منو

چهارشنبه, 23 آبان 1397 - Wed 11 14 2018

A+ A A-

اربعین در دلها چگونه است؟

 بسم الله الرحمن الرحیم

به صفحه پر نور تلویزیون می نگریستم که تصاویری از آدمهای شتابان به سوی کربلا را نشان می داد، از خود متعجب بودم که چگونه پس از دیدن گاهی چند ساعت در روز از این تصاویر هنوز هم با دیدنشان چنان جذب می شوم که چشم برداشتن از آنها برای من بسیار سخت بود. در این شگفتی دست و پا می زدم که آرام آرام احساس کردم همچون ماده سیالی به حرکت در آمدم و از میان صفحه تلویزیون عبور نمودم و پس از آن یکباره خود را در پهنه وسیعی که در آن آدمها موج می زدند، یافتم. زمان نه چندان کمی طول کشید تا بر خویش استوار شدم. ابتدا از این آدم به آن یکی دویدم تلاش کردم گفتگویی را آغاز کنم. دستشان را اینطوری می گرفتم خانم! آقا! اما نشد.چون هیچکدام مرا در نمی یافتند . روح بودن را آنجا احساس کردم . بالاخره در آن میانه در گوشه ای قرار یافتم . سراپا گوش و چشم و حس گشتم تا گفتگوهای مردم را بشنوم . ابتدا جالب بود . از هر قسم گفتگویی را شنیدم . اینها به درد من نمیخورد . من را راضی نکرد . فهمیدم آنچه را که میجویم فقط با اتصال قلب به قلبها میتوانم بیابم . خب چه کار کنم ؟ از میزان شگفت زدگیم کاستم ، کاستم تا باز هم سیال ترشدم . آنوقت آرام آرام فضاهای خالی بین قلب من و دیگران پرشد . )اینجا آب بریزید اول یک فضای کوچک خیس است ولی آب راهش را می گیرد و یک دفعه نگاه می کنید می بینید خیلی جاهای دیگر هم خیس است . اینطوری پر کردم .( دریچه ای نو گشوده شد . بارها به پاهای برهنه ای که راه می پیمودند از صفحه تلویزیون نگاه کرده بودم و دوست میداشتم بدون توجیهی ازجانب خودم علتش را بشنوم . من برای کار اینها خیلی توجیه داشتم این به این دلیل ، آن به آن دلیل اما دوست داشتم من توجیه نکنم . از خودشان بشنوم . خانمی میانسال را دیدم که پاهایش هیچ نداشت . آرام آرام اشک میریخت و در قلب نجوا میکرد . میگفت : خانم جان من بدون کفش آمدم تا بفهمم وقتی کفش بچه هارا بردند شما بچه ها را می بردی چه کشیدی ؟ پاهایم درد دارد ، میسوزد . ولی به فدای دل داغدیده تان و سیلاب اشک او میریخت و مصمم تر قدم برمیداشت . نفر بعدی مردی بود که تنومند و قوی بود . او در درون نجوا میکرد . میگفت : پای برهنه آمدم آقای من . بدانید که دردی بزرگ دارم . فرزندم بیمار است و او را علاجی نیست . پاهایم زخمی و دردناک است . از این هم بدتر شود می آیم . به حرمت پاهای زخمی خاندانت فرزندم را دریاب . نفر سوم جوانی بود شاید بیست و چهار ساله . او میرفت هرچند قدمی یکبار محکم بر سر و روی خود میکوفت . میزد توی سر و صورت و سینه اش . آرام زمزمه میکرد . آنقدر در درونش خشم و عشق با هم آمیخته بود که نزدیک شدن به او برایم همانند نزدیک شدن به شعله های آتش بود . هر چه نزدیک شدم سوختم ، برگشتم . راهنمایم مرا گفت : او را رها کن . او در دوگانگی افتاده . آمده با خودش تسویه حساب نماید . نزدیک نرو . اندیشه های آدمها متفاوت بود . یک نفر هر چند متر که میرفت ، یک عکس سلفی میگرفت و می اندیشید تا مدتها میتواند صفحه اش را پرکند . . وچقدر عجیب که بدنبال پر کردن صفحه دلش نبود . صدای زنگ تلفن مرا با سرعت برگرداند . تا ساعتی بعد قلبم هنوز خیلی تند میزد . افتاده بودم روی تخت و نمیتوانستم تکان بخورم. قلبم به شدت می تپید . نمیدانم چقدر گذشت اما باز طاقت نیاوردم . دوباره برخاستم آمدم سراغ تلویزیون . بازبعد از قدری تماشا و دوباره سیال شدم و رفتم . اینبار مردی بود که تصویرش را بارها از تلویزیون دیده بودم . نشستم کنارش . در سکوت کامل سینی بزرگی پر از خرما را بر سر گذاشته بود و نشسته بود . مردم از کنارش عبور میکردند و خرما می بردند . هیچ نمیگفت . در درونش غوغایی بود . مرتب میگفت : مولای من مرا یاری کن تا به تعداد همه سنگها یی که به اسرای کربلا که جگر گوشه هایت بودند زدند خرما پخش کنم تا شیرینی خرما که کام مردم را شیرین می کند آرام آرام آلام و آزار سنگها و هتک حرمتها را ا ز دل آنها و دل شما بشوید . اشکهایش مثل من از پشت چشمهایش به صفحه دلش میریخت و هیچکس اشکهایش را نمی دید . او را رها کردم و راه افتادم . بعضیها آنقدر ذوق کرده بودند که امسال توانستند در میانه راه کربلا باشند شعفشان بسیار بود . شعف آنها را نمیدانم چطوری تعریف کتم . زنها بیشترین گفتگوی درونیشان با خانم حضرت زینب بود . از شوهران ، فرزندان ، خواهران ، براداران ووو با خانم درد دل میکردند . بعضی ها آنقدر رنج با خودشان آورده بودند که فراموش کرده بودند چرا آنجا هستند ؟ زنان جوانی بودند که متوسل مولایشان میشدند از ایشان کمک میخواستند تا یاری کنند که آنها دیگر از خط الهی جدا نشوند . مرتب عهدهای مختلف با مولا می بستند دمی بعد دوباره دچار تردید میشدند که شاید نتوانند پایبند بمانند . هنگامه ای بود . مرد جوانی کفشهای مردم را واکس میزد .کفش را واکس میزد و تند تند در دلش میگفت : آقا جان کفشهای مردم و زائرانت را واکس میزنم . آقا جان به حرمت برادرت دل من را هم واکس بزن . دلم را صیقل کن، بعضی ها موقع راه رفتن اینقدر با خودشان حرف می زدند که اصلاً گوشی برای شنیدن نواهایی که برایشان می نواختند نداشتند، کنار یک زن جوان قرار گرفتم، فکر می کنم از کشور دیگری بود، می گفت، حرف می زد، کمی سکوت می کرد که جواب بشنود، چه باور قوی ای، شما این باور را دارید؟ که حرف بزنید، صبر کنید آقا جوابتان را بدهد؟ فکر می کنم تازه مسلمان شده بود، شاید هم تازه آقا امام حسین را شناخته بود، نمی دانم، ولی امواج محبت و دلداگی همه اطرافش را پر کرده بود، پیشتر رفتم به کربلا وارد شدم، قبلاً کربلا رفته ام اما امروز کربلا کربلای دیگری ست، پهنه وسیعی ست که همه چیز را در صحنه نمایش گذارده بود، مثل یک نمایشگاه بزرگ که جزء به جزء را زنده و جوشان نشان می دهد، چه صحنه هایی همانهایی که در مقتل می خوانید، تا به حال شنیدید، همه را نمایش می داد، هر گوشه بین الحرمین یک صحنه را نشان می داد، دربین الحرمین همه صدا می زدند، هیچکس نگرانی آین را ندارد که یکی دیگر او را می بیند، شاید بد بشود شاید از ابهت و مقامش کاسته شود، همه عنان اختیار از کف دادند و در این دریای خروشان آگاهی و نور غلت می زنند، خودشان را به خاک می اندازند، حتی آنهایی که از پله آگاهی هنوز قدمی بالا نرفته اند، حتی آنها هم نمی توانند در این جمع ساکت بمانند، وای عجب شورشی ست چه هنگامه عظیمی ست، من هم در آن میانه شروع به کوفتن بر سر و سینه کردم، نمی دانم چقدر؟ ولی وقتی به خود آمدم بی حال بر جای خویش ماندم، و پرسیدم چرا؟
توجه بگذارید، ورود به کربلا امروز بیست میلیون نفر آمار دارد، شاید هم بیشتر، مساحت کربلا را ببینید، کربلا که می روند تجمع آدمها فقط دو حرم و بین الحرمین است، که نقطه نظر همه مردم است، چگونه اینهمه آدم را پذیرا می شود، خونی از بینی یک نفر نمی ریزد، یک تعرضی به یک نفر انجام نمی شود، و زیباتر اینکه از این جمعیت فقط دو میلیون ایرانی هستند، بقیه از کشورهای دور و نزدیک آمدند، از هر دین مذهب و مسلک آمدند، چرا؟ ما شیعه ایم و عاشق، عشق هم چون و چرا نمی فهمد، اما مسلکها و دینها و مکتبهای دیگر آنچنان جستجو نمودند و آگاهی کسب کردند که آن آگاهی آنها را به این دیار آن هم این موقع کشانده، می دانید دوست من، همه مخلوقات عالم بهر کاری و مسئولیتی پا به عرصه حیات گذاشته اند، همه مخلوقات غیر از آدمی دمی از آنچه که به آن مسئولند جا نمی مانند، راحت ترین آنها جامعه مورچگان است، شما تا به حال دیدید که چند تا مورچه سینه کش آفتاب دراز کشیده باشند؟ لَم داده باشند؟ هیچ حرکتی نکنند؟ نه نمی شود؛، آنها هر دم در تکاپو هستند تا آنچه که بدان مأمورند کامل انجام دهند، همه حیوانات، گیاهان از هرنوعی بسته به طبیعتشان همیشه در حال حرکت به سوی آنچه که به آن مأمورند قرار دارند، و آدمی بسی عجیب است، خیلی دیر به این فکر می افتد که او بهر چه کاری آمده است، که او برای چه کاری بدنیا آمده است؟ اینجا به چی مأمور است؟ چه باید می کرد؟ آیا کرد؟ یا بر زمین ماند؟ اجازه بدهید در این مسئله فقط به بحث اربعین بپردازم، هر ساله از اربعین آمدیم و گذشتیم، رد شدیم و صبر برای سال بعد، آیا صرفاً یک بزرگداشت و مجلس عزا برقرار کردن کفایت این گذرگاه تاریخی را می کند؟ کربلا یک گذرگاه است که هرکسی تا از آن عبور نکند به نور نمی رسد، هر سال اربعین تکرار می شود تا آدمی در عالم اربعین پهلو به پهلوی جدیدی بشود، بالا پوش دیگری به خودش بپوشاند، به حقیقت هستی که در دنیا به چه چیزی مأمور است نزدیک تر شود، در اربعین امسال با همان بالاپوش قدیمی وارد شدید؟ باز هم؟ بازهم با همان بالاپوشها آمدید؟ با همان شکل و شمایل سابق؟ بحثم حجاب ظاهری نیست، بحثم بالاپوش دلتان است، قفسه سینه تان، بازهم همانجورید؟ اگر اینجور باشیم که مشمول کلام الهی می شویم که فرمود انسان بسی در خسران است.
از سال 1381 سایه ی شوم صدام و سرکردگانش از عراق برداشته شد از همان سال کم کم پیاده روی اربعین جان گرفت چون صدام نمی گذاشت و هر سال بسی گسترده تر از سال قبل شد و امسال اوجی در بر دارد که شاید در طول تاریخ از سال 61 هجری قمری تا به امروز چنین اوجی نبوده است. فکرها می دود ، می گوید این همه تبلیغات مردم را تشویق می کند بروند دیگر! من هم قبول دارم اما تبلیغات برای ایرانی ها بوده است تو مملکت ما بوده است نه ممالک دیگر! در حالی که بیشترین جمعیت از کشورهای دیگر، مذاهب و مکاتب مختلف آمدند، ثانیا تبلیغات هجوم می آفریند اما قادر به آفرینش عشق و شور و فهم نیست ، تبلیغات نمی تواند فهم بیاورد تبلیغات مثل طناب شیطان می تواند به گردن آدمها بیافتد بکشد و بدواند ، هجوم می آورد عشق نمی آفریند. عشق است که به دنبال خودش نورِ آگاهی و معرفت به همراه دارد.
دوستان من در ایام عجیبی زندگی می کنیم خیلی عجیب! من می گویم ما انتخاب شدیم که امروز باشیم تو این عصر زندگی کنیم تو این زمان باشیم، ما انتخاب شدیم اربعین امسال را ببینیم ما انتخاب شدیم که در سایه ی فهم دور ماموریتی خودمان را به پایان ببریم، این برای من یک مفهوم بزرگ دارد این مفهوم بزرگ این است ، حضرت دوست برگشت من را تقدیر فرموده اما برگشتی به خانه ی دوست تا در مقامی که قبلا بودم، امروز دیگر آگاهانه سُکنی گزینم در حالی که میدانم کجایم . نمی دانم بخندم پای بکوبم یا اشکهایم را رها کنم امروز فهمیدم که تاول ها و زخمهای پاهای اسرای کربلا، زخمهای ناشی از تازیانه ها بر پشت خانومم حضرت زینب (س)، خون های ریخته شده بر سرزمین کربلا و همه ی زخمهایی که بر پیکره ی مقام ولایت تا به امروز فرود آمدند همه را می توان با رسیدن به این آگاهی قدر دانی نمود و آگاهی ام بر همه ی این زخمها باشد که شادی هرچقدر کوچکی در قلب مولایم امام زمانم باشد . بیایید با هم بفهمیم نگران گناهان گذشته نباشید، می گوید من با این همه گناه به چه درد می خورم؟ چه طوری جبران کنم؟ بیایید باهم بفهمیم نگران گناهان گذشته نباشیم تشویش جبران کردنش را نداشته باشیم بیاییم از امروز دیگر فقط خودمان باشیم، فقط خودمان. بدون نیاز به پذیرش دیگران، بدون نیاز به نگاه آدمها، فقط خودمان باشیم . توی گستره ی آگاهی نوینی که خداوند به شفاعت مولا امام حسین (ع) برای همه ی آدمیان قرار فرموده. هر کدام از ما یک عالم هستیم ، ما می توانیم در زمان حیات دنیایی مان با عبور از عالمِ آدمهای دیگر زندگی های بسیاری را تجربه کنیم، ولی تجربه کنیم نه دخالت کنیم. ما می توانیم بعد از گذران از عالم خودمان ، آدمهایی که پیش رو داریم عالم هایشان را حس کنیم تجربه کنیم بدون دخالت . آنوقت یک سال زندگی ما معادل ده ها سال شاید صد سال یک زندگی خواهد بود و این فقط در سایه ی آگاهی به چنگ آدمی می آید. چند سال پیش یک پهنه ای بود مثل یک پل خیلی وسیع و بزرگ ما این طرفش ایستاده بودیم به همه می گفتم کوله هایتان را زمین بگذارید کیف هایتان را زمین بگذارید هر وقت که صدا را شنیدید ، در را دیدید آن رو به رو باز شد با تمام توانتان بدوید خودم باورم نمی شد چه می گویم اما رؤیای من امروز محقق شده با تمام توانتان بدوید صرفنظر از اینکه چی بودید مهم این است که الان چی هستید؟ مهم این است که الان چی می خواهید؟ فکرش را نکنید چی بودید هر چه بودید ، بودید مهم این است که الان چی هستید و مهم این است که الان چی می خواهید. بدوید خیلی تند بروید هرچه سبک تر، راحت تر . هرچه وابستگی ها کمتر، بهتر. وابستگی کمتر مفهومش دوست نداشتن نیست، همه را دوست بدارید. وابستگی یعنی مال من. من هیچ گلی را از شاخه نمی چینم اما هر گلی را ببینم نگاه می کنم تحسین می کنم بتوانم بو می کنم ناز می کنم اما نمی چینم. امروز دنیای عشق بازی است نه دنیای هوس بازی، هوس بازی را بر زمین بگذارید به قدر کفایت تو زندگی هوس بازی کردید ، کردیم، من هم مثل شما، امروز دیگر بس است امروز فقط زمان نرد عشق باختن است فقط زمان عشق بازی است.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید