منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

بخش نهم : کربلا گودال قتلگاه

بسم الله الرحمن الرحیم

اين بارپسرم گفت ميخواهد ما را ببرد گودال قتلگاه، گودالي كه معروفه و همگان در موردش شنيدند، مكاني است نزديك ضريح امام حسين، امروزه دورش را بستند و پنجره هايي مثل ضريح كشيدند ديگر نمي شود وارد اون قسمت شد به پشت اون  پنجره كه ميايستي به داخل كه نگاه ميكني حال عجيبي دارد  من فكر ميكردم وقتي به اونجا دست بكشم و نگاه كنم حتما بيهوش ميشوم اما با نگاه به اونجا نه تنها بيهوش نشدم بلكه فقط آخرين جمله اي را كه آقا قبل از شهادت فرمودند به وضوح شنيده ميشد بعد از گذشتن اين همه قرن آنجايي كه به پروردگارشان ابراز خشنودي  و رضايت ميكنند از اينكه انتخاب شدند كه به سوي پروردگار بروند كلامي از تلخي و ناكامي و گلايه‌اي از وضع موجود نمي كنند در گوشم اين كلام ميپيچيد و جملاتشان در پيش چشمم ميرقصيد، اونجا ديدم كه در اون لحظات سخت حتي براي افراد خانواده شون از خداي خودشون هيچ نخواستند زائري كه برود و گودال قتلگاه را ببيند واینو نفهمد پس رفت چي را بفهمد؟ امام در اون زمان نه بي مهري نسبت به خانواده داشتند بلكه مطمئن بودند از خداي خودشون كه حافظ خانواده شون هست در اون لحظه فقط تسليم بودند و رضاي محض همراه با سرور و شادماني نه با اندوه و غم ،اونجا بودكه به خاطر آوردم قبل از سفرم روزهاي زيادي گذشت و هيچ چيزي براي من روشن نشد همه چيز برای این سفر مبهم بود يك روز صبح كه ذكرهام را كردم نماز صبحم را خوندم انتهاي نماز كه نشسته بودم به صدا درآمدم خدايا چه خبره خدايا اين سفر چه سفري است آيا فقط براي من سياحته يا آيا فقط زيارته اين چه جور سفري است، ندايي از درونم به صدا درآمد نه سياحت است نه زيارت است بلكه تربيت است بلكه تربيت است و اونجا كنار گودال قتلگاه معني این كلام را فهميدم همه چيز برايم جنبه آموزش داشت پس بيهوش نشدم اشك نريختم فقط فهميدم فقط فهميدم و اميدوارم كه اين فهم را  تا پايان عمرم تا لحظه اي كه چشمم در اين دنيا باز است همراه خودم داشته باشم. بعد از نماز مغرب و عشا اون شب هم سبك بال و شاد و خندان به هتل برگشتيم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید