منو

پنج شنبه, 29 شهریور 1397 - Thu 09 20 2018

A+ A A-

بخش ششم : در راه کربلا

 بسم الله الرحمن الرحیم

صبح روز چهارم كه يكشنبه بود نجف را به قصد كربلا ترك كرديم. آه و ناله خيلي ها بلند ميشد با امير المومنين چطور وداع كنيم، چطور خداحافظي كنيم، چطور ميشود حرم آقا را ول كرد و من هم با خودم فكر ميكردم من چرا  ناراحت نمي شوم؟ من اميرالمومنين را دوست ندارم؟ نه اميرالمومنين اين قدر گسترده است هر چه ميروي از آغوشش بيرون نمي روي، هر چه دور ميشوي از آغوشش بيرون نمي روي مگر الان از آغوشش بيرون آمدم كه از نجف  به كربلا بروم بيرون بيايم براي چه ناراحت باشم،من هر جا بروم آغوشي پيدا كرده ام سفت هم چسبيدم ديگر بيرون نمي رويم، تا تو بيرون نيايي بيرونت نميكنند خودت بيرون مي آيي تقصير خودت است.
در اوايل راه در مكاني ايستاديم كه حرم مطهر فرزندان مسلم بن عقيل بود آنجا زيارت كرديم نماز خوانديم  در حال ساخت بود همه اين اماكن خيلي محقرند به خصوص اين اماكن اطراف ولي خوب در حال توسعه است و دارند كار ميكنند، آنجا زيارت كرديم و نماز خوانديم يك  بازارچه اي هم جلوي راهش بود تا به اتوبوسها برسيم. از اون بازارچه هم عبور كرديم مثل هميشه فرياد فروشنده ها و دعوت نامه هاي رسمي كه ما را دعوت ميكردند به خريد وسايلي كه سر راهمان بود، دلم برايشان ميسوخت آنها هم  حقي دارند ميخواهند امرار معاش كنند اي كاش از خدا ميخواستند امرار معاشي به آنها عطا كند كه سر راه زيارت مردم را نگيرند تا آدمهايي مثل ما كه از جلويشان عبور ميكنند بي تفاوت و بي اعتنا به خواهششان عبور نكنند، چون آنجا ايستادند به اميدي ولي خب.به هر حال عازم كربلا شديم در راه در اتوبوس ميخواستم نخوابم معمولا هم به ندرت ميخوابم اما آن روز به شدت تلاش كردم نخوابم ولي خب خوابم برد خوابم كه برد در عالم رويا ديدم در صحراي كربلا هستم چهار ده چادر كه به صورت تكه اي از دايره چيده شده بود مشاهده كردم، بالاي هر چادري عمودي بود كه بر آن عمود يك دست قرار داشت همه اين چادرها مزين بودند به پارچه هاي سبز و قرمز، جلوي چادرهاي آقاي بسيار بلند قد كه خيلي هم زيبا پوشيده بودند و موقر، چهره شان از نور زياد ميدرخشيد و ظرفي هم  در دست داشتند قدم ميزدند، من جلو رفتم به چهره آقا نگاه كردم در پرانتز بگويم يكي از توفيقات من اين است كه در سن حدود چهار ده سالگي يكبار ديگر من در صحراي كربلا و در چادر آقا امام حسين ايشان را زيارت كرده بودم و آن صحنه تا به امروز هرگز از خاطرم بيرون نرفته بود، جلو رفتم و ديدم اين همان چهره اي است كه من  در سنين نوجواني در خواب به عنوان آقا امام حسين ديدم چهره متبسم و شاد بود من شروع به گريه كردم ايشان فرمودند چرا گريه و غم نگاه كن ما شاديم شما را هم شاد ميخواهيم شما به همه بگوئيد در اينجا شادي پخش ميكنند و سپس از ظرف دستشان كه چيزي شبيه به  يك نوع حلوا بود به من تعارف كردند و فرمودند انگشتي از اين را بردار و بخور و شادي وجودت را كامل كن و سپس مرا به پشت چادرها هدايت فرمودند، به پشت چادرها رفتم در پشت چادرها آقاي ديگري بسيار زيبا و بلند قد بودند كه سوار بر اسب و دائم در حركت بودند ايشان هم شاد و خوشحال بودند در دست خويش مشك آبي بسيار زيبا داشتند كه از بيرون داخل آن كه آبي زلال بود ديده ميشد ايشان فرمودند من عباس ابن علي هستم به اينجا ميآئيد شاد باشيد شادي را براي ديگران به ارمغان ببريد بيائيد جلو سپس از مشك خويش آبي در دستانم ريختند و من خوردم  و به صورتم زدم ايشان فرمودند اينجا را به خاطر بسپار خوب نگاه كن من ميديدم چادرها بسيار خوب و با وقار  بر پاگشته بود، بچه ها بسيار تميز لباس پوشيده بودند، بسيار مودب و شاد و در حال بازي بودند، خانمها بسيار پوشيده و با وقار از چادري به چادر ديگر ميرفتند، اثري از وحشت و اندوه در هيچ كس به چشم نميخورد اما زمين ها پر از خاك و خاشاك بسيار بود... با صداي بوق راننده خودمان كه مثل بقيه راننده ها فقط مدام بوق ميزد از روياي خويش بيدار و متاسف گشتم اما خوب بود چون چهره هاي امام خويش و علم دارسپا هشان را به وضوح ديده بودم، اي كاش من نقاشي قابل بودم ميتوانستم آن چهره ها را به  تصوير بكشم. الغرض همچنان در راه كربلا بوديم راه ناهموار، سخت ،پر از خشونت و بي مهري بود با خود ميانديشيدم خدايا چگونه كاروان كربلا كاروان اسراي كربلا اين راه پر از سختي و نفرت را در آن شرايط سخت پس از ديدن آن همه صحنه دلخراش طي كردند تا به كوفه رسيدند كه همجوار نجف است، حتي تصورش هم خرد كننده است چون واقعا بعد از  گذشتن چهارده قرن هنوز جاي پاي آن همه  رنج و شكنجه و ظلم  و آوارگي بر جاي جاي اين مسير وجود دارد، داغ ننگي بر مردم اين سرزمين كوبيده شده نا گفتني، بگذريم

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید