منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

سیری بر فرمایشات امام حسین(ع) و نحوه بهره وری در زندگی امروزه بخش دوازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

شما را به فضای خیلی سال پیش می برم نه به فضای حالا . ماه محرم رسید همه جا سیاه پوش شد . مادرم به رسم هر سال لباس های مشکی را درآورد از روز اول محرم پوشید ، لباس های ما را که خیلی قرمز بود جمع کرد گفت : در محرم و صفر کسی قرمز نمی پوشد یادت نرود . امسال اولین سالی است که مادر در باب محرم مستقیم با من گفتگو را می کند و این برای من بسیار خوشایند بود احساس بزرگی می کردم به همین دلیل اگر رادیو ترانه پخش می کرد بلافاصله آن را خاموش می کردم یا کم می کردم تا من هم در آن غمی که مادر می گفت در محّرم وجود دارد وارد شوم . مادر من قول داد که من را امسال حتماً به تکیه حاج آقازاده که نزدیک منزل ما بود ببرد تا در عزاداری شرکت کنم . از طرفی بسیار خوشحال بودم که می روم گرچه سال های قبل هم مادر من را برده بود ولی چندان به خاطر نداشتم چون خیلی کوچک بودم اما امسال خود را بزرگ می پنداشتم می خواستم همه چیز را ببینم بفهمم و ثبت کنم یواشکی بگویم شاید چهار سال هم نداشتم ، ولی از سوی دیگر تلاش می کردم که مثل بزرگترها به خصوص مادرم که مجسمه کامل عزا و عزاداری بود من هم عزادار باشم . حتی از تفریح چرخش به دور باغچه های پُر از لاله عباسی و میمون هم کم کنم چون برای من مفرح و شادی آور بود . بالاخره تاسوعا و عاشورا رسید صبح زود از خواب بیدار شدم لباس مشکی که برای من خریده بودند پوشیدم چادر مشکی کوچکی که مادر دوخته بود بر سر کردم و راه افتادیم . تکیه حاج آقا زاده خانه ای بسیار بزرگ و قدیمی ساز بود حیاط آن را با چادر پوشانده بودند از در وارد می شدیم دالانی کوچک و چهارگوش بود و حیاطی با چهار باغچه کوچک، تمام دیوارها سیاه پوش همراه با پرچم های سبز و سیاه مزین بنام مبارک آقا اباعبدالله(ع) بود ، یک منبر سیاه پوش آن طرف حیاط مقابل در ورودی قرار داشت که حتی وقتی هم خالی بود خیلی ابهّت داشت . جمعیت بسیار زیادی بود مملو از خانم هایی با چادرهای مشکی که نشسته بودند و به سخن های آقایان که حالا سخنران یا مداح بودند گوش می کردند بعضی ها فقط نگاه می کردند عده کمی قطرات اشک می ریختند تا در خِیل سوگواران محسوب شوند عده ای هم سخت گریه می کردند حال برای امام و شهداء یا اسرا بود یا برای دردها و مشکلات خودشان ، نمی دانم اما من را سخت به خود جذب می کردند . در حین سخنرانیِ روضه خوان صدای دسته سینه زن به گوش رسید . این خانه دو در داشت دسته سینه زن از یک در وارد می شد در صف های به هم پیوسته و فشرده در حال نوحه خوانی و سینه زنی وارد می شدند و بعد از آن در خارج می شدند . خانم ها صفی باز می کردند برای عبور آقایان ، آنها سینه می زدند و نوحه می خواندند . آقای روحانی بر سر منبر عمامه از سر بر می داشت و در حین نوحه خوانی بر سر خود می کوفت من مبهوت آن را می نگریستم . سعی می کردم اشک بریزم ، حال غریبی بود به خصوص که هیچ کسی برای من شرح نمی داد کربلا یعنی چه ؟ حسین مظلوم و بر سر نیزه یعنی چه ؟ ولی یادم می آید آن سال در تاسوعا و عاشورا یک چیزی در قلب من تکان خورد ، یک شکافی باز کرد که نمی دانستم این شکاف به کدام سو خواهد نگریست . اما اتفاقی که افتاد آغاز یک ماجرا بود نمی دانستم چیست و چه خواهد شد ؟ آن تاسوعا و عاشورا گذشت من که کودکی پیش نبودم با گذران محرم وصفر کم کم از خاطر بردم البته بعد از آن هر کسی که دیگری را با نام حسین صدا می زد من بی اختیار تکانی می خوردم اما همین ، ولی به یاد دارم توصیه مادر را که وقتی آب می خوری بگو سلام بر حسین ، لعنت بر یزید دیگر برای من رنگ و بوی متفاوت داشت . سال بعد باز هم چنین بود و هر سال در تاسوعا و عاشورا یک قدری آن شکاف و ترک قلب من عمیق تر می شد من نمی دانستم آخر به کجا خواهم رسید با بزرگ شدنم ، مدرسه رفتنم بیشتر با حسین بن علی(ع) آشنا شدم . سال های عمر خود را چنین گذراندم و هر سال در محرم بدون آنکه خود بفهمم اشعه نوری را در قلبم پذیرا گشتم . دو ، سه سال گذشته را با پایان صفر من از محرم جدا نشدم من در محرم ماندم و نمی دانستم چرا ؟ فکر می کردم غصه های من خیلی زیاد است و من را به درد و رنج خانم حضرت زینب(س) پیوند داده است که جدا نمی شوم به همین دلیل گاهی برای دل خودم و گاهی برای دل حضرت زینب(س) اشک می ریختم . امسال باز هم قصه هر ساله شروع شد ، ادامه یافت ولی فرق کرد از جنبه کلام خانم در بارگاه یزید ملعون که در پی کلام آن ملعون فرمودند : من در کربلا هیچ چیز جز زیبایی ندیدم مدد جستم چطور ممکن است ؟ برادرم ، امام من ، فرزندانم ، فرزندانش ، خاندانم در مقابل من سر بریده شدند ، نیزه ها خوردند ، بر بدن های آنها اسب تازاندند کجای آن زیبایی است ؟ نمی توانستم بفهمم در قاعده جملات ادبیِ بسیار می توان گفت و توجیه هم نمود . اما در فهم کلام جایگاهی ندارد . باید فهمید آن هم با قلب نه با عقل ، چرا که عقل شما را تا دروازه قلب رهنمود می سازد . یادتان می آید جبرئیل امین ، پیامبر(ص) را تا یک نقطه ای بالا برد در معراج پس از آن ابراز کرد که دیگر نمی توانم که بیایم شما باید تنهایی بروید و گرنه بال و پر من می سوزد . عقل هم پای چوبینش فقط تا دروازه قلب می آید ، نمی تواند وارد شود از آن پس خود باید بروی . فهم همان واژه ای است که در قلب منّور می گردد و به ثمر می نشیند . القصه : خانم زینبِ والا مقام ، دروغ که نمی گوید لفاظی هم نمی کند پس در کربلا خبری بود باید دید تا به زیبایی رسید . امسال در شب های عزاداری به کربلا رفتم در میان صدای شمشیرها ، رجزخوانی ها ، ناله های زنان و گریه کودکان که بسیار دلخراش و تکان دهنده بود نشستم و از خدای خویش خواستم تا من را در فهم یاری فرماید . آن وقت بود که در شبی از شب ها صداهایی که تا این زمان شنیده بودم آرام آرام محو شد در پس آن قلب های آدم ها یکایک گشوده شد . درون آن قلب ها اثری از پشیمانی تأسف ، نفرت و بدخواهی ، نفرین ، حسرت و... نبود . واقعاً چرا ؟ پس چرا اینها ندارند ؟ مگر آدم نیستند ؟ در آن صحرای سخت و پر از دلهره نگاه کردم آدم ها در چرخش خود در آنجا به امام خویش بر می خوردند و چقدر زیبا بود که در برخورد با امام تحت پوشش انوار نوری که از وجود مبارک آقا ساطع می شد قرار می گرفتند هر بار انگار وجود خود را در آن انوار نوری شست و شو می نمودند . هر کدام موقع گرفتن اِذن جهاد از امام و رفتن به میدان خدمت ایشان می آمدند و در آن تلألو نور ، غسل شهادت می کردند و می رفتند . امام من کلام ناقص و پر از عجز مرا ببخش که به خوبی نمی توانم توصیف کنم . هر چه بود زیبایی بود زیبایی که نتوان گفت فقط می توان آن را فهمید . بی بی ستم کشیده کربلا همین زیبایی را مشاهده فرمود که در آن بارگاه جور و ستم فرمودند : درکربلا جز زیبایی هیچ ندیدم . امسال فهمیدم که حرکت مادر در آن کودکی من سبب شد که هر سال ذرّه ای از قلبم به سوی نور امام حسین(ع) شکافته شود و مِهر ایشان به آن سرازیر گردد . تا به امسال که پس از گذران چند سال که از محرم وصفر دیگر خارج نشده بودم بتوانم آن همه زیبایی را با چشم قلبم ببینم . آنقدر بگویم و بگریم تا نور آقایم همه وجودم را غسل دهد و مملو از عشقش نماید ، ان شاءالله .
آیا حواس شما با من بود ؟ من قصه خودم را نگفتم بلکه چگونگی رفتن به کربلا ، رسیدن به آن نقطه را شرح دادم . بر شهدای کربلا بگریید ، بر سختی های اسرای کربلا بگریید ، اما پس از اتمام گریه از آنها جدا نشوید تا سال بعد برسد با آنها زندگی کنید چون پس از قرار گرفتن در پرتوهای نوری امام حسین(ع) تازه اشک های فهمیده ، سیلابی سرازیر می شوند آن وقت است که شما با برپایی عزای حسین بن علی(ع) و خاندانش می توانید رسالت آگاهی بخشی به دیگران ادا فرمائید نه آنکه ده روز نذری و سوگواری و قصه های آن و خاتمه جریان باشد . این طور نیست ؟ اگر عشق می خواهی اول خودت عاشق شو . به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقی است .
یک از هزاران آنچه را که حس کردم نتوانستم بنویسم اگر بیشتر خواستید باید خودتان بروید و بچشید . من راه آن را گفتم و حرف خود را زدم امسال می خواستند اولین شب یا دومین شب آقایان بیرون بروند به آنها اجازه دادم ، قرار بود پرچم خانم را بردارند و به خیابان بروند و یک دور سینه زنی کنند و برگردند تا آداب را به نمایش بگذارند من گفتم باشه ، همه برنامه ها تنظیم شد ولی بعد گفتم نه ، نگاه کردم دیدم که قلب های ترک خورده کم است . ولی قلبی که ترک نخورده نمی تواند آنچنان سینه بزند که انوار نور از قلب او به میان مردم پرتاب شود . به امید این که ببینیم چه موقع به آنجا می رسیم که بتوانیم میان مردم بگردیم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید