منو

دوشنبه, 29 مهر 1398 - Mon 10 21 2019

A+ A A-

سلسله مقالات شبهای محرم 98 هفتم شهدای کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم

چند سال پیش عزم خود راجزم کردم که از مدینه شروع کنم و به مدینه برگردم همراه با آقا امام حسین ،ابتداً وقایع قبل از خروج امام از مدینه را دسته بندی کردم و همین طور آرام آرام پیش آمدم تا کربلا رسیدم ولی بیش از آن دوام نیاوردم نتوانستم .امروز هم خیلی سخت بود در کل امسال همه ی روزهای محرم برای من سخت بود چون از صبح تا بعد ازظهر که بیایم و در خدمت شما باشم در سرگشتگی بسیار دست و پا زدم اما سعی کردم به هر حال در حدی که بتوانم زنده بمانم و بتوانم خدمت شما باشم خودم را جمع و جور کنم و مطالب را بیاورم با من باشید انشاءالله بتوانیم از همین مختصر یک حجم بزرگی را درک بکنیم شاید سایه ی حجم بزرگ مطالب تا آخر عمرمان روی زندگی ما باشد و دیگر اجازه ندهد دست از پا خطا کنیم .
گفتیم روز دهم ، عصر عاشورا همه ی بدن های مطهر شهدا برخاک کربلا قرار داشت و چه ها که این اهل بیت مظلوم روز عاشورا مشاهده نکردند همه ی وقایع قبل از عاشورا جای خود دارد یک کتاب نه هزاران کتاب در مورد آن بنویسند بازهم هست اگر فی الواقع بخواهیم همه چیز را بگوییم تک تک آدم هایی که با امام بودند باید شرح حال تک تک آنها را نوشت و آنچه که بر آنها رفته چون آدم ها متفاوت هستند شرح حال آنها هم متفاوت است روز عاشورا جایگاه بسیار سختی داشت مشاهده ی این فاجعه ی بسیار عظیم ،کشنده بود روز پنج شنبه راجع به آن گفت و گو کردیم اسرا تا روز یازدهم در کربلا باقی بودند روز یازدهم به سوی کوفه حرکت کردند از چگونگی سوار شدن روی مرکب های خالی چه بگویم ؟چیزی نیست که بشود به کلام واردش کرد باید روی مرکب خالی با بدنی غصه دار و خرد شده قرار بگیری تا بتوانی بگویی چه حالی داری .یا چی کشیدند تا آن در آن شرایط نباشی نمی توانی بفهمی من چه می گویم .ازچگونگی سوار شدن بر مرکب های خالی هیچ نمی گویم از سرهایی که بالای نیزه ها است هیچ نمی گویم از ورود به کوفه برخورد جمعی از کوفیان که امامشان را به شهرشان دعوت کردند و با او در میدان نبرد چه کردند با باقی مانده ی خاندانش در کوفه چه کردند هیچ نمی گویم چی باید گفت لعنت خدا و جمیع انبیا و اولیا و ملائک بر عبید اله بن زیاد . عبید اله بن زیاد محصول یک رابطه ی حرام بودمی گوید فعل پدر و مادر حرام بود به بچه چه؟بچه چه گناهی کرده ؟درست است من هم قبول دارم ولی بعد از بزرگ شدن می توانست در طی سالها راهش را پیدا کند تا عبید اله منفور و پلید نباشد این بخش مربوط به خودش و بود و انتخابش ؛ در بارگاه این منفور چه گذشت چه بگویم آن هم در کوفه که اهل بیت پیغمبر را می شناختند امیرالمومنین در کوفه شهید شد همه خانواده اش را می شناختند خودشان دعوت کرده بودند و چقدر سخت است جفای نامردمان آشنا بر آدم ،چقدر سخت و کشنده است .از کوفه تا شام این عزیزان زخم خورده بلاکشیده چه کشیدند با هم اشارات کوتاهی می کنیم خیلی کوتاه چون واقعاً قلبم اجازه نمی داد که بیش از این بتوانم شرح بدهم ، سفر امام و اهل بیتش را باید بخش بخش کرد و به آن پرداخت پس از عاشورا ادامه ی این سفر دردناک چند مرحله است مرحله ی اول بودن در کربلا بود و مشاهده نعش عزیزانی که بر خاک نینوا افتادند که این خودش یک کتاب حرف دارد از کربلا به کوفه و کاخ عبید اله بخش دوم است چه طور توانستند وقیحانه بر دروازه کوفه بایستند و بر اسرای کربلا هلهله کنند؟به سرهایی که روی نیزه ها بود چطور هلهله کردند ؟مگر این نامردمان خودشان دعوت نکردند؟بخش سوم از کوفه تا شام است تاریخ نویسان آمدند این بخش را در بیست منزل بررسی کردند این منزل ها را ابن اثیر در کامل نامبرده و در مقتل ابی مخنف مرتب نوشته شده است.
منزل اول ،ماموران ابن زیاد سر مبارک آقا را همراه داشتند وقتی در منزلگاه اول ایستادند و همه چیز را زمین گذاشتند سربازان به میگساری و عیش و عشرت مشغول شدند،عبید اله با همه ی شرارت و شقاوت و پلیدیش آیا به اینها دستور داده بود سر را بگذارید وسط و میگساری کنید همچین دستوری داده بود؟ما خیلی از اتفاقات که برای ما می افتاد کسی ما را وادار نکرده نفس پلیدمان از درون ما را تشویق می کند می گویند ناگهان در حال میگساری بودند ناگهان دستی از دیوار پدیدار شد وروی دیوار نوشت آیا امتی که حسین را کشتند امید شفاعت جد او را در روز حساب دارند؟
ابن حجر در صواعق همین مطلب را باز نقل کرده است. می گویند با مشاهده این صحنه عجیب این سربازهای میگسار بلند شدند سر مقدس را ترک کردند و فرار کردند و بعد دوباره صبح برگشتند چون از عبیدالله می ترسیدند.
منزل دوم: منزل دوم تکریت بود مأموران ابن زیاد از قبایل عرب بیمناک بودند که مبادا در بعضی ها غیرتی باقی مانده باشد و بخواهند به خونخواهی حسین (ع) به اینها حمله کنند و سرها را بگیرند به همین دلیل دور از جاده اصلی و از بیراهه می رفتند، راه صاف و مرکبی که بدون آنکه چیزی روی آن باشد چقدر زجرآور است برای این گروه خسته و نالان، حالا بیراهه پر از سنگلاخ است پر از فراز و نشیب است حال ببینید که بیراهه چه بر سر آنها آورده است. ابو مخنف می گوید سر مقدس را از شرق حصاصه بردند از تکریت گذشتند والی آنجا را آگاه کردند افراد زیادی را با پرچم به استقبال آنها روانه کرد هرکس هم می پرسید: این سر کیه؟ می گفتند خارجی است. می دانید خارجی یعنی چه؟ ما می گوییم خارجی یعنی کسی که از ایران بدور است یعنی از یک مملکت دیگر است اما آنها خارجی را یک معنی دیگر هم می کردند یعنی کسی که خروج کرده به امیرالمؤمنین خلیفه وقت یزید شرابخوار میمون باز سگ باز. اگر کسی به او خروج کرده باشد باید او را بکشند. در اثر دسیسه ها و تمامی احادیث و روایات جعلی که معاویه جمع آوری کرده بود این را حکم کرده بود هرکس می پرسید کیه؟ می گفتند خارجی است آنها هم هلهله می کردند. مردی نصرانی سر را دید پاسخ را شنید با خودش گفت این حرف درست نیست این سر حسین بن علی (ع) است فرزند فاطمه من در کوفه بودم او را شهید کردند، رفت سایر نصرانی ها را خبر کرد وقتی همه مطلع شدند به تعظیم و اجلال آن حضرت ناقوسها را شکستند گفتند خداوندا ما از شومی عصیان این قوم به تو پناه می بریم که اینها فرزند پیغمبر خود را کشتند. کوفیها که این برخورد نصرانی ها را دیدند راه بیابان را پیش گرفتند و طبیعتاً هر کجا که برای آنها سخت می شد فشارش را روی اسرا می آوردند.
منزل سوم: حاملان سر مولا در اثنای راه به مشهدالنقطه رسیدند سر مقدس را روی یک سنگی گذاشتند ناگهان قطره ای خون به روی آن سنگ افتاد بعد از آن هرساله روز عاشورا از آن سنگ خون می چکید مردم بر گرد آن صخره اجتماع می کردند مجلس عزا و ماتم برپا می کردند آن صخره تا زمان عبدالملک مروان بر جایش بود عبدالملک دستورداد سنگ را به جای دیگری منتقل کنند و معلوم نشد کجا بردند اما مردم بنای یادبودی در محل آن سنگ احداث کردند و بارگاهی بر روی آن قرار دادند آنجا را نقطه یا مشهدالنقطه نامیدند. یک سنگ یک قطره خون آن وقت ایراد می گیرد می گوید چرا هر ساله اینقدر خرج می کنید؟ چرا هر ساله این همه سیاه می کشید و این همه مراسم عزاداری برقرار می کنید ؟ فقط هزینه لوازم آرایش هر ساله یک خانم را جمع کنیم تصور کنید و ببینید چه هزینه سنگینی است؟! کسی نیست به اینها ایراد بگیرد؟! کسی نیست به اینها بگوید چه خبرتان است؟! هر خانمی اگر برای محرم خودش آرایش داشته باشد که اینقدر هزینه نمی خواهد!! اما برای بستن حسینیه ها و عزاداری پرپا کردن ها خرجها بسیار است حیف نیست اینها را برای خانواده بی بضاعت خرج کنید تا آثار عزاداری ها محوبشود! چرا نمی گویی خانم این همه خرج نکن آقا خرج الواتی و عیاشی ات را کم کن و پولش را به خانواده بی بضاعت بده تا نان بخورد گوشت بخورد چرا این را نمی گویی؟!
منزل چهارم: وادی النخله شب را در این وادی ماندند می گویند تمام شب صدای نوحه جنیان شنیده می شد .اگر کسی خواست سند آن غمقارزخارج است من اشعاری را که شنیدند و ترجمه اش را گذاشته بودند آنقدر که سوزناک است نتوانستم بنویسم و بیاورم تحملش را دیگر نداشتم به خودم رحم کردم.
منزل پنجم: در موصل والی شهر دستور داد شهر را آذین بستند گروهی را به بیرون شهر فرستادند مردم گفتند این سر خارجی نیست این سر کسی که خروج کرده نیست 4 هزار نفر آماده جنگ شد تا سر مطهر را بگیرند زیارتگاهی بسازند و والی را از دم تیغ بگذرانند مأموران را خبر کردند آنها مسیر را تغییر دادند روی به تل اعفر و جبل سنجار آوردند. 4 هزار سرباز عزمی که داشتند این سر را بگیرند زیارتگاه بسازند والی شهر ستمگر را هم از دم تیغ بگذرانند چه شدند؟ نتوانستند دنبال اینها بروند، آدمی در دم غیرتش می جنبد پس از آن می خسبد؟ باید تفکر کنید این شبها آمدید خیلی هم غیرت کردید آمدید دست شما درد نکند شبهای بعد چکار می کنید؟ شبهای بعد را چطور می گذرانید؟ به آن فکر کنید.
منزل ششم: نصیبین، منصور ابن الیاس شهر را آذین بست از آینه ها برای تزیین بهره برد فلسفه جالبی است وقتی می گوید از آینه ها برای تزیین استفاده کرده است کسی که سر مقدس را با خودش حمل می کرد موقع ورود به شهر، اسب فرمان نبرد اسب را عوض کردند نشد یکی دیگر نشد یکی دیگر نشد ..... یکدفعه به خودشان آمدند دیدند سر روی زمین است ابراهیم موصلی سر را برداشت و خوب نگاه کرد و سر را شناخت اهل شهر سر را گرفتند به بیرون شهر بردند به داخل شهر نبردند گویا بعداً در همان نقطه باز زیارتگاهی ساختند درقمقام زمار آمده در اینجا سر امام را نشان دادند زینب کبری (س) از مشاهده آن صحنه جان خراش طاقت از دست داد فرمود: به ستم، ما شهره بین خلایق شدیم در حالی که پروردگار جلیل وحی بر جّد ما می فرستاد شما به خدای عرش و پیامبر او کافر شدید گویا که پیامبری در این زمان نیامده است ای بدترین امّت شما را خدای عرش لعنت کند که شما را در زبانه آتش روز معاد فغان و فریادی است. هر کدام از این منزلگاهها را فقط یکدانه اش را بنشین و یک ربع روی آن فکر کن ببین اصلاً چه وضعی پیدا می کنی می توانی بنشینی؟ نه می توانی بنشینی نه می توانی راه بروی نه می توانی بخوابی هیچ کاری دیگر نمی توانی بکنی فقط می توانی پرپر بزنی.
هفتم: عین الورده، والی و اهل شهر قبول کردند سرها را در شهر بگردانند از نیمروز تا عصر در معرض تماشای مردم قرار دادند گروهی شادمانی کردند که سر خارجی است گروهی هم گریان بودند.
منزلگاه هشتم: رقه ، منزل نهم: جوسق، اینها هم همان وضع را داشتند در همان شرایط.
منزل دهم: دعوات، زیر بار فشار ناآگاهی و بی دینی مردم و مال پرستی والیان همچون دو، سه منزل قبلی رفتار کردند.
می دانید یاد چه چیزی افتادم وقتی اینها را می نوشتم گفتم اگر الآن دسته سینه زنی در خیابان در حال حرکت باشد اعلام کنند هایپر گوشت می دهد و مجانی است فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟ از این کارها آن موقع هم می کردند هوش باشید گوش باشید از این قصه ها خواهد آمد. بی خود که نگفتم هوش باشید گوش باشید دشمن خیلی جَلَب است
منزل یازدهم: حلب، در سمت غرب حلب کوهی است که آن را جبل الروشن می نامند از آن مس استخراج می کردند می گویند آنجا یکی از همسران امام حسین (ع) باردار بود از اهالی آن معدن آب خواست و نان، آنها دریغ کردند و دشنام دادند او هم آنها را نفرین کرد و پس از آن کسی از آن معدن سودی نبرد و در قسمت جنوب آن کوه یک موضعی است که همسر آقا بچه را سقط کرد الآن به نام مشهدالسقط یا مسجدالدکه هست فرزند امام به نام محسن ابن حسین آنجا سقط شده است. این دومین محسن سقط شده است هر دو زیر چکمه های ظلم و ستم.
منزل دوازدهم: قَنسَرین اینجا مأموران سرمقدس آقا را می بردند راهبی از صومعه بیرون آمد نوری را دید از سر ساطع می شود آمد و به حاملان سر گفت ده هزار درهم می دهم یک شب بدهید سر در صومعه باشد هاتفی به او ندا داد که خوش به حالت که حُرمت این سر را شناختی او گفت یا رب به حق عیسی این سر مقدس را اجازه فرما که با من سخن گوید سر مقدس فرمود ای راهب چه می خواهی؟ راهب گفت تو کیستی؟ سرمقدس فرمود: اَنا ابن المحمّد مصطفی (ص) و اَنَا ابن العلی المرتضی (ع) و اَنَا ابن الفاطمه الزهرا (س) اَنَا مقتول البکربلا اَنَا المظلوم اَنَا العطشان ،راهب صورتش را به صورت مقدس آقا نهاد وگفت صورت بر نمی دارم تا بگویی شفیع من در روز قیامت می شوی سر مقدس فرمود به دین جّدم محمّد (ص) باز گرد و او مسلمان شد صبح سر را گرفتند و بردند در میان راه دیدند ده هزار درهم تبدیل به سنگ شد ( بحارالانوار جلد 45 صواعق المحرمت).
منزل سیزدهم: معرة النعمال هم چنین
منزل چهاردهم: شیزر، اهالی با هم سوگند خوردند راه ندادند .
منزل پانزدهم: کفرطالب آنها هم در به روی اینها بستند از اهالی آب خواستند آنها به سربازان گفتند شما حسین (ع) و اصحابش را تشنه شهید کردید نمی دهیم.
منزل شانزدهم: سیبور، در اینجا پیرمردی از اهالی آمد و گفت آنها را راه بدهید بیایند و بروند تا شرّ کنده شود جوانها گفتند نمی کنیم پل ارتباطی را خراب کردند از طرفین چند تنی هم کشته شدند امّ کلثوم دختر آقا امیرالمؤمنین دعا نمود: خدایا رزقشان را ارزان و آب آنها را گوارا کن شرّ ستمگران را از آنها بردار.
منزل هفدهم: حماة در آنجا دروازه ها را بستند و راه ندادند.
منزل هجدهم: حُمص، در آنجا با مقاومت مردم روبرو شدند دور زدند از در شرقی وارد شدند دروازه ها را بستند مردم فریاد می زدند "لا کفر بعدَ ایمان و لا ذلال بعد هدی ، نیست کفر بعد از ایمان و نیست ذلالت و گمراهی بعد از هدایت " اجازه ندادند.
منزل نوزدهم: بعلبک، والی آنجا اهالی را پیشواز فرستاد فرزندانشان را برای تماشای اسرا فرستاد در اینجا خیلی سخت و بد بود به امام سجاد (ع) و بقیه اسرا خیلی سخت گذشت در آنجا از امام سجاد (ع) اشعاری است که قلب را آتش می زند نتوانستم بیاورم چون نمی توانم بخوانم یکبار خواندم آتش گرفتم بس است نمی توانم هنوز نمی توانم.
ابن لهیه می گوید: طواف خانه خدا بودم مردی را دیدم که پرده خانه خدا را گرفته و می گوید خدایا مرا بیامرز هر چند می دانم از گناهی که کردم نخواهی گذشت. می گوید به او نزدیک شدم و گفتم این حرفها چیست؟ به او عیب گرفتم گفتم خدا رحمتش بسیار است این حرف را نزن شرح حالت را بگو بدانم گفت ابن زیاد من را همراه 50 سوار با سر مطهر امام به شام فرستاد ما عادت داشتیم هر جا فرود می آمدیم آن سر را درون صندوقی می گذاشتیم به شرابخواری می نشستیم یکی ا ز شبها همه شراب خوردند بیهوش شدند من نخوردم نیمه شب دیدم نور شدیدی از آسمان می آید گویی درهای آسمان باز شده است حضرت آدم(ع) نوح(ع)ابراهیم(ع) اسماعیل و اسحاق(ع) و محمّد مصطفی (ص) و جبرئیل امین با گروهی از فرشتگان به زمین آمدند . سرمقدس امام را بیرون آورده و یک به یک در آغوش گرفتند و بوسیدند . نوبت به رسول خدا رسید به شدت گریست . همه پیامبران به ایشان تسلیت گفتند . جبرئیل عرض کرد : یا رسول الله ! حکم باری تعالی چنین است که هر چه درباره این امت فرمان دهی اطاعت کنم . اگر خواهی زمین را بلرزانم یا همان گونه که با قوم لوط رفتارکردم با اینها نیز چنین کنم . پیامبر فرمود : کیفر اینان را در این جهان نمیخواهم . مرا با اینان در پیشگاه عدل الهی موقفی دیگر است . در روز رستاخیز با آنان دشمنی کنم . آنگاه دیدم فرشتگان به سوی ما هجوم آوردند ، من فریاد کردم : الامان ، الامان یا رسول الله ! پیامبر فرمود : برو که خدا ترا نیامرزد . سند : الملهوف ج 73 .
آخرین منزل : دمشق
به دمشق که رسیدند ام کلثوم ،شمر لعنت الله را صدا زد و گفت : ما را از دروازه ای وارد کنید که اجتماع کمتر باشد . سرها را از میان ما دور کنید تا به سرها توجه کنند . به نوامیس رسول خدا نگاه نکنند . شمر ملعون خلاف خواسته ام کلثوم را انجام داد . این را هم عبید الله گفته بود ؟ یزید گفته بود ؟ هرچه انسان انجام میدهد از درونش میجوشد . اهل بیت را در روز اول صفر از دروازه ساعات که تزئین شده بود و بسیار شلوغ بود ، وارد کردند . آنها را نزدیکی درب مسجد جامع دمشق ، جایی که معمولا اسیران را می آوردند برای فروش ، نگاه داشتند . به روایتی میگویند سه روز در همین حال بودند . تا همینجا این سفر بیست منزلی کوفه تا کربلا خود کتابیست قطور ، پر از درد و عبرت بسیار.
از کلام مولا نا اشعاری را میخوانم و ختم کلام امروز میکنم .
جفا ازسر گرفتی ، یاد میدار ، (امیدوارم که ما این کار را بعد از این عزاداریها نکنیم .)
نکردی آنچه گفتی ، یاد میدار، (پارسال درمحرم چه عهدهایی بستید ؟ )
نگفتی تا قیامت با تو جفتم ؟ کنون با جورجفتی ، یاد میدار
مرا بیدار در شبهای تاریک رها کردی و خفتی ، یاد میدار
به گوش خصم میگفتی سخنها مرا دیدی نهفتی ، یاد میدار
نگفتی خار باشم پیش دشمن ؟ چوگل با او شکفتی ، یاد میدار
گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی ، یاد میدار
همی گویم عتابی من به نرمی تو میگویی به زُفتی ، یاد میدار
فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی ، یاد میدار
چه عجب ! به این نقطه رسیدیم و نمردیم . جا داشت جان بدهیم . هنوز انقدر خالی نشدیم که در جا ، جان بدهیم . اگر نه ، جان داده بودیم . خدایا به احوالات ما رحم بفرما !

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید