منو

پنج شنبه, 22 آذر 1397 - Thu 12 13 2018

A+ A A-

بخش دوازدهم : کربلا روز آخر

 بسم الله الرحمن الرحیم

رفتیم بین الحرمین جای شما خالی اونجا نشستیم من هم تا وارد شدم یک سلام به آقا ابولفضل  کردم صندلیم را یک جوری گذاشتم پشتم به حرم حضرت ابولفضل بود رویم به حرم امام حسین مثل همیشه  مامور آماده من پسرم بالای سرم نازل شد مامان خانم بد نشستید ها یک ذره صندلیتون را جا به جا کنید پشتتون به حرم آقا ابولفضل است  گفتم شما به کارتان برسید فکر کرد حرفش را نفهمیدم رفت یک دوری زد  خب حرمت نگه میدارد خدا حفظش کند با احترام با پدر و مادر حرف میزند همه بچه هایم همینطور هستند و دوستشون دارم خدا عاقبتشون را به خیر کند هنوز هم من در جلوی پدر و مادر پا دراز نمی کنم خیلی چیزها را حواسم جمع است به هر حال دوباره برگشت گفت سومین بار که آمد گفتم مامان من فهمیدم شما چی گفتی بگذار به کار و کاسبیم برسم نمیشه، خنده اش گرفت فهمید یک کاری دارم میکنم دیگه رفت اونجا که نشستم گفتم آقا جون قربونت بروم،دورت بگردم، اون روز که نبودم مثل گوسفند جلو پات قربانی بشوم امروز بهت میگویم قربونت بروم ان شا الله که صاف و صادقم درست میگویم آقا جون پشتم را دادم به علمدارت ،گرم، پر اطمینان، پر امنیت ،اما آقا رویم را دادم به دریای مهر و محبتت من را پیش خودت بخون برای یک لحظه هم  شده من را پیش خودت ببر بذار  که من توی شما گم بشوم، دیگه من نباشم وقتی پیدا شدم اونجوری  پیدا بشوم که باید میشدم بعد از همه حرفهایم قربون صدقه رفتن هایم، درد دل کردن هام، دونه دونه آدمهایی را که میشناختم من آدمهایی تو این جمع میایند و میروندکه میشناسم اسمشون را نمی دانم ده بار پرسیدم یادم میرود چهره به چهره ، نام به نام همه اونهایی که در این کره خاکی هر که را میشناختم پیش چشمهام آوردم از دورترین تا نزدیکترین بعد گفتم آقا جان من هیچ چی ندارم حتی توان این را ندارم دو رکعت برای این آدمها اضافه نماز بخوانم ذکر و دعا هم بیشتر از این دهانم نمی چرخد آقا جان من چه کار کنم برای این  آدمها، دینشون به گردنم است، حقشون را باید در کربلا به جا بیاورم اما من ناتوانم من نمی توانم شما به من بگوئید من چه کار کنم یک ندایی از توی این قلبم بلندشد و گفت همه این آدمها را در  اعمال خودت شریک کن یک لحظه خندیدم گفتم عمل من این قدر کوچک است نا چیز است این را بخش کنم به این آدمها هیچ چی نمی رسد همون صدا همون ندا فرمود تو بخشش کن برکتش با ما من هم چنان کردم خیلی خوب بود خیلی خوب بود انگار همه نمازهام شد بال  پروازم شد بال پریدن شما را نمیدانم من برای همه تون دعا کردم بال گرفتید؟ پریدید؟ بهره اش را بردید؟ حاجت گرفتید؟ من نمیدانم من سهمتون را دادم. نماز مغرب و عشا را رفتیم حرم امام حسین خواندیم اون شب برگشتیم هتل وقتی از حرم اومدیم بیرون من بی اختیار احساس نگرانی کردم همینطور هم دمادم نگرانیم اضافه میشد سخت هم برگشتیم به هتل قرار گذاشته بودیم اون شب آخر را همه ما حتی من هم بروم چون شبهای قبل بچه ها رفته بودند من نرفته بودم به خاطر مشکلات جسمیم گفتم من هم امشب با شما میآیم یازده برویم حرم تا نماز صبح چون دوازده به بعد حکومت نظامی است هیچ کس حق طردد ندارد حق تیر دارند برای همین گفتم میآیم رفتیم غذا خوری نشستیم دیدم اصلا دلم از حلقم دارد می آید بیرون آرام آرام شروع کردم امشب نرویم حرم بعد از یکی دو بار اصرار یکی از خانمها گفت این کاروان بغلیمون هم رئیس کاروانش داشت  میگفت امشب کسی نرود  حرم یک ترس و دلهره خاصی اون شب ما را گرفت و ما اون شب به حرم نرفتیم خدا حفظ کند دوستانی که همراه ما بودندن اعضا خانواده ام  بدون اجازه حرکتی نکردند و بدون دستور کاری انجام ندادند بسیار حرف گوش کن و مرتب فردا صبح دوستانمان بردند تبرکیهایی که ازآنجا آوردیم حرمین  تبرک کردند آوردند ما آماده حرکت به سوی نجف شدیم از سویی از اینکه این شهر  پر از مصیبت را دیگر نمی بیند خوشحال است ولی از سویی دیگر دل بریدن از اون بهشتهایی که در اون شهر وجود دارد خیلی سخت و مشکل است  همه خسته بودیم یک جورهایی هم پکر بودیم از همونجا دلتنگ شده بودیم حالا دوباره کی می خواهیم بیائیم کی دوباره فرصت میشود از همانجا آه و افسوس ها هوا بود، راه افتادیم؛ راه باز هم پر از درد بود ،پر از رنج بود،پر از تاسف بود، راه خیلی خشن و بی رحم بود، بعد از گذشتن این همه سال هنوز بوی ستم و زورگویی بین نجف و کوفه و کربلا به مشام میرسید اتوبوس میامد و تکه ای از دل من که در آن تکه از بهشت باقی مانده بود دیگه نمیتوانست  با خود بیاورد با خودم فکر میکردم اگر واقعا امام زمان مرتبا به کربلا سر میزند واقعا چه احساسی دارد من که گرد کف پای آقا هم نیستم وقتی این همه حس میکنم درک میکنم زجر میکشم صدای ضجه  ها و گریه های زنها و بچه ها را به گوش میتوانم بشنوم و کاری نمی توانم بکنم آقای من چه میکشد آقای من میبیند هر بار که میرود آنجا میبیند برای همین هم هر جا گریه کنان امام حسین و حضرت عباس دور هم جمع باشند اونجا سر میزند اونجا معنی این را فهمیدم اون  جا تازه تازه فهمیدم معنیش چیه چرا سر میزند گاهی اوقات تاب و توانم از دست میرود برای مولام، که هر لحظه اون روزهای پر تپش را زنده بعد از گذشت اون همه سال میبینه و حس میکنه، اونجا بود که برای اولین بار  با همه وجودم با همه تک تک سلولهای بدنم از عمیق ترین نقطه های درونم تقاضا کردم فریاد کشیدم خدایا به حق بزرگیت قسمت می دهم ظهور مولا را هرچه زودتر قرار بده، نه به خاطر ما بلکه به خاطر مولا، برای آقای تنهای من ،بیاید تا بلکه من و امثال من بتوانیم در کنارش با اشکهای بی دریغ و جاریمون قطره ای از دریای اشکهایش راجبران کنیم اونجا فهمیدیم وقتی پسرم انتهای روضه هایش دعا میکند خدایا به حق بزرگیت به قدر اشکها های ما از اشک های مولا بکاه کم کن اونجا فهمیدم چرا، اونجا معنی این جملات را فهمیدم اینها شعار نیست، اینها حرف نیست، اینها درد است، از عمق وجود آدم بیرون میآید،باید بروی کربلا اینها را بفهمی که برمیگردی واقعا کربلایی باشی نه شعاری اونجا گفتم مولا جان ما هستیم شاید سست اراده باشیم شاید کم حرکت باشیم شاید گناهکار هستیم اما بدان دلهای ما کنار شماست شما دعا کن قدمهایمان محکم و پشت سر شما باشد. این بار معنی ظهور را درک کردم چون امام چه در پرده غیب باشد چه در عرصه ظهور امام است برکت و خیر وجودیش به عموم مردم میرسد اما برای من و تو که میخواهیم ابراز خلوص کنیم به اماممان، نیاز است ببنیمش خیلی فرق میکند ما نیازمند ظهوریم و اگر این اشتیاق در من بی مقدار به سر حد جنون رسیده یک دلیل بیشتر ندارد به طور حتم توجه و محبت امام زمان به همه ماست پس ایشون هم میخواهند که دیده بشوند نمی دانم شاید هم پرت و پلا میگویم رفتم کربلا زده سرم شما هر جور میخواهید فکر کنید ولی هر چه هست در آن دیار و راه سخت پر از خشونت و درد حتی جا پای زمان هم از سختی و  خشونت این راه کم نکرده است و بیشتر از هر زمان دیگر و هر جای دیگر نیاز به  ظهور عینی امام عصر را احساس کردم و از اعماق وجودم ضجه زدم و درخواست کردم که کربلا بعدی را خیلی زود و زیر پای امام سفر کنیم ان شا الله. به فرودگاه نجف رسیدیم اونجا تنها جایی بود که خالی از عراقی ها بود و پر  از بیگانه ها بیگانه هایی که فکر میکنند مردم این سرزمین هنوز کفایت برقراری امنیت را ندارند  اصلا دلم نمی خواهد اون چند ساعتی که اونجا بودم توصیف کنم توصیف نکردم برای اینکه صدای من در این فضا ثبت نکند اون لحظات را ما به سرزمین خودمان برگشتیم در بدو ورود دیدن این همه پاکیزگی و امنیت سرزمین بچگیهام باعث شد بخواهم دولا شوم و زمین را سجده کنم که خدایا شکر من را در این سرزمین به دنیا فرستادی القصه سفر ما این چنین پایان یافت اما به طور حتم سفر هر روزه من به دیار عشق و دلدادگی سر سپردگی و ایثار آزمونهای سخت پایان نمی یابد همان طور که بعد از سفرم به مکه و مدینه هنوز هر روزه یک باره برای لحظات کوتاه هم که شده به مکه و مدینه پر میکشم نگاه میکنم و هر بار یک چیز جدید میآموزم و  بر میگردم ان شالله  توفیق دارم که در این روزها هر روز به سفر کربلا ادامه  بدهم و هر روز یک رمز جدید با خودم بر گردانم تا این گنجینه اسرار را به طور کامل باز کنم به عنوان مثال یک رمز  پس از پایان سفر.یک رمز در روزهایی که  سفر تمام شده در ایران بودم در خانه بودم و از اینجا به کربلا نگاه کردم یک رمز کشف کردم وقتی حرم حضرت عباس میروی مثل بلبل میمانی هی حرف میزنی آقا جون این را بده، آقا جون اون جوری شد ،آقا جون دردم اینه، آقا جون مشکلم اینه، حرف میزنی حرف میزنی حرف میزنی همه آدمها اونجا اونطوری هستند همه گریه میکنند، همه حرف میزنند، هر که به زبان خودش خودتان این را تجربه کنید ببنید دروغ میگویم یا راست میگویم تو حرم حضرت عباس همه حرف میزنند با صدای بلند گریه میکنه ودرددل می کنه حرف میزنه چون صاحب اون مکان را پر از عطوفت میبینه میداند بالاخره دیر یا زود جوابش را میدهداما وقتی حرم آقا امام حسین وارد میشوی زبان بسته میشود ،کلید، نه خواسته ای ، نه حاجتی انگار همین که اونجایی تمام حاجاتت داده شده، همین قدر که الان در آن مکان هستی در حرم امام حسینی انگار تمام حاجاتت داده شده است دیگر حرفی برای گفتن نیست نمی دانم چرا خیلی فکر کردم به اینجا رسیدم حتما مقام رضای امام حسین دهان بنده را میبندد، دهان بنده را میبندد، امامی که اون همه چیز دید یادتونه گفتم گودال قتلگاه دست زدم چی شنیدم حرم امام حسین سراسر رضا و  تسلیم است آخرین کلام امام در آن حرم همیشه جاری است خدا را شکر کرد به خداوند ابراز خشنودی کرد از اینکه او را دعوت کرده به نزدش برودکلامی نارضایتی نگفت کلامی گلایه نکرد که این قوم با من چه کردند حتی از خدای خود درخواست نکرد که زن و بچه ام را مراقبت کن چرا؟ اینه رمزه کربلا که باید یافت چون باور دارد همه انسانها حتی زن و بچه اش خدای خودشان را دارند اون که مرد ،اون که تکه پاره شد نزد خدایش با بدن سالم روزی دارد در دامان حق روزی میخورد اونی که مانده قرار است سختی بکشد خدای خودش را دارد هیچ نگفت جز تشکر و قدر شناسی و جز رضا و  تسلیم حرم امام حسین این را میآموزد دهن ها بسته میشود به طور حتم مقام صبر و رضا و تسلیم امام است که دهانها را بسته میکند خلاصه از این دسته اسرار بسیار است اگر خدا توفیقم داد اگر سفری کردم هر روزه و سری از اسرار اونجا را به دست آوردم درفرصتهای بعدی در اختیارتون خواهم گذاشت ان شا الله همگی باهم نجف و کوفه و کربلا و سامرا یا علی مدد همه شما را به خدای بزرگ میسپارم یا علی مدد

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید