منو

دوشنبه, 19 آذر 1397 - Mon 12 10 2018

A+ A A-

جلسه چهاردهم پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج عمره)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز دوازدهم و سیزدهم سفر) ما اون روز را روزها که به خاطر گرما درهتل بودیم اون شب به خصوص، تعدادی از بدون ویلچیری هامون،ویلچیر دار ها بندگان خدا درون هتل ماندیم ولی بی ویلچیرها تقریبا میشه گفت همه راهی شدن برای مسجد تنعیم تا محرم شوند و اعمال مستحبی ماه شعبان را انجام دهند دیگه میشه گفت تقریبا آخرین روز ها بود .نتیجتا همه متفرق شدند یک عده در هتل و در اتاقهایشان، اونهایی هم که بیرون رفتنی بودند رفتند بیرون من هم رفتم نشستم و نوشتم، اون روز را ما به حرم نرفتیم چون نوه عبد العزیز آمده بود برای نماز، پر از سرباز بود و شلوغ، شب هم کسی را نداشتیم که ویلچیر هامون را بکشد نتیجتا درون هتل ماندیم.حرم نرفتیم اشکال ندارد، قدری هم آدم تفکر کند ،دیشب که حرم بودم، امشب که حرم نرفتم ،چقدر با هم فرق می کند. نباید فرق این دو را با هم فهمید؟اگر آدم مریض نشود هیچ وقت قدر سلامتی را نمی داند یک سرما که می خورد تازه می فهمد عجب نعمتی بود نفس کشیدن که حالا دیگه نمی تواند نفس بکشد اون شب را در هتل ماندیم و می نوشتم، فکر می کردم، قران می خواندم و ذکر می کردم .سه شنبه 18/4یعنی روز آخرشعبان یا 30/شعبان: بعثه در عربستان روز قبلش اعلام کرد که فردا ماه رمضان است. آخر شب، اونهایی که رفته بودند بعثه و برگشته بودند اعلام کردند که نه بعثه اعلام کرده که اصلا این طور نیست و در عربستان هم امروز 30 /شعبان است یعنی مثل ایران شد.سه شنبه 18/4/92بعد از اینکه نماز صبح خواندم و خوابیدم در خواب دیدم که با سختی بسیاری خودم را به منزل یک بزرگواری همچون آیت ا... حسن زاده آملی می رسانم. خیلی سخت بود می رفتم سوالی از ایشون می خواستم بکنم ،که این سوال را روز های اولی که در مکه وارد شدم سوال کردم جواب هم گرفتم. ولی آدمیزاد خیلی پرو است.هی میگه یک سند هم بدهید یک دست نوشته هم باشد.یک چیزی باشد که عینی باشد.در عالم رویا خودم به خودم می گفتم من که پرسیده بودم، جوابم هم گرفته بودم، پس چطور شد با این همه سختی این جا آمدم ،چون خیلی سخت در رویا می دیدم که می روم حیران بودم به اطرافم نگاه می کردم فضا برای من خیلی جالب بود مثل یک گذر گاه بود گر چه که یک خانه محسوب می شد ولی شکل یک گذر گاه داشت . دسته دسته آدمها می آمدند و می رفتند و هر کسی از این در وارد می شد، از این در بیرون نمی رفت در دیگری بود که بیرون می رفت.هر کسی پی مقصودی آمده بود و دری که وارد می شدیم چوبی و پهن و تیره رنگ و کلفت و قدیمی بود جلویش یک دهلیز کوچک بود و بعد وارد یک اتاق خیلی بزرگ که باز دیوارها و کف آن سنگی بود.آدمها ی زیادی می آمدند و من با توجه کردن به این آدمها خیلی جالب بود در رویا برای خودم، چون من همیشه می گفتم که بابا حواستون را جمع کنید شما که فردا ظهر می خواهید بروید عقد کنان برادر زاده تان در شمال، صبح زود راه می افتی که قبل ظهر برسی به عقد کنان منتظرت هستند. خوب سد قشنگه جنگلهای سرراه هم قشنگه، قشنگی ها را هم باید دید گناه نیست، ولی اگر ایستادی از عقد کنان جا موندی اون وقت باید تا آخر عمرت حرف بشنوی. تو هدف را برای رفتن گذاشته بودی، چرا هدف را ول کردی هی به مناظر را نگاه کردی؟  حالا در این خواب ،خودم همین کار را می کردم بیشتر به این آدمها توجه می کردم و خواسته هاشون خیلی برای من جالب بودند به طوری که حتی مشکل خودم را فراموش می کردم، یک دفعه هم همه شد شنیدم که گفتند علامه حسن زاده آملی به رحمت خدا رفت در رویای من  .من خیلی ناراحت شدم گفتم ای وای من با این همه سختی آمدم هیچی. .صدای راهنمایم را از پشت سر و سمت راستم شنیدم که پرسید برای چی آمدی این جا؟از ایشون چی می خواستی ؟گفتم این سوال را داشتم این مطلب را می خواستم بپرسم.گفتند مگر به شما جواب ندادند .گفتم چرا ولی من یک سند عینی می خواهم و چقدر راهنمای من مودب است و چقدر بزرگوار، در رویاهای من هیچ وقت به من خرده نمی گیرد ولی من اون ادب و تربیت را ندارم من خیلی جاها حکم راهنمای شما را دارم ولی وقتی خطا می کنید ایرادتان را می گیرم.تند می گویم ولی ایشان هیچ وقت به من تند نمی گوید.و من باید از او یاد بگیرم اصلا من چی کاره ام که تند بگویم.نباید تند بگویم .راهنمایم فرمود بلند شو  برو بالای سر ایشون، صداش کن جوابت را می دهد گفتم آخه ایشون مرده، راهنمایم گفت خانم نمی خواهید باور کنید که خداوند به شما چی داده ؟در دستانت چه چیز هایی هست.پس کی می خواهی خودت را باور کنی بر خیز عجله کن. من با این راهنما وارد یک حیاط بزرگی شدم که از سنگهای بدون قواره یعنی بدون اندازه معین فرش شده بود درختهای بزرگ و قدیمی داشت. اون طرف حیاط، یک در بزرگ مثل دراولی که ازش آمده بودم طوسی روشن بود دیده می شد، در باز بود مردم با عجله می آمدند درون این حیاط و به سمت این در می دویدند و خارج می شدند، به یک اتاق سمت چپ من وارد شدم در کوچک و کوتاهی داشت در اون یک قالیچه و یک رختخواب سفیدبود، که علامه بر روی اون خوابیده بود، روی علامه را سفید کشیده بودند ولی صورت ایشون، باز بود انگار که خوابیده، خیلی زیبا و روحانی بودند ایشون، بالای سرش نشستم و صداشون کردم سلام گفتم با سرش اشاره کرد که جواب من را داد، دیدم راست می گن زنده اند،از ایشون سوالم را پرسیدم چشمانش را باز کرد لبخند بسیار شیرینی زد و گفت دخترم درسته چرا خودت را باور نمی کنی؟شما انتخاب شدی می توانی انجام بدهی ولی چرا انقدر دیر آمدی؟اینه معنی اونی که میگم دیره دیره، ایشون هم به من گفت دیره.من را خجالت داد که تویی که به همه میگی دیره چرا خودت دیر آمدی؟گفتم آخه آقا من یک سند می خواهم .ایشون فرمودند دخترم آدمهایی مثل من میروندو جاشون را مثل تو پر می کنند تا کار را انجام بدهند، هدایت می شوی انتخاب شدی، پس کارت را انجام بده. بعد از اون لبخندی زدند و چشمانشون را بستند.دست روی پتوشون گذاشتم و دوباره صداشون زدم اما دیگه چشمانش را باز نکرد. راهنمام گفت برخیز زودتر خارج شو از اتاق بیرون اومدم اما گیج می رفتم راهنمام مرتب تکرار می کرد عجله کن زودتر از اون در خارج شو.عنقریب در بسته می شود من را به جلو می راند در اصل انگار هلم می داد و به آستان در که رسیدم خواستم سر بر گردانم یک نگاهی کنم ایشون دستش را گذاشت تو پشتم پرتم کرد، بدون اینکه بتوانم به عقب سرم نگاه کنم .من درسم را گرفتم به عقب سرت چی کار داری، بیرون یک فضای صبح گاهی مه آلود به چشم می خورد با پرت شدنم، همسرم من را از خواب بیدار کرد و خواب به انتها رسید.در مکه خوابهای بسیار دیدم و هر خوابی یکی از اعمال حج را فلسفه هایش را شناختم .شب شد و ما عازم حرم شدیم خیلی شلوغ بود، این بار از در فهد وارد شدیم، من دفعه قبل از در فهد وارد شدم و در اون جا خاطرات خیلی زیبایی داشتم، برای همین هم وقتی وارد شدم اون خاطرات زنده شد .اون جایی که نشسته بودم برای من تبرکی آورده بودند یا جایی که در سیلابی از اشک نشسته بودم و بزرگی از پشت سر برای من قران خواند اون صوت زیبای ملکوتی هنوزم در گوشم طنین می اندازد.ساخت و ساز های هتل جاها را خیلی کم کرده برای نشستن سر و صدا ها خیلی زیاد بود آرامش را به هم می زد ولی برای من فرقی نمی کرد .اون شب همان جا نشستم و قران می خواندم یک خانمی 70 ساله سوار ویلچیر، چقدر این خانم ها دل و جرات دارند گم شده بود با یک مرد عرب که سوار ویلچیر کرده بود ما را که دید ایرانی هستیم، یقه ما را گرفت من گم شدم من را برسانیدگریه اش را هم تازه شروع کرد که من را برسانید به کاروان، حالا تو کدوم هتل هستی ؟خلاصه به خاطر اون مجبور شدیم زود بلند شوُیم و راه افتادیم و خوش بختانه در بیرون حرم افراد کاروانش را پیدا کرد و تحویلش دادیم.چهار شنبه 19 :که خیلی روز عجیبی بود روزش را گذراندیم حالا قصه هایش بماند، اما شب که به حرم رفتیم محشر کبری بود، چیزی از حج تمتع کم نداشت همان تجمع به همان شلوغی، یک ساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم خانه خدا، مسیر یک ربعه یک ساعت و نیم طول کشید. اما خوب اون شب خانه خدا یک صفاو کیف دیگری داشت.خیلی دلنواز بود چشم را نوازش می کرد انگار اون شب خانه خدا با جان و دل، پذیرای مهمانان شده بود. روبروی کعبه نشستیم، سیل جمعیت چرخنده به دور کعبه را، من نگاه می کردم خاصیت عجیبی در این مکعب پوشیده از پارچه سیاه و جود دارد هر کسی به اون جا قدم می گذارد ،هر چقدر بیمار و نا توان باشد مثل آهنی که مقابل آهن ربا قرار گرفته باشد ،خانه خدا او را به خودش جذب می کند، تمایل به گردش را در او به وجود می آورد حتی بیمارها، حتی خیلی مریض ها، این را من اون شب خیلی بیشتر از همیشه احساس کردم .اون جا نشستم ذکر کردم ، و ذکر کردن تنها کار ی بود که من را خسته نمی کرد دل زده نمی شدم در حین انجام ذکر، به کار دیگر ی ،حتی قدری خوردن هم میل نمی کردم همه دوستان و همه افراد خانواده را دعا کردم آشنا هایمان، به خصوص اون شب خاص، برای کسانی که در قلب هاشون بسته است خیلی دعا کردم. نه اونهایی که می شناسم برای همه اونهایی که در این کره خاکی در قلبشون بسته است و بهره ای از مهر و صفای الهی نمی برند. اون شب با خودم فکر می کردم که اینها که باید زمان طولانی در برزخ بمانند چی کار می کنند؟هیچ وقت به بعضی از پیرها نگاه کردید سواد خواندن و نوشتن ندارند.پس نمی توانند چیزی بخوانند  حوصله گوش کردن و نگاه کردن به تلویزیون را هم ندارند
حالا یا چشم هایشان خوب نمی بیند یا  گوش هایشان خوب نمی شنود ، یک خورده که نگاه می کند حوصله اش سر می رود . بودن در جمع و تحمل سر و صدا را هم ندارند . دلتنگی  و عصبانیتشان هم به حد اعلاء است تنها کاری که می کنند اینست که غر می زنند  اما حتی  ازشون  بپرسید چرا غر می زنید خودشون هم  نمی دانند چرا ؟ حتما شما با اینجور افراد برخورد داشتید  و دیدید . اصلا نمی دانند از چه  کسی باید عصبانی باشند فقط بقیه آدم های اطرافشون را آزار می دهند . در دل خودشان  هم می دانند کارهایی  که می کنند بیهوده است . از این همه آزاری هم که به بقیه می دهند و از دست خودشان هم خسته شدند ولی رهایی ندارند ؛ همچین آدم هایی را حتما در دنیا دیدید . پیری این زندگی این همچین پیرهایی بی شباهت به احوالات آدم هایی که در دنیا در قلب هایشان نگشودند و آن را مملو از انوار الهی نکردند و به عالم برزخ رفتند نیست . خیلی شبیه است . خدا کمکشان کند چون دوره پیری بلاخره تمام می شود . هم ریش های من ، هم سن و سال های من عن قریب پیر می شوید . مواظب باشید . چقدر غر خواهید زد . انتخابتان چی هست ؟ غر بزنید ؟ بقیه را آزار بدهید ؟ در دلتان هم از دست خودتان هم عصبانی باشید ولی خودتان را که نمی توانید بزنید چون مردم بهتان می گویند دیوانه . مواظب باشید . خلاصه ! اینها در برزخ چیکار می کنند . برای همه دعا کردم . خیلی هم اوقاتم تلخ بود چرا این دفعه موفق به دیدار مولایم هنوز نشدم . دلم می خواستموفق بشوم . من هم انتظار دارم . من هم مثل شما انتظار دارم منتهی شما متوقع هستید . حق خودتان می دانید . من حق خودم نمی دانم . فکر می کنم اگر بهم بدهند ای خدا چی می شود ، چقدر بهم لطف کردند . اون شب را بر گشتیم و فردا پنج شنبه بیستم تیر ماه ، روز چهاردهم را آغاز کردیم .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید