منو

چهارشنبه, 21 آذر 1397 - Wed 12 12 2018

A+ A A-

بخش هفتم : کربلا حرم امام حسین و حضرت عباس علیهما السلام

 بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره وارد كربلا شديم به هتل رفتيم به اتاقها رفته، ناهارخوري رفتيم و آماده رفتن به حرمها شديم هرچه به رفتن  نزديكتر ميشد ضربان قلبها تندتر و دلهره ها سنگين تر ميشد، من احساس ميكردم آيا توان پا گذاشتن به آن مكان را دارم؟ ولي اضطراب و بيقراريم را از بقيه پنهان ميكردم تا آنها را بيشتر از اين آشفته نكنم. شهر پر از نظامي مسلح بود تاره نظاميها همه عراقي بودند نه امريكايي هاي ... به هر حال ديدن اين همه اسلحه در ميان مردم تشويش و  نگراني به وجود مي آورد حواسها با من است ديدن اين همه اسلحه در ميان مردم با اينكه خودي بودند اضطراب و نگراني به وجود مي آورد ما حتي يك چهره سخت و تند از يك نظامي عراقي نديديم ولي به هر حال دلهره ميآورد از ايستهاي متعدد عبور كرديم به ايستهاي بازرسي بدني رسيديم  وسايلمان، خودمان را تكه تكه ما را ميگشتند و پيش ميرفتيم تا بالاخره از در ورودي حرم آقا امام حسين وارد بين الحرمين شديم، طبق معمول پسرم گفت اول بايد برويم حرم آقا ابوالفضل اجازه زيارت مولايشان را بگيريم بعد بيائيم حرم آقا امام حسين همه گوش كرديم طول بين الحرمين را با بهت و شگفتي طي كرديم تا به حرم آقا ابوالفضل رسيديم  قصه هاي بازرسي را مجددا طي كرديم تا بالاخره وارد شديم ،چه پر مهر، چه قدرتمند بود از سويي با مشاهده اين همه قدرت خودم را جمع ميكردم از سوي ديگر  با مشاهده آغوش پر مهر آقا كه دعوتم ميكرد باز شدم به داخل رفتم زيارت كردم محو تماشاي ايشان بودم آقايانمان به ما گفتند زيارتي بكنيد في الفور خارج شويد تا نماز را در حرم آقا امام حسين بخوانيم ما هم بيرون آمديم ابتداي بين الحرمين زير يكي از سايه بانها نشستيم اما مردها نيامدند، اذان گفته شد اذان آنجا من را به ياد مدينه مي انداخت اذانش هم شيريني مدينه وهم غربت مدينه را به خاطر من ميآورد، نمي دانستم گريه كنم يا بخندم، اما به خاطر آوردم  در آن روياي صادقه آقا به من فرمودند از آنجا شادي ببريد غم چرا، اذان را با حلاوت بين الحرمين و مدينه گوش كردم، ياد تك تك دوستان و آشنايان كردم،خانواده ام همه و همه، مرد و زن، پير و جوان حتي بچه هاي به دنيا نيامده همه را ياد كردم و از سرور آن مكان متبرك خواستم حلاوت آن اذان را به جان همه آنها بريزد در پشت آن سايباني كه ما زيرش نشسته بوديم حوضي بود و فواره اي كه مدام آب بالا ميرفت و  ريزش ميكرد به سمت پائين مي آمد، ريزش آب صدايي عجيب داشت با زمزمه باد توام شده بود وانگار حرف ميزد ، از چه؟ از كه؟ نمي دانم  به طور مسلم قدرت گفتن از امام بر حق و علمدارش را نداشت ولي به طور حتم از دلدادگي آدمهايي كه در همه اين سالها و قرون گذشته به اينجا آمدند سر بر اين آستان ساييدند، اشك ريختند، خنديدند، درد دل كردند، خواستند، بردند، از اينها ميگفت، ميگفت تا بلكه من هم بياموزم چگونه سخن بگويم، چگونه سخن بگويم تا مقبول واقع شوم، خواسته من از بدو ورود اين بود راه و رسم سخن گفتن در چنين جاي بزرگي را به من بياموزيد زمزمه آب و توام با زمزمه باد سخن گفتن را به من مي آموخت، نماز خوانديم به شيريني عسل نه ولله قابل مقايسه نيست، با هيچ چيز قابل مقايسه نيست، نماز خواندن آنجا با هيچ چيز قابل مقايسه نيست حتي اگر در حين نماز حواست نباشد با هيچ چيز قابل مقايسه نيست، بعد از نماز   همانطور كه نشسته بوديم يك دفعه دو تا خانم آمدند از جلوي ما عبور كردند هيچ كس صورتهاي اين خانمها را نديد همه خانمها با من نشسته بودند در هنگام عبور خانمها صدايي نه خيلي بلند نه خيلي كوتاه ولي مبهم به گوش رسيد كه يا حسين ميگفت نميدانم از كجا بود انگار دستي از بالاي سر ما مشتي شكلات را  به سمت ما پرتاب كرد خانمها بهت زده به شكلات ها نگاه ميكردند هيچ كس از  جايش تكان  نمي خورد من هم دست كمي نداشتم يك ذره زودتر از اينها به خودم آمدم به آنها گفتم چرا جمع نمي كنيد شكلاتها را، بلند شدند و بلافاصله جمع كردند عجيب اينجا بود در اين فاصله زماني عابريني از آنجا رد شدند از روي شكلاتها رد شدند و هيچ كس به آنها نگاه نكرد انگار نمي ديد بين ما خانمها كه زير سايه بان نماز ميخوانيديم دو خانم عرب ديگر هم نشسته بودند آن ها هم شاهد ريزش اين شكلاتها بودند آنها هم از جايشان تكان نخوردند  شكلاتها تماما رسيد به جمع خانمهاي ما اين هم هديه شادي آفريني بود در اولين حضور ما در بين الحرمين . بعد از آمدن آقايان و شنيدن اعتراضات ما و گفتن توجيهات آنها راهي حرم آقا امام حسين شديم ،بهشته، بهشته، قشنگه، قشنگيش با هيچ قشنگي مقايسه نمي شود فقط ميتوانم بگويم بهشت است .آنجا به زيارت رفتيم به اعمال پرداختيم و وقتي که از حرم خارج ميشديم مثل پرنده سبك بالي شده بوديم اونجا فهميدم چرا كبوترها حرمين متبركه را رها نمي كنند چون اونها هم ميفهمند كه بودنشان در اين دنياي مادي در اين مكان تجربه اي است از بهشت، تجربه اي است از بي وزني، سبكي وشادكامي دائمي. به هتل رفتيم خوابيديم و فردا آغاز ديگري بود صبح به حرم رفتيم نماز ظهر و عصر را در حرم آقا امام حسين خوانديم خيلي جالبه و چه قدر باعث تاسف در يك حرم دو امام جماعت نماز ميخواند در يك مكان دو امام جماعت نماز ميخواند مايه تاسف است چون امروز شيعان عهده دار كارهاي اين امكان متبركه اند خداوند امام عصر را برساند تا همه  اين نابسماني ها سامان بگيرد .
پرسش از جمع: لطفا به عقب برگرديد خواهش ميكنم به عقب برگرديد اونجايي كه فرموديد رفتيم تو بهشت اونجايي كه خواستيد وارد شويد از اونجا يك بار ديگر بگوئيد اون چيزهايي كه ننوشتيد بگوئيد
پاسخ:من نمي دانم بقيه در بين الحرمين  و در حرمين آقا امام حسين و حضرت ابوا لفضل چه حال و هوايي داشتند اما اين را ميدانم قبل ازاينكه به كربلا برسم مرا بردند و به من آموختند بايد چگونه باشم باز ميگويم وقتي تل زينيه ميروم برايتان ميگويم آموختم كه مثل سرورم خانمم بزرگم حضرت زينب در آنجا جز زيبايي چيزي نبينم هرآنچه مي بينم زيبايي باشد درآن ماجرا علي رغم اينكه تمام سختيهايش را ميشناسم چون بارها و بارها و بارها در اين سالهايي كه پشت سر گذاشتم يا شنيديم يا حتي در اينجا راجع بهش حرف زدم آنجا به سختيها وبه زجرها نگاه نكنم بياموزم چطور ميتوان حسين وار زندگي كرد و حسين وار شهيد شد براي شما خواهم گفت در كنار گودال قتلگاه چه ديدم بگذاريد برسم اگر حرف نزدم ،يك بار اولين باري كه راجع به كربلا حرف زدم جواني كه اينجا بود از اينجا رفت پاهاش را كرد در يك كفش كه ميخواهم بروم كربلا، زيبايي هاي كربلا به اين سادگيها قابل رويت نيست بايد قبل رفتن به كربلا كربلايي شده باشي كربلايي شدن مفهومش آدمي عزا زده، غم گرفته ، در افسردگي و سياهي و تاريكي نيست كربلايي در نهايت عزت و سرافرازي شادي و شعف زندگي ميكند كربلايي از امامش  ميآموزد در هنگام مرگ هم جز رضاي خدايش هيچ چيز نخواهد، به جز رضاي خدايش به هيچ چيز ديگر فكر نكند،بايد كربلايي بود و كربلا رفت ،اون وقت وارد حرم آقا امام حسين ميشوي سر از تن جدا بر نيزه فقط نمي بيني به جاي سر زبان گوياي  قرآن را ميبيني اين خيلي مهم است وقتي به شما ميگويم حرم آقا امام حسین بهشت است حرم آقا علي بن موسي الرضا چندين برابر بزرگتر زيباتر هر چه بگويم كم گفتم حرم علي بن موسي الرضا هم بهشت است حرم آقا امام حسين هم بهشت است چون هر دو اينها يكي است ديديد فرمودند يكي از دوستان: آقا رسول الله ميرفتند امير مومنان به دنبال ايشان اصحاب نگاه كردند يك جاي پا بيشتر نبود گفتند چطور يك همچين چيزي  ممكن است فرمودند علي شيعه من است پايش را بر جا پاي من ميگذارد.
مگر اندازه هاي پايشان يكي بود خدا سر انگشتهايمان را يك جور نيافريده مگر ميشود پاهايمان يك نقش به وجود بياورد سخن سخن ديگري است بايد كربلايي شد بايد ياد گرفت زير تيغ ستمگر جز رضاي خدا را طلب نكرد اون وقت بهشت است في الواقع بهشت است هر كجايش مينشيني بهشت است به حرم نگاه ميكني رايحه دل انگير بهشت به مشامت ميخورد و نور بهشت به چشمت ميخورد. هر كسی به استطاعت وجودش وقتي پا ميگذارد آنجا ميبيند و  حس ميكند، كربلا حرف براي گفتن بسيار دارد حرف براي گفتن بسيار دارد قديمي ها قبل اينكه حج بروند ميگفتند هركسي ميخواهد حج برود اول كربلا برود من مخالفت ميكردم كه حج جزو دستورات دين است زيارت كربلا مستحب جزو واجبات نيست من درست ميگفتم ولي اوني كه اين را به من گفت كامل نگفت. قبلا هم گفتم بايد محاورات و دستور زبانمان اصلاح بشود كم حرف بزنيم ولي گزيده حرف بزنيم بله قبل از مكه رفتن به كربلا برو تا ادب بياموزي جاي جاي كربلا جاي جاي اون جا پای مودبين نسبت به امام وجود دارد بايد رفت و آموخت ادب راآموخت بعد به سرزمين مكه بلاد امني كه خدا در قرآن گفته قدم گذاشت و بعد فهميدش. حرم امام حسين بهشت است سينه تو قلب تو اگر راضي به رضاي خدا باشد همان بهشت است اگر راضي به رضاي خدا باشد تجربه همان بهشت است از حرم امام حسين از آن حرم شش گوشه ،يكبار داخل آنجا شدم دست به ضريح رساندم آن همه بچه ها من را بردند مابقي هر جا وارد شدم هم آنجا نشستم كجا بروم كه او نباشد كه بگويم اينجا او نيست  ننشينم، آنجا بنشين كه او باشد كجا بروم... خب يا علي مدد مابقي سفرمان كه روز دوم كربلاست يعني روز پنجمین روزسفرمان و نگاه به خيمه گاه. باشد تا جلسه اي ديگر يا علي مدد همه شما را به خداي يكتا مي سپارم و زير سايه مولا امام زمان قرار ميدهم براي شادي خانم حضرت زهرا اجماعا صلوات

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید