منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

جلسه سیزدهم پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج عمره)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز دهم و یازدهم سفر) امروز صبح زود بیدار شدیم . بعد از نماز صبح دیگر نخوابیدیم و همراه کاروان های دیگر و کاروان خودمان عازم زیارت دوره شدیم . گفتند زیارت دوره می رویم . رفتیم غار ثور که در کوه ثور هست . همان غاری که موقع هجرت پیغمبر و همراهش ابوبکر به اون غار رفتند و عنکبوتها بر در اون غار تنیدند . البته خب خیلی جالب بود چون وسط بیابانی مردم نگه داشتند و اون دور دور ها یک ارزن جایی را نشان می دادند و می گفتند اون غار ثور است . مردم هم می گفتند  عجب عجب عجب ! ما هم که داخل اتوبوس نشسته بودیم و فقط می خندیدم که عجب عجب عجب . آخه مگر می شود این را گفت زیارت دوره ؟ ولی خب بردند دیگر . بعد از اون ما را بردند عرفات و مشعر و منی . خب این سه منطقه در این ماه که خبری نیست . خالی از سکنه است . من در هر سه جا فقط نگاه می کردم و می دیدم . همه چیز برایم از قبل کاملا زنده بود تمام اون چیزی که در حج تمتع طی کردم . جبل الرحمه را دیدیم . برای خواهرم ذره ذره اینها را توضیح می دادم . در عرفات پیاده شدم و اونجا ایستادم به اون صحرای خالی نگاه کردم . نگاه کردم نگاه کردم اینها رابردند و جاهای مختلف نشان می دادند . من نرفتم کنار اتوبوس نگاه می کردم و با امامم حرف میزدم که آقا شما را هنوز ندیدم . چه شده است ؟ من چیکار کردم ؟ در اتوبوس فقط به ذکر مشغول بودم . به آنچه که تا به امروز پشت سر گذاشته بودم نگاه می کردم . به امروزم نگاه می کردم که چیکار باید بکنم . خلاصه همش اندیشه بود . بعد رفتند پای کوه حرا بعد از اون به قبرستان ابوطالب رفتند و بعد از اون به هتل بازگشتیم و من مغموم و در فکر که چرا پا ندارم خودم اینها را با پاهام بروم . ناگفته نماند که بسیار متأسف بودم که چطور شد به این روز دهم رسیدم و هنوز موفق نشدم در اینجا امامم را زیارت کنم . بسیار در صحرای عرفات حرف زدم ، حرف زدم ، حرف زدم .همش را حرف زدم و در فکر به هتل برگشتم و خوابیدم . خوابیدم و در رویا دیدم . در رویا دیدم که صحرای عرفاتی است که همان روز بودیم اما صحرا پر از آدم های مختلف و با لباس احرام بودند . من نگاه میکردم که اینجا که کسی نبود (در رویا می دانستم همان روز است ) ، می گفتم اینجا که کسی نبود . خودم هم لباس احرام به تنم بود . یکباره صدایی در فضا پیچید . در حالیکه من هیچ نمی گفتم .(خوب دقت کنید ) . صدایی در فضا پیچید در حالیکه من هیچی نمی گفتم . دهان باز نمی کردم ولی انگار یک موبایل را داخل سینه من کار گذاشته بودند ، داخل بدنم و اشعاری را که پسرم می خواند ( یادتون میاد موقعی که می رفتیم مکه گفتم تو اتوبوس موبایلم را روشن کردم و خواب همه را پراندم ، بعد افتاده بودند دنبالم می گفتند این صدا را برای ما بدهید و من بهشان ندادم ؟ ) همان اشعار از درون سینه ام پخش می شد . همه با تعجب دنبال این صدا می گشتند . صدا ، صدای پسرم بود . صدای پسرم بود که پخش می شد منتهی از درون سینه من . همه دنبال صدا می گشتند که این صدا چقدر زیباست . آرام آرام آدمهایی که در اون صحرا بودند من را پیدا کردند . به من می گفتند و من انکار می کردم که نه من نیستم ، ببینید نمی خوانم ولی مردم می گفتند صدا از شما می آید. من هم مرتب انکار می کردم . یکباره یکدسته آقایی که همه محرم بودند با هم آمدند . من جلوتر از همه این آقایان ، آقایی را دیدم که در سفر قبلی ام بر روی کوه صفا دیده بودم و بر روی کوه صفا این آقا به من یک قرآن هدیه کرده بودند . اون آقا جلوی همه این آقایان حرکت می کرد . ایشان به من فرمودند : « خانوم درست است . صدا از شما می آید . بفرمائید عده زیادی منتظرند . » من با تعجب نگاه کردم . ایشان فرمودند که : « امروز در عرفات به شما یک خانه دادند . » ، ( دوست عزیز در عرفات خانه است ؟ نیست ! ) ، ایشان فرمودند:«  که در عرفات امروز به شما یک خانه دادند . همه را دعوت بفرمائید . » ایشان دوباره تکرار کردند : « زود باشید . همه منتظرند . » من یکباره یک در را مقابل خودم مشاهده کردم . در را باز کردم وارد شدم . همه آنهایی که داخل صحرا بودند به داخل دعوت کردم . دیدم چه خانه بزرگی است . اونجا عده زیادی که همه محرم بودند، نشسته بودند ولی صدا همچنان خیلی زیبا پخش می شد . ( وقتی توسل می خواند احترام بگذارید . وقتی توسل می خوانیم احترام قائل شویم . ) صدا همینطور پخش می شد . سوزناک می خواند. همان آقا فرمودند: « خانوم به سالن بعدی روید . خیلی ها اونجا منتظرند . خیلی وقت هست که منتظرند . » من در کوچک و کوتاهی را مشاهده کردم سر خم کردم ، ( اماکن بزرگ درهای کوچک دارند چون به جای بزرگ باید با سر خمیده وارد شویم . این را یادتان باشد . ) ، سر خم کردم وارد شدم . سالن خیلی بزرگ و شیکی بود ، خیلی بزرگ . تمامش میز و صندلی چیده شده بود مثل صندلی ها سینما (دیدید اینطور پله ای هست ؟ اون شکلی .) مملو بود از دخترها و پسرهای جوان . از هر ملیتی اونجا بودند . به آنها سلام گفتم عذرخواهی کردم که دیر آمدم . اونها به احترام من ایستادند و جواب گفتند. همان آقا فرمودند :« اینها را به نشستن و گوش کردن دعوت کنید . » (گوش کردن چی ؟ همان صدایی که از درون سینه من حالا اینجا هم دیگر پخش می شد . ) بعد فرمودند : « به اون یکی قسمت سر بزنید . » باز از یک در کوچک من سر خم کردم و وارد شدم . اونجا یک آشپزخانه و حتی یک رختشورخانه بزرگ بود . طناب های کوتاه رخت بود پر از لباس های سفید . دیگ های بزرگ و خیلی هاشون هم روی اجاق غذا می پخت . سر آشپزش پیش اومد . اومد جلوی من . با احترام گفت :« خانوم یک خانومیست که مدتی است که اومده و منتظر شماست . » . من سرک کشیدم و به اون عقب طناب های رخت نگاه کردم . دیدم خانومی از دوستانمان که در سفر قبلی حج ما این خانوم یکی از همسفرهای خیلی خوب من بود. اون خانوم اونجا نشسته بود . صدایش کردم . اون بلند شد و افتان و خیزان. ( من قبل از اینکه مکه بروم بهش زنگ زدم که ازش خداحافظی کنم. خیلی حالش بد بود . خیلی حالش بد بود . گفتم اونجا تو را دعا می کنم و هر کجا رفتم دعا کردم . بلا استثناء . ) بعد از بالای طنابها دستش را گرفتم تا اون به سمت من آمد . به دستور اون آقا سر آشپز یک قالیچه ای انداخت من ایشان را در آغوش گرفتم و اون از من گله مندی کرد . به من گفت که : « خودت تنها اومدی ؟ خانومی من را نیاوردی ؟  ( تکه کلامش بود . همیشه به من می گفت خانومی) ، خانومی من را با خودت نیاوردی ؟ » . بهش گفتم: « من که به تو تلفن زدم و از تو خداحافظی کردم .مگر نکردم ؟ » بعد با خوشحالی گفتم: « می دانی دیشب حجر اسماعیل بودم ؟ » ایشان گفت : « من هم صدا کردی ؟ » گفتم : « به خودش و خانه اش قسم یاد می کنم که تو را صدات کردم .»  لبخند زد گفت : « می دانم ! صدایت را شنیدم . همان دعوت تو امروز من را به اینجا آورده است اما خانومی نمی دانم چطوری شد . چون تو رختخواب و بی رمق افتاده بودم ، بر هیچ چیز هم سوار نشدم فقط صدات را شنیدم که من را خواندی ؛ خودم را اینجا دیدم . چه خوب کردی . » آقا آمدند و فرمودند : « خانوم را در اینجا بگذارید بهشان برسند شما به اون سالن بروید همه منتظرند . » من با چادر سفید احرامم بلند شدم  و ایشان را روی قالیچه گذاشتم ، به سرآشپز سفارش کردم به حرکت در اومدم . در تمام این خواب اون صدای ملکوتی به گوش می رسید . آقا را با همراهانشان با لباس احرام در همه جا می دیدم که من را حمایت و هدایت می فرمودند و عازم شدم به سالن وسطی . که در اینجا صدای تلفن  خواهرم  من را بیدار کرد . من را صدا کرد و من را غمگین و متأسف بر جا گذاشت که چرا من را بیدار کردی ؟ به ناهار رفتیم . باز در اتاق یکی از همراهان دور هم جمع شدیم . گفتگو کردیم . بعد اومدیم ، کمی خوابیدیم که شب حرم برویم و من نخوابیدم و برای شما نوشتم . بعد از شام به حرم رفتیم نکته مهمی که به اون رسیدم بگویم شاید خیلی مفید حال جوانها باشد . خوب دقت کنید :
من وقتی جوان بودم شاید از کودکیم بسیار توانا بودم . بر همه آداب محیط بودم . همین سبب برتری ام ( برتری طلب ها خوب گوش کنید . جوانتر ها که همیشه در پی این هستید اثبات کنید من بهتر از اون می دانم ، من بیشتر از تو می دانم ، خوب گوش کنید .اعتراف سختی هست ولی مجبورم بکنم . ) و همین سبب برتری ام بر همه هم دوره های هم سن و سالم بود و همین باعث می شد که تحسین و تمجید بزرگترها از من بسیار بالا باشد . هرجا می رفتم بزرگترها بسیار تحسینم می کردند . من از تعریف ها خوشم می آمد ، بچه بودم . ( بزرگتر ها حواستان را جمع کنید . بیجا و بی مورد حرف نزنید .) من هم از تعریفها خوشم می آمد ولی مقابلش هم داشتم چون بچه های هم دوره ام حسادت می کردند و حسادتهایشان آزارم می داد . سخت آزارم می داد . اما فکر می کنم که این تاوان تمجیدها و تحسین ها و خوش آمدن های من نبود که امروز گاهی اوقات به سختی ناتوان هستم . امروز به لطف پروردگارم در درجه خوبی از آگاهی و معرفت قرار دارم . خودم می دانم . شاکرش هم هستم . لایقش هم نیستم . خودم باور دارم اگر در دایره لیاقت پخش می کردند به من یک هزارم این چیزی که امروز دارم نمی رسید چون لایقش نیستم اما از لحاظ جسمی در ناتوانی های متعدد به سر می برم . همین سبب شنیدن و دیدن برخوردهای مختلف می شود . تا آدم ناتوان نباشد نمی تواند حرف من را بفهمد . تا آدم ناتوان نباشد نمی تواند حرف من را بفهمد . یک چیزی می خواهد و فرد مقابل می خواهد بهش بدهد با اکراه بلند می شود . شاید شما اکراه را متوجه نشوی من هم متوجه نمی شوم ولی قلبم می فهمد . قبلم می فهمد ، عقلم نمی فهمد خیلی از جاها چشمم هم نمی بیند اما همان آن می بینم اوه ! خدایا سوخت ! این قلب سوخت ! رنج عجیبی در قلبم بوجود می آورد و رنجش قلبم همیشه باعث توبیخ آدم های روبروم می شود. بخصوص اینکه من کاری نمی کنم که کسی را آزار بدهم ولی وقتی رنجیدم افراد مقابلم توبیخ می شوند . من نمی خواهم افراد مقابلم توبیخ بشوند . اینجور مواقع رنجشم را پشت پرده ناتوانایی هایم پنهان می کنم که می رنجم برای اینکه ناتوانم ولی ببین چه اتفاق بدی بعدش می افتد ؛این باعث می شود ناتوانی هایم را بزرگتر از اون چیزی که هست ببینم و بچشم . حالا فکر می کنم که ایکاش اون روزها بزرگتر ها می فهمیدند . می فهمیدند و جلوی تحسین هایشان را می گرفتند . حسادت ها را شعله ور نمی کردند که امروز هنوز هم من به اون شعله ها در حال سوختن هستم . خلاصه این هم حال و هوایی برای خودش دارد . گفتم که هم بزرگترها بفهمند هم کوچکتر ها زیاد دنبال برتری طلبی نباشند . دنبال بدست آوردن تحسین دیگران نباشند . تحسین می خواهی از خدا بخواه . اینها جواهرات قیمتی عمر من است . به شما تقدیم کردم . شاید امروز متوجه اش نشوید ولی اگر فردا روزی به یکجایی رسیدید و افسوسش را خوردید تقصیر من نیست چون من گفتم . گفتم که بدانید . مواظب خودتان باشید .
القصه اینجا جالب است . امشب وقتی رفتیم حرم به همه ابلاغ کردم من با شما نمی آیم . به همسرم فقط گفتم کجا می روم و بقیه رفتند . به دلیل  ساخت و ساز ها برای رسیدن به خانه خدا از توی سعی ما می رفتیم . از در مروه وارد می شدیم سعی را طی می کردیم از بغل کوه صفا وارد خانه خدا می شدیم . اونشب دیگر از مروه تا صفا را تنها طی کردم ، بی ویلچر طی کردم ، با مسند شخصی. صندلی تاشو  به دستم . بیست قدم می رفتم باز می کردم ، می نشستم و دوباره بیست قدم بعدی .  یک چند دقیقه می نشستم حرکت می کردم . اونجا دیدم در دیار دوست تنــــها راهی شدن عجب حال و هوایی دارد . هی می گفتم که این سفر،سفر تنهایی است . یک نفره است . اونشب دیدم عجب حال و هوایی دارد . چقدر می چسبد . من چقدر همیشه دور بودم . کفش هایم را انداخته بودم در کیسه ، بعد کیسه را عین این بچه نوجوان ها به کولم انداختم و می رفتم ، عجب حال و هوایی داشت ! هرجا خسته می شدم می نشستم بعد وقتی می نشستم به آدم هایی که به اصطلاح در حال سعی بودند تماشا می کردم . چقدر برای من این دیدن ها جالب بود. اکثریت آدم ها نمی دانستند چیکار می کنند فقط چون باید انجام میدادند، عمل می کردند . جوان ترها هم بازی می کردند . جوانترها خیلی جالب بود . من کنار مسیر سعی نشسته بودم و داشتم تماشا می کردم . از قبل نگاه می کردم چون چهره ها را می خواستم ببینم . جوانترها سعی را مار پیچ می رفتند. میانسال ها می دویدند . به جای دویدن، که می رسیدند می دویدند اما نمی دانستند این دویدن یعنی چی . معنی اش چی هست و برای چی می دوند . جوانترها هم که بازی می کردند . هیچکس - شاید لااقل اون شب که من رویت می کردم - نمی دانست چرا باید هروله کند . هروله فقط مخصوص مردهاست . در یک منطقه از این رفت و برگشت  سعی ،که چراغ سبز بالاش روشن است ، اونجا باید مردها بدوند . به خانوم ها نمی گویند بدو . به آقایان می گویند بدو . این خودش اصلا نکته است چرا به مردها می گویند بدو .
چرا به خانم ها نمی گویند بدو ،اصلا هروله یعنی چی ؟برای من جالب بود چرا مردم کاری را می کنند که نمی دانند؟نمی دانند یعنی چی و چرا باید انجام دهند ؟نمی دانم شاید هم فقط اطاعت را می شناسند.فقط اطاعت می کنند. اما دین ما دینی است که اطاعت توام با معرفت را ارزش قایل می شود، یادتون باشد اطاعت محض کنید ولی معرفتش را هم بجویید.تک تک اعمال در حج زیباست.و درآن یک دنیا راه برای شناخت و آگاهی وجود دارد. روی دیوار هتل ما زده بودند حضرت ابراهیم در بین صفا و مروه که در حال حرکت بود شیطان در آن تکه و مسیر خاص به او نزدیک می شد، تلاش می کرد حضرت ابراهیم را اغوا کند و از تصمیمش برگرداند.به امر پروردگار وحی بر ابراهیم خلیل نازل شد که به شیطان حمله ور شو، او را بترسان پس شیطان می ترسد. حمله کنی می ترسد.چقدر ما بی عرضه ایم اون به ما حمله می کند ما را می خورد.بعد برای اینکه ما را زیاد نخورد تعظیمش هم می کنیم.پیامبر خدا پیروزمند از امتحان خودش خارج شدبا دستوری که از جانب پروردگار به او رسید. خوب نتیجه اینها که شد قصه ،هر قصه ای نتیجه دارد :1-هر وقت شیطان زیاد به شما نزدیک شد یادتان بیاورید به طور حتم در یک امتحان خیلی سخت وارد شده اید باید بیشتر حواست جمع باشد 2- شیطان بر خلاف عظمت و بزرگی که دارد چون از جانب پروردگار پشتیبانی نمی شود اگر به او حمله ور بشوی می گریزد، تو راحت می شوی، حالا چه طوری از دست شیطان خلاص شویم؟ به او حمله کنیم.3- در مواقعی که وسوسه شیطان زیاد می شود شروع کنید به حرکت ها تند مثل دویدن ،فریاد زدن ،دست کوبیدن ومثال اینها که سبب دور شدن ابلیس می شود 4- مردها بیشتر در معرض وسوسه شیطان هستند بگردند علتش را بیابند. تقصیر من نیست من که شما را نیافریدم خدا خلق کرده بپرسید ازش چرا ؟مردها بیشتر در معرض وسوسه شیطان هستند. علتش اون غرور و برتر ی طلبی ها، خود بزرگ بینی ها و منم زدنها یشان است و الی آخر 5-پس شیطان قدرتی ندارد فقط وسوسه می کند، اما قدرت اجرایی بر گناه یا دوری از گناه در دست خود انسان است. خلاصه کلام قبل از ورود به اعمال فلسفه انجامش را دریابید.هروله کردنها اگر من وقت می داشتم هر کدام برای خود یک دل نوشته زیبا می شد. هر آدمی که شروع می کرد به دویدن انقدر زیبا بود برای من، که باور کنید می توانستم ساعتها اون جا بنشینم، فقط با همسرم قرار داشتم .مجبور بودم بلند شوم. اکثر مردم از کاری که می کردند آگاهی نداشتند، اما خدای کریم رهایشان نمی کند چون زمان دویدن به خوبی می شود دید، که هر کس از چی دارد فرار می کند. از خودش می پرسیدم تو که می دوی از چی فرار می کنی؟ نمی دانست. ولی من که می دیدمش می فهمیدم از چی دارد فرار می کند و فرار هایشان خیلی جالب بود، آدمها یک جور نبود و به اذن و اراده الهی اون چیز زشت و سیاه، از اونی که شروع می کرد دویدن، ازش جدا می شد.اما حالا خودشان چقدر می فهمیدند؟ نمی دانم. آیا چقدر طالب بودند که این را بفهمند؟ نمی دانم. ایا طالب بودند که این چیز زشت بازم باهاشون بماند یا ازشون جدا شود ؟این را هم نمی دانم. به هر حال حرکت خودشان، بعد تعیین می کرد، که بعد از اینکه ازشون جدا شد ایا دوباره بهشان جذب شود یا نشود ؟آدمها می دویدند خودشان را به کوه صفا می رساندند انقدر روی کوه صفا قشنگ بود بعضی ها سک سک می کردند .سک سک بلدید؟ بچه بودید همه شما سک سک کردید . می دود می رسه اون بالا، حالا دیگه دور کوه صفا را شیشه کشیده اند، می دود اون بالا این پنجه اش را این طوری می زند به کوه صفا، دِه بدو از اون طرفی !کی دنبالت کرده که این طوری می دوی ؟شیطان؟ .بعضی ها با شیشه دور کوه صفا سک سک می کردند به سرعت بر می گشتند . ملل دیگر را خیلی جالب بود می ایستادند اون جا رو به خانه خدا، با اینکه خانه خدا از داخل دیوارها دیده نمی شد، با دستهایشان که به سمت بالا گرفته بودند انگار کعبه دم دستشان بود می کوبیدند به دیوار کعبه، بعد دعا می خواندند همه هم از روی جزوه، بابا انقدر این جزوه ها را به مردم نخورانید. آقای ........شما که رئیس کاروانید، کُشتید مردم را انقدر که گفتید این دعا ها را باید بخوانید، کدوم باید ؟چرا به اینها یاد نمی دهید که اون جا رسیدی بگو ای خدا، من این مسیر را طی کردم این را خواستم ازم جدا شود، دیگه نگذاری بیاد ها، من قدرت ندارم جلویش را بگیرم تو برای من جلوش را بگیر این از هزار تا دعای عربی که تو داری می گویی و نمی فهمی هم چی می خوانی، حالا ما که فارسی زبانیم که خوبیم باز به عربی یک مقداری اشراف داریم ملل دیگه خیلی جالب یکی ایستاده آن جلو معمولا هم مردهایی هستند چاق، بعد عربی را هم کامل نمی تواند بخواند چون زبانشان با زبان عربی هم سویی ندارد بقیه که پشت سرش اند، دیگه اون ردیف آخر چی می فهمند چی می خوانند خدا می داند ؟بعضی ها هم خیلی جالب اند می رسیدند اون نوک به کوه صفا، یک نگاه می کردند و لبخندی می زدند نفس زنان از همان بغل گِردش می کردند به سوی مروه اما  تک دانه آدمهایی هم پیدا می شد که می ایستادند نجوا می کردند بدون نوشته با خدای خودشان حرف می زدند. منم که کنار کوه صفا نشسته بودم دلم را به این تک دونه هایی که این طور بودند نزدیک می کردم اگر مرتبط می شدم با اونها دعا می کردم. بعضی ها مثل من از درون اشک می ریختند ولی از بیرون اشکی نداشتند منم با اونها وقتی اشک می ریختند در دلشان، منم با اونها گریه می کردم با خدای خودم خیلی سخن گفتم. انگار خدایم را مدتها بود که ندیده بودم. با فراق بال گاهی گریه می کردم، گاهی می خندیدم، گاهی باهاش حرف می زدم. به خدا گفتم امروز می بینم که خیلی دیر شده که هر آنچه را که تو مقرر فرمودی در دنیا ببینم و بفهمم فرصت باشد که هم ببینم و هم بفهمم ولی از سوی دیگر دنیا را هم دوست ندارم. نمی خواهم حتی یک لحظه اضافه تر از انچه که مقرر کردی به دنیا بمانم یا بخواهم به دنیا بر گردم، پس تو بگو چه کار کن ؟جوانها حرفهای من را گوش کنید قصه نمی گم ها سالها بعد که به سن من رسیدی اشک از چشمت میاد می گی گفت اون موقع من نفهمیدم حالا خدای من بگو من با این همه حسرت و تاسف چه کنم ؟زمانهای از دست رفته را چه طوری جبران کنم ؟راه را هم کوتاه کنم به اون مقصودی که تو به آن مقصود من را به دنیا فرستادی برسم.شما به مقصود خدا که به دنیا فرستادتون رسیدید؟بخورید و بیاشامید و بپوشید و بگردید و خوش بگذرانید و پارک برویدو بپریدوبالا بروید و پایین بیایید، بچه بیاورید و بچه بزرگ کنید و عروس بیاورید داماد بیاورید نوه بیاورید والسلام؟ نه نه نه شما یک دونه درخت می بینید سبز، من پنجاه تامی بینم پشت سرش، خوب بی انصافها شما هم بببنید دیگه، اون پنجاه تای دیگه مال این دنیای زمین من نیست، مال جهانهای دیگه ای است که باهاش داریم زندگی می کنیم، باید ببینید اینها را،بعد برید. چی کار می کنید تو را خدا ؟هنوزم در این هستی که اون طلایش را از کجا آورده خریده؟ اون خانه اش را چه طوری بزرگ کرده؟ بهش میگی خانم همه خانواده می روید حج؟ میگه بله .میگه شغل شوهرت چیه ؟به تو چه.بابا به تو چه .شغل آزاد دارد. خوب همینه که می توانی بروی. نمی خواهد تو بری حج، همین جا هم داره ببین.پول نداری عقل وقلب که داری، همین جا ببین.خلاصه خدای من امروز اون جا می گفتم اینها درد و دلهای من است با خدا .امروز خدای من به جایی رسیده ام که با بنده هایت قرار ماندن ندارم به خدا ندارم. من همه بنده های خدا را دوست دارم ولی قرار ماندن دیگه ندارم، با بزرگانت همنشینی ندارم به نزد تو هم که نمی توانم برگردم، دلم خوش بود که شاید در این سفر امامم را ببینم اونم که هنوز به دستم نیامده پس من چی کار کنم ؟ای کاش میشد مجنون باشم در پی لیلی خودم راهی بیابان باشم، کنار کوه صفا خیلی اشک ریختم به اندازه تمام روزهای سفرم اشک ریختم. هیچ چیز راضیم نمی کند می ترسم باعث رنجش دیگران شوم خدایا خودت می دانی تلاش خودم را می کنم که من باعث رنجش هیچ کس نشوم. خیلی اون جا نشستم به آدمها نگاه کردم و یکبار همسرم سراغم آمد، که بیا برویم برای ولین بار در تمام سالهای زندگیم، خواسته اش را اجابت نکردم. گفت بیا برویم گفتم نمی آیم، من می خواهم همین جا بنشینم. اون جا با خودم فکر کردم که من هم حقی دارم پس می توانم نروم و نرفتم و ایشون ناراحتم شد، البته چیزی به من نگفت ولی بعد از سالها زندگی همه چیز را از نگاهش حس می کنم ناراحت شد، چون هیچ وقت از من نه، نشنیده بود .چرا انقدر به هم نه می گویید؟چه خبره چقدر تلخ هستید؟مردها به زن هایشان می گویند نه وبلعکس این نه ها جواب دارد اون جا گفتم پس من چی؟آیاکسی فکر نمی کند که برای من هم باید سهمی قایل شوم، همسرم رفت و انقدر دیر آمد که فکر کردم که من را گذاشتند و رفتند، اوقاتش تلخ شده من را گذاشته رفته، البته، نه نگران شدم از این بابت، ولی متاسف شدم چرا ناراحتش کردم. چرا کاری کردم، که کاری را که به عمرش نکرده، بکند؟با خودم اینها را فکر می کنم به جای اینکه بگم چرا اون این کار و کرد ه؟ به خودم میگم تو چرا این کار و کردی؟ که اون این کار را بکند؟ولی شما چی می گویید.ولی  این طوری نبود. گذاشته بود رفته بود برای اینکه من زمان بیشتری داشته باشم اومد دنبالم و با هم راه افتادیم، در سکوت کامل را هی هتل شدیم خیلی سخته فریاد از درون کشیدن وبیرون هیچی نگفتن.برگشتیم پسرم در کنار ماشینها  منتظر ما بود بقیه رفته بودند ما هم آمدیم و بعد تا نماز صبح صبر کردیم و نماز خواندیم و خوابیدیم.من صادقانه تجربیاتم احساساتم و دریافت هایم را در اختیار تون گذاشتم خدا خودش می داند که فقط سعی کردم که برای شما یک چراغ روشن و علامت راهنما باشه حالا شما چگونه می اندیشید به خودتون مربوطه.
سوال ازجمع:اون سیاهی هایی که در زمان هروله کردن جدا می شدند گفتید که بنا به اینکه آدمها خودشان بخواهند یا نه دوباره جذبشان می شود یا نمی شود .آیا وقتی اون سیاهی ها جدا می شدند همان موقع می چسبیدند ؟یا به رفتارها آینده بر می گردد؟
استاد:نه  .وقتی از شما جدا می شود این اتفاق در منا هم وقتی که رمی می کنید هم می افتد در سفر نامه قبلیم هم اینها را خیلی واضح گفتم نه اینها جدا می شود و اجازه هم ندارد که سر خود به شما بچسبد اما وقتی که شما این مسیر را دارید طی می کنید گاهی اوقات همان دم اتفاق می افتد می دود مثل می گویم فلانی پایش را لگد می کند. حالا خودش را جمع می کند که هیچی نگوید چون باید قربانی بدهد، اما در دلش می گوید مرده شورت رو ببرند ببین چقدر گنده است پای منم لگد کرد، تو دلش می گوید به اون هیچی نمی گوید،  ولی عملا همان حرکت غلطش همان رفتار غلطش همان جا بَرِش می گرداند، میگه این لیاقت ندارد که جدا بشه چون روزنه باز می کنید اینهایی که سیاه و تیره اند و در سطح پایین قرار دارند اینها به اصطلاح بینش ندارند فقط به دنبال جایی می گردند که در اون قایم شوند سوراخ روی شما می بیند به شما می چسبد رو اون می بیند به اون می چسبد فرقی نمی کند که قبلا متعلق به شما بوده  یا ایشون .اون جا ولو اند بی خانه مان هستند، بسته به اینکه کدام ما یک منفذی برایش باز کند میاد اون جا می چسبد.
سوال:پس با این حساب این سیاهی ها می توانند تمامی اخلاقهای بد را با خودشان داشته باشند این نیست که مثلا فرض کنید اگر من آدم خشمگینی یا حسودی هستم اگر این سیاهی از من جدا شد با اون هروله مجددا با همان صفت برگردد یکی از اونها ممکن حاوی هزاران صفت بد باشد
استاد:اون جا هزاران هزار صفات بد یا خصوصیات بد ولو هستند لازم نیست که فقط همان یکی بر گردد
سوال:منظورم اینه که برای هر کدامشان یک نام و یک ویژگی ندارند  که این مال اون باشد بیاید.
استاد:نه نه  به نام ندادند که به کسی.
سوال:نه به نام تنها، به صفت تنها هم نه؟
استاد:هیچ کدام.
سوال:یعنی اگر که من همین چیزی که شما گفتید آدمی بد دهن باشم یا نسبت به دیگران حرف و نیت خوبی نداشته باشم، این الزاما یک نوع سیاهی خاص نیست، هر سیاهی می تواند هر صفتی داشته باشد و می تواند متعلق به هر شخصی باشد به شرطی که اون زمینه اش را فراهم کنیم
استاد:بله
سوال:شما هم چند وقت پیش این مطلب را درباره زیارتگاهها گفته بودید که اگر اشتباه نکنم یادم میاد چند سال پیش فرمودید که وقتی دست می زنند به ضریح یا اماکن متبرکه، در واقع با یک صدایی،  این از بدن فرد جدا می شود یعنی این باعث پاکی می شود آن اتصالی که حتی به ظاهر است.
استاد:بله که این جدا شدن شامل سیاهی های باطنی می شود شامل سیاهی های بیماریها هم می شود دردها و مرض های جسمی که شامل اونها هم میشود
سوال :شما توضیح دادید ولی من فکر می کنم که هنوزم جای سوال برای خودم وجود دارد اینکه چرا آقایون با اینکه صاحب این عمل در اصل یک خانم بودند که آن مسیر را هروله کرده چون ما به تبعیت از حضرت هاجر این کار را داریم انجام می دهیم .شما فرمودید آقایان برای اینکه  بیشتر در معرض وسوسه شیطان هستند. سوالم اینه که بحثی در قران هست که بزرگان اون را به تدبیر تفسیر کرده اند بحث کَیدَ کُنَ عَظیمٌ را در باره خانم ها عامه و اونهایی که خیلی اطلاع ندارند می گویند این در واقع کید شیطانی است که بهشان نزدیک می شود ولی علما می گویند که این تدبیر است.حالا با توجه به این که خانم ها در این بخش حالا به هر 2 تفسیر عامه و عمیقش نگاه کنیم چه صاحب تدبیر باشند و چه کید ظاهری داشته باشند این برای خانمها چه حالتی را پیدا می کند؟فقط صرفا به این خاطر که آقایان در معرض وسوسه های شیطانی هستند این کار را باید بکنند خانم ها آیا این در معرض بودن برایشان کم است، یا نیست؟یا به چه شکل؟
استاد:در این جا اگر برای خانم ها بگوییم که در معرض وسوسه شیطان کم ترند یا اصلا نیستد این بحث نیست.ولی اگر دقت کنید همسر حضرت ابراهیم اگر می دوید نه از برای اینکه اندیشه اش او را داغون کرده که عجب اشتباهی کردم چرا به این مرد نگفتم بایست.می دود که ایشان را ببیند و دلش قرص شود و بعد چیزی پیدا کند یعنی نه از برای مطیع نبودن اما حضرت ابراهیم هر قدمی که در این مسیر برداشته اند شیطان هر بار به یک شکلی به او نزدیک شده .زنت را می گذاری و می روی این زن پناهی ندارد اگر این به او نزدیک شود چی می شود؟بچه شیر خواره شیر نداره بخوره این غذا نداره بخوره ببینید یعنی این هروله کردن برای مردان به دلیل اینکه در امر سر پرستی زنها  و فرزندانشان و تهیه معاش اینها و اموراتشان که باید تحت نظارت مستقیم پروردگار باشد همیشه دچار تزلزل می شوند. برای اینکه اینها دچار تزلزل می شوند هروله را برای مردها گذاشته اند،که فرار کنند.  چون همسر حضرت ابراهیم نمی دوید چون شیطان وسوسه اش می کرد، به این جهت نمی دوید. اما حضرت ابراهیم در این منطقه هم نمی دوید در این منطقه هم قدم به قدم که می رفت شیطان به او یک چیز جدید الغا می کرد، یک جوری گولش بزند که پروردگار دستور فرمودند: بدو.در جاهایی هم هست که خانم ها آن کید و مکر زنانه که به خدا باید گاها ازش پناه برد و وجود دارد در خیلی از زنها، در همه وجود دارد. بعضی ها اجازه بروزش را می دهند خیلی ها هم اجازه بروزش را نمی دهند چون مومن هستند .مردها در جاهایی که همسرانشان اغواشون می کنند
سوال:یک مکان برای یک زن و شوهر در دو زمان مختلف امتحان داشته ؟
استاد:بله هر کدام به شکل خودش
سوال:و این الان برای زندگی های ما که زن و شوهر ها در یک مکان مثل خانه در کنار هم هستند می توانند در زمانهای مختلف ابتلا پیدا کنند.
استاد:بله حتی در یک زمان احوالات متفاوت، چون زنها و مردها با هم در بر خورد با مسایل متفاوت اند
سوال:پس نخواهیم مثل هم باشیم
استاد :اصلا نمی شود مثل هم باشیم قرار هم نبود مثل هم باشیم کی گفت زن و مرد مثل هم اند؟حتی در مسیر کمال الهی خیلی جاها هست که خیلی از مسایل هست که خانم ها می توانند طی کنند باید طی کنند و مردهاچنین امتحانی را اصلا ندارند. منتها الان اگر من بخواهم در باره این مسئله صحبت کنم نمی شود.من الان دارم همه تلاشم را می کنم که سفر نامه ام را زودتر ببندم یک جزوه کامل شود .وبحث ورع را دارم صحبت می کنم اون را به یک جایی برسانم چون خیلی مسئله مهمی است در راه ما، وگرنه اینها با هم متفاوت است و پاسخ هایش هم متفاوت است.اما به مرد ها یاد داده هر موقع افسون و وسوسه ومکر و مسائل این چنین شدید، فرار کنید.حمله ور شوید. نه به قصد زدن ،مگر حضرت ابراهیم شیطان را می توانست بزند، یک جنس نبودند که حمله ور شود می ترساند. چون مکر و حیله و آنچه از شیطان ساطع می شود بنیان ندارد.پوشال رو را دارد.که خوف کند انسان، ولی داخل ندارد. چطور که ساحران در حضور حضرت موسی سحر افکندند، اگر سحر اونها جنبه مادی آزار دهنده می داشت، عصای حضرت موسی نمی توانست اونها را ببلعد.عصای حضرت موسی بلعیدن این سحر های مجازی بود که به نمایش گذاشت. شد یک معجزه.سحر ،جادو طلسم ،دعا سر کتاب فال های مختلف  ووو که در جامعه فعلی فراوان است، اینها پوشالی اند هیکل های بزرگی دارند، اما درونشان خالی است یاد می دهد می گوید بزن.من به شما گفتم در مسجد النبی من در مکه ندیدم به خصوص قسمت خانم ها زنهایی که محافظ یا خادم اون جا هستند یکی از کارهایشان دائم دو کف دست را به هم می زنند ای بابا تو که مخ من را ترکاندی آیا می داند چه می کند؟ نمی دانم آگاهانه این کار را می کنند یا نه؟ اگر از یهودی ها تعلیم بگیرند حتما آگاهند، منتها نه برای اینکه شیطان ما را بپرانند، بالعکس در آن مکان شیطان به من نزدیک نمی شود. برای اینه که اون عوالم الهی من را بپراند، من و شما را از اون حال خارج کند .حالا آیا آگاهانه این کار را می کنند ؟نمی دانم .من هیچ وقت نگاهشان نکردم چون حریم شخصی آدمها است، ولی این اتفاق می افتد.اما اگر در جایی آقایی در محیطی کار می کند و خانم همکارش است، به طور حتم شیطان اون جا می چرخد.شک نکنید حالا این شیطان چقدر نفوذ دارد در اون محیط، من نمی دانم بسته به اون 2 نفر دارد اگر آقایی احساس کرد که یک حالت های خاصی دارد بهش دست می دهد و از حالت طبیعی دارد خارج می شود، بهترین کار دویدن است بدو از اتاقت خارج شو. حد اقل دستشویی نمی شود رفت دستشویی ؟بدو طول راهرو را بدو و برگرد. اجازه ندهید این برای شما درس خوبی است.خانم ها با هروله کردن نمی توانند در بروند حالا این هم دلیل دارد ولی بگذارید واردش نشوم.
سوال :اینکه فرمودند هروله کردن در اصل برای حضرت هاجر بوده،این برای ایشان نبوده. که روایت داریم که برای حضرت ابراهیم بود که امام صادق(ع) فرمودند:هروله در سعی بین صفا و مروه برای آن است که ابلیس خود را به ابراهیم خلیل (ع)نشان داد آنگاه جبرئیل به آن حضرت دستور دادتا به او حمله کند، پس شیطان گریخت از این رو هروله سنت شد .
امام صادق(ع)فرمود :همانا خداوند عزوجل 4 چیز را در حج از زنان برداشته است:بلند لبیک گفتن ،هروله در بین سعی صفا و مروه ،ورود به کعبه و لمس حجر الاسود
سوال:در باره نکته ای که شیطان چون با حضرت ابراهیم هم جنس نبودند در گیر نمی شدند فقط حمله می کرد، آیه 6 سوره فاطر اشاره می کنند به اینکه شیطان شما را دشمن خودش می گیرد شما هم او را دشمن خودتون بگیرید یعنی با اون شرایطی که او میاد شما هم با همان شرایط بروید. یک شاهد مثالی قرانی جملاتتون را خواستم تقدیم بکنم
استاد:بله همین طوراست. به هر حال در باره فلسفه حج از زمانی که شما ثبت نام می کنیداز زمانی که احساس نیاز می کنید که باید بروید، عالمش شروع می شود تا وقتی که شما برگردید منتها خیلی مهمه که شما به مرحله ای رسیده باشید که از هر چیزی لااقل دو وجه اش را ببینید یک وجه ظاهری و یک وجه باطنی. حالا وجوه بسیار داردما فعلا فقط دو وجه اون را اعلام می کنیم.قادر شوید ببینید و از آن بهره ببرید.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید