منو

دوشنبه, 25 تیر 1397 - Mon 07 16 2018

A+ A A-

باز به اربعین رسیدیم بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

چشم ها را بر هم گذاشتم کم کم پلک ها سنگین شد آرام آرام از فضای خانه خود همچون بادکنکی که نخ آن از دست کودکی که صاحب او بود رها شد و به هوا رفت و رفت تا دیگر چشم کودک او را ندید . من هم بالا رفتم ، سبک و آرام در هوا شناور بودم ، حال خوشی بود همه چیز آرام و سبک بود . رفتم تا در بالای کربلا در حال شناور قرار گرفتم خدای من چه خبر بود ! کلام استطاعت تعریف ندارد . فقط باید دید و حس کرد آن هم از آن بالا و به دور از هر گونه سنگینی و سختی جسم باید دید . معتقد بودم که در مراسم چهلم هر عزیزی که جسم او ما را ترک کرده است جمع می شویم تا بنگریم که او دیگر نیست و دیگر نمی تواند دست به هر کاری و یا تغییری بزند و آن وقت است که حقیقتی تلخ خودنمایی می کند ، او دیگر نیست و نمی تواند هیچ چیزی را که خراب کرده درست کند ؛ تو هم دیگر نمی توانی از سرمایه وجودی او که قبلاً مفت و مجانی در اختیار تو بود و با لجاجت از آن بهره نبردی ، بهره ای ببری و این چقدر تلخ است . این تلخی ، کام کسی را که به حیطه شعور قدم گذارد تا زمان زیادی تلخ نگه می دارد مگر آنکه شیوه اندیشیدن و عمل کردن خویش را تغییر دهد ، آری چنین است . امروز از آن بالاهای بی پرده و حجاب و بسیار آرام و سبک به حقیقت بسیار زیبایی دست یافتم فرق آن تکه از بهشت را که خدا وعده فرموده است و مدفن انسان های بزرگ ، حقیقت بین ، صادق ، مؤمن و.... به همراه امام خود که عین حقیقت است بیانگر واقعیتی زیبا دیدم ، می دانید یعنی چه ؟ آنجا با هر محل دفن دیگری فرق می کند ، اربعین آن آدم ها با اربعین هر آدم دیگری فرق دارد . چرا که آنها از دل سرد و تاریک خاک بیرون هستند ، شادمان و سرافراز چشم به زیارت کنندگان خود دوخته اند و سخن می گویند . از خودشان سخن می گویند و از آنچه که باید انجام می دادند و انجام دادند و هستی عالم از آنها عملی را طلب ندارد که بدهکار باشند و این که امروز هنوز هم می توانند به مردمی که با شور و شوق به سوی آنها آمدند کمک کنند در تبدیل شورشان به شعورشان آنها را یاری نمایند . چقدر زیبا بود یکی از وفاداری می گفت ، دیگری از اطاعت می گفت ، آن یکی از خلوص می گفت ، بعدی از عشق خالص می گفت ، وای خدای من یکی مثل عباس بن علی می آموزاند که آدمها یاد بگیرند ارتباط با امام بسیار بالاتر از هر نسبتی و ارتباطی با دیگر آدمیان است . فهمیدن و عمل کردن به این بسیار ارجح است تا فقط یاد بگیریم و تلاش بر عملی بر حسب وظیفه نماییم . در آن سرزمین نور وجود امام که پس از گذران بیش از هزار و چهارصد سال هنوز پرتو افشانی می نماید و انسان تربیت می کند تا سربازانی چون سربازان صدیق خود برای امام زمان خود باشند دیدنی است . در آن فضای سبک از بالا به خود گفتم پس چنین است که بزرگانِ پس از امام حسین(ع) توصیه مؤکد بر زیارت اربعین و علی الخصوص حرکت به سوی کربلا داشتند اینجا ما زیارت اربعین می خوانیم و چرا آن قدر تأکید بر حرکت به سوی این سرزمین ؟ چون آدمی که این همه راه را با سختی فراوان و پیاده رفت ، وقت رسیدن در دورن خود ، لااقل در آنجا آخرین تراشه های تیز حب و بغض ، رفتارهای ناشایست ، غم ها و دردها ریخته شده بود . و تنها وجودی پر عطش و پر از نور خدمت امام خود می برد و این ظرف وجود هرچه در آن بریزند پذیرا می شود و با خود بر می گرداند . گرچه عده ای هنوز کمی دور نشده ، همه و یا حداقل بخشی از آن را در همان سرزمین می ریزند و می آیند ، اشکالی ندارد ، بالاخره در روز محشر نمی تواند بگوید ندیدم ، نداشتم . اربعین حسینی همچون عاشورای حسینی دانشگاه معرفتی بزرگی است باشد که تا سال بعد ما زنده باشیم ، آماده برای پیوستن به این سیل خروشان و شستن جسم و روح و صیقل دادن آن در دریای نور حسینی باشیم ، انشاءالله .
یک روزی مکه رفتم با خودم فکر کردم می گویند که هرکجا رو به سوی محبوب(خدا) کنید کعبه همان جا است . راست می گویند دروغ نمی گویند اما واقعیت آن این است تا مکه نروید نمی توانید بفهمید که طواف به دور آن خانه سنگی پوشانیده شده با پارچه ای گران قیمت و سیاه یعنی چه ؟ اگر فی الواقع برای حج رفته باشی وقت گردیدن تمامی ذراتی که از شما جدا می شود . تصور کنید آن وسط یک آهن ربا است ، ذرات آهنی به لباس شما است ، به وجود شما است در هر گردشی یک تکه جدا می شود وقتی تمام این ذرات آهن سنگین جدا شد چه اتفاقی می افتد ؟ وجودی نرم و لطیف باقی می ماند ، پس باید بروی . پول خود را نمی دهم عرب ها بخورند ، باید بروی ، خرج اضافه نکن مگر مجبور هستی خرید بروی ؟ هزینه کن و حتماً به دیار وحی برو . کربلا ، زیارت اربعین چرا ؟ من بچه که بودم یک وقتهایی مادرم می گفت : این شب جمعه یک طوری جور کنم حتماً به سر خاک مادرم بروم . خانم های پیری که در همسایگی ما بودند او را دعوا می کردند و می گفتند برای مرده وقت تعیین نکن . من بچه بودم و بازی می کردم همان طوری که دور باغچه های لاله عباسی می گشتم مکث می کردم و می گفتم وقت تعیین نکن یعنی چه ؟ مثلاً چه می شود ؟ مرده ها بیرون می آیند ؟ بچه از این چیزها می ترسد . هیچ وقت هم نپرسیدم چرا ؟ همه چیز را در لابه لای سخن های آنها پیدا کردم ، تمام جواب سؤال های خود را تا به امروز . بعداً در لابه لای گفته های آنها که حرف می زدند شنیدم که وقتی شما می گویید فلان روز و فلان زمان به سر خاک می روم روح اجازه مرخصی می گیرد از جایگاهی که هست پایین می آید . آنها می گفتند ارواح می آیند و روی قبر آنها می نشینند . دیدید آن کسانی که عزیر خود را از دست دادند می روند روی قبر خود را پهن می کنند ، در سر خود می زنند و گریه می کنند ، وقتی بلند می شوند چقدر سبک و سرحال هستند چون عملاً آنها بغلشان نشستند ، خیلی ساده ، خیلی راحت . وقتی تو نرفتی و خلف وعده کردی چه می شود چشم انتظار آنجا می ماند . زمان مرخصی آنجا تنها می نشیند ، پس تعیین نکن . یک مرده معمولی ، یک انسان معمولی وقتی از دنیا می رود اگر بتواند برای دیدار زیارت کننده های خود ، آن کسانی که به دیدار آن می آیند ، مرخصی بگیرد و روی قبر خود بنشیند ، امام چه ؟ وقتی می بیند سیل زیارت کننده به سوی او می رود ، حرف می زنند ، درس می دهند به شرطی که گوش خود را به روی همه صداهای دیگر بسته باشی ، نشنوی اصلاً نشنوی . همه گوش خود را در اختیار بگذاری تا آن کلامی که بر تو وارد می شود دریافت کنی . از دست ندهید ، دیگر نگویید کربلا برویم چه کار ؟ آنجا جنگ است ، حتماً جنگ است . امکان دارد داعش حمله کند ، حتماً امکان دارد . خمپاره می زنند ، تروریست ها آدم می کشند حتماً همین طوری است . در این شهر روزانه چند نفر براثر تصادف می میرند ؟ کدام یک از شما ایمن هستید که یکی از این ماشین های دیوانه به شما نزند .
دو نفر از دوستان به من گفتند که ما برای اربعین برویم چون مرز مهران را باز گذاشتند گفتند بیایید و بروید اصلاً ویزا نمی خواهیم . من می دانستم که آنها نمی توانند که بروند ولی به آنها نگفتم که نروید . گفتم این انتخاب شماست ؛ نه می گویم بروید ، نه می گویم نروید . چه کاری بود به آنها می گفتم نروید ، نمی توانید رد شوید و آنها حرف مرا باور می کردند . اینها رفتند ، رفت آنها یک مدل بود ، برگشت آنها هزاران مدل ، هم آه و افسوس بود ، هم نگاه به گذشته بود که چه چیزی باعث شد که نروم و هم با خود فکر کردند که چقدر خوب شد تا اینجا را آمدم لااقل اسم من را هم نوشتند . به قول حاج آقا خدا بیامرز یک دانه از آن نورهای خود را زدند و یک عکس هم از من گرفتند . هزار تا اندیشه اما می رفتی فقط یک اندیشه بود می روم و رد می شوم به همه می گویم ببینید رد شدم ، من هم رفتم . خود این رفتن تجربه می آفریند شما را بزرگ می کند دریغ نکنید ، از زیارت اربعین دریغ نکنید تا سال بعد

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید