منو

دوشنبه, 27 آبان 1398 - Tue 11 19 2019

A+ A A-

سلسله مقالات شبهای محرم 98 شام غریبان

بسم الله الرحمن الرحیم

نیمه های شب بود خود را در صحرای بزرگی در حال حرکت دیدم همه جا تاریک بود تاریک تاریک ومن بدون ذره ای واهمه می رفتم از هیچ چیزی خوف نمی کردم این برای خودم بسیار عجیب بود ولی چنین بود تا اینکه ندایی را از درون خویش شنیدم ندا گفت: می دانی چرا از هیچ چیزی خوفی و هراسی در دل تاریک این صحرا نداری؟با فراق خاطر قدم می زنی پیش می روی به گونه ای که انگار قدمگاه هر روزه ات می باشد می دانی چرا؟گفتم بگو من که می دانم قصدت پرسش نیست بلکه قصدت گفتار است آن هم می خواهی قصه ای را بگویی پس بگو به جان ودل می شنوم بگو.ندا گفت: همسفری من با تو خوفت را از میان برداشته قدم هایت را محکم نموده اندیشه ات را فقط بر رفتن بنا نهاده به پشت سر خود نمی نگری حتی در پیش رو به دنبال چیزی نمی گردی منتظر رسیدن به چیزی نیستی تنها انگیزه ات رفتن است و بس در پاهایت خستگی را نمی یابی قلبت تپش بسیار از راه رفتن نمی کند صفحه ی ذهنت عاری از هر اندیشه ای چه خوب و بد می باشد در خواسته هایت فقط میل به رفتن و رفتن خودنمایی می کند کند نمی روی تند نمی روی بلکه فقط می روی همین وبس ، چون کند وتند رفتن ناشی از وابستگی به پشت سر و فرار از لحظه ی اکنون است و تو فقط در لحظه ی حال زندگی می کند پس تند و کند رفتن معنی نمی یابد .
در سکوت گوش می کردم بدون ذره ای تجسس که او کیست؟ فقط برای من مهم بود که چه می گوید (درس است حواستان هست ؟)فقط برای من مهم بود که چه می گوید بالاخره گفت بس است یا بازهم بگویم گفتم به من می گویی که هستی ؟لحظه ای سکوت کرد و با صدایی که همه ی آن صحرای تاریک و بی انتها را گرفت گفت:من عشق هستم عشق !!یک باره ایستادم نتوانستم بر زمین نشستم همانا در همان احوال رفتم به عقب به خیلی سال پیش شاید 23 سال پیش روزهایی را یه یاد آوردم که از رفتار بی تقوای آدمی را بزرگ می شمردم و برای او احترام قائل بودم سخت رنجیدم سخت ترسیدم آن موقع قصد کردم جلسات را تعطیل کنم و در این کار مصر بودم و پافشاری می کردم که نمی توانم دیگر نمی توانم. شبی در رویا دیدم 5 نفر که محاسن بلند و سفیدی داشتند لباس های سفید و بلندی هم بر تن آنها بود هر کدام یک کیسه که در‌آن بسته های کوچک سفید رنگ بود در دست داشتند من را همراهی می کردند می خواستند بسته ها را به من تحویل دهند من هم نمی پذیرفتم اصرار از آنها انکار از من ، بالاخره یک جایی ایستادم و به آنها گفتم مگر در این کیسه ها چیست ؟که اینقدر اصرار می کنید؟هر 5نفر با هم یک صدا گفتند "هو یا علی مدد "لرزیدم و روی زمین نشستم آنها کیسه ها را گذاشتند روی دامن من در کیسه ها بسته های متعدد کوچکی بود که درون هر بسته ای یک پلاک طلایی روی آن نوشته بود" هویا علی مدد "به من گفتند به هر کس فقط یک بار و فقط یک پلاک بده .با سرعت از این رویا برگشتم در ‌آن صحرای تاریک در آن دل شب صدای عشق مانند همان صدا 5 نفره ی حدود 23 سال پیش بود من را لرزاند و بر زمین نشاند، گفتم :ای عشق تو از کجا نیروی این صدا را دریافتی که من را چنین لرزاندی ؟عشق گفت :آمده ام تا تو را نزد ولی عشق ببرم برخیز که دیر است به سختی از جا برخواستم حرکت کردم در میان راه باز هم عشق از همسفریش با آدم ها برای من گفت .عشق گفت من مامور هستم هرکه خدایش را بجوید او را همسفری نمایم می دانی چرا؟آخر اگر آدمی کلید عشق را با خود نداشته باشد به حریم پروردگاریش راه نمی دهند رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به نورهایی از دور رسیدیم نزدیک شدیم، عشق گفت بیا، مرا به کنار هر چادری می برد و ایست می کرد، به من می گفت گوش کن، بو کن، نگاه کن تا بگویم، بعضی از چادرها درونش آدمهایی نشسته بودند بعضی از چادرها خالی بودند و آدمها در زیر پهنه آسمان نشسته بودند، یک نفره، دو نفره یا ... همه آدمها صاحب نوری بودند که انگار از آن چراغدان آیه 35 سوره نور نورشان را دریافت کرده بودند انگار نه، یقیناً چنین بود چون منبع نوری آنجا مشاهده نمی شد، صداها همه دلنواز بود حتی آنهایی که در نیایش نبودند و گفتگو می کردند صداهایشان دلنواز بود، بوی عطری از هرکدام مجزا از دیگری استشمام می شد، آنچه که وجود نداشت ترس، دلتنگی، دلهره، نگرانی از آینده ای که رو به آن در حرکت بودند به عشق گفتم چقدر زیباست حتی رگه ای از سستی اعتماد و عزم و اراده وجود ندارد، مگر اینها انسان نیستند؟ مگر آنقدر عاقل نیستند که بدانند چه بر آنها خواهد رفت و باز حتی لحظه ای رگه های تاریکی ترس و تزلزل که سیاه است و در نور درخشان اینها قابل رؤیت است دیده نمی شود، عشق خندید و گفت اینها آدمند ترس و نگرانی تزلزل تصمیم و اراده جزء لاینفک انسان بودنشان هست، همراهشان است، گفتم پس چرا دیده نمی شود؟ چگونه می توانند این ترس و نگرانی ها را پنهان کنند؟ عشق گفت می دانی که اگر جویبار آبی راه بیفتد اگر از سرمنشأ اصلی اآب سهم جویباری اش را نگرفته باشد خیلی زود آب در آن می خشکد خیلی زود و بیابان خشک می ماند اما اگر از چشمه جوشانی از دل زمین آغاز حرکت کرده باشد خشکی و کمی نمی پذیرد و همیشه جاریست، بیا تا تو را به سرمنزل عشق برسانم، تا این آدمها را درک کنی و بفهمی، پاهایم می لرزید، سینه ام به شدت بالا و پائین میرفت، قلبم پیش از خودم قصد کرده بود از قفسه سینه ام بیرون زند و جلوتر رود، عشق گفت، بیا، پیش بیا، مرا به نزد بزرگی برد، نور بود، عطری بهشتی بود، گرمای هستی بود، شیرین بود، نمی دانم چه بود، در کلام نمی گنجید صبرش، آگاهیش، معرفتش، بخشش اش، علمش، من سالها مطالعه کردم و آنچه را که مطالعه کردم در آدمها جسته ام، دنبالش بوده ام، فقط رمان نخوانده ام هر آنچه را که خوانده ام در آدمها به دنبالش گشته ام، من صبر را می شناسم چون آدمهای صبور بسیاردیده ام، باور نمی کنید هر کدام از این صفاتی که گفته ام دارای رنگی و لطافتی خاص خودش است که آدمهایی که صاحب این صفات می شوند اینها را با خودشان دارند و بسیار هم زیباست، برای همین بعضیها را خیلی دوست دارم، چون مظهرند مظهریتشان را دوست دارم، اما دیشب به گونه ای دیگر دریافت کردم خیلی وسیع تر ،خیلی بالاتر، خیلی عظیم تر، اینهمه صفات را هرگز در خیال و رؤیاهایم حتی نداشتم نمی دانستم چه کنم، بایستم؟ بنشینم؟ به خاک بیفتم؟ چکار کنم؟، من این حال را قبلاً تجربه نکرده بودم که بدانم حالا باید چکار کنم؟ عشق مرا گرفت و گفت آنها را که دیدید از این سرچشمه لایزال الهی نوشیدند که چنان بودند، حال بدان روزیکه پروردگار جهانیان مرا مأمور به جهان هستی فرمود در ابتدا مرا خدمت مولا فرستاد تا فقط عشق نباشم بلکه عشق بازی بیاموزم من از این سرمنزل عشق تعلیم نمودم تا لایق لقب عشق باشم، عشق گفت ببین اینجا در تو دیگر از دلتنگیها، دل شکستگی های قدیم، از آنچه که از دست داده ای و از آنچه که بر تو ظلم شده و حقت پایمال شده از ابهامات آینده پیش رویت هیچ خبری نیست، هرچه هست همین لحظه است و این لحظه عشق است و عاشقی و بس، سپس گفت به من، تو همه اینها را می دانستی، راست می گوید من می دانستم، تو همه اینها را می دانستی جزو آموخته هایت بود، اما شنیدن کی بود مانند دیدن، من مأموریت یافتم تا تو را به بارگاه عشق بیاورم، تا ببینی و بچشی و در این لحظه به قدر مابقی عمرت زندگی کنی، تا پس از این لحظه مابقی لحظات عمرت سرشار از عشق باشد، هیچ کژدمی هیچ نخاله ای لحظات عمرت را جای خالی نبیند تا لانه کند، من مبهوت می نگریستم، حتی قادر به اشک ریختن هم نبودم فقط نگاه می کردم حتی قادر به اشک ریختن نبودم در لحظه ای از سوی مولا نوایی همراه با امواجی آمد . ابتدا تارهای قلبم به صدا درآمد ، قلبم قلبم . سپس گوشم را نوازش فرمود . ایشان فرمودند : به دوستان ما تحفه ببرید . تا قلبهای آنهایی که مدعی بر عاشقی اهل بیت هستند تا روز موعود گرم و پرحرارت باقی بماند . من دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی چشم باز کردم خودم را در اتاقم در میان رختخوابم بی حال و از جان افتاده مشاهده کردم . اگر تحفه ای بر شما نبود برایتان نمی آوردم . هیچ چیز نمی گفتم . اما باید به گوش شما میرساندم که این تحفه ایست از جانب دوست . اندازه دوستی این دوست شده اید ؟ بهش توجه بفرمایید . چون بسیار مهم است . اینها احوالاتی نیست که همیشه حاضر باشد . شبهایی که اینجا عزاداری داشتیم هیچ توجه کردید چقدر متفاوت از سالهای قبل است ؟ بخاطر اشعار است ؟ خیر . بخاطر زمان است ؟ خیر . بخاطر حال شماست .
پریشب که از کف العباس شروع کردیم دیدید ؟ وقتی به در حرم آقا ابالفضل رسیدید ، دیدید ؟ ندیدید . دیده بودید همه تان اینجا غش کرده بودید . اما حسش کردید . خیلی عالی است . ولی برای خدا حفظش کنید . آلوده اش نکنید . چشمه های جوشان اشکتان از قلبتان می جوشد بیرون می آید . دستی بر این قلب کشیده شده . از دست ندهید .
سوال: برای مراقبت از قلب چه کنیم ؟ چون اینطور که من تجربه کردم و شما هم فرمودید همانطور که از سلامتیمان مراقبت میکنیم برای قلب هم مراقبت لازم است . چه میشود کرد که قلب همیشه زنده باشد ؟ نورانی تر باشد ؟
استاد : اولین حرکت ، از مال شبهه ناک دوری کنید . مال شبهه ناک همه چیز را از بین میبرد . آیا حرامی در آن هست یا خیر ؟ حرام که اصلا کاملا از بین میبرد . ولی اینکه حتی شک میکنید حتما پیگیری کنید که اصلاح بشود . مالتان را اصلاح کنید . نیتتان را اصلاح کنید . دیشب گفتم ، قضاوت نکنید . قضاوتها خانمان بر می اندازند . چون میدانید قضاوت اصلا از ابزار ذهن است . ذهن اکثر مواقع متاسفانه در اختیار ابلیس است . چون ذهن پرورش نیافته است . ذهن پرورش یافته چون مرغ دست آموز در اختیار شماست . چون شما ذهن را لازم دارید ؛ ولی دست آموز و تربیت شده شماست . در ما چون تربیت نشده دست آموز ابلیس است . از هرچه که بر آنها امرشدید و واجب است لحظه ای غافل نشوید که غافل شدن همانا و تاریک شدن قلب همانا . مثل چه موردی ؟ خدا در ماه رمضان گذاشته که اگر سفر رفتی روزه ات را میتوانی بخوری و بعدا جبران کنی . آن برای کسی است که بالاجبار به دلیل امرار معاش واجبش باید برود و بیاید ؛ نه برای من و محض تفریح ونه برای شما و جهت تفریح . نه ازبرای اینکه تابستان خیلی گرم است پس اگر سفر برویم ؛ یک روزمان 60 روز نمیشود . بعدا در زمستان روزه میگیریم . اینها همه قلب را تاریک میکند . در تهران باش ، نگیر . چرا ؟ چون بیمارهستی . هیچ اشکالی ندارد بر بیمار حرجی نیست ، بعدا میتوانی جبران کنی . اما با این نیت سفر کردن ، خارج شدن اشکال با خودش می آورد . در مورد قضاوتها لازم است توجه کنیم ما قاضی نیستیم . قضاوت را کسی انجام میدهد که درجایگاه قضاوت نشسته . قاضی امر است او باید رای بدهد که درست است یا غلط . ولی به ما سند دادند که قضاوت کنیم این درست است و آن غلط ؟ ندادند . پس قضاوت برای چه ؟ اموری که مربوط میشود به بحث اعتقادات از پیش خودتان رای ندهید . اینها همه قلب را تاریک میکند . بطور روزمره ازهر آنچه که در قرآن حرام اعلام شده دوری کنید . اسلام فقط حجاب نیست ؛ فقط نماز خواندن و روزه گرفتن نیست . نماز بخوانی و روزه بگیری و حجاب حفظ بکنی ولی دروغ بگویی ، غیبت بکنی و بهتان بزنی . تمام اعمالی را که خداوند در قرآن حرام اعلام کرده و در بحث احادیث و روایات اهل بیت پیغمبر آنها را باز کردند و سند کاملا معتبر دارد اگر زیر پا گذاشته بشود قطعا قلب تاریک میشود . ساعتها بنشینید مراقبه کنید ؛ اگر مال شبهه ناک خوردید فایده ندارد . اگر بگویی فایده دارد من میگویم دروغ میگویی . چون امکان ندارد . ساعتها در کوه و صحرا می نشیند ذکر میکند اما به محض اینکه از مراقبه در می آید ؛ اولین چیزی که انجام میدهد تفاخر است . من اینقدر در صحرا ذکر کردم . من اینقدر در آنجا مراقبه کردم . از آدمها دوری کردم . من این کار را کردم . تا وقتی که این من برای خودش وجهه دارد هیچ چیزی شما را روشن نگه نمیدارد . این فعلا تا اینجا . اجرایش بکنید ببینید چطور میشود . ساده بخورید ، ساده زندگی کنید ، ساده مال جمع کنید ، نمیگویم این کار را نکنید ؛ میگویم مال هم جمع کنید . ساده بیندیشید ، ساده سخن بگویید ، ساده نگاه کنید ، ساده و بی پیرایه امرار معاش کنید . انشاالله که کمک کننده بوده باشد .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید