منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

جلسه هفدهم پروازي عاشقانه به سوي دوست(سفر نامه حج عمره)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روز شانردهم و روز آخر سفر)بعد از افطار همگی عازم حرم شدیم . آخرین دیدار ما از حرم خانه خدا بود . بعد از مدت زیادی چرخیدن (چون بسیار شلوغ بود ) بلاخره در گوشه ای از حرم مقابل خانه کعبه نشستیم . جایی گرفتیم و نشستیم . یکباره با قرار گرفتن ما از آسمان باران باریدن گرفت . هیچ ابری قبلش دیده نمی شد ولی دانه هایی به درشتی مرواریدی درشت و بزرگ بر زمین می ریخت . وقتی این دانه ها   بر روی زمین می ریخت یا روی اجسام می افتاد کاملا پخش می شد و جای خیلی زیادی را خیس می کرد مثل اینکه دانه های باران توش پر بود نه چون حبابی خالی . در عرض شاید پنج دقیقه باران اینقدر بارید که آب روی زمین خدا راه گرفت . حسابی خیس شده بودیم ولی خیلی نشاط آور بود . ان شاءا.. هر کی مکه می رود یکبار اونجا حسابی باران بخورد . انگار حس میکردیم آخرین ذرات گرد و غبار خطاها و اشتباهات هر کدام از آدم ها که همه تلاششان را کرده بودند که خودشان را پاک کنند دانه های بارون  می روبید و پاک میکرد . چقدر زیبا بود آدمها پا برهنه روی این آبها راه می رفتند . شادی هم میکردند . مردم در حال طواف همچنان به طوافشون ادامه می دادند انگار هیچ چیزی قادر نبود اونها را از اون حلقه چرخششان جدا کند و به سویی دیگر ببرد . البته حق هم داشتند . سند درستی سخنم این بس ، که در حیاطی که نشسته بودیم فاصله جایی که نشسته بودیم با خانه کعبه نسبتا زیاد بود . دیدم بابا که روی ویلچر نشسته بود و فاصله اش هم با خانه کعبه زیاد بود عزم کرده است بلند شود . گفتم بابا کجا ( حالا یک قدم را بدون اینکه کس دیگری نگه اش دارد راه نمی رفت چون جمعیت هم زیاد بود همیشه می ترسید یکی بخورد بهش و زمین بخورد و نتواند بلند شود . گفتم بابا کجا میروی؟ گفتش که بابا بگذار من بروم تو این طواف کننده ها یک طوافی کنم. در حالیکه طواف خودشان را روی ویلچر و همراه پسرم انجام داده بود اما حالا فکر میکرد که می تواند به این چرخش با پاهای خودش وارد شود . من اونجا فهمیدم که حسم درست است . وقتی به این حلقه چرخش نگاه می کنم بی اختیار بسوی اون حلقه کشیده میشوم . با وجود اون باران تند، مردم همچنان در اون حلقه طوافشون قرار داشتند و چقدر علت این برقراری اونها در حلقه طواف، زیبا بود که از این چرخش جدا نمی شوند بدون اینکه بفهمند . من فکر نمی کنم در این جمع کسی تا به امروز شنیده باشد که خانه خدا ،اون نقطه ، یک نقطه زنده است . فکر نمی کنم کسی شنیده باشد . فکر نمی کنم جایی کسی خوانده باشد . اگر کسی خوانده یا اگر کسی شنیده دستش را بلند کند . خیلی به ندرت وجود دارد کسانیکه اینها را بدانند ولی لازم به دانستن نیست . خدا نعمتش را از بنده هایش قطع نکرده است . اونهایی هم که نمی دانند بدون فهمیدنش جذب می شوند . جذب یک نقطه زنده . یک موجود زنده اونجا، بدون اینکه خودشان بفهمند . به هر حال اونجا نشستیم ، نماز خواندیم . مثل همیشه یک نماز حاجت برای همه خواندم ، بعد برای اموات خواندم ، بعد برای خودم خواندم سپس به تلاوت قرآن و ذکرهای متفاوت نشستم تا شد ساعت دو نیمه شب . گفتند که پاشیم .بلند شدیم برای خداحافظی . البته خداحافظی با اون فضا، نه با خدا . یادتون باشد می گویند یادتون نرود طواف خداحافظی ،طواف وداع . طواف وداع  برای خداحافظی خوبست، ولی با اون فضا، نه با خدا . من که احساسم این بود که  دیگه همه جا خدای من همراهم هست ، ازش جدا شدنی نیستم . به لطف خدا خیلی از اوقات دیگه خودمم نیستم بلکه فقط خداست و این لذت بخش ترین تجربه زندگی مادی  من بود . البته فقط مختص حرم خانه خدا نیست بلکه در دیار خودمان هم وقتی از علایق دنیوی فاصله بگیریم خیلی زود تجربه می کنیم .
القصه ! از کنار کعبه حرکت کردیم و من همچنان اونجا از پروردگار خودم ، از ولی بر حقش یک چیزی جهت تبرک درخواست می کردم . وقتی به محل کوه صفا رسیدیم یک آقایی از درون یک چرخی بسته هایی گرم و کوچک به همه می داد . به ما که رسید به من  چند تا بسته یکجا داد. دخترم هم چند تا بسته ای را که گرفته بود آورد و توی دامن من گذاشت روی چادرم که توی ویلچر بودم . همه اینها توی بغلم بود و دیده می شد و من حیران که این همون است که می خواستم ؟ همانی است که تقاضا کردم و درست شب آخر ؟ یکباره احساس کردم آقایی از کنار ویلچرم با عجله به دنبال ما می دود . گرمای نگاهش را انگار از پشت سر احساس کردم . وقتی برگشتم دیدم که بله آقایی بود که به نظرم چهره اش آشنا بود . لباس احرام به تن داشت . نگاهی گرم و مهربان داشت . تبسمی پر مهر بر لبانش جاری بود . اشاره کرد صبر کن و یک بسته از همانها را هرطور بود تکی به دست من رساند و با همان لبخند هم برگشت و منو حیرت زده برجا گذاشت که اگر او می خواست این بسته را به من برساند آقای هاشمی که پشت من بود به اون کاملا نزدیک بود ، خوب میداد دست ایشان . خیلی فکر کردم این چهره پر مهر و آشنا کی هست ؟ کجا دیدمش ؟ خالی بر گونه راستش داشت . بسیار نگاه کردم، فکر کردم . بسیار فکر کردم و یکباره به یاد آوردم من این آقا را یکبار دیگر در سفر حج قبلی، بالای همین کوه صفا و در همان نقطه ایشان را دیده بودم که ایشان چشمان من بسته بود و برای من قرآن هدیه آوردند . این بار هم بر روی کوه صفا، حلوایی که در نزد شیعه های عربستان برای نذر حضرت زهرا (س) پخته  می شد آوردند . دفعه قبل هم این آقا با لباس احرام بود . این بار هم مخصوص به من ، همین آقا با لباس احرام یک بسته از همان حلواها رو به من دادند و من بخاطر آوردم این چهره آشنا و صمیمی همان چهره است . هیچ نگفتم به هتل رسیدیم بعد از نماز صبح هر کاری کردم نخوابیدم . دیگر خوابم نمی برد . دلم می خواست حرف بزنم ولی کسی بیدار نبود اگر هم بود دیگه کسی حوصله نداشت با من حرف بزند . خلاصه آخرین دیدار از کعبه بسیار خاطره انگیز بود . بسیار خاطره انگیز . برای من به گونه ای و برای بقیه هم بسیار دلچسب و ماندنی بود . با وجود اینکه بعد از اونشب را نوشتم نمی خواهم بخوانم . دلم می خواهد سفرنامه ام را با این دیدار ، با این تحفه ای که دریافت کردم ، با اون حلاوت و شیرینی که بر جان من نشسته و بر جان شما الان نشسته است به پایان ببرم . نمی خواهم  از جده حرف بزنم . نمی خواهم از چیزهایی که اونجا تجربه کردیم و مثل سفر قبل آزار دهنده بود از آنها حرف بزنم . یکباره وصل می شم به برگشت به ایران . نمی خواهم اون تلخی ها را به جون شما بریزم . برای خودم بود کافی است شما دیگر تجربه اش نکنید . وقتیکه هواپیما بر زمین نشست ما از سالن رد شدیم و این طرف آمدیم افراد خانواده ام و همگی همراه تعداد زیادی از بچه های حسینیه دیدم که به استقبال ما آمده بودند . چشم ها پر از مهر بود ، لبها پر از لبخند گرم بود . قلبها مالامال از عشق بود که به سمت ما می آمد . بسیار منظره زیبایی بود . همه را دیدم . از مهرشان سیراب شدم . ان شاءا.. که همگان از مهر امام زمانشان سیراب شوند .


و اینچنین به پایان آمد این دفتر.



نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید