منو

چهارشنبه, 01 خرداد 1398 - Wed 05 22 2019

A+ A A-

درمحضر امام رضا (ع) چه خبر بود ؟

بسم الله الرحمن الرحیم

در هفته ی گذشته عزم دیار پدر مهربان را نمودیم به مشهد الرضا رفتیم با دلی پر از حرف های رنگارنگ با طعم های مختلف شیرین گوارا تلخ تند ترش گس و با دهانی بسته عازم دیار پدر مهربانم با دست های گرم و صمیمی او شدم آنقدر حرف های ناگفته داشتم که دوست نداشتم برای هیچکس بگویم با خودم همراه بردم حرف هایم را با خودم همراه بردم با خودم گفتم وقتی به درگاهش رسیدم خواهم دوید آنقدر تند که هیچکس نتواند مرا ببیند فقط بیندیشد این باد تند از کجا آمد و به کجا رفت. خودم را به او می رسانم در پایش می نشینم اگر قبولم کرد سر بر زانوانش می گذارم تا کمی من را نوازش کند تا کوله بار سنگینم را بر زمین بگذارم از هفته ی قبل آن روز بارها و بارها فکر کردم سخن را چگونه آغاز کنم با خوشی ها یا ناخوشی ها .اغاز کلام من با خوشی باشد یا نا خوشی هیچ وقت با خودم به توافق نرسیدم که از کجا شروع کنم شعف می کردم مثل بچه ها از سرور ، دست ها را به همدیگر می فشردم ولی ساعتی بعد در تاریکی اندوهی تلخ فرو می رفتم مبادا انقدر خوب نبوده نباشم که لایق دیدار باشم و از محبت سیراب گردم خلاصه حکایتی بود من دفعات زیادی حرم آقا علی بن موسی الرضا مشرف شده بودم اما این دفعه یک طور دیگری بود از در ورودی که وارد شدم پاهای من به زمین میخکوب شد ترس و اشتیاق با هم در جنگ بودند بالاخره حرکت کردم با پاهایی که نمی دانست چگونه قدم بردارد.رفتم و رفتم تا بلاخره در حرم امن او در گوشه ای آرام گرفتم فقط نماز خواندم فقط نماز خواندم فقط نماز خواندم هیچ وقت این کار را نمی کردم هیچ وقت این گونه نبودم انگار نمی توانستم آرام بگیرم انگار نمی توانستم سکوت کنم و در سکوت خود غوطه ور باشم همه چیز برای من یک جور دیگری بود بالاخره از جا برخاستم و آرام و آرام راهی هتل شدم فردا هم چنین گذشت اما روز سوم بالاخره زبان گشودم حرف زدم حرف زدم از همه چیز و همه جا گفتم از خودم از همسرم همه ی افراد خانواده ام گفتم چقدر جالب بود چون افراد خانواده ی من همن طوری ادامه داشت من آنجا متوجه شدم با همه ی وجودم چه خانواده بزرگی دارم خیلی بزرگ من فقط حرف زدم هیچ جوابی نشنیدم بالاخره برخاستم و برگشتم قلبم هنوز هم سنگین بود خیلی سنگین چون هیچی نشنیدم شب خوابیدم انقدر پکربودم 9:30 شب خوابیدم هنوز شاید کاملاً به خواب نرفته بودم که دیدم یک آقایی بالای سر من ایستاده اند و دستور برخاستن می دهد من یک بار دیگر در سال 84 قبل از اینکه حج تمتع بروم این اقا را بالای سر خود دیدم آن موقع هم امر به برخاستن کردند آن موقع ایشان را نمی شناختم و تا انتهای سیری که همراه ایشان رفتم هیچ چیزی نپرسیدم فقط مشاهده کردم اما در انتها نام ایشان را پرسیدم و ایشان آن موقع به من فرمودند من همان کسی هستم که 102 زائر به دیدارم آوردی و من آنجا ایشان را شناختم ولی این بار همان اول ایشلن را شناختم برخاستم جلو می رفتند ومن پشت سر ایشان یک جایی بود نه به عرض سرسرا نه به باریکی راهرو در دو طرف آن درهایی بود خاکستری رنگ که حکایت می کرد پشت این درها یک اتاق هایی است ایشان فرمودند که یادت باشد فقط ببین و هیچ مگو بعداً هم از کسانی که شناختی نام نبر .آمدی ببینی آدم هایی که برای آنها ضجه زدی گرفتار چه چیزهایی هستند خیلی ضجه زدم دانه دانه شماها را یاد کردم حتی آنهایی که خیلی وقت است دیگر نمی آیند سالها است که نیستند همه را یاد کردم فرمودند آدم هایی که برای انها ضجه زدی گرفتار چه چیزهایی هستند و راه نجات پیش روی خود را نمی بینند حالا بیا .اولین در را از سمت چپ باز کردند عزیزی را دیدم که برای او بسیار دعا کردم او مرا دید از درون اتاق من را دید با شعف بسوی من آمد بغل باز کرد که بیاید و به من برسد اما قبل از رسیدن به در چند گربه بزرگ و کوچک بسیار زیبا و شیطون به پاهای آن پیچیدند و او من را که با شعف بسیار می نگریست رها کرد و به آنها مشغول شد خواستم او را صدا کنم آقا انگشت اشاره را روی لبهای مبارک خود گذاشتند به علامت سکوت و حرکت کردن قدری جلوتر در بعدی را باز کردند یک عزیز دیگری بود همه را می شناختم او هم به سوی من دوید ولی در میانه راه نورهای رنگی در اطراف او امد او را به خود مشغول کرد و دیگر نیامد، باز رفتیم در بعدی یک کسی آنجا بود که یک اسپری خوشبو کننده در دست داشت مرتب هوا را اسپری می کرد ولی مرتب بینی خود را می گرفت و از بوی بد در عذاب بود او اصلاً من را ندید در بعدی آدم هایی بودند در حال گفت و گو من را دیدند با شوق فراوان به سوی من آمدند اما دیدم یک پای هر کدام آنها از چوب است نمی گذارد پای دیگر انها حتی حرکت کند با تاسف به من وبه پاهایشان می نگریستند اشک من سرازیر شد ایشان من را دعوت به صبر فرمودند پیش رفتیم درهای دیگری را باز کردیم در جایی چشم ها نابینا بود درحالی که من فرد را می شناختم او حتی عینک هم نمی زد اما نابینا بود ،جای بعدی فرد صداها را می شنید اما تشخیص جهت نمی داد و راه نمی یافت. در یک اتاقی کسی را دیدم که بربالای یک چیزی که توصیفی ندارم فقط می توانم بگویم مثل پیش بخاری های قدیم یک چیزی به دیوار چسبیده بود شاید یک مقدار عریض تر که آن آدم روی آن نشسته بود آن بالا می خواست به پایین بپرد پیش من بیاید ذوق کرده بود اما نمی توانست ومن ندانستم چرا ؟چرا نمی تواند من این آدم ها را دوست داشتم تحمل دیدن آنها را این طوری نداشتم اشک های من بی صدا روان شد و همین طور می رفتم پشت هر در پاهای من بی حس می شد قلبم به شماره می افتاد تا جایی که دیگر نتوانستم بروم و بر زمین افتادم ایشان من را امر به برخاستن فرمودند، و فرمودند برگردیم تا هر کدام را برای شما بگویم خیلی دیدم فقط چندتای آن را نوشتم چون هنوز از آن روز تا حالا همه ی ان بالا نیامده که به خاطر بیاورم باز هم به خاطر خواهم آورد و بعداً می نویسم فرمودند آن را که در بلندی دیدی ، بلندی مقام دنیایی او می باشد که بر او محیا گشته تا از آن بلندی و از آن مقام برای بهبود مردم و جامعه ی خود بهره بگیرد در میان مردم متواضع و شاد زندگی کند اما مقام دنیایی او را از بقیه انسان ها و جمع شان که چون او نیستند جدا کرده خودش هم می داند اما می ترسد که به میان آدم ها بیاید و چون آنها زندگی کند تا دردشان را بهتر بفهمد و بیشتر قادر به کمک کردنشان شود او هم می فهمد و هم نفسش اجازه بهره بردن از این فهم را نمی دهد چون هنوز از بالا بودن نسبت به بقیه خرسند است خوشحال است و این خرسندی مثل زهری در کامش می باشد .آنکه نابینا بود علتش آن است که حقیقت را می بیند ولی برای منفعت طلبی چشم ها را می بندد در نابینایی هرگز راه را نمی جوید فقط کافی است چشم ها را بگشاید خودش هم می داند اما نفسش یا به قول شما ذهنش او را چنین دربه در می پسندد، آنکه صداها را می شنید ولی جهت ها را تشخیص نمی داد عادتش می باشد به هر نوایی و هر کلامی علی رغم آنکه می داند غلط است حرام است با رضایت کامل گوش می کند و در اعتراض راهنمایش می گوید همه چیز را باید شنید وگرنه انتخابش عادلانه نخواهد بود درحالی که خودش می داند فقط عمرش را تلف می کند و بالاخره در میان درست وغلط گمراه گشته و از بی راهه خواهد رفت آن جمع کفتگو کننده که هر کدام یکپای چوبی داشتند افرادی هستند که سخنورند، هر کلام نادرستی را با تبجر درست جلوه میدهند، درحالیکه خودشان می دانند نادرست است، اما نمی خواهند موقعیت دنیایی خویش را از دست دهند، او را که اسپری می کرد و همچنان از بوی بد اطرافش رنج می برد به خاطر داری؟ میدانی بوی متعفن اطرافش از چه بود؟ گفتم خیر نمی دانم، فرمودند: از غیبتها، تهمتها، دروغهای بیشمار، کلمات غیر محترمانه ای که به همه آنها و زشتیشان واقف است ولی بکار می برد و نفسش او را افسار کرده و به دور خویش می گرداند اسیر است، آنکه با انوار رنگی مشغول بود او را به یاد داری؟ گفتم آری، فرمودند انوار رنگی اطرافش تلاوتهای قرآنی، ذکرهای بسیار، نمازها، راز و نیازهای شبانه اش می باشد، ولی متأسفانه آنقدر به این عبادات خویش مفتخر است که در میان رنگهایشان محصور گشته و قادر به دیدن حقایق هستی نیست، درحالیکه خوب می داند حتی انوار رنگی هم می توانند حجاب برایش باشند تا از حقیقت غافل گردد، او که به گربه ها مشغول شد حکایت جالبی دارد، خداوند عالم او را مأمور نموده تا ببیند و بفهمد و لایه های حجابش را یکی پس از دیگری پاره کند، بسوی حق و حقیقت روان گردد، اما زر و زیور و تفاخر به آنچه که در دنیا موجود است حتی حلال آن، چنان او را به خود مشغول می کند که در نیمه راه از پیوستن به حقیقت باز می ماند، و عجب آنکه خودش هم می داند اما نمیتواند بر نفس خویش چیره گردد، تا او نفس را به دنبال خویش ببرد و برعکس نباشد، من سخت اشک می ریختم، سخت گریه می کردم و نمی دانستم چه بگویم یا چه کنم فقط زمانیکه به خود آمدم متوجه شدم در رختخوابم نشسته ام و فقط می گویم چرا؟
بخش دوم را می گویم:
روز پنجم (آخرین روز) سفرمان بود ساکها را تحویل هتل دادیم، ، رفتیم حرم، آنروز نهار مهمان آقا بودیم، جای شما خالی، وقتیکه از نهارخوری آمدیم بیرون، همسرم وضع من را دیدند که جدی جدی پاهایم را نمی توانستم بردارم، جلوی در غذاخوری از یک خادمی خواستند که با صندلی چرخدار مرا به صحن گوهرشاد ببرند، از کی شنیده بود من نمیدانم، که روزها یک ساعت در صحن گوهرشاد از یک دری کسانیکه ویلچری هستند خادمین می برند داخل حرم، قسمت مردانه، می برند تا پای ضریح و برمی گردانند، گفتند ایشان را می آورید تا صحن گوهرشاد میخواهم از آنجا با ویلچر ببرم کنار ضریح آقا، حالا معلوم نبود من او را می خواهم ببرم یا او مرا می خواهد ببرد، هر دوی ما محتاج بودیم، چقدر احتیاج قشنگی بود، چون مثل هم بودیم، هر دوی ما محتاج علی ابن موسی رضا بودیم، باور نمی کنید صاف نمی توانستم راه بروم، خادم با اکراه قبول کرد، من نمی دانستم اینقدر راه است، من نشستم راه افتادیم مرا با ویلچر برد، معلوم شد که این خادم تا به آنروز اصلاً آنجا نرفته بود، اصلاً نمی داند یعنی چه؟ حرف ما برایش گنگ بود، از خادمین دیگر راه را می پرسید که کدام طرف است؟ رفتیم تا چشمش افتاد به خادمینی که افراد ناتوان را روی ولیچر سوار داشتند و در یک صف مرتب حرکت می کردند، مشتاق شد، من دیگر نفهمیدم از آن بعد را، بعداً متوجه شدم همسرم هم سوار یک ویلچر آمده، من نمیدانم کدام خادم او را سوار کرده بود، تنها لحظه ای بود که از ایشان بطور کامل غافل شدم، همه چیز را در دنیا بطور کامل فراموش کردم، فقط میدانم خودم را در یک آغوشی حس کردم که حتی با آغوش پدر و مادرم هم قابل مقایسه نبود، از پدر مادر معمولاً عزیزتر نیست، بچه ها آدم را بغل می کنند ولی با اکراه، اما پدر مادرها آدم را خوب بغل می کنند، ولی حتی آغوش پدر مادر هم با آن آغوش قابل مقایسه نبود، کمی که جلو رفیتم دیدم چه صوت قشنگی می آید، یک خادمی می خواند و قلب مرا به لرزه در می آورد، تازه فهمیدم که چقدر قلبم لایه لایه حرف دارد، گلایه دارد، درد دل دارد، همه را با خودش انباشته کرده بود و من فکر می کردم هیچ چیزی در آن نیست، ولی بود، چقدر فریادهای نکشیده در گلویم بود، خیلی زیاد، فقط گفتم آقا جان شما را به حق مادرتان حضرت زهرای صدیقه مرا دریاب، به کنار خادمی که با عشق زیاد می خواند رسیدم، خدا قسمت کند آن خواندن را بشنوید، آنجا که رسیدم اشکهایم سرازیر شد، اشکهایی که نمیدانم چقدر زمان بود که یا آنجا انباشته شده بود یا همیشه از پشت کره چشمم رفته بود پائین که هیچکس آنرا نبیند، بعد ریخته بود روی صفحه دلم، اینبار از گونه هایم می ریخت، یک دست مهربان گلویم را باز کرد و من فریاد کشیدم، اما فریادهایم را به آسمان برد، جایی که هیچکس نباشد، قدم قدم خادمها می رفتند ما را می بردند، خیلی آهسته انگار زمان کند کند بود، دیگر حتی یادم رفته بود که شرمنده باشم، که من نشسته ام و یکی دیگر مرا می برد، فقط می رفتم، همینطور که می رفتم یکی یکی همه آدمهایی را که می شناختم و می دانستم که به دعای حضرت نیاز دارند، به خاطر اوردم، از طرف شما گریه کردم، حداقل یک قطره اشک به نیت هرکدام شما به محضر آقا هدیه کردم، آنقدر پیش رفتم تا دیگر رسیدم به جایی که برای ستمدیده های جنگ و سختی در دنیا دعا می کردم، مثل آنهایی که در یمن و سوریه هستند، برای آنها هم اشک نثار کردم و یک دفعه خودم را کنار ضریح دیدم، خادم صندلی مرا هول می دهد که من به ضریح برسم و به آن بچسبم، من اهل چسبیدن نیستم، چون از خیلی قبل چسبش را خوردم، او نمی دانست که من پیش از این دستم به آن ضریح بزرگ رسیده، یعنی به خود بزرگ رسیده، نه بهتر است بگویم همه ما در آغوش ایشان بودیم و پیش می رفتیم، وقت خروج دیگر مثل یک پرِ کاه شده بودم، خادمی که مرا برده بود خودش گفت تا به حال اینجا نیامده بود و زیارت اینچنینی نکرده بود نمی دانم او فهمید که کی بغلش کرده بود؟ نمی دانم ولی او هم گریه می کرد و تمام رنگ رخش فرق کرده بود، من حتی توانش را نداشتم به او بگویم که دستمزد خدمتگزاری به خلق خدا چنین بزرگ و ارزشمند است، حتی این را نمی توانستم بگویم .
من هروقت در می مانم می روم در خانه امام رضا، یا به مادرش حضرت زهرا قسم می دهم یا به پدرشان موسی ابن جعفر قسمشان می دهم، یا به میوه دلشان امام جواد، چرا و کی و چگونه انتخاب می کنم نمی دانم چرا ایندفعه این را گفتم چرا دفعه بعد آن را گفتم؟ معمولاً قربانی نذر می کنم حق یتیم نذر می کنم، حمد نذر می کنم، امروز که با پسرم صحبت می کردیم گفت که دعا کن، گوشی را که گذاشتم گفتم یا امام رضا تو امام جواد را داشتی تو را به امام جوادت بگو چکار کنم؟ خودت بگو چکار کنم؟ تا امنیت و آرامش برای بچه های من حکم فرما شود؟ شروع کردم به شمردن، اینکار را بکنم، اینکار را بکنم، هیچ صدایی نیامد، آخر سر فقط یک لحظه صوت قرآن شنیدم، نذرهایتان را تلاوت قرآن بردارید، یک جزء، نیم جزء، یک چهارم جزء، اختیار خودتان است، چیزی بردارید که توانتان باشد، من امروز یک جزء قرآن برداشتم که ختم کنم برای ایجاد امنیت و آرامش برای بچه هایم. دوست عزیز برای اولادت که همیشه یک گوشه ذهنتان گرفتارش است ختم قرآنی بردارید، به توانتان نگاه کنید، شما که اولاد دارید که زن نداردند شوهر ندارند، شما که اولاد دارید که بچه ندارند، خودتان بچه می خواهید ،درآمدتان کم است، رزقتان پائین است، این هم برای شما، این هم هدیه شما، انشاءالله به شما مبارک باشد.

صحبت از جمع: البته من خودم را در اکثر اتاقها دیدم . واقعیت اینکه من یک جای گفتگوی شما دلم سوخت . معمولا دلم نمیسوزد . یعنی اینجوری وارد نمیشوم . ولی فرمودید روز اول رفتید نماز خواندید . هیچ چیز نشنیدید . روز سوم که رفتید شب ساعت 9:30 خوابیدید . سه روز رفتید ولی آنقدر دلتان گرفته که سرشب خوابیدید . آن جوابی که منظور شما بوده ، شنیدن و لمس کردن بوده . ما خیلی سال است رفتیم و جواب نشنیدیم .
استاد : شما وقتی خواستید بروید مثل من نرفتید . ولی میدانی من چرا دلم گرفته بود ؟ نه اینکه چرا حضرت به من چیزی نمیگویند . دلم گرفت که تو قبل از آمدنت چه کردی ؟ که نتوانستی وقتی اینجا می آیی برای خودت جایی داشته باشی . حرم به این بزرگی یعنی یک ذره اش هم مال من نیست ؟ من آن را میخواستم . من از ایشان گله مند نبودم . من از دست خودم گله مند بودم . که تو با اینهمه فهمیدن تا به امروز، اینهمه یاری واحسانی که دریافت کردی چرا نتوانستی یک کاری کنی یک نقطه ای باشد که مال تو باشد ؟ که آنجا حرفهایشان را بشنوی ؟ من از خودم گله مند بودم نه از آقا . این را هیچوقت از خاطرنبرید . چون وقتی سکوت هم میکنند احسان است . وقتی غضب هم میکنند احسان است . همه چیزشان احسان است . ولی خب طبیعی است که من حرفشان ، کلامشان و محبت گرمشان را طلب میکنم ، مثل همه . ولی سکوتشان هم احسان است . غضبشان را ندیدم . سکوتشان را بارها احساس کردم . ولی غضب ندیدم .
یک کشف همین الانی دارم که به شما بگویم . یک اتفاق کوچک را بگویم . چون همه تان این کلمه را بکار میبرید . خوب است که بدانید یعنی چه ؟ من معمولا افراد را که صدا میکنم ، همیشه یک کلمه جان پشت اسم شخص دارم و میگویم . و همیشه به خودم میگفتم که : چقدر جالب است وقتی من میگویم : ... جان یعنی آن شخص جان من است . الان یک جرقه قشنگی خورد . دیدم وقتی میگوییم ... جان . منظور این نیست که او جان من است . او را به نام جانش میشناسیم و آن ماهیت درونیش . ما اینطوری صدایش میکنیم . یک جانی درون اوست که حالا برای تفکیک کردن اسم .. به او دادیم . ولی جان را صدا میکنیم . عملا اول جانش را صدا میکنم بعد رویش اسم میگذارم . دیدم چقدر قشنگ است ،در این که همه واقعا جان هستند شکی نیست . منتها اگر بعضی ها را جان نمی بینیم برای اینکه هنوز جانشان هویدا نیست . دیده نمیشود . خب چه چیزی راصدا کنم ؟ باید باشد که صدا کنم .
سوال: به گوینده ارتباط دارد یا مخاطب ؟
استاد : اول به مخاطب . من اینجور میگویم . باید مخاطب یک چیزی بیرون داشته باشد که منِ گوینده آن را می بینم و صدا میکنم . شاید خیلی ها بگویند : نه ! منِ گوینده هستم . من رد میکنم . شمای مخاطب من یک چیزی ، یک نشانی باید اینجا داشته باشی که من این نشان را اینجا ببینم و آن را صدا کنم .
ادامه ی سوال: بعضی ها اصلا جان نمیگویند .
استاد : خب حالا از این به بعد یاد میگیرند میگویند . من بیخودی که نگفتم . برای اینکه خیلی از ارتباطات بدون این جان اصلا رنگ و بویی ندارد . پس بنابراین خواهش میکنم که به این نکته توجه بگذارید و عملا جامعه مان را سوق بدهیم به اینکه آدمها شما جان هستید . بعد اسم دارید . این وظیفه آنهایی است که امروز این جمله را شنیدند . برای خودم خیلی جالب بود و تازگی داشت و باز این را برای خودم یک ارمغانی میدانم از وجود مبارک آقا علی بن موسی الرضا که امروز اینجا قطعا پسندیدند گفتگوی ما را که چنین نشانه ای را بوجود اوردند و ما اینطور متوجه آن شدیم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید