منو

جمعه, 22 آذر 1398 - Fri 12 13 2019

A+ A A-

پیاده روی اربعین از آینه ی آیات 19 تا 22 سوره الرحمن بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

از بهاران کی شود سرسبز سنگ
( تا به حال دیدید بهار شود سنگ سخت سبز شود؟ سنگ سبز نمی شود) 
خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ، 
سالها تو سنگ بودی دلخراش (همه را خراشوندی،) 
آزمون را یک زمانی خاک باش 
(یکبار آزمایش کن، یکبار خاک باش ببین آنوقت از تو چه در می آید؟ )
من همیشه از بچگی ام زیاد شنیدم، در مجالس روضه می نشستند می گفتند هر کسی می رود کربلا به قدر زیارتی در کربلا باقی بماند بلافاصله برگردد، ما که پایه ضریح را تا از جا در نیاوریم رها نمی کنیم ولی توصیه چنین است، به خودم می گفتم چرا؟ آدم اینهمه خرج می کند دلش می خواهد کنار امام حسین (ع) یک عالمه بنشیند اما نمی فهمیدم چرا؟ امروز فهمیدم، اینبار در جمع زائرین مولا در کربلا مشاهده کردم علی الخصوص روز اربعین یعنی چهل روز پس از شهادت مولا، این چله خیلی چیز جالبیست . حواسهایمان را به آن جمع کنیم . چهل روز از روز عاشورا گذشته . چهل روز زمان عزاداری است . شما از عاشورا تا اربعین چقدر به عزاها فکر کردید ؟ یا فرار کردید ؟ همه دنبال کار و زندگی افتادید . حسین بن علی درروز عاشورا همانجا بماند تا ما روز اربعین برگردیم ، نه ؟ چهل روز فرجه داده شد برای عزا داری . عزاداری کنیم اندیشه کنیم که قبلا چه بودیم ؟ حالا در چه وضعی هستیم ؟ و حالا در نهایت تصمیم گرفتیم ازاین به بعد چه باشیم ؟ به اینها باید فکر کرد . وگرنه عزاداری و اربعین و سفره و سینه زدن و نهارو شام و حلوا ، مفت گران است . به اینها باید فکر کرد . چهل روز از روز عاشورا عزا داری بوده . چهل روز سیاه پوشیدید ؟ چه کسی گفت سیاه بپوش ؟ چهل روز عزا ،یعنی اندیشیدن . من قبلا چه کار کردم ؟ با این که الان از دستم رفته قبلا چه کار کردم ؟ طرف ، مادرش می میرد ، پدرش می میرد ، همسرش می میرد ، فرزندش می میرد . من چه میدانم ؟ چهل روز سیاه می پوشد . بیخود می پوشی . فکر کن قبل ازمردنش با او چه کرده بودی ؟ در این چهل روزه برایش چه کار کردی ؟ باز هم یاد آوردی ؟ آخ آخ آخ ، خاک برایش خبر نبرد . خدابیامرز آنقدر خسیس بود . خدا بیامرز آنجا حق فلانی را خورد . خدا بیامرز اینجا این را گفت . خاک برایش خبر نبرد . نوک آن زبانت را قیچی بچیند . چهل روز چه کار کردی ؟ حالا از این به بعد میخواهی چه کارکنی ؟ بازهم میخواهی تا روزی که تو عمر داری در موردش حرف بزنی ؟ راجع به زشتیها و بدیهایش بگویی ؟ چله برای همین است . سرخاک طرف که میروی به او بگویی فلانی هر چه بود فراموش کردم . این چهل روز هم برایت طلب مغفرت کردم . از این به بعد هم فقط خوبیهایت را میگویم . تا حالا این کار را باکسی انجام دادید ؟ چهل روز از عاشورا عزاداری کردیم ، فکر کردیم ؟ قبلا برای امام حسین چه کار کرده بودیم ؟ در این چهل روزه برایش چه کار کردیم ؟ بعد از این مهم است که میخواهیم چه کار کنیم ؟ جمعی را میان زائران آقا دیدم که خیلی توجه من را جلب کردند . خیلی هم زیاد نبودند . هروله میکردند . میدانید هروله یعنی چه ؟ یعنی سریع دویدن . نفس نفس میزدند . آنقدر تند و باشتاب میرفتند که من یک لحظه قلبم ایستاد . گفتم الان اینها با مخ میروند داخل ضریح . با ضریح یکی میشوند دیگر برنمیگردند . همه وجودم چشم شد و به اینها نگاه کرد . این جمع خاص روبروی ضریح آقا که رسیدند یک کاری کردند . دستهای راستشان را بالا بردند به حالت سلام . باهمه وجودشان فریاد زدند ، آمدم آقا . آمدم من را بپذیر . من را در جمع یاری کنندگانت قرار بده تا دیگر گم نشوم و آنجایی که اراده خداوند ، حضرت دوست است یعنی کنار شما ، من آنجا باقی بمانم . من نمیدانستم چه کار کنم ؟ از بیقراری فقط دستانم را به هم فشار میدادم . پاهایم را به زمین فشار میدادم . برای همین پاهایم الان جان ندارند . در این حیث و بیث یک تخم مرغ بزرگ جلوی چشمم شروع کرد به حرکت کردن . با چشمانم دنبالش میکردم . هاتفی در گوش قلبم گفت : تخم مرغ زنده است یا مرده ؟ گفتم : خب زنده است . اوگفت : اگربه این تخم مرغ زنده از بیرون یک ضربه بزنند چه میشود ؟ گفتم : میشکند . حیات درون آن بیرون میریزد . پرسید : آنوقت بازهم زنده است ؟ یک خرده فکر کردم ، گفتم : نه . دیگر عمرش به پایان رسیده . اگر روی زمین بریزد که هیچ . اگر توی ماهیتابه بریزد میرود داخل شکم بنده . پس دیگر عمرش به پایان رسیده . او گفت : حالا ببین این تخم مرغ را . درون تخم مرغ چیزی شروع کرد به جنبیدن که ضربه میزد به پوسته تخم مرغ . خیلی صحنه جالبی بود . گفت : حالا اگردر درون تخم مرغ از آنچه که داخلش است و تو میگویی هنوز زنده است ضربه ای به داخل پوسته زده بشود چه اتفاقی می افتد ؟ گفتم : خب بازهم میشکند . گفت : بعد از آن چه میشود ؟ نگاه کن . دیدم یک جوجه آمد بیرون . گفت : این جوجه مرده است یا زنده ؟ گفتم : جوجه زنده است . نمیشود گفت مرده . با شعف بسیارگفتم : زنده ست ، زنده ست ، زنده ست . گفت : بله . اینهایی که تودیدی به اینجا رسیدند . چه کسانی ؟ همان جمع هروله کنی که به سمت حرم میدویدند . و تو آنها را دیدی و اینقدر بی قرار گشتی ، مولایشان به اذن و اراده الهی ضربه درو نیشان را مینوازد تا حیاتی زیباتر و عظیم تر بر آنها جاری بشود و زندگی نوینی را آغاز کنند . از همین روست که باید با تلاش بسیار در راه بیاییم تا اینجا و پوسته بیرونیمان را در آن تلاش در راه نازک کنیم . وقتی از اینجا حرکت میکنی ، هزارتا ذلت میکشی ، کف پایت تاول میزند و کلی سختی میکشی تا به آنجا برسی پوستت دیگر نازک شده . با کوچکترین تلنگر حضرت از داخل ،پوستت میشکند . تا در حضور مولایشان با ضربه کوچکی از درون شکسته شوند و حیات زیبای خود را دریافت نمایند . سپس حیات نو و پاکیزه را بردارند و باسرعت خارج شوند . چون هرچه که میماند سنگینیهاست . گفتند : باید حیات نو و تازه را بردارند و بدو برگردند . تا دچار رخوت و سستی نشوند و باقی نمانند . صحنه عجیبی بود . اشکهایم امانم نمیدادند . بخاطرم آورد که یک روزی در حج تمتع که در سفرنامه ام هم نوشتم وقتی تمام رمی ها را انجام میدهی ، سنگها را پرتاب میکنی کاروان دارها دائم فریاد میزنند : خانم بدو ، حاجی بدو . زودباش خارج شو . بعد آدم میگوید : اینها انگار مشکلی دارند ، مگر آدم کجا میخواهد برود ؟ عروسی هفت دولت که نمیخواهم بروم . میخواهم بروم هتل دیگر . حالا چرا اینقدر میگویی : بدو ؟ الان میفهمم چرا میگفتند : بدو . آن موقع هم فهمیدم اما فکر نمیکردم جای دیگر نظیرش را ببینم . برای اینکه هرچه فضولات ، زشتی ، نازیبایی ، ناخالصی داری ریخته . میگوید : بدو . نوهایت را بردار و بدو . اگر بمانی سست و پاگیر میشوی . دوباره مینشینی همه آنها را دریافت میکنی . آن روز هم من احساس میکردم دوباره متولد شدم . دیگر نمیخواهم به پشت سرم نگاه کنم . دیگر هیچ از گذشته را به خاطر نیاورم . پس از آن همان باشم که از منا خارج شدم 
یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
چشم بینا ، جان آگاه و دل بیدار ده 
مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت
(هی گفتم ، عمل نکردم . هی گفتم ، عمل نکردم)
روزگاری هم به من کردار بی گفتارده 
( فقط عمل کننده باشم ، حرف زننده نباشم.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید