منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Mon 06 25 2018

A+ A A-

جلسه دوازدهم پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج عمره)

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز نهم سفر) امروز برای نماز ظهر و عصر بیدار شدیم ، غذا خوردیم و در اتاق خواهر گردهمایی داشتیم . تصمیم گرفتیم بعد از نماز مغرب و عشا و خوردن غذا عازم مسجد الحرام شویم . دوباره به اتاق ها بازگشتیم و خوابیدیم . هوا گرم بود ؛ پنجاه و پنج درجه . ما که در طول روز بیرون نمی رفتیم . شوهر خواهرم بسیار بیرون رفت و خیلی هم اذیت شد. دوست دیگرمان هم بسیار بیرون رفت ، حسابی به حسابش رسیده شد ولی ما بیرون نمی رفیتم . طبق قرار بیدار شدیم و عازم حرم شدیم . به اصرار پدر عروسم برای من هم ویلچر گرفتند. من هم دیگر چیزی نگفتم چون فکر کردم شاید هول دادن ویلچر برای این بندگان خدا به مراتب راحت تر از این باشد که پا به پای من آهسته رو بخواهند صبر کنند چون تند روندگان وقتی می خواهند آهسته بروند بیقرار می شوند. همسرم خیلی دوست نداشت خانومش را روی ویلچر ببیند ، حق هم دارد و بهش حق می دادم . من هم این وسط سرگردان که بلاخره چه کسی را راضی کنم و مراعات کدام طرف را کنم ؟! به هر حال در قفسه سینه ام امشب دردی سخت احساس کردم . خیلی سخت ! اشکم را در قبلم سرازیر کردم . من اشکم خیلی به ندرت روی چشمهایم و روی صورتم سرازیر می شود ، خیلی به ندرت . نگذاشتم کسی بفهمد که چه دردی است در این سینه برای منی که همه عمرم خدمتگزار دیگران بودم ، حالا امروز باید محتاج خدمت دیگران باشم . به طور حتم این هم بخشی از آزمایشات و امتحاناتی است که باید بگذرانم .
به حرم رفتیم . مقابل خانه خدا نشستیم . قرآن می خواندم ، گاهی ذکر می کردم . من مثل بچه هایی که یکباره بعد از سالها یا بعد از زمانهای طولانی پدر یا مادرشان تو کوچه دو تا سه تا خوراکی خوشمره ، یکجا می خریدند ( دیدید این بچه ها چیکار می کنند ؟ یک گاز به این می زنند .دفعه بعد یک گاز به این می زنند ، بچه اصلا صبر نمی کند که اولی را بخورد تمام شود بعد دومی را باز کند . قرارش نمی گیرد . ) من هر وقت خانه خدا یا مسجد النبی می رفتم همین طوری بودم ؛ یک خورده قرآن می خواندم می بستم ، یکخورده ذکر می کردم ، می بستم یکخورده اشعار توسل می خواندم ( همانهایی که اینجا با همدیگر می خوانیم . ) . هول زده از همش با همدیگر بهره می بردم . یکدفعه آقایان جمعمان با عجله اومدند که بلند شوید بلند شوید ، امشب می شود به حجر اسماعیل وارد شد . ما هم بلند شدیم . خواهرم را پسرو دخترم با هم بردند . شوهر خواهرم اون شب همراه ما نبود مثل اینکه مریض بود و خوابیده بود . خواهرم را دختر و پسرم دوتایی بردند چون دیگر با ویلچر هم نمی شد ببرند و باید با پا می بردند . من و مامان را همسرم و برادر شوهرم و پسر برادر شوهرم بردند . رفتیم داخل حجر اسماعیل . به خانه خدا دست کشیدم . اونجا دو رکعت نماز حاجت خواندم برای همه . دو رکعت نماز آمرزش روح خواندم برای همه ارواح درگذشته شامل بد وارث، بی وارث ، مال خودمان ، مال دوستانمان ، کل عالم و بعد از اون دو رکعت نماز خواندم برای خودم ، برای خانواده کوچکم ، برای عروسم ، برای عروس و داماد آینده ام که می خواهند بیایند ان شاءا... ، برای نوه هایی که ان شاءا.. در آینده در راه خواهم داشت برای اینها از حالا دو رکعت نماز حاجت خواندم . از خدا خواستم که  همگی اینها در دنیا و آخرت سالم و صالح زیر پرچم لااله الاا.. قرار بگیرند تحت سرپرستی آقا امام زمان (عج) قرار داشته باشند . اونجا دلتنگی هایی که تو قلبم بود بیرون ریختم . شکر فراوان کردم اما یک نکته خیلی جالب بود . وقتی دست به دیوار خانه خدا کشیدم خیلی قشنگ بود . بی اختیار دستم را که از خانه خدا جدا کردم گذاشتم روی قلبم به خاطر اینکه قلبم بهره بگیرد ولی وقتی دستم را روی قلبم گذاشتم دیدم هر دو تا برایم یک حس رابوجود آوردند . این اولین باربود چنین حسی را می کردم . دیدم هر دو تا برایم یک حس را بوجود آوردند . اونجا بود که کلام پروردگار را به یاد آوردم که پروردگارفرمودند : « با همه عظمتم در قلب مؤمن می گنجم . » این را من قبل هم می دانستم ولی اون شب این دانستنم ، این کلام، از حیطه دانستن به حیطه فهمیدن وارد شد . تا  وقتیکه حسش نکنید نمی فهمید یعنی چی . کاملا اون شب برای اولین بار این کلام را با پوست و گوشتم حس کردم . دعا کردم . همان جا دعا کردم که: « خداوندا هرگز این منزل کوچکت که تو وجود این بنده حقیرت است ترک نکن . ترک نکن . » خودم هم همانجا به خودم گفتم: « آمین یا رب العالمین .» ازش خواستم که دیگر این خانه کوچکش را هیچ وقت رها نکند و همیشه این تو باشد . این یک معنی دارد ؛ اگر اون این تو باشد نشان می دهد که من مؤمن هستم . وقتی من مؤمنم یعنی اینکه هر چی خدا گفته اطاعت کردم . هر چی دستور داده است گوش کردم و گفتم چشم . باهاش چون و چرا هم نکردم. اینها روابطی است که برای آدم با این حس ها بوجود می آید و بعدا می تواند عمیق در جان آدم بنشیند . می گویند حضرت اسماعیل مدت زمانی را در همین قسمت حجر اسماعیل زندگی می کرده است یعنی بر جایگاهی که انبیاء مختلف و بزرگان دیگر مدفون بودند اونجا زندگی می کرده است . حالا هم ما به اونجا می رویم و نماز می خوانیم و این را برای خودمان یک پیروزی بزرگ می دانیم ، یک افتخار می دانیم اما نمی دانیم چرا ؟ پیام این عملمان را درک نمی کنیم که چرا ؟ چرا اینجا نماز خواندن اینقدر بزرگ است ؟ فرزند پیغمبری چون حضرت ابراهیم(ع) و ادامه دهنده نسل او، تا اینکه به پیامبری پیامبر ختمی مرتبت ما محمد مصطفی (ص) اونجا نماز می خوانده است . این پیامبران اونجا خاک هستند یعنی همه اینها برای کسی مثل حضرت اسماعیل (ع) مطرح بودند وگرنه کی دوست دارد روی قبر زندگی کند؟ کسی خوشش می آید؟ اما وجود این بزرگان برای حضرت اسماعیل (ع) مطرح بوده است . خب می گوید: « اون خاکها دارای انرژی هستند یک انرژی مخصوص .» حرفی در اون نیست اما این دلیلش نیست . به تفکر من ، به ما می آموزد که به نسل های قبلمان که نسل های آدم هایی بودند که بر روش آدم های متقی زندگی کردند اهمیت دهیم و ببینیم که جایگاه آدم های متقی کنار بیت خداست ، خانه خداست یا اگر بخواهی که کنار بیت خانه خدا سکنی داشته باشی می بایستی بر شیوه پیامبران معصوم خدا زندگی کنی . در حجر اسماعیل نماز خواندی ؟ خیلی زحمت کشیدی . خانه خدا را دست کشیدی؟ باز هم زحمت کشیدی مبارکه ، چی فهمیدی ؟ هیچی ! اگر نفهمیده باشی به درد نمی خورد .خواهرم مرتب اونجا تکرار می کرد ایکاش باران بیاید ، از ناودان طلا آب بریزد ما هم برویم زیرش. منم می خندیدم می گفتم :« ان شاءا.. » ،  اما خیلی با خودم فکر می کردم چرا خواهرم یا آدمهای دیگر که دنبال باران هستند که رو سقف خانه خدا بریزد بعد از ناودان طلا بریزد پایین و اینها هم زیرش بروند چرا نمی بینند که کنار خانه خدا، ریزش رحمت الهی که از بیت المعمور و از تسبیح ملائکه به دور اون، روی خانه خدا و طواف کننده ها می ریزد چرا اون را احساس نمی کنند که به دنبال قطره های باران می گردند . اونجا همیشه دارد بارون می بارد. ولی مردم این باران را نمی فهمند . چرا نمی فهمندند؟ بیت المعمور درست بالای خانه خداست .  چقدر طواف کنند دائمی (طواف کننده های خانه خدا گاهی سبک می شود کم می شوند گاهی اوج می گیرد و زیاد می شوند . اونجا کم و زیاد هم ندارد . جای خالی هم ندارد ) اون همه تسبیح پروردگار بطور مدام می ریزد روی مردم . برای همین هم به من و شما می گویند حتما برو حج . مگر خدا اینجا نیست که باید برویم دور اون خانه بگردیم پیدایش کنیم ؟ می گوید بنده برو و این ریزش رحمت را احساس کن . اگر اونجا این ریزش رحمت را فهمیدی تو خانه خودت هم که داری نماز می خوانی این ریزش رحمت را احساس می کنی . برای همین بهت می گوید برو خانه خدا . این همه هزینه کن . این همه سختی بکش . ما را برگرداندند و بار دوم مادر عروسم و پدرم را بردند. خداوند همه شان را خیر بدهد که بابا را حتی با اون سختی حرکتش، بردند. اون شب چهره ها اونقدر زیبا بود ، دیدنی بود که اصلا نمی شد با هیچی عوضش کرد . همه صورتها برق می زد ، چشم ها برق می زد .لبخندها روی لب ها پر از مهر بود ، همه دیدنی بود . من تازه وصل شده بودم و نشسته بودم اشعار توسل را آرام آرام می خواندم و گریه می کردم اومدند گفتند پاشو . من یک کلام نگفتم نه . یک کلام نگفتم نه . می گفتم می نشستند . همه شان می نشستند ولی من حتی یکبار هم نگفتم .


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید