منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

جلسه پانزدهم پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج عمره)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز چهاردهم سفر) اون روز پنج شنبه بیشتر رویاهام اختصاص به سعی صفا و مروه داشت و جالب بود، من ندیدم هرگز که آیا در قدیم سعی این ریختی بوده است :دیواره هایش از سنگ های نامنظمی تشکیل شده بود . طوسی رنگ بود .نمی دانم آیا قدیم واقعا این شکلی بوده است و حالا جدیدا این شکلی درستش کردند یا نه . در سعی که حرکت می کردم یک بالاپوشی داشتم مثل عبا . ( خوب دقت می کنند خانوم ها ؟! اونهایی که دنبال حجاب می گردند . ) یک بالاپوشی داشتم مثل عبا و کارم چی بود ؟ کارم این بود که در هنگامه رفت و آمد بین سعی در اونجا کمک می کردم ؛ یکی را دستش را می گرفتم و راه می بردم تا یاد بگیرد و قدم بردارد ، یکی را در بغلم می گرفتم خستگی اش را در کند و بعد ولش می کردم ، با بعضی ها حرف می زدم و فلسفه سعی را برایشان می گفتم . خلاصه در طول این دالان عظیم که شبیه یک دالان سنگی بود راه می رفتم و کار می کردم . اصلا هم احساس خستگی نمی کردم . وزنی نداشتم . این بی وزنی برای خودم هم خیلی جالب بود در حالیکه جسمم وجود داشت و حرکت می کرد . حتی در یکی از خواب ها دیدم که (این باز جالب تر است حواستان را جمع کنید که اگر ان شاءا.. رفتید ) دیدم که یک مرد محرم خیلی چاق من را از این سمت، به یک دالان دیگر می فرستد و من دنبال دمپایی هایم می گردم و اون با عصبانیت من را به سمت جلو حرکت می دهد . هی می گوید برو ! در حالیکه من به دنبال دمپایی ام می گشتم . می خواستم دمپایی هایم را پیدا کنم و بردارم و بعد یهو نگاه کردم دیدم همه پا برهنه هستند، پس من نباید دمپایی داشته باشم . اینقدر روی این عقل نازنینتان که نعلین دنیاتون هست پافشاری نکنید . کوتاه بیایید . یک ذره کوتاه بیایید . اونجا به یک چیز دیگر هم فکر کردم . بعضی ها وقتی می رفتم حج  به من گفتند  که لباس کهنه هات را ببر . او نجا وبال گردنت نشود . پوشیدی دیگر نشور ، بنداز دور ولی من معتقدم هر چی داری باید نو ببری . اونجا اینها را با همدیگر مقایسه می کردم . آیات قرآن را در مورد هابیل و قابیل را یادم آمد . وقتیکه خداوند به اونها دستور داد که بهترین قربانی را بیاورید هر یک چه آوردند . اونی که بهترین چیزی که داشت برای خدای خودش آورده بود از اون پذیرفت چراکه برای خودش نیاورده بود  برای خدای خودش آورده بود . بلافاصله فکر کردم که انسان از قصه های قرآنی چقدر باید آموزش بگیرد . هر کجا که ارتباط با خدایش را دارد بهترین ها را باید ارائه کند. حالا چقدر می خواهی حجاب کنی؟ حد حجابت چقدر است ؟ اگر بخاطر اجرای حکم خداست، بهترین حد را رعایت کن . من نمی دانم . از نمازتان که باید پاکیزه ترین و بهترین جامه را داشته باشد، تا وقت راز و نیاز و مناجات و اعمالی مثل حج و خلاصه همه و همه . در باب انفاق و صدقه ، زکات حتی پول صدقه را پاره و داغون ندهید . کاری که ما می کنیم . پول صدقه را پاره و داغون ندهید . یک دویست تومانی را هم که می خواهی بدهی بگرد نوترین و بهترینش را بده حالا ممکن است اون هم کهنه باشد ولی باز بهتر از بقیه است ، جسد منظم تری دارد . چرا ؟ چون وقتی با این دست هایت صدقه را می خواهی بدهی، اول دستی که از تو صدقه را می گیرد دست خداست ،قول قرآن است من که نگفتم و حتما با دو دست بدهید با یک دست ندهید .  اگر وسیله ای را می بخشید خوبش را ببخشید خلاصه قصه های قرآنی آموزش آداب زندگانی است . چیکار کنیم ، چطور حرکت کنیم که در خور ملاقات بزرگان خدا باشیم . آن شب بعد از افطار در اتاق پسرم جمع شدیم ، خوب هم پذیرایی کردند اون شب اونجا جمع شدیم و به دوستانمان گفتیم هر کس یک خاطره بگوید . شب جالبی بود . بطور حتم دوستانمان که با ما بودند حرف مرا تصدیق می کنند . خیلی خوب بود چون به نظر من مفید اومد . بعضی حالات، آزار دهنده است آدم ها در خودشان نگه می دارند اما وقتی مطرح می شود می بیند چه جالب ! یکی دیگر هم این حالت را داشت . دیگر برایش سبک می شود . بخصوص اینکه اگر یکی در اون جمع مثل من باشد که دائما خط را بگیرد دستش و توضیح هم بدهد باز هم بار سبکتر می شود . تازه یک عده هم می فهمند چقدر به  چیزهای بیهوده فکر کردند . حیف نبود به این چیزهای بیهوده فکر کردند و توجه کردند؟ به چیزهای بزرگتر هم می شود نگاه کرد . خلاصه گفتگوی جالبی بود . بعد از ساعت دوازده شب عازم حرم شدیم . با چه جون کندنی بلاخره وارد حرم شدیم . من این سری که حج رفتم هر دفعه که کنار کعبه نشستم احساس کردم که کعبه موجود زنده ای است که با من حرف می زند . اون بزرگ است و من کوچک، ولی زنده است و با من حرف می زند . اینطوری بهتر درک می کنم، تکلم حضرت حق را با حضرت موسی، از ورای آتش. قرآن می گوید . من که نگفتم که ! اون را گفته که امروز وقتی ما جلوی خانه خدا نشستیم و احساس کردیم زنده است جا نخوریم .اعمال غیر عادی هم از خودمان بروز ندهیم ، این یک واقعیت است . خیلی ها جا می خورند ولی اگر قصه حضرت موسی (ع) را عمیق خوانده باشید دیگر جا نمی خورید .
اون شب در دفترم نوشتم امیدورارم امشب بچه ها به کعبه به گونه ای دیگر نگاه کرده باشند . اون شب گذشت .


نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید