منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

سیری بر فرمایشات امام حسین(ع) و نحوه بهره وری در زندگی امروزه بخش هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

در شب هایی به سر می بریم که همه نگاه ها به خاندان پیامبر(ع) اندوخته شده است . یکی از حُسن های دهه عاشورا همین است ، هر کجا سر می کنی بالاخره یک گوشه ای آدم ها به زندگی این بزرگان خدا در حال توجه هستند . حالا بعد این توجه را چقدر با خود حمل می کنند یا سر کوچه جا می گذارند و می روند کاری ندارم ، ولی به هر حال اسباب توجه فراهم هست . بنده بارها عرض کردم باز هم می گویم این مجالس ، این همه تدارکات ، این سینه زدن ها اگر من و شما را به حقیقت امام وصل نکند ارزشی جز سرگرم شدن و کمی هم تخلیه روحی ندارد . همین هم خوب است ، باز ما سرگرم شویم در مکانی که حداقل به گناه دست نزنیم و نیندیشیم باز هم خوب است یا اگر خیلی در حال انفجار هستیم قدری تخلیه روحی شویم باز هم خوب است ولی فی الواقع این مجالس دایر نمی شود فقط در پی این هدف ؛ بلکه باید کمک کند در لابه لای قدم زدن در این مسائل به حقیقت امام وصل شود و اگر بتوانیم این حرکت را انجام دهیم چرا که نکنیم . القصه : بارها گفتم ، در جلسات دیگری راجع به آب گفتم که آب چیست ؟ تر است ، دست من اگر به این آب بخورد می گویم تر شد ، اگر دست من به این آب نخورد باز هم می توانم بگویم تر است ؟ نه ، چون تری فقط از آن آب است . اگر کسی بخواهد به تری برسد باید به آب رجوع کند ، راه دیگری وجود ندارد . شیشه شربت را روی دست خود می ریزم خیس است اما تری نیست . دست شما چه شده است ؟ شربتی است ، روغنی است . وقتی تری به آن می گوییم که مستقیم به آب رسیده باشد جتی وقتی که آب کثیف است لجنی است و دست ما می خورد نمی گوییم دست من تر است می گوییم دست من کثیف است ، خوب به این اصطلاحات نگاه کنید . پس اگر کسی بخواهد به تری برسد حتماً باید به آب رجوع کند راه دیگری وجود ندارد . در کلاس مدرسه ، همه دانش آموز هستند اما از میان این دانش آموزان یک نفر را به عنوان مُبصر انتخاب می کنند . در انتخاب این یک نفر هیچ چیزی به آن دانش آموز اضافه نمی شود یا از آن کم نمی شود تنها چیزی که اتفاق می افتد یک امتیاز اعتباری به این می دهند که مبصر است ، تازه خود این امتیاز ، حقیقی هم نیست چرا ؟ هفته بعد که مبصر را عوض می کنند چه می شود ؟ هیچی دیگر آن از مبصری می افتد آن امتیاز اعتباری را هم ندارد یک کس دیگری جای آن می نشیند . یکی از ضررهایی که در عصر حاضر به تفکر صحیح و منطقی در رسیدن به حقیقت ایجاد می شود این است که فکر کنیم کمالات ائمه اطهار هم مثل نمایندگی کلاس قراردادی و اعتباری است حالا چون فرزندان پیغمبر هستند ما به آنها احترام می گذاریم و این تفکر هرگز سبب نمی شود که ما با آنها ارتباطی برقرار کنیم . چنان که در صدر اسلام دیدیم ، پیغمبر از دنیا رفت جواب سلام امیرالمؤمنین را هم نمی دادند ، تنها خانم حضرت زهرا(س) را که امیرالمؤمنین به در خانه بزرگان قوم می برد اگر در می کوبید می گفتند چه کسی است ؟ حضرت زهرا(س) می فرمودند : من هستم ، فقط به اعتبار اینکه دختر پیغمبر است برای ایشان در را باز می کردند با امیرالمؤمنین هم انگار نه انگار . و این نگاهِ غلط بود که فکر کردند دختر پیغمبر بودن یک ارزش اعتباری است پس اگر در خانه شان را آتش بزنند اشکالی ندارد . با لگد به در بزند بی احترامی کند اشکال ندارد . این مطالب را عرض می کنم برای اینکه تفکر در جامعه ، متأسفانه در قشر جوان به گونه ای دارد پیش می رود که دارند به این نقطه می رسند که بابا پیغمبری آمد ، کتابی آورد ، ما هم دستورات او را گوش می کنیم دیگر این همه تفسیر چیست ؟ امام ها آمدند از این خانواده هستند ، صاحب احترام هست ولی نه بیشتر ، یعنی آنچه که در امام ها وجود دارد آنها را اعتباری می دانند از سوی پیغمبر آن هم به خاطر حضرت زهرا(س) و این تفکر غلط ریشه تدّین و اعتقادات جمع مسلمان را از جا می کَند . به خطبه دوم نهج البلاغه نظری می اندازیم امیرالمؤمنین در این خطبه آل پیغمبر را معرفی می کنند ؛ کلام امیرالمؤمنین است یک کلام معمولی نیست . فرمودند : احدی از افراد این امت را نباید با آل پیامبر(ص) مقایسه کرد حتی آنهایی که از نعمت های وجودی اهل بیت برخوردار شدند . مثلاً مثل سلمان ، مثل اباذر ، می گوید حتی آنها را هم هرگز نباید با اهل بیت(ع) مساوی بدانیم , اهل بیت اساس دین و ستونهای یقین هستند . همه کسانی که تند جلو می روند فکر می کنند که خیلی می فهمند و همه کسانی که می گویند ولش کن باشد بعداً ، عقب مانده ها باید بیایند و همه به اهل بیت برسند که هر کس به این نقطه رسید بُرد وگرنه مُرد . در تاریخ شخصی به اسم ابن فارض داریم . ابن فارض سنی مذهب است ، از عرفای بزرگ قرن هفتم است . می گویند ابن فارض چهل سال در عالم خلسه به سر می برد ، اشعار بسیار معروفی دارد که محی الدین عربی وقتی به آن گفت اشعار خود را شرح بده ، تازه ابن فارض به محی الدین عربی گفت شرح اشعار من فتوحات مکیّه شما است . حالا ببینید این یکی دیگر چه کسی است ؟ ابن فارض در سلوک بسیار پیش رفت ولی همان طور که پیش می رفت احساس می کرد یک چیزی کم است ، یک چیزی در این مسیر کم است آن چیزی که او کم داشت حقیقت سلوک بود تا زمانی که به مقام اهل بیت رسید وقتی به مقام اهل بیت رسید گفت : عمر من ضایع و تباه گشت ، باطل گشت زیرا به آن حقیقتی که باید برسم نرسیدم ، کامیاب نشدم مگر با گره ولایت ، ولایت عترت اهل پیامبر و وصول به این ولایت عترت طاهره که به صورت بخشش به من عطا شد و من از آن کامیاب و به آن فائز گردیدم ، عین کلام خود اوست . در دیوان ابن فارض آمده ، در کتاب روح مجرد آیت الله حسینی تهرانی جلد 5 هم این مطلب گنجانده شده است . به همین دلیل عرض کردم تری برای آب یک حقیقت است و همه تری ها هم به آب ختم می شود . انسانیت هم یک حقیقت است هر کس به اندازه ای که از آن بهره مند است ، انسان است . همین حقیقت است که ملائکه را به سجده آدم ملزم کرد که صد البته به انسانیتی که در جسم دنیایی انسان های ظالم و کافر و فاسد وجود دارد سجده ننمودند . به قرآن رجوع می کنم در سوره انبیاء آیه 73 خداوند اشاره می کند به جایگاه امام که همان جایگاه انسان کامل است ؛ آنها را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما هدایت می کردند و به آنها انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و ادای زکات را وحی کردیم ، آنها پرستندگان ما بودند . در این آیه خداوند فعل خیر و نماز و افعالی در این زمینه را فرموده بر این پیشوایان وحی کردم ، خوب دقت کنید فرمودند وحی نمودیم . وحی نمودن در امری با دستور دادن در همان امر خیلی متفاوت است ، چون ما در شرع خود خیلی دستور داریم مگر نداریم اما دستور را می دهند بعضی ها را می گوییم می کنیم ، بعضی ها را می گوییم نمی کنیم . اما در مورد انسان کامل ، حقیقت وجودی انسان کامل کاملاً فرق می کند . باز قرآن توضیح دارد سوره نحل آیات 68 و 69 می خوانیم : و پروردگار تو به زنبور عسل الهام کرد ، وحی کرد که از کوه ها و درختان از داربست هایی که مردم می سازند لانه هایی بگیر سپس از همه میوه ها بخور و راههای پروردگارت را مطیعانه طی کن ف که چه بشود ؟ عسل بدهد . وحی کردن به زنبور عسل یعنی عین وجودش را تحت تأثیر آن فرمان قرار دادن ، باز هم می گویم این مثل ، مثل احکام شرعی نیستند که صادر می کنند و ما با کمال پررویی می گوییم : نه من این یکی را دیگر نمی توانم . خوب دقت بفرمایید . به امام اقامه نماز را وحی کردند یعنی امام عین اقامه نماز است و عین بندگیست . امامان یک وجه اختیاری دارند مثل همه ما . اما وجه دیگرشان همان حقیقت امام است و فرق ایشان با ما در همین است . ما صاحب یک جسم و یک نفس هستیم اما در اصول کافی جلد 2 آمده که امام صادق(ع) فرمودند : ائمه علاوه بر جسم و نفس، وجهی به نام نور عظمت دارند که خداوند ما را از این نور عظمتش آفریده است .
می دانید چرا من این قدر دست و پا می زنم ؟ می دانید چرا هر چند وقت یکبار مطلبی را می آورم باز دوباره یک شکل دیگر و لباسی دیگر به تن آن می کنم و دائم برای شما تکرار می کنم ؟ همه ما در خانواده هایی بزرگ شدیم که حداقلی از احکام دین در آن به چشم می خورد ، در سرزمینی بزرگ شدیم که دین رسمی آن اسلام است ، در مدارسمان وقتی خواستند خداشناسی و خداپرستی را درس بدهند مثال پیرزن ریسنده را زدند که پیغمبر سؤال فرمودند : خدا را چطور می شناسی ؟ پیرزن دستش را از روی چرخ برداشت و گفت : ببینید دیگر نمی چرخد ، وقتی این چرخ یک ریسنده دارد که می چرخد پس این دنیا با این عظمت هم که اداره می شود یک نگهدارنده و گرداننده دارد . همه ما اینها را شنیدیم ، نشنیدیم ؟ اما چرا هنوز مِیل به گناه می کنیم ؟ چرا هنوز هوس می کنیم یک کارهایی را انجام بدهیم ؟ چرا هنوز وقتی عصبانی می شویم و خشم بالا می آید به آن حقیقت درونی فرد مقابلمان نگاه نمی کنیم و خشممان را بیرون می ریزیم ؟ چون اصلاً آن حقیقت را نمی بینیم و نمی شناسیم . من اگر بخواهم آن حقیقت را بشناسم ابتدا باید آن را در خودم پیدا کنم ، کجاست ؟ پیدایش نکردم . امروز برای شما که این همه حرف را شنیدید ، همگی شنیدید گواه آن تمام مقالات و پلی کپی ها و دست نوشته هایی است که در خانه های شما تلنبار شده است همه را می دانید ، هیچ کدام نمی توانید بگویید : من نمی دانستم خدایی هست ، اگر می دانستم چنین و چنان می کردم ، همه شما می دانید اما هنوز درگیر هستید ، بد هم درگیر هستید . بعضی ها مثل من درگیر هستید ، سرفه می کنم به سختی می افتم ، عیبی ندارد آنقدر با سرفه ها سر و کله میزنم ، فراموش می کنم شما را نگاه کنم ، این درگیری خوبی است . اما شما درگیر بقیه هستید ، هنوز مشغول نگاه کردن به این و آن هستید ، غافل از این هستید که یکبار هم به خودتان نگاه کنید ، محض رضای خدا یکبار هم به خودتان نگاه کنید . امروز دیگر روزی نیست که بدانیم خدا هست ، وقت تمام شد ، دوره دانستن ها هم تمام شد ، کتاب و مقاله خواندن هم تمام شد . وعظ فلان آقا را هم گوش کردن تمام شد او هم می گوید خدا هست ، خب مگر تو نمی دانی خدا هست ؟ برای چه می روی و می نشینی ؟ نه ، امروز دیگر وقت دانستن ، خدا هست گذشته ، اگر می دانی وقتت به پایان رسیده ، یک خانواده سالیان سال آرزو می کردند ماشین داشته باشند . اگر من یک پیکان داشتم ... بعد از سالیان عمر خواهرش ماشین خرید ، یک پیکان قراضه داشت که او را به برادر بخشید ، باز هم به او گفت : البته پول ماشین را باید ماهانه به اندازه پانصد تومان بدهی هر وقت قدری پول به دستت رسید می آوری و به من می دهی ، این خانواده عرش اعلا را سیر کردند ، آمد و به من گفت ، به او گفتم : دیگر وقت پیکان داشتن گذشته ، مردم مرسدس بنز ، پژو و ... می خرند .حالا تو تازه خوشحالی از این که پیکان گرفتی ؟ گفت : یعنی بدرد نمی خورد ؟ گفتم : نه . گفت : آخه ، گفتم : حالا برو سوارش بشو . سوار شد رفت و آمد پول بنزین داد ، هر قسمت ماشین خراب شد پول خرج کرد ، هزینه عوارض را پرداخت کرد . ماشین را به خانه خواهرش برد و گفت : دیگر نمی خواهم . خدایی که دانسته بشود دیگر کم کم بدرد نمی خورد ، کار شما را راه نمی اندازد چون شما آن قدر بلدید و زیاد می دانید که فقط دانستن اینکه خدا هست شما را محفوظ و مصون نمی کند . پس چه چیزی شما را نجات می دهد ؟ تا یک مرزی نگاه عقلی کارساز است ولی همیشه کارساز نیست ، تا جایی فایده دارد که پیرزن گفت : این چرخ را رها کنم دیگر نمی چرخد . پس چرخاننده ای دارد ، پس دنیا که با این عظمت می چرخد یک گرداننده دارد ، این نگاه عقلی ست که شما آن را طی کردید ، واقعاً نمی دانید ؟ گاهی از مثالهایی که می زنم خجالت می کشم ، شاید دیگران فکر کنند بیشتر از این حرفی برای گفتن ندارم . اما وقتی حیات را می بینیم متوجه عرصه حیّ ، زنده همیشگی می شویم ، وارد عالم نوری می شویم . سلمان و ابوذر از زاویه نور آقا امیرالمؤمنین به رؤیت خداوند رسیدند . عقل می تواند 6 جهت را برای شما ارزیابی کند و دریابد ، راست ، چپ ، بالا ، پایین ، جلوی رو و پشت سر ، ولی حقیقت چیزی نیست که در 6 جهت بگنجد که عقل بتواند آن را دریابد ، حقیقت در جهاتی می چرخد که دیگر عقل به آن نمی رسد . مولوی می گوید :
عقل گوید شش جهت حد است و دیگر راه نیست ؛؛؛؛ شش جهت داریم، جهت دیگری وجود ندارد
عشق گوید راه هست ، رفته ایم ما بارها ؛؛؛؛ به این می گویند نگاه قلبی . این نگاه قلبی می تواند آیه 3 سوره حدید را بفهمد . آیه 3 می فرماید : . هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ . اگر این را برای من معنی کردی ! آن چیست که هم در اول هست و هم در آخر . هم در ظاهر هست و هم در باطن . یکی بیایید این را معنی کند ، مگر می شود ما بمیریم و آیه قرآن را نفهمیم ، ما باید آیه قرآن را بفهمیم . نگاه قلبی به شما فرصت می دهد این آیه قرآنی را فی الواقع درکش کنید و بفهمید . اینجا این آیه دانستنی نیست چون عقل می گوید آدم حسابی اونی که در اول هست در آخر نیست . خب درستش هم همین هست یا در اول است یا در آخر . عقل می گوید نمی شود اما قلب می گوید می شود . از اَبی سعید پرسیدند به چه چیز خدا را شناختی ؟ او گفت خدا را به جمع کردن بین دو تا ضد شناختم و سپس همین آیه را تلاوت کرد . خدا تنها چیزی است ، تنها حقیقتی است که هم در اول است و هم در آخر هم در ظاهر هست و هم در باطن . سند کلامم فتوحات مکیه ج 1 . آقا امیرالمؤمنین(ع) به اباذر و سلمان در حقیقت نورانیّتشان فرمودند معرفت من به نورانیّت معرفت خدای عزوّجل است . معرفت خدای عزوّجل معرفت من است به نورانیّت . حقیقت نورانیّت امیرالمؤمنین را چه موقع به شما دادم ؟ یک کتاب کوچولو دادم گفتم از کیف تان جدا نشود و مرتب بطور روزانه بخوانید . چقدر به این جمله فکرکردید ؟ هیچی . حضرت ما را هدایت فرمودند که اگر توانستید نورانیّت مرا ببینید خدا را دیده اید همان گونه که با نگاه قلبی به خداوند معرفت پیدا کنید . تجّسم عینی آن نور را در جمال علی(ع) هم می توانید مشاهده کنید . نروید بگویید که فلانی علی اللهی شد . به خدا بنده هم چنین چیزی نگفتم بنده فقط کلام امیرالمؤمنین را گفتم . سید حیدر آملی در جامع الاسرار آورده است پیامبر(ص) فرمودند : هرکس مرا ببیند حقیقتاً خدا را دیده است . خب آن همه آدم که پیغمبر خدا را دیدند ، پس چه شد ؟ عمر و ابوبکر و عثمان مگر پیغمبر را ندیده بودند ؟ پس چه شد ؟ آن ها پیغمبری را دیدند که کتابی در بغلش است و عبایی بر دوشش . آدم خوبی ست ، خوش خُلق است ، مردم او را دوست می دارند تا زنده است نمی شود مقابلش ایستاد . اما هر زمان که از دنیا رفت بلافاصله جفت پا می پرم جایش را می گیرم چون دیگر نیست . اما ندانست در پیغمبر(ص) حقیقتی وجود دارد از خداوند ، که اگر آن حقیقت را ببیند خدا را دیده است و دیگر هرگز حاضر نیست در جایگاه او بنشیند چون خودش را صاحب آن حقیقت نمی بیند . یکی از دلایلی که ما در مرتبه های کاریمان خیلی هوس می کنیم جای بالایی را بگیریم و به هر قیمتی هم هست می گیریم ، همین هست چون فکر می کنیم ما از آن بیشتر می دانیم یا حداقل می گویی من اندازه او هستم . خب چرا او بنشیند بیا پایین ، من می نشینم سرجایش و وقتی جای آن نشست گند هم می زند . چون در آن یک چیزایی وجود داشت که توانست اداره کند ، محبوب باشد و این آن ها را ندارد . مولوی می گوید :
عشقِ شِنگِ بیقرارِ بی سکون چون در آرد کل تن را در جنون
عشق شنگ چطور آدمی را به جنون می اندازد ؟ شما با دیدن حرکات انسان عاشق چطور به آن عشق درونش منتقل می شوید ؟ نگاه قلبی از این زاویه دید باید باشد . علامه طباطبایی می گوید وقتی از نجف به تبریز برگشتم می خواستم خانه ام را تعمیر کنم . عمله و بنا آوردم و نشستم اینها که کار می کردند به کار کردنشان توجه کردم . به عمله نگاه می کردم می دیدم چه خوب کار می کند . دقیقه ای از وقتش را حرام نمی کند . هر چه بنا می گوید می گوید چشم و بدو انجام می دهد حتی وقتی که بنا کار خودش را می کند و کاری ندارد انجام دهد ، بیکار نمی ایستد و به یک کاری خودش را مشغول می کند و یک کار دیگر انجام می دهد . می گوید ظهر که شد نماز خیلی خوبی هم خواند ، غذای خوبی هم خورد . بلافاصله از غذا دست کشید برخاست و به کار پرداخت تا عصر . عصر که شد بنا صدایش کرد و گفت برو کوچه بغلی خانه فلانی بگو که نردبان تان را بدهید فلان کس لازم دارد . این رفت ولی خیلی طول کشید تا برگردد . علامه طباطبایی می گوید من چیزی نگفتم تا موقعی که غروب شد و خواستم دستمزد اینها را بدهم . دستمزد عمله را که می دادم ازش پرسیدم تو از صبح این قدر خوب کار کردی چطور شد که برای آوردن یک نردبان با این مسیر کوتاه ، این همه زمان طول دادی ؟ عمله گفت کوچه بغلی تنگ بود . چون تنگ بود و نردبانم هم خیلی دراز بود سر نردبان گیر می کرد به لبه های بام خانه ها در آن کوچه و اگر با عجله و تند می آمدم سر بام همسایه ها را زخمی می کردم به همین دلیل طول کشید تا بتوانم با احتیاط بیایم و نردبان را بیاورم . می گویند علامه طباطبایی از بیست سالگی چشم برزخی اش باز بود . تا توضیحات عمله را شنید فوری با نگاه کردن به عمله گفت آقا صاحب زمان(ع) را شما دیدید ؟ عمله سرش را فرود آورد و گفت بله آقا ، دیدم . چطور می شود ؟ پدر بنده چند شب پیش اینجا بود صحبت که کردم خیلی به دلش نشسته بود مرتب می گفت چه کسی حق مرا می دهد . چه کسی حق مرا از بین برد ؟ ایشان وقتی که بچه بود رفتند مدرسه . بخاطر مشکل گوش شان که عفونت می کرد اجازه ندادند در مدسه بمانند و اخراجش می کردند . آخر سر بیرون آمدند و مشغول کار شدند . تا سن هیجده سالگی دکترهایی که از شوروی آمده بودند ایشان را در بیمارستانی بستری کردند و گوش شان را جراحی کردند . پدرم دنبال حقش می گشت . بنده خیلی سعی کردم به ایشان بگویم باباجون آنچه را که امروز من می گویم درس و کلاس و مدرسه نمی خواهد . آنچه امروز می گویم تحصیلات دانشگاهی هم نمی خواهد . خدا رحمت کند حاج آقا را ، بلد نبود دو تا کلمه فارسی بنویسد ، اصلاً سواد نداشت اما نگاه قلبی داشت ، چشم حقیقت بین داشت . برای همین هم به بعضی ها که بر می خورد می چسبید به آنها ولشان نمی کرد . چون حقیقت خدایی را در آن ها خیلی زیاد می دید . به بعضی ها هم که می رسید چیزی می گفتندند می گفت بله بله همین طور است و صورتش را می چرخاند ، فرار می کرد از دست شان . اینها تحصیلات نمی خواهد اصلاً نگو که حیف شد من دانشگاه نرفتم ، فلانی نگذاشت من فوق لیسانس بگیرم ، اینها مدرک نمی خواهد از امروز شروع کنید ، چه طوری ؟ وقتی خدا می گوید حلال بخورید حلال بخورید ، وقتی خدا می گوید حرام نخورید ، حرام نخورید ، وقتی خدا می گوید پشت سر دیگران حرف نزنید خب نزنید ، وقتی خدا می گوید چیزی را که با چشمهایتان ندیدید با گوشهایتان شنیدید باطل است شما دیگر آن را تکرار نکنید . اولاً نباید می گذاشتید که بگوید تا گوش شما را هم آلوده کند ، حالا که شنیدید زبانتان را هم در خدمتش نگذارید تا همان را در جای دیگر هم تعریف کند مگر این که خودتان ببینید . خدا می گوید کینه آدمها علی الخصوص مؤمنین را به دل نگیرید ، چرا به دل می گیرید ؟ من افراد را می بخشم نه برای خودش برای اینکه اگر حقیقت الهی در او تبلور داشته باشد برای من محترم است . چرا کینه می ورزید ؟ چرا بد عُنق هستید ؟ چرا حسادت می کنید ؟ اگر می خواهید نگاه قلبی داشته باشید و از دانستن خدا به فهمیدن خدا دست پیدا کنید یادتان باشد که هر چه را گفته انجام بده ، انجام بده و هر چه را گفته انجام نده ، انجام نده ، آن وقت جانت توحیدی می شود ، قلبت تحت تجلی نور حضرت دوست واقع می شود . امیرالمؤمنین فرمودند : معرفت خدا موجب معرفت نورانیّت امام با تجلّی نور احدی می شود ، روز عاشورا امام حسین(ع) را چطور می خواهید ببینید ؟ گریه می کنید ، سینه می زنید خیلی خوب است اما به این فکر کردید که روز عاشورا که آخرین فرصت است چطور امام حسین(ع) را می خواهید ببینید ؟ باید به این ها فکر کرد . متأسفانه ما در روزگاری زندگی می کنیم که در این روزگار فتنه ها با لباسهای بسیار زیبا و بسیار وجیه در جامعه خودنمایی می کند . در شب حضرت قاسم ، در تکیه ای دسته ای راه افتاد ، چون معتقد هستند آقا دخترشان را به عقد ایشان در آوردند و فردایش به میدان فرستادند ؛ من نمی دانم این چه مسئله ای است که این قدر مهم است که باید به آن بپردازیم ، چه لزومی دارد . از آن طرف می گویند که در ماه محرم و صفر جاری کردن قعد ازدواج جایز نیست . یکی بیاید و روشن کند که چرا جایز نیست ؟ هر کار حلالی همیشه جایز است . یک بند ساز و دهل مبارک باد می زنند ، یک بند عزا برای حضرت قاسم(ع) ، شما چه فکر می کنید ؟ یک نفر مأمور تربیت شده برای لوث کردن همه چیز ، اما چطوری ؟ به دست من و شما ، ما بساط او را آماده می کنیم و دنبالش راه می افتیم و هیچ کدام هم نمی پرسیم ، چرا ، برای چه این کار را انجام می دهی ؟ در تبریز چند روز قبل از محرم دسته جاتشان راه می افتد ، یک دسته ای تمامشان چوب یا شمشیرشان را بلند می کردند و پایین می آوردند ، یعنی اعلان جنگ ، ما می جنگیم با همه آنهایی که با حقیقت حسین(ع) می جنگند . مسلمان شیعه اگر این را نفهمد که یک روز عاشورا بود ، یک روز نینوا گلگون شد اما هر روز ، هر روز و هر روز بر حقیقت حسین(ع) شمشیر می کشند ، تیر می اندازند ، آن هم به دست من و شما این درد آور است . اگر سردمداران کفر این شمشیر را پرت کنند آدم می گوید اگر به سرم هم بخورد باکی نداریم اما آنها می فرستند توسط خود ما و چرا ما گول آنها را می خوریم ؟ چون با حقیقت آشنا نیستیم ، ما حقیقت را نمی شناسیم . اگر بر حقیقت امام حسین(ع) دست یافته بودیم گریه نمی کردیم ، از چشمانمان خون می ریختیم که حقیقت خداوندی را هتک حرمت کردند ، هنوز بعد از گذشت 14 قرن به آن ادامه می دهند ، به آن فکر کنید . از فضاهای مجازی که دشمن هر لحظه رصد می کند و هر لحظه سود می برد درست استفاده کنید . به حرفهایتان جهت دهید ، می آیند سخنرانی می کنند آدم فکر می کند که می خواهند بگویند امام حسین(ع) به قصد ریاست بلند نشد خب زیباست ، بعد یک طوری حرف می زنند که آدم احساس می کند امام حسین(ع) آدمی بود که دنبالش کردند و فرار کرد ، دید نمی خواهندش ، گفت خب بگذارید من بروم جای دیگر ، حقیقت حسینی این بود ؟ حواستان به چیزهای که در اختیار عموم می گذارید باشید ، جواب این هایی که خواندند و نفهمیدند به بیراهه رفتند را می توانید بدهید ؛ تکلیفتان را با خودتان مشخص کنید . یک کمی به گرفتاری هایتان نگاه کنید ، بی جهت گرفتار نیستید ، از بس بچه حرف گوش کنی نبودید و در هر سوراخی سرک کشیدید ، گفتند یک ذره سرت برود به سوراخ جسم تان ، همه اش یک جایی از جسمتان بیمار است . تا روز عاشورا نرسیده تکلیفتان را با خودتان روشن کنید ، برادر اگر برادر نشناختی سر سفره ابوالفضل ننشین ، سر سفره ابوالفضل کسانی می نشینند که با هم مهربانند ، به هم توجه می کنند ، تا فردا شب وقت دارید حسابهایتان را تسویه کنید.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید