منو

چهارشنبه, 23 آبان 1397 - Wed 11 14 2018

A+ A A-

دل گفته های محرم بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا میدان کربلا را به شما ندادند غصه نخورید آن را هم می دهند . ولی اگر مرد میدان نباشید چی ؟ ولی الان میدان کربلا این را برای شما گذاشتند . نگاه می کردم به این اخبار چند روزه که روزهای بسیار سختی بود . طوفان اینجا را نابود و زخمی کرد و چقدر خانه خراب کرد . چقدر آدم بیخانه مان شد . فکر کردید که این دولتمردانشان برای این بی خانمانها خانه می سازند ؟ زهی خیال باطل . به موازات این طوفانها و بلاها در کشور ما چقدر زمین لرزه آمده . در تمام نقاطی که زمین لرزه آمده حتی یک کشته هم نداده است . این ارزش دارد که بلا را به ما می چشاند ولی گویی ما را دوست می دارد خیلی هم بلا را بدجور به ما نمی چشاند . آنها را دوست ندارد که بلا را سخت می دهد ؟ نه اینطور نیست آنها را هم با دادن بلا دوست می دارد . بلا را می دهد و امتحانش را می گیرد . هر چه بالاتر می آیی امتحانت هم سخت تر می شود . ما نمی توانیم شاید آنهایی که در آن دیار زندگی می کنند و بلای سخت تری را تحمل کردند یک دور از ما بالاترند که امتحانشان سخت تر است . اینجا فعلا امتحان پس می دهیم با نبود پوشک و لوازم بهداشتی . ببینید چگونه خداوند امتحانش را در این دوره از ما ساده می گیرد . فرزندانمان جلوی ما راه می روند و هیچکدام مرز نیستند . هیچکدام زیر توپ و تفنگ نیستند . موشک و خمپاره روی مرزهایمان فعلا نیست . این یعنی خدا هنوز امتحان ما را سنگین نکرده است . پس بیایید تا خداوند سنگین تر نکرده خودمان کمی بجنبیم.

************** 

صلوات می دانید یکی از کارهای بزرگش پاره کردن خطوط ارتباطی ابلیس است خطوط ارتباطی ابلیس مثل تار عنکبوت می ماند دیدید تار عنکبوت چقدر باریک است خیلی نازک است ولی وقتی بتند وقتی داخل آن می افتید به سادگی نمی توانید از آن در بیایید. ابلیس این شکلی است. وقتی صلوات می فرستیم آنقدر زیبا این تارها پاره می شود وقتی تارها پاره می شود تازه آن حاضری آدم ها زده می شود.

************** 

در اصطلاحات روحی هست که ما در منطقه آلفا و بتا مغز امواج مغزی را دریافت می کنیم اگر خواستید به منطقه آلفا وارد شوید در آنجا خیلی چیزها را می شود حس کرد، می دانید منطقه آلفا چه وقت است؟ آنوقتی که دراز کشیدید هم بیدارید هم خوابید، هم می فهمید کجا هستید هم می فهمید سر و صدای اطرافت را هم در عین حال نمی فهمید، اگر هوشیار باشید و این هوشیاری را الان باید پیدا کنید نه آن موقع، هوشیار باشید آنوقت صحنه های حقیقی هستی را مشاهده می کنید.

**************

برای من یک چیزی خیلی عجیب است و قابل فهم نیست که آدم از کلام قرآن این همه حرف بشنود و به محض این که سخن ایستاد حتی یک لحظه صبر نکند و به آن فکر کند ، این است که زندگی مان ایراد دارد و موفق نیستیم ، این است که خداپسندانه زندگی نمی کنیم ، برای این که حتی زمانی که کلام خدا را شنیدیم به اندازه یک لحظه صبر نمی کنیم به آن کلام فکر کنیم ، ببینیم چه شنیدیم ؟ و چون صبر نمی کنیم و بلافاصله شروع به حرف زدن و فعالیت و گفتگو توجه به اطراف می کنیم هر آنچه که شنیدیم می پَرَد ، امروز یک چیزی دیدم که خیلی دل مرا درد آورد یک کلیپی را برای من فرستادند برایتان می خوانم که بدانید چه می گویند راجع به ما و این دردناک است . خبرنگار روزنامه الصریح تونس به پادشاه عربستان گفته : ایرانیان مدّعی اند که از شما قوی ترند . جواب بن سلمان پادشاه عربستان : هر وقت آنها کاری کردند ما بر آنها هر روز مدام سجده کنیم مدّعی قدرت باشند ، آنها هر چه با فرقه شیعه و خرافه انحراف ایجاد کنند اما باز قبله هر روز آنها ما ، پدران و اجداد ما می باشند و نمی توانند عوض کنند . آنها پولهایشان را صرف ساخت حرمین برای اجداد ما می کنند اما ما ثروتمان را خرج مردم و کشور خودمان و سرمایه گزاری در دنیا می کنیم ، نه برای ساخت حرم برای اجداد آنها . این کلام که توانسته که جرات کند و این را بگوید یعنی ضعف شیعه . یعنی ضعف ما ایرانی ها . یعنی ضعف ما در فهمیدن دینمان . این نشان می دهد ما دینمان را نمی شناسیم . و چون نمی شناسیم قدرتمند هم نیستیم . فوت می کنند ، وسط کار همه ی ما ولو هستیم . خیلی ساده ، یک آدم بی دین ، یک آدمی که مرتب اسلحه های آمریکایی را می خرد و بر سر مردم بی دفاع می ریزد جرات می کند تا این حرف را بزند . این درد است در دل شیعه . حالا تو دنیایی برای امام حسین سینه بزن . چکار کنیم ؟ همین الان کلام قرآن به پایان رسید ، اینقدر عظیم نبود که یک دقیقه شما را وادار به سکوت کند ؟ هیچی نگوئید ؟ هیچ تکانی نخورید ؟ شما را اصلاً میخکوب نکرد ؟ اگر میخکوب نکرده ، عیبی دارید . بروید و به آن فکر کنید . این کلام من نبود که شما را میخکوب کرد یا نکرد . نکرد هم اشکالی ندارد . به جهنم مهم نیست . اما کلام قرآن است . وقتی کلام قرآن شیعه را به جای خودش میخکوب نمی کند ، وقتی اذان موذن شیعه را سر جایش آرام نگه نمی دارد ، شتاب به او نمی دهد برای صف نماز ،. می شود این حکایتی که امروز هستیم.

************** 

دیشب من به شما گفتم که ای ایها الناس بگذارید یک دفعه هم من بگویم. من از دلم می خواهم بگویم . حسین مال من است . حسین مال من است . حق من است .. هیچ کسی ندانست چرا . چون اصلاً نمی توانستم بگویم چرا و قصد گفتنش را هم نداشتم . اما همان راهنما گفت بگو . بگو که بدانند یعنی چه . دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم . سنم خیلی کم بود . شبی خوابیدم و خواب دیدم یک چادر پارچه ای مثل همین چادرهای صحرایی که پنجره های پلاستیکی داشت . داخل آن چادر بودم . یک میز چهارگوش چوبی با یکی دوتا چهارپایه چوبی ، من درون آن چادر بودم و آقا امام حسین و من . من این طرف میز و ایشان آن طرف میز . خیلی برایم حرف زدند . خیلی چیزها به من گفتند . خیلی چیزها . و در انتها بلند شدند و گفتند وقت رفتن است . وقتی ایشان بلند شدند من به پهنای صورت اشک می ریختم و فریاد می زدم نمی گذارم بروید . شما مال من هستید . من نمی گذارم شما بروید . شما بروید شما را می کشند . ولی شما مال من هستید . من نمی گذارم بروید . خیلی کوچک اندام بودم . به زور به دستانش می رسیدم. دستانش را از دستم آزاد کرد . کمرش را گرفتم . پاهایش را گرفتم و گریه می کردم و ایشان میگفت چاره ای نیست من باید برم، باشد یه روز دیگری، باشد یه وقت دیگری، من ندانستم یعنی چه و اشاره کرد به پشت سرم که تا اون موقع ندیده بودم دو یا سه تا خانم با روبنده پشت من بودند خانم ها آمدند من را از ایشان جدا کردند و ایشان لبه چادر را بلند کرد وقتی بلند کرد نور بیرون را می دیدم و وقتی ایشون خارج شد لبه چادر افتاد، من فریاد می کشیدم، اشک میریختم ولی دانستم دیگر از آن چادرمن اجازه بیرون رفتن ندارم، رفتم پشت پنجره تا ایشان سوار اسبشان شدند وتا مسافت زیادی را رفتند یک باره غبار عجیبی بلند شد من نگاه کردم و ضجه میزدم این خانم ها من را آورند عقب نشستم روی آن چهار پایه ها یک ظرف خرما گذاشتند 5 تا دانه خرما به من دادند این همه سال ازعمرم گذشته همچون چیزی به عمرم نخوردم با خوردن آنها آرام شدم ، راهنمایم گفت تو را به زندگی طبیعی ات برگرداندند تا تو بتوانی زندگی را شروع کنی، نمی دانم افسوس می خورم چون خیلی سختی کشیدم، خیلی اذیت شدم تو این زندگی طبیعی، من نمی خواستم، من با همه بچگیم میدانستم باید چی را بخواهم و خواسته بودم ولی اون موقع به من ندادند ؛ محرم امسال دوباره پیدایش کردم ، و دیگر نمی خواهم حرفهای هیچ کس را بشنوم، هر کی راجع به ایشون حرف بزنه، راجع به عزاداریهاش حرف بزنه نمی خواهم صداش را بشنوم، چون حسین مال منه، حسین سهم منه ،می خواهید شما هم ، بیائید ولی بدانید مال منه، هرکه نمی تواند در این ماجرا همسفر من بشه دیگه نیاید، اینه اون قصه دیشب من، بهش فکر بکنید، یه چیزی را گفتم که فکر نکرده جواب ندهید، یه روزی با همه وجودم گفتم سیزده سالم بوده گفتم مال منه من نمی خواهم بره، ازمن گرفتند سالهای زیاد فقط امامی را شناختم که سرش روی نیزه بود و متاسفم،خیلی متاسفم از این بابت بسیار متاسفم که زمانم خیلی گذشت، بچه های جوان حرفم را بشنوند و از دست ندهند حسین دوست بار بیایند، هر که با من هم مرام است بیاید. هر کسی سینه می زند برای یک چیزی . به این مسئله فکر کنید اگر فکر نکنید از این چاله هیچوقت در نمی آیید، بازهم وقتی سینه می زنید به دستهایتان نگاه می کنید، این را بالاتر ببرم این را پائین تر بیاورم،این را باضربه محکم بزنم، این را با ضربه آرام بزنم، ریتمم اینطور باشد یا آنطور، نظم خیلی خوبست ولی مهم اینست که فراتر از این نگاه سینه بزنید، فراتر از سینه زدن اشراف می خواهد نگاهی عمیق بر ماجرا می خواهد، به این نگاه کنید سال دیگر ماه محرم در راه است، سر تان را بچرخانید سال دیگر رسیده، اگر تا سال دیگربه این نقطه نرسید که چرا سینه می زنید؟ اصلاً برای چه سینه میزنید؟ این خیلی بد است .من به شما یک جمله گفتم، من سینه میزنم چون با سینه زدنم، یک چیزی می گویم، می گویم حسین مال من است، حسین حق من است، چی مال من است؟ جسمش که نیست، پس چی را ادعامی کنی؟ چی را می خواهی که مال تو باشد؟ حسین حق من است، مال من است، مال شما نیست؟ امشب اگر خواستید سینه بزنید ببینید که حقی دارید؟ اگر حق دارید سینه بزنید، اگر حقی ندارید برای چه سینه می زنید؟ سینه زدن ندارد. من هیچوقت در زندگیم کاری را بدون دلیل انجام نداده ام، هیچوقت هم دلایل من دلایل مادی نبوده امروز به برکت وجود مبارک آقا امام حسین ع می فهمم و به این نقطه رسیدم او چیزی دارد که من اینجا (تو قلبم )کم دارم و تا آن را نگیرم این قلب کامل نمی شود، و من نمی توانم بروم، من حاج حسین را خیلی دوست داشتم پیرمردی بیسواد، عامی، اهل یکی از روستاهای قم، کشاورزی می کرد، با دستانش خشت و گِل می ساخت و برای روستاییان خانه می ساخت، ولی من دوستش داشتم .یک شب جمعه ای باهم رفتیم دیدن حاج آقا منزلشان برادر همسرم هم با ما بود، راجع به خمس یک جیزی از او پرسیدم، او پاسخی داد که من فهمیدم، برخلاف چیزی که دیگران متوجه نمی شدند ولی برای من قابل فهم بود چیزی که جواب می داد، من فهمیدم، وقتی برگشتیم برادر همسرم گفت من تعجب می کنم شما خیلی بیشتر از ایشان می دانید چرا از ایشان سؤال کردید؟ من نتوانستم آنموقع جوابی به او بدهم که عین واقع باشد، امروز می گویم، او یک چیزی داشت از حقیقت جهان هستی که من آن را هنوز نداشتم و آن یک ذره را می خواستم، به شما گفتم حالا که امام حسین را دوباره پیدا کردم یک روزی از دست دادم دوباره پیدا کردم دیگر رهایش نمی کنم، حالا بروید ببینید من چطور و کجا پیدایش کردم؟ در صحرای کربلا؟ در خانه؟ در مدینه؟ در مکه؟ در راه؟ کجا پیدایش کردم؟ اگر توانستید شما هم پیدا کنید یا علی، باهم می رویم.

************** 

یک توصیه به شما می کنم بیائید از فردا صبح هر روز سه اتفاق خوشایند، حتماً دنبال این نگردید که چنین چیزی پیش آمده مثلا من این چای را اینجا نوشیدم و بسیار برای من دلچسب بود، خوردن یک چای در چنین فضایی خودش یک اتفاق خوشایند است، دیدن یک گل، یکی از دوستان را در حیاط دیدم که پای گلهای شاه پسند ما که دانه هایش زمین ریخته بود نشسته بودند، گفتم چکار می کنید، گفت دارم تخمهای این شاه پسند را جمع می کنم، حیف است، من تمام تابستان گذشت و اصلاً گل شاه پسند را در حیاط ندیدم و امروز حرکت ایشان سبب شد گل شاه پسند را که بسیار برای من گل قدیمی ست برای دوره کودکی ام است ببینم و از ته قلب خوشحال شوم، این یک اتفاق خوشایند است، روزی سه اتفاق نه بیشتر در دفتری یادداشت کنید و بعد سه دقیقه برای سه اتفاق شکرگزاری کنید، هر اتفاقی یک دقیقه شکرگزاری، این کار را 21 روز پشت سر هم انجام دهید بعد از 21 روز تغییر وجودتان را پائین آن بنویسید تا بعداً راجع به آن صحبت کنیم، سه اتفاق خوشایند، نگوئید امروز همه چیز بد بود هرگز همه چیز بد نیست، من از بالا می آیم پایین وقتی وارد حسینیه می شوم دوستی وارد می شود وقتی او را می بینم احساس خوشی می کنم، این یک اتفاق خوشایند است، پس این را یادداشت کنید و حتماً انجام دهید و نکته دوم: از استادی پرسیدند فاصله بین دچار مشکل شدن و راه حل پیدا کردن برای مشکل چقدر است؟ استاد جواب داد برای آدمها متفاوت است، گفت برای هر کسی به اندازه فاصله زانو تا زمین است، یعنی وقتی کسی دچار مشکل شد اول باید به نقطه صفر برسد نقطه سفر زمین است و نقطه صفر وقتی که انسان در مقابل خداوند خالق هستی زانو می زند و از او کمک می خواهد بعد از ان بر می خیزد کامل می شود پر از قوای امدادی می شود و با اعتماد به خدا حرکت می کند و دست به عمل می زند، بدون اعتماد و توکل هیچ مشکلی حل نمی شود.

**************

یکی از چیزهایی که خیلی مهم است و ما خیلی به آن توجه نمی کنیم حقوق دیگران است، یکی از چیزهایی که حقوق دیگران است وقتشان است، زمانی که متعلق به همه است ما چقدرش را تلف می کنیم، چقدر از این تلف شدن سهم ماست؟ بعد فکر می کنیم هیچ حقی به گردنمان نیست و از دنیا می رویم، اما آنطرف خط که قرار می گیریم می گوییم ای داد بیداد، اینهمه پرونده از کجا آمد؟ از همانجایی که حقوق دیگران را رعایت نکردیم، اتوبوس بین راه ایستاده مردم غذا بخورند، دستشویی بروند، نماز بخوانند، قطار به همچنین، ما استدلالمان اینست، چند دقیقه کسی را نمی کُشد، گشتی آنطرفها می زنیم ببینیم این ایستگاه چه خبر است؟ اصلاً توجه نمی کنیم که همین حقی را به گردن ما گذاشت.

یک صفحه کاغذ گذاشتم در کنار حقوقی که از دیگران ضایع کردم از زمانیکه خودم را شناختم دارم می نویسم، بعد گفتم نه نمیشود، اینطور نمی شود، یک ستون هم کنارش باز کردم در طول این مدت حقهایی هم که از من ضایع کردند می نویسم، ببینیم آخر سر معامله ما به کجا می رسد؟ یک خبری می شود.
دو بیتی که قبل از اذان خواندم برای ابو سعید ابی الخیر بود و حالا یک دو بیت می خوانم از مولانا:
هرکه گوید او منـم او من نشـد خوشــه او لایق خرمـن نشد
من مشو از من بشو تا من شوی خوشـه شو تا لایق خرمن شوی
این هم درس امشب،
جلسه پیش مطلبی گفتم که می خواهم تکرار کنم، گفتم هیچوقت نمی توانید چیزی را که قرار استاز دست بدهید نگه دارید، شب که می خوابید صبح پا می شوید به شما می گویند دلار شد n هزار تومان، ای داد ای بیداد، پولم رفت، هیچوقت نمی توانید چیزی را که قرار است از دست بدهید نگه دارید، فقط قادر هستید چیزی را که دارید قبل از اینکه از دست برود عاشقانه دوست داشته باشید، 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید