ،ولی وقتی که وارد میشی بهشون، می بینی که چه قدر بزرگند .منا نباید گفت ،باید گفت شهر چادرها ،دیار چادر ها، چادر نشینها، اونجا بهت هتل نمی دهند هرچی تو پول داشته باشی هتل نمی دهند چک سفید می کشم، بکش ،هتلی در کار نیست ،هتل چند ستاره ،تختخواب فلان ،دوش اختصاصی ،دستشویی اختصاصی خبری نیست، وقتی وارد چادرها می شی به اندازه یه قبر جا داری، خوب توجه کنید من بی خودی کلمه قبر را بکار نمی برم ها، می خواد تو بمیری و از منا برگردی مردن را تجربه کنی بدانی مردن یعنی چه جایی، که دراین جا ،در دیار خودت در کمال ...
آدمها رو می کشی ،آدمها رو زجر ،میدی برای آدما بد می خواهی، آدمها رو اذیت می کنی ،نیت بد میکنی ،می کُشَتِت ،میگه بمیر در منا ،زیر این چادرها، تو این دستشوییهای کثیف ،می خواهی دوش بگیری می خواهی تمیز بشی ،می خواهی چرک انسانی را از خودت بگیری ،توی دستشویی یک دوش گذاشته وقتی لباسهاتو با خودت می بری داخل یه جایی درست کنی آویزون کنی ،دوش را که واز می کنی اول اون لباسهات خیس می شه .
می برمت اونجا، که اینه جای تو، اینه جای تو، باید مردن رو تجربه کنی، باید خاک شدن ،هیچ شدن ،نبودن صفر شدن را تجربه کنی، تا وقتی برمی گردی به دیارت حاجی باشی، نه آجی.
ترکها می دونین که به گشنه می گویند "آج" ، می پرسه از بچه اش که تو گشنه ای، آج آجی ،گشنه ات است ،چیزی می خواهی، میخواد حاجی برگردی نه آجی ،گشنه، برگردی بیشتر مردم را بخوری .
میخواد شکمت را ازت بگیره، خوردنت را بگیره، پوشیدنت را بگیره، هیچی نداری، همه چی حداقله، من دو تا پتو با خودم برده بودم، گفته بودند با خودتان پتو بیارید من دو تا پتو ها یم را نو برگردوندم ایران چون 4 روز در عرفات و منا اصلا نخوابیدم ،یک ساعت های کوتاهی هم که دیگه بیهوش می شدم همون طوری مچاله شده ،رو حصیرم مچاله شدم، با همان لباس احرامم، لنگه این سفید سرم بود، میکشیدم رو سرم این طوری قلمبه می شدم ،چون بیشتر از قلمبه شدن هم جا نبود، بهم بیشتر از این جا نمی دادند.
چه هنگامه ای است ،در منا دیگه غذای گرم هتل هم خبری نیست ،همونی که همراه های من هم سفرهای من غر می زدند ،این لیاقت نداره کاروان داشته باشه، این غذاها چیه میدهند ،آخه برنجش نپخته است راستم می گفتند نپخته بود ولی پخته نپخته خوردیم، ولی دیگه اونم بهت نمی دهند ،نون و ماست میدهند ماست و خیار با یک تکه نان، خیلی حکایته خیلی حکایته بازم بگم؟
ما رسیدیم وسایل را گذاشتیم تو چادرهامون بعد بهمون گفتند که خانمها یی که آماده اند ،پای دو دارند بیایند می خواهیم برویم رمی جمرات ،ما رو نیمه شب بردند ،قاعدتا باید صبح ببرند، اجازه گرفته بودند خانمها رو نیمه شب ببرند برای امنیت بیشتر،خسته ،هلاک ،مرده ،پاهای خسته ،گفت بدوید و چه قدر جالبه ما اینجا یک دونه کیف داریم، می خواهیم بریم دستشویی به بغل دستی می گیم مواظب کیف من باش نه!همیشه همه چیزمان را به یکی می سپاریم ،هر کجا که باشیم یا با خودمان می بریم، اونجا تو دار و ندارت را می ذاری تو چادر و می روی چون راه دیگه ای نداری، یعنی قطع امید، از هر چه که در دنیا داری می گه برو برو. در دنیا تویی و اون یک دست لباسی که تنته اونم لباس آخرتته ُمردی با همین خاکت می کنن نگران نباش ،برو. راه افتادیم راه افتادیم مسافت خیلی طولانی، خیلی طولانی، این قدر راه رفتیم، این قدر راه رفتیم ،در بین راه ذکر کردیم، در بین راه نجوا کردیم، خدا کمکم کن، خودت کمک کن ،سنگهام رو که می زنم شیطون هایم هم در بیایند ،خدایا فقط سنگ به دیوار نزده باشم، با هر سنگی یه شیطون خارج بشه ،خدایا منو سبک کن ،من را اینجوی سنگین دوباره نفرستی...
دنبال پرچم کاروان می دوی میدوی و خودت با خودت کله می زنی ،خودت با خودت حرف میزنی خودت با خودت راز و نیاز میکنی، درد دل می کنی گریه میکنی،خنده میکنی ،گاهی اوقات به اینها که کنار خیابون خوابیدند می خندی ،گاهی اوقات گریه می کنی، خدایا من کی هستم؟ پول دادم، چادری هم دارم ،به نسبت آنهایی که کنار خیابون می خوابند جام تمیزتره امکاناتش بیشتره ،غر میزنم ،منم حاجی می شم اینم حاجی می شه ،نمی دونید کجاها می خوابند مردم ،مال کشورهای دیگه مال کشورهایی که از نظر مالی خیلی سطح پائینی دارند، نمی دونی چه جاهایی می خوابند وقتی از کنارشون عبور می کنی فکر می کنید از یک چاه توالت رو باز عبور کردید ،خیلی وحشتناکه ،اینها رو که آدم می بینه همه وجودش به رقت میاد .
رفتیم رسیدیم به قسمت رمی .رمی جمرات سه تا ستون بوده قبلا ستونهایی بوده باریک که باید به اینها می کوبیدند بعد این قدر از این ور و اون ور سنگها را پرتاب کردند، به جای ستون به چشم و چال اون روبرویی ها کوبیدند ،حالا دیگه طبق فتوای آقایان ستون را تبدیل کردند به دیوار .یک دیواری به درازای حسینیه چون عظمتش این قدر زیاده آدمو میگیره،آدم نمی تونه بفهمه این چه قدره ، این قدر عظمت داره در اونجا ایستادیم باز نیت کردیم ،قدم به قدم نیته، نیت کردیم قدم به قدم نیته و بعد خانمها رو هر 10 تا دونه را این آقایون کاروانمون، مسئولین کاوان، خدمه کاروان دور کردند خانمهاروگفتند تو حلقه ما شروع کنین به حرکت کردن به سمت جلو که برید اونجا سنگ بزنین چه صحنه عجیبی وقتی اولین سنگ رو که پرتاب می کنی اولا که یک سنگ هم خطا نمی ره، هیچ کس دستش از دست من بی ضربه تر نیست ،من دستم اصلا بُرد نداره ،چونکه حس نداره، سنگ را که نگه می داشتم، همیشه نگاش می کردم، نیافتاده باشه چون بیفته نمی فهمم افتاده ،این دست بُرد نداره، ولی همین این ،این جوری بلند می کرد، این طوری که پرتاب می کرد، انگار هیچ سنگ دیگه ای اونجا نیست ،فقط سنگ تو است. چشمت با سنگت میره می خوره اونجا،چشمت با سنگت می ره وقتی می خوره به دیوار، لبخندت به لبت میاد که آخی یکیش را زدم دومی را بردار، اما اگر هوشیار باشی میگی خدایا شیطون ا ول را دربیار ،شیطونه حسده، شیطونه دروغه شیطونه شک و بد بینیه، شیطونه تهمته ،شیطون بد خواهیه، شیطون بد نیتیه و بد جنسی ،شیطون زیاده خواهی زیاده طلبی دنیا.
باید همه اینها را یادت باشه بعد سنگها یت را پرتاب کنی ها وگرنه در نمی یاد، می مونه ،همون جا با خودت دوباره برمی گرده.
من تقریبا میشه گفت که وقتی سنگها رو پرت می کردم جزو گروه آخر بودم، هی رفتم عقب تر وایستادم می خواستم ببینم که چه خبر میشه، بعد گروه گروه که می خواستند ،بروند نگاه می کردم، آدمها رو این طوری، بعد ساناز خانم هی می زد به من میگفت ترا خدا چی می بینی؟ می گفتم ساکت باش بذار بببینم چی کار می کنم، نگاه می کردم این خانمها رو می دیدم ،وای ،یا علی چشمها اینطوری چشمهای کشیده مثل چشمهای جن بعضی هاشون نگاه می کردی انگار کلاه خود شاخدار سرشونه، سیاه، زشت ،دندونها این طوری حالت برجسته و بد، یا موسی ابن جعفر، این ها هم اتاقی های ما بودند، هم کاروانی ها، آخه اونجا شیطونها ،مُجسمه ،دیده میشه، اگر خوب نگاه کنی شیطونهای آدمها رو می تونی ،نگاه کنی، مال تو هم البته دیده میشه آبروت میره ،بعد اینها که می رفتند اون جلو سنگها رو پرتاب می کردند وقتی برمی گشتند آدم چه کیفی می کرد، سفید، قشنگ ،زیبا، خندان ، سبک مثل پرنده، بر می گشتند واقعا خالی شده همدیگر را می بوسیدند، تبریک می گویند بعد که سنگها تموم می شد.
من وایستادم آخرین نفر آخرین گروه زنها ،با ساناز خانم رفتیم و سنگهامون را پرتاب کردیم و گفتم بار پرورگارا کاش یکی هم بود شکل من را نگاه میکرد ،ببینه چند تا شاخ و سم و دم و خلاصه از این جور چیزا دارم، حالا که برمی گردم شاخ و سم و دمها ریخت ؟ یا هنوز سر جاشه ؟آبرومون میره که اینجوری، رفتم وبرگشتم وقت برگشتن آدم نمی دونه چطوری برمیگرده واقعا نمی دونه چطوری بر می گرده
مسافت برای ایرانی ها خیلی دوره خیلی دوره ،یعنی نمیشه هیچ ملاکی گذاشت براش که چه قدره، خیلی دوره، لااقل امسال که جایی که ما را اسکان داده بودند، برای ما خیلی دور بود اما خیلی سبک بر گشتیم برگشتم همه رفتند به چادر یکی دراز کشید ،با هم حرف می زدند چون به نماز صبح چیزی نمونده بود دیگه من طاقت نیاوردم، من رفتم دوش گرفتم ،با همون شرایط ، ولی رفتم دوش گرفتم حس کردم که اون چرکها و کثیفی ها اگر ذراتش باقی مانده باید شسته بشه اگر شسته نشه من دیگه قرار ی ندارم شاید دوباره جاذب سیاهی ها باشم .وقتی دوش گرفتم برگشتم به چادر نماز صبح را خواندیم و خیلی آسوده بودم یک کمی دراز کشیدیم چار چنگولی به قول خودمون و استراحت کردیم تا بعد برای صبحانه بلند شدیم.
فرداش اون صبح ،صبح عید قربان بود عید قربان اونجا هنگامه ای است امشب نمیگم عید قربون مال فردا شب باشه.

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید