منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

جلسه دهم پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج عمره)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز هشتم سفر) جمعه 14 تیرماه روز هشتم سفر به مدینه و مکه مکرمه . قبل از اذان صبح به هتل رسیدیم ، به اتاق هایمان آمدیم . افراد کاروان عجله می کردند که افرادی که می توانند سریعاً وضو بگیرند و با ما راه بیفتند حرکت کنند . همسرم آمدند گفتند که بدوید ! گفتم که من نمی دوم ، من اصلا ً از دویدن خوشم نمی آید . در امور معنوی دویدن نداریم که ، همه چیز با صبر ،با آرامش ، با نیّت کامل، حرکت درست . گفتم من نمی روم شما می خواهید بروید ، بروید ؛ من لازم باشد تنهایی خودم می روم . گفتند : نه ما هم می مانیم با شما می رویم ؛ گفتند : آخر اعمال ؟ گفتم : من همه اعمال را بلد هستم . و چقدر جالب بود امروز بعدازظهری ، بعد از نماز ظهر و عصر با خودم فکر می کردم خب من این دفعه اعمال را بلد بودم برای این که یک دفعه دیگر رفته بودم حج ، در این سالها هم هر روز یک بار برای خودم حج کرده بودم از توی خانه ام ؛ همه را دوره کرده بودم . ولی دفعه اول که رفتم حج چه ؟ آنجا هم با کسی نرفتیم ، کاش دوستمان که همراهمان بود و شاهد عینی می گفت . ما آنجا هم با هیچ کدام از کاروانیان و هیچ کدام از روحانیان کاروان حرکت نکردیم ، من همه را بلد بودم . چون از یکسال قبلش شروع کردم به مطالعه کردن ، هر روز تکرار ، هر روز تکرار نوار ضبط شده ام کامل است . آنهایی که حج می خواهید بروید ، پیش رو دارید از حالا بجنبید . گفتم من همه اعمال را بلد هستم ، عجله هم نمی کنم . بچه ها هم صبر کردند من و همسرم و دختر و پسرم جدا شدیم خودمان عازم مسجد شدیم . مسجد با ساخت و سازهای جدیدی که دورش بود خیلی محدود شده بود ، که الان خیلی بهتر شده است چون با عجله کار می کردند . از زیبایی ظاهریش خیلی کاسته شده بود ، از آن همه نظم و یکدست بودنش کم شده بود در بدو ورود به چشم می خورد . بهر حال ما به نماز شب رسیدیم ، به اجبار هم همان جا نشستیم به نماز ، چون به نماز صبح می خوردیم و اعمالمان متوقف می شد . بعد از نماز صبح راهی طواف شدیم ، خیلی شلوغ بود چهار نفری با هم طواف می کردیم . فشار خیلی زیادی به هر کدام ما می رسید و هر کدام ما به نوعی تحمل می کردیم . به نظر من امتحان اول بود ، امتحان اول که تحمل ها را سنجش کنند . در حین طواف خیلی ها دفترچه به دستشان است با این دفترچه ها چه زاری می زنند ؛ من هیچ وقت دفترچه دستم نگرفتم و نیاز هم نداشتم چون همان ذکری را به کار می برم که در بیت المعمور یک بار در رویا دیدم . ملائک دور بیت المعمور انجام می دهند یعنی " تسبیحات اربعه " یعنی چهار تحلیل ، الله اکبر ، الحمدلله ، سبحان الله ، لااله الاّالله . در حین طواف شهادتین را به طور کامل گفتم ، می دانید شهادتین به طور کامل یعنی چه ؟ چندین بار تا حالا گفتم ، من وقتی شهادتین می گویم هر وقت که می خواهم بخوابم بعد از اشهدُ أن لااله الاّالله ، بعداً اشهدُ أنَّ محمّدرسول الله (ص) و بعد از اشهد أنَّ علیاً ولیّ الله (ع) شهادت می دهم أشهدُ أنَّ فاطِمةُ الزَّهرا عِصمَةَ الله الکبری و بعد از آن شروع می کنم به ادامه شهادتین أشهدُ أنَّ حسنِ بنِ علی ولیُّ الله ، أشهدُ أنَّ حسینِ بن علی ولیُّ الله تا امام آخر . من شهادتین را الان خیلی زمان است دیگر به آن سه بند اکتفا نکردم ، همیشه شهادتین کامل را می گویم که وقتی از من در وادی قبر سوال کردند امامان را، همه را حفظ باشم . خلاصه در طول طواف شهادتین کامل گفتم ، تسبیحات اربعه گفتم ، چهار تحلیل گفتم خیلی سخت بود ، خیلی فشار زیاد بود . اما بالاخره خوب بود ، هیچ کدام ما از گردونه طواف بیرون نیفتادیم ، تا دور آخر کارمان را انجام دادیم . وقتی که به حجرالاسود می رسیم قانون طواف است به همان شکلی که شانه چپ به سمت خانه خداست و نباید بچرخد صورتها به سمت حجرالاسود یعنی به سمت خانه خدا می چرخد دست راست بالا می رود و الله اکبر می گوییم بعد از الله اکبر گفتن می بوسیم و به سر و صورتمان می کشیم . این دفعه خیلی حس دقیق تری از این عمل داشتم  در طواف، چون می گفتند که وقتی این کار را انجام می دهی دست با خدا می دهی .  آن دفعه هم می دانستم ولی این دفعه می فهمیدم ، حسش می کردم خیلی حس بهتری داشتم با خدای خودم دست می دادم و پس از هر بار الله اکبر با همه فشارهایی که در پهلویم بود . من از نظر جثه کوچکتر از بقیه هستم آدم هایی که طواف می کنند خیلی بلند هستند ؛ حتی از بچه های خودم هم کوتاهتر هستم خواه نا خواه فشار بیشتری تحمل می کنم ؛ حتی آرنج ها به ملاجم هم می خورد ولی اشکالی ندارد . گاهی اوقات آن قدر آدم ها به هم می آمدند من آن وسط دیگر آسمان را نمی توانستم ببینم ، نفسم تنگ می شود . ولی حس خوبی بود دستم را که می آوردم پایین و می بوسیدم نمی دانم چطوری معنی اش کنم ! خدا توفیق بدهد خودت بروی احساسش کنی چون این ها چیزی نیست که بیاید در کلام . چیزی نیست که با شعر و قطعه ادبی بشود تعریفش بکنی این را فقط باید حسش بکنی . شوق زیاد می کردم قدم هایم که از آنجا برداشته می شد جلوتر می رفتم پشتم می لرزید . شروع می کردم به لرزیدن ، خدایا اگر که تو به من کمک نکنی من چکار کنم ؟ اگر تو به من کمک نکنی آن دستی را که به سمت دست تو آوردم با تو دست داده به سمت خطا برود من چه کنم ؟ اگر تو مراقب من نباشی من چه کنم ؟ در طوافم التماس می کردم چه کنم ؟ من می آیم دست می دهم با تو ، هفت بار دست دادم ، هفت بار به اندازه کلّ عالم خوشی کردم و بعدش هفت بار لرزیدم ؛ اگر این دست دیگر خطا کند چه کنم ؟ اگر به چیز اشتباه دست بزند چه کنم ؟ اگر به سمت حرام برود چه کنم ؟ خدایا من تا جایی من می بینم ، می فهمم انجام نمی دهم ، تلاش می کنم انجام ندهم اما یک جایی هست دیگر نمی فهمم ، آن چیزی که نفهمیدم دست بُردم چه کنم ؟ مگر این که تو کمکم کنی ؟ خدایا ! این دست دیگر دست هیچ مستکبر و بی خدایی را لمس نکند . از این دست به دست هیچ بی خدایی چیزی نرود ، من که راضی نیستم تو کمکم کن که نشود . در هر هفت دور این طوری بودم ؛ بعد پشت مقام ابراهیم(ع) رفتیم دو رکعت نماز خواندیم . بعد از نماز کنار آب زمزم رفتیم ، آب زمزم نوشیدیم به سر  و صورت و سینه و پشتمان هم ریختیم . چقدر جالب است سر ، صورت ، سینه و پشت، اینها کجاهاهست در قرآن ؟ هیچ وقت قرآن خوان ها به آن فکر کردید ؟ خدا می گوید آن کسی را که می خواهد عذاب کند می گوید بر سر و صورت ، سینه و پشت و پهلوهایش بزنید . می گوید : بزنید و بِبَرید او را ؛ آب زمزم خوردم ، ریختم گفتم : خدایا ! همه اینها را از آن شلاّق عذاب دور نگه دار . نفهمی آب زمزم بخوری شد یک بشکن و بالا ، کار دیگری انجام ندادی که ، فقط خوردی تا تشنگی ات برطرف بشود ؟ خب آب معدنی بگذار داخل کیف همراهت ، آب معدنی بخور . آب زمزم یک چیز دیگر است ؛ سال 84 آب زمزم آوردم امسال قبل از مکه رفتنم ریختم داخل چای شما خوردید مثل اشک چشم صاف ، 8 سال گذشته بود . کجا ؟ داخل کمدم در اتاق خواب ، در یخچال هم نبود . 8 سال گذشته بود ، نه تغییر رنگ ، نه غبار ، نه لِرت ، نه تغییر بو، آب زمزم است . بعد از این که آمدیم بیرون همسرم از ما جدا شد برای تجدید وضو ، من و دختر و پسرم رفتیم برای سعی . آغاز کردیم از کوه صفا ، در مسیر اول برای این دو تا مرتباً توضیح می دادم چه بخواهید ، چه کار کنید ، ذکر کنید این اذکار را انجام بدهید ، این طور فکر کنید ، اندیشه تان این باشد ، تلاش کنید که در این سعی ها از خیلی زشتی هایتان جدا بشوید . زشتی هایتان را خودتان می شناسید اول آنهایی را که می شناسید جدا کنید . بعد هم بگویید خدایا خیلی زشتی ها هست که من نمی دانم زشتی است ؟ فکر می کنم خیلی هم اعلاهستم ، جنسم خیلی هم خوب است ولی تو که می دانی بد است ، تو از من دور کن ، از من جدا کن . در صفا که حرکت کردیم به سوی مروه مرتباً این ها را می گفتم و به بچه ها می گفتم که در هر رفت و برگشت عهد کنید که خداوندا ! این خصلتهای نازیبا ، این حرکات اشتباهم را از من دور کن ، من خودم عهد می کنم . به مروه رسیدیم و برگشتیم باز به سوی صفا ، آرام آرام توانم از بین می رفت، نمی خواستم هم به بچه ها بگویم که دیگر توانی ندارم ؛ چون وقفه مابین اعمال طواف بچه ها را هم دچار مشکل می کرد اما ادامه دادن هم برایم سخت شده بود به چند قدمی کوه صفا که رسیدیم یک لحظه حس کردم دیگر نمی بینم ، چشم هایم سیاه است ، همه جا سیاه است ، تاریک است . فهمیدم که وضع خوب نیست پاها و کمرم هم داشت کاملاً می رفت به سمت بی حسی کامل که بی حس بشود ، چون فشار زیادی رویشان آمده بود . به بچه ها چیزی نگفتم ، می دیدند که صندلی می گذارم می نشینم ولی به هیچ کدام چیزی نگفتم که نمی بینم و پاهایم دارد بی حس می شود . فقط از درونم فریاد کشیدم ، آقایم را صدا کردم ، مولایم را صدا کردم که یا مولا به دادم برس من پناهی جزپروردگار و پناهی جز شما ندارم . شما خلیفه بر حق پروردگار من روی زمین هستید ، من ندارم جز شما کسی را که به او پناه ببرم دستم را بگیر ، اعمال خودم و فرزندانم خراب نشود چون من بی توانم . چشمم را بسته بودم که بلکه تاریکی از بین برود ، آرام که چشمانم را باز کردم روشن شد دیدم یک پسربچه با یک ویلچر در مسیر صفا ، یعنی درست خلاف حرکت مردم جلوی من ایستاده است و به عربی اشاره می کند که می آیی ؟ گفتم این همان است که باید من را ببرد . به او گفتم : بیا ، با زبان بین المللی خودم با علم و اشاره با او حرف زدم و به او گفتم که دو بار را این چنین انجام دادم بقیه را من را با ویلچر ببر ، بچه ها را هم آزاد کردم . این ها تا به خودشان بجنبند نشستم روی ویلچر و این ها را به حال خودشان تا با هم بروند من هم با ویلچر رفتم . قرار بر سر مروه گذاشتیم ، آن پسر من را برد . از یک سو دلگیر بودم چرا با ویلچر می روم ؟ این خیلی دلگیری است روی پایتان که راه می روید متوجه نمی شوید یعنی چه ؟ وقتی بنشینید روی صندلی می فهمید یعنی چه ؟ یک روزی من هم متوجه نمی شدم می گفتم : ای بابا ! کارهایت را انجام بده خب ، بدو دیگر چون خودم از صبح سحر بلند می شدم می دویدم تا 12 شب . وقتی نشستم زمین تازه فهمیدم خیلی سخت است ؛ تا وقتی زمین ننشستید دست آنهایی که زمین می نشینند بگیرید . تا وقتی زمین ننشستید قدر سلامتی خود را بدانید ، این قدر نِق نزنید ، شکایت نکنید ، بزرگترین نعمت خدا در دست شماست، سلامتی. روی پاهایتان هستید ، با پاهایتان می روید نمی دانید با پاهایتان می روید یعنی چه ؟ من هم با پاهایم رفتم ، هم با ویلچر ، هیچ کسی به قدر من متوجه نمی شود یعنی چه ؟ من هنوز هم در خانه کارگر دارم یک دانه به او کار می گویم ، یک دانه هم خودم بلند می شود انجام می دهم . دائم می گوید آخر حاج خانم مگر من این جا نیستم ؟ به خاطر تو آمدم خب بنشین ، بخواب . من نمی توانم ، من بدم می آید دستور بدهم ولی مجبورم . مواظب خودتان باشید مجبورنشوید و تا وقتی مجبورتان نکرده اند قدر سلامتی تان را بدانید ، شکرش را به جا بیاورید . از یک طرف دلگیربودم چرا روی ویلچر هستم ولی از یک طرف شاکر بودم که توی اعمالم وقفه نیفتاد و ثالثاً : تنهای تنها بودم همان طور که از خدا خواسته بودم . من بودم و خدای من ، من بودم و مولای من ، او مرا می بُرد و من هم با او در گفتگو ؛ آرام آرام. فقط خدا بود. ذکرهایم منعکس می شد. به سمت من برمی گشت و من ذکرهایم را دیگر می شنیدم و با خودم فکر می کردم چقدر زیبا ذکر می کنم این صدای من است ؟  این صدای من است به من برمی گردد ؟ اگر این طور باشد خیلی زیباست . بعد دیدم نه ، من نیستم که ذکر می کنم، صاحب ذکر است ؛ صاحب ذکر ، ذکرها را می گوید من می شنوم لذّتش به من  می رسد . نمی دانید چقدر لذّتبخش است وقتی فقط تو هستی و او ، هیچ کسی ما بین شما نیست . چقدر مابین خودت و خدایت موجود قرار دادی ، دیوار قرار دادی ؟ یک دفعه تجربه کن مشتری می شوی ، مشتری این دکّان می شوی. دیگر از اینجا جای دیگری خرید نمی روی . دیگر فقط، تو می مانی و خدایت . خدا را خیلی سپاس گفتم تا بالاخره سعی در مروه تمام شد ، تنهایی آنجا نشستم تقصیر کردم یعنی ذره ای از موهایم چیدم ، کمی از ناخن ها چیدم . دیگر آنجا نشستم تا بچه ها بیایند به آدم هایی که در سعی حرکت می کردند نگاه می کردم عالمی دارد ؛ من را نگذاشتند بروم این جمع هر جا خواستند من را با خودشان بردند ، فقط یک شب فرار کردم . اما توصیه می کنم گاهی اوقات بروید مروه بنشینید مردم تقصیر می کنند تماشایشان کنید ؛ تماشایی است هیچ فیلم سینمائی به پایش نمی رسد . بعضی از چهره ها وقتی که دارند می آیند خیلی هم هیجان زده هستند ، می آیند می رسند به بالای مروه و بلافاصله سرازیر می شوند . بعضی ها می ایستند بعد باید بیایی ببینی که چقدر صحنه ها قشنگ است . بعضی ها آن قدر چهره هایشان خرّم است ، بعضی ها مثل گل محمدی زیبا هستند . مثل گلی که دارد تازه گلبرگ هایش باز می شود ، باز می شود که عطرش همه جا را بگیرد ؛ آن قدر قشنگ هستند که با هیچ زیبایی در دنیا نمی شود مقایسه اش کنی . ولی خب بعضی ها هم بودند که می آمدند انگار هر لحظه کدرتر ، اخموتر ، سیاه تر و بدتر می شدند . و من این سِیل جمعیت را به دفعات دیدم ، دور اول ، دور دوم چون من آنجا نشسته بودم ، می آمدند می دیدم این الان رفت دوباره برگشت . آن الان رفت دوباره برگشت ؛ دیدم این فقط انتخاب خود آدم هاست . دسته سوم کسانی بودند که نعلین عقلشان را در آستانه وادی مقدس از پا در نیاورده بودند و در هر لحظه می گفتند : چرا ؟ چرا ؟ چرا بدویم ؟ چرا هروله کنیم ؟ هروله یعنی چه ؟ یعنی چه هفت دفعه برویم ، بیاییم ؟ حالا نمی شود چهار دفعه برویم ، بیاییم ؟ حالا دارد خودش می آید ، می رود یکریز هم با خودش کلّه می زند . من نمی فهمم این کار چرا باید این طوری انجام بشود و .... هر کدام یک دستورالعمل اجرایی برای خودشان وضع می کردند با عصبانیت ارائه می کردند ، غافل از این که آنها کسی نیستند جز یک مشت خرمُهره، که آنها را در این گردش انداختند تا بلکه در این گردش تبدیل بشوند به دُرّ و مروارید ، نمی دانم چه بگویم ؟ فقط  می دانم که دلم برای این دسته خیلی سوخت که چرا ؟ دیگر برای سوختن جا ندارد آن قدر دلم برای خودم سوخته که چرا این قدر دیر به اینجا رسیدم و زودتر نیامدم و برسم تا دانه دانه آدم ها  را بگیرم و طواف بدهم با همه عشقی که نثارشان می کنم ، آنها را از چنگال اهریمن نجات بدهم . نمی دانم شاید هم من اشتباه می کنم ؟ بهر حال در مروه نشستم .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید