منو

شنبه, 26 آبان 1397 - Sat 11 17 2018

A+ A A-

نگاهی نو به یاران امام حسین(ع) در دشت خون و بلا بخش هفتم

 بسم الله الرحمن الرحیم

کربلا برای نسل بشر آموزه های بسیار دارد به شرط اینکه انسان به دنبال آموختن و بهره بردن باشد. بعضی ها محرم را در حد اینکه زندگی شان را از یکنواختی در بیاورد ، بدو بدو هایی داشته باشند ، کارهایی را بکنند، خدماتی را اجرا کنند و دلشان خنک شود که کاری برای امام حسین(ع) که شهید شد کردند.بعد هم تمام . اما کربلا برای آنهایی که به دنبال آموختن و بهره بردن هستند حرف زیاد دارد. اگر به دنبالش هستید هر شب یکخورده اش را با هم طی می کنیم.
واقعه کربلا به جهتی که خیلی عظیم است و به دلیل اینکه امام معصوم حضور داشت و شهادت امام در پی آن بود و شهادت کسانیکه به موقع راهشان را انتخاب کردند و امامشان را شناختند و شهادت در کنار امام را برگزیدند، اسارت عجیب زنان و کودکان در پی این واقعه سبب شده است که در طی قرون بسیار زیاد هر ساله با رسیدن محرم این پرونده عظیم بازگشایی می شود وآخر محرم و صفر می بندند ولی بسته بطور دائم نمی ماند اول محرم دوباره باز می کنند. گرد و غبار زمان را از رویش می روبند و فراموشی آدم ها را تکان می دهند و آدم ها می آیند به صحنه به کربلا نگاه کنند و بازخوانی کنند. در این راستا هوشیاران عالم بعد از سالها بالاخره فهمیدند که غیر از نقل تاریخ و آه و ناله و گریه و نوحه حقایق دیگری هم وجود دارد. گریه را تخطئه نمی کنم نوحه را تخطئه نمی کنم اگر درست انجام شود جز ملزومات است،مثل بالا رفتن از کوه، اول دامنه دارد بعد یک شیب دیگر دارد بعد یک شیب دیگر دارد. از اول تا نوک قله یک شکل نمی روند ولی بطور مسلم در آن شیب ها یک چیزهایی بطور دائم مشترک است. آن چیز مشترک اشک چشم و خون دل است. از پایین دامنه چه برای ثوابش سینه می کوبد و اصلا نمی داند چه می گوید و اصلا نمی فهمد که حرفی که دارد می زند نکند شرک است نمی فهمد ولی می زند. گریه می کند آنکس هم که نزدیک قله است گریه می کند اما گریه آن کس که نزدیک قله است خیلی فرق می کند. آن کس که نزدیک نوک قله است حقایق راباز باز باز می بیند و بعد متأسف است که کجا بوده است، چرا از ابتدا به قله نپریده است چرا اینقدر عمرش را صرف کرد تا به آنجا رسید.یک بزرگواری همه عمرش را صرف مطالعه کرد از کتاب های مختلف و مسائل بسیار نوشت وقتی از دنیا رفت به خواب یکی از دوستانش آمد گفت متأسفم برای خودم که همه عمرم نفهمیدم و همه عمرم را هدر دادم. از همان ابتدا باید خدمت مولا می نشستم . خدمت امام زمان(عج) می نشستم. همه اینها را یاد می گرفتم و عمرم هم از دست نرفته بود و هدر نرفته بود. پس بنابراین من نوحه و گریه را تخطئه نمی کنم آه و ناله را هم تخطئه نمی کنم حدود برایش قائل هستم ولی تخطئه نمی کنم اما واقعیتش این است که محرم فقط این نیست. این ها اسبابی است که دیگران جمع شوند وقتی جمع شدند دیگر آن وقت شکل قضیه فرق می کند. همه چیز عوض می شود خیلی چیزها عوض می شود حیف که نمی شود گفت مگر آن زمان که همه بهش رسیده باشند. واقعه ای که اینطور پایدار است هر ساله به نوعی خونی تازه در رگ های معنویت دین و دینداری تزریق می کند . کربلا دارای ویژگی خاصی است از چه موقع و به چه دلیل شروع شد؟ آغاز کننده اش کی بود؟ چه نیتی داشت آیا آگاهانه و با سیاست خاصی ماجرا را آغاز کرد؟ آیا صاحب بصیرت کافی نبود شروع کرد؟از این آیاها زیاد است. اگر می خواهی بفهمی کربلا یعنی چی باید یکی یکی این آیا هارا جواب بدهی یعنی باید جواب هایش را پیدا کنی. که همه جوابها وجود دارد ببیند چند شب است اینجا به چه نکته هایی اشاره کردیم.چه نکته هایی را برای دوستان باز کردیم. باید پرسید فاجعه کربلا چطور اتفاق افتاد. رفتارها و عملکرد های هر دو طرف چه جور بود.آیا سپاه عمر سعد که بخصوص عده ای از ایشان مشتی لعین همچون شمر بودند فحاشی و لودگی می کردند در صحابه امام هم اینها وجود داشت یا خیر. اگر وجود نداشت ما تکلیفمان چیست. می خواهیم اینها را بخوانیم یاد بگیریم و آنچه که بعد از رویداد این فاجعه پیش آمد چی بود ؟ اگر چنین واقعه ای تاثیر همه جانبه در جامعه زمان خودش و بعد از خودش نگذارد خیلی قابل تکیه کردن و پند آموزی نیست. القصه! می خواهم بگویم باید اندیشیدن را با طرح سوالاتی که باید پاسخش را پیدا کنی نه اینکه سؤال کنی بقیه برایت پیدا کنند. سؤال کن خودت دنبالش بگرد.
چند روزی است که می گوییم فاجعه کربلا چرا اتفاق افتاد. بردم شما را به پنجاه سال قبل و ریشه هایش را بررسی کردیم. سخن تمام شدنی نیست باز هم حرف خواهیم زد. هر چی ازش بگوییم از هزار تا یکی هم نگفتیم.نهضت عاشورا ببینید تا کجاها رسوخ کرده است. طبری در ج 4 و حماسه حسینی ج 3 آمده است عثمان برادر عبیدالله بن زیاد بود همان برادری که وقتی عبیدالله بن زیاد خواست کوفه برود حکومت را داد دستش و گفت مواظب بصره باش بعد ملت را هم ترساند که برادرم را گذاشتم تکان نخورید و بعد خودش به کوفه رفت برای خون و خون ریزی. عثمان برادر عبیدالله بن زیاد بعد از عاشورا به برادر گفت دوست داشتم همه فرزندان زیاد ( یعنی همه خواهر و برادران .خودش برادر ابن زیاد بود.) تا قیامت ذلیل باشند اما حسین بن علی(ع) کشته نشود.
در تذکره سبط آمده است مرجانه مادر ابن زیاد که سابقه و پیشینه بدی هم داشته است به پسرش عبیدالله بن زیاد گفت ای خبیث، فرزند رسول خدا(ص) را کشتی . به خدا سوگند هرگز بهشت را نخواهی دید. می بینید آنچه که حق است و از حق جاری می شود خیلی ظریف و عمیق در جامعه فرو می رود. مرجانه مادر و عثمان برادر به مقابله با ابن زیاد بلند شدند. در مسجد کوفه بعد از عاشورا ابن زیاد رفت سر منبر و شروع کرد به تاختن که دیدید حق با کی بود. حق با یزید بود الهی شکر . خدا حق را یاری کرد و دشنام داد به امام حسین(ع) و یارانش . عبداله بن عفیف ازدی غامدی با چشمانی نابینا وسط مسجد بلند شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به ابن زیاد و پیشینه این زیاد را بیرون ریختن و به دست ابن زیاد هم کشته شد. این هم یکی از یاران امام حسین (ع) بود اما اجازه نداد عبیدالله جو جامعه کوفه را به نفع امویان تغییر جهت دهد. سند الارشاد ج 2
یحیی بن الحکم برادر مروان ملعون ، در دربار یزید گفت بین شما و پیامبر خدا در روز قیامت جدایی افتاد. من دیگر در هیچ کاری با شما شریک نمی شوم و شرکت نمی کنم. سند طبری ج 5 – حماسه حسینی ج 3
هند زن یزید از پشت سراپرده ها شنید که سری را که آوردند سر حسین(ع) فرزند فاطمه(س) است. خودش را در معجر کلفتی پیچید از میان زن ها به جمع مردها در دربار یزید وارد شد گفت این سر حسین فرزند فاطمه است ؟ یزید گفت تو برایش گریه کن . تو برایش عزاداری کن. خدا ابن زیاد را بکشد که در کشتن حسین تعجیل کرد. سند حرفم طبری ج 3. پسر یزید خودش را به کلی از خلافت بر کنار کرد. بر یزید و معاویه لعنت فرستاد. حق را به حسین (ع) و آقا امیرالمؤمنین(ع) داد. چه زیباست که بدانیم در مقتل خوارزمی ج 2- بحار الانوار ج 45 آمده است که امام حسین(ع) در روز عاشورا و در مقابل لشگر ابن سعد فرمودند به خدا قسم من امیدوارم که پروردگارم مرا بوسیله شهادت گرامی دارد و انتقام مرا از شما از طریقی که ندانید بگیرد. کدام انتقام از این بدتر مادر بدکاره فرزندش را لعن کند؟ می گوید خدا بکشدت. حسین را کشتی؟برادری که به دست برادر به حکومت بصره نشسته بود برادرش را بد می گوید. این ها موارد کوچکی بود از آنچه که بعد از شهادت امام روی داد. نگاه کنیم حسین بن علی (ع)با آرایش خاصی حرکتش را آغاز کرد. کودکان و زنان را با خودش آورد. این سفری نبود که بچه ها و زن ها همراه آدم باشند اما آورد. منزل به منزل هم توقف کرد و در هر توقف هم برای مردمی که آنجا بود سخنرانی کرد و به مردم توضیح داد که چرا من حرکت کردم که جهان اسلام متوجه فاجعه پیش آمده بشوند. بعد از شهادت خودشان این رسالت بزرگ به گردن خواهر گرامی شان خانم حضرت زینب(س) قرار داده شد. افشاگری به عهده خانم حضرت زینب(س) بود. برخوردهای امام در مواضع مختلف در این سفر خیلی زیباست. هر کجا و هر چقدر گیر آوردید بخوانید. از هرکدام یک چیزی یاد می گیرید. در بعضی مواضع می گویند بروید و نایستید عاقبت کار ما کشته شدن است. در جایگاهی آدم می فرستد و می گوید بروید بگویید زهیر بن قین بیاید.زهیری که سعی می کرد با امام هم منزل نشود. از آن طرف موقعی که از مکه می خواهد خروج کند به سمت کوفه خطبه ای ایراد می کنند. می فرمایند هر کس می خواهد خون جان خود را در راه ما نثار کند و آماده حرکت است همراه ما کوچ کند من ان شاءالله صبحگاهان آماده حرکت هستم. هر کس این را می شنود می گوید امام آماده جنگیدن است می خواهد برود و بجنگد.اما در منزلگاه بین راه وقتی به حر بر می خورند امام می فرمایند : ای حر مردم شهر شما به من نامه نوشتند و گفتند به سوی ما بیا. ما تو را می خواهیم یاری کنیم. می خواهیم پیش ما باشی . اگر آمدنم را دوست ندارند خوب بر می گردم. از مکه بیرون می آید و می گوید هرکس می خواهد خونش را بدهد دنبال من بیاید بعد در این منزلگاه به حر می گوید شما به من گفتید بیا من هم آمدم دوست ندارید بیایم خوب بر می گردم.
اگر اهداف آقا حسین بن علی (ع) را درست نشناسیم ونفهمیم که حضرت چه مسیری را دنبال می کند که اسلام رفته را برگرداند . اسلام در زمان معاویه و یزید در سرازیری قرار گرفته بود. آقا تلاش می کنند اسلام را برگردانند نه حکومت را . و اگر ما این را نفهمیم این برخوردها و این بازتاب هارا نبینیم هیچوقت حرکات حضرت برای ما باز نمی شود و همه اش مجهول می ماند.بعد وقتی یکی هم به ما اعتراض می کند با چشم های گرد شده نگاهش می کنیم انگار اولین بار است می شنویم. بعد وقتی به یک ذره از خودمان مسلمان تر می رسیم می گوییم آدم نمی داند به اینها چه بگوید. دلم می سوزد ولی واقعا نمی دانم چی باید گفت. آخر حرفی که می زنند حق است. کجایش حق است؟تو بلد نیستی جواب بدهی حق است؟ امام مردم کوفه تقاضای آمدنشان را کرده بودند ایشان پاسخ مثبت داد . همانطور که بعد از عثمان مردم امیرالمؤمنین (ع) را درخواست کردند.امام گفت من را نخواهید من به درد شما نمی خورم. شما نمی توانید با من کنار بیاید. گفتند نه آقا ما شما را می خواهیم . ما جز شما کس دیگری را نمی خواهیم. مگر امیرالمؤمنین(ع) این مردم را پس زد؟ حرفشان را قبول کرد. همین مردم امام حسین(ع) را خواستند. آقا بیا آقا بیا. خوب چطور شد جواب اینها را رد کند؟ امام جواب آنها را رد نکرد. تقاضایشان را رد نکرد. جوابشان را داد و حرکت کرد ولی حرکت امام فقط تقاضای کوفیان نبود. که عبیدالله مانع شود و حضرت منصرف شوند . بعضی ها فکر میکنند که امام در حال آمدن بود و عبیدالله راهش را گرفت . چه کسانی این فکر را می کنند ؟ کسانی که حرف امام را جلوی حر می شنوند می گویند خودش گفت . گفت که اگر من را نمی خواهید من بر می گردم . خب این منظورش این است . او آمده بود به کوفیان حکومت کند حالا که نمی خواهند بر می گردم . امام برای چیزی حرکت نکرده بود که اسمش حکومت کوفه باشد . که عبیدالله بن زیاد ملعون بتواند جلوی او را بگیرد . نمی توانست جلوی او را بگیرد . چون هدف چیزی دیگر بود . کوفه نتواند برود جایی دیگر شروع می کند . اسلام در سرازیری بود باید از این سرازیری در می آمد . و این حرکت تنها از یک امام معصوم می تواند انجام شود . و امام معصوم در آن دوره امام حسین بود . آقا آمده بود دینی را که در حجاب رفته و از حقیقت خودش بیرون افتاده را دوباره احیا کند . اگر کسی بخواهد این را درک کند باید کربلایی شده باشد .
دو تا کلام با پدرها و مادرها . پدر و مادرها فرزندان خودرا کربلایی کنید . همان اندازه که کلاس زبان انگلیسی برای شما مهم است آموزش آموزه های دینی با حقیقتش را هم در دستور کار بگذارید . از کوچکی بچه هایتان را کربلایی کنید . بعدا نمی توانید حریفشان شوید . بچه هابتان را با زندگی با ارزش های معنوی مانوس کنید . همان طور که حیات مادی و اجتماعی و تحصیلی بچه هایتان را قوت می بخشید، حیات دینی بچه هایتان را احیا و تقویت کنید . به صرف این که ظاهر اسلام را رعایت می کنند راضی نشوید . برایشان حرف بزنید . در غالب قصه، قصه های قرآنی را بگویید . قصه های دینی را بگویید . باید به روش اهل بیت قلب ها ایمانی شود . نگاهی کنید به عمر سعد که خدا سازنده فیلم مختار را حفظش کند که بسیار زیبا به تصویر کشید . وقتی می گوییم عمر سعد همه او را خیلی خوب می شناسند . عمر سعد فرزند سعد بن ابی وقاص بود .
سعد بن ابی وقاص یکی از سردارهای بزرگ اسلام بود ، جنگاور و سلحشور بود اما یک عیب کوچولو داشت تلاش نکرد روحیه عشق به علی(ع) را در خانه خودش حاکم کند . محیط خانه را با عشق ولیّ خدا نورانی کند ، خودش هم دل خوشی از معاویه نداشت که بگوییم طرف معاویه بود . اما عشق به علی(ع) برقی دور و بر او نمی زد ، چه اتفاقی افتاد ؟ عمر سعد در کربلا صراحتاً اعتراف می کرد : من می دانم حسین(ع) پسر چه کسی است و می دانم جلوی او را می گیرم و می جنگم غلط است اما چکار کنم از حکومت ری نمی توانم بگذرم . چرا نمی تواند از حکومت ری بگذرد ؟ چون این بچه با روحیه دینی و حقیقت معنویت دین خدا آشنا نشده ، بزرگ نشده است . چند نفر از ما عمر سعد درست می کنیم ؟ چند نفر تا الان تحویل جامعه داده ایم ؟ ببینید چه اتفاقی افتاده است؟ .
در غدير انديشه اين بود كه انساني معصوم در منظر جامعه قرار بگيريد تا مردم را به تفكر و تربيت ديني دعوت كند تا دنيايشان را بر اساس آبادي آخرتشان تدبير كنند، شما خانه مي سازيد فوق العاده شيك، عالي، خيلي هم برايش هزينه ميكنيد اما يادتان مي رود كه اين خانه وقتي كه چند طبقه شد در آينده تو زانو درد گرفتي چطور ميخواهي بالا بروي؟ آسانسور نگذاشتي، خانه ساختي دوبلكس، شيك، ده سال طول ميكشد ساخته شود، حالا آماده است، شب كه ميشود مي گوييد اين پله ها را چه كسي بالا برود شما ساختمان سازي را بر اساس سنوات عمرتان، مديريت نكرديد . دنيا را بايد مديريت كرد بر اساس آنچه كه در آخرت نياز داريد و اين تدبير و مديريت را فقط ميشود از كسي ياد گرفت كه مستقيم به فيض الهي وصل است، در سقيفه چه اتفاقي افتاد؟ آنها هم گفتند اسلام، اما چه اسلامي؟ اسلام براي دنيا . آنها بي دين نبودند اما اسلامشان هم اسلامي نبود كه اُفق ديدش ارزشهاي اصيل اسلامي باشد، چه شد؟ محصولي مثل يزيد ظهور كرد، بعد چه شد؟ معصومي چون حسين كشته شد، اين هم پاسخش، مراقب باشيم كه چكار ميكنيم، نباخته باشیم . گذشته ها قابل تغییر نيست، قابل جابجایی نيست، اما قابل عبرت گيري كه هست، امروز بايد فرهنگ كربلا در خانه ها جاري شود اما تو رو به خدا نرويد و خانه هايتان را سياه بكشيد، فرهنگ كربلا فقط سياه كشي نيست، فرهنگ كربلا اينهايي كه گفتم به اندازه يك عدس از قواعدش است نه بيشتر، دقت بفرماييد،نسل جوان هوشيار است براي دنيا طلبي، نسل امروز دنيا طلب خوبي است، شما صحبت كنيد، بچه هاي كوچك آنقدر خوب بازار را ارزيابي ميكنند كه من در تعجبم، آنها به قدر كافي دنيا طلبند تقصير هم ندارند جامعه به آنها تحميل ميكند ما بيشتر از جامعه به آنها تحميل كرديم چون در خانه خودمون هم همان كار را انجام ميدهيم، يك جمله زيبايي است كه اكثراً در مدارس پرسيده ميشود، خود ما كه سني را گذرانده ايم وقتي به يك نوجوان مي رسيم از او سوْال مي كنيم، دوست داري چكاره شوي؟ بچه هايي كه كمي زرنگند مي گويند دوست داريم كاري داشته باشيم كه به مردم خدمت كنيم، بعد ما هم تشويقشان ميكنيم، خوبست اما اگر اين بينش و اين كلام هدايتگري تقويت كننده اش نباشد اين روحيه خدمتگزاري در جامعه به كدام سمت و سو سوق پيدا ميكنند؟ من خوش خيال و خوش بين به مسئله نگاه ميكنم، فقط خدمت كند براي دنيا و دنيا را بهينه بسازد و خوب بخورد والسلام، ما فقط براي دنيا خلق شديم؟ اگر فقط براي دنيا خلق شديم كه امروز دنيايمان خوبست، ندارترينمان يك حداقل هايي دارد، ولی اين نيست، بلكه خدمتي براي گذران خوبتر دنيا باشد، دنيا را به گونه اي بگذرانيم كه يادمان باشد يك منزلي هم بعداً خواهد بود كه بطور حتم به آن منزل خواهيم رسيد و بايد براي آنجا همه چيز را آماده داشته باشيم، به اينجا كه مي رسيم توجه به امام معصوم توجه هوشياران را به خودش جلب ميكند.

امشب سرگذشت عبيدالله ابن حُر جُعفي را برايتان بيان ميكنم، اين مرديست شجاع و از نظر اعتقادي طرفدار عثمان است، عثمان از مخالفان حضرت علي بوده، جنگ صفين در لشكر معاويه بود بعد از شهادت حضرت علي به كوفه آمد و زندگي كرد، بيرون كوفه يك قصري داشت، وقتي ديد سپاس ابن زياد لشكر جمع ميكند تا با حسين بن علي بجنگد از كوفه خارج شد، گفت نه امام را و نه دشمنان امام را ياري نميكنم، نه با اينها نه با آنها، عليرغم اينكه نميخواست ولي در بين راه با امام روبرو شد، در منزلي به نام قصر بني مقاتل بهم رسيدند، امام مطلع شد، حَجاج ابن مسروق جُعفي را كه از شيعيان مخلص بود فرستاد كه به ياري امام دعوتش كند عبيدالله وقتي اين شخص به ديدنش رفت بدجوري تكان خورد اولين جمله اي گفت اِنا لله و اِنّا اليه راجعون يعني تو آمده اي كه من روانه مرگ شوم بعد گفت به خدا سوگند از كوفه خارج شدم چون عده اي آماده جنگ با حسين ميشدند من هم دانستم حسين با آن تشكيلات كشته خواهد شد، بيرون آمدم تا حسين را در ميان اين جماعت نبينم، او هم مرا نبيند . استدلال را ببينيد، ميگويد امام را ياري نميكنم چون ميدانم اين جنگ نابرابر است وامام می میرد من براي چه اين وسط بميرم؟ امام جنگ نكند، امام وقتي اين پاسخ را شنيد خودشان تشريف فرما شدند، عُبيد الله وقتي چشمش به امام افتاد احترام زيادي گذاشت، ايشان را بالآي چادر نشاند و مقام حضرت را بسيار گرامي داشت، خوشامد گفت، بعدها هم از هيبت و بزرگي امام بسیار برای مردم تعريف كرد، امام فرمود اي پسر حُر مردم ديار تو براي من نامه نوشتند، دعوت كردند كه براي ياري من هماهنگند، اما آنچه كه وعده كرده بودند نادرست بود ، ميگويند آمدنم به اين دليل بود، اما تو داراي گناهان بسياري هستي تا به اين سن رسيدي ( خودش هم ميداند ) چون مقابل امام اول يكي از كساني كه ايستاده بود ايشان بودند، نمي خواهي توبه كني؟ آن خطاها و اعمال ناشايست را از بين ببري؟ اين شخص سوْال كرد يا بن رسول الله توبه آن گناهان چيست؟ امام فرمودند فرزند دختر پيامبرت را ياري كن در ركاب او با دشمنانش جنگ نما، او استدلال كرد كه ياري من و كمك من شما را از چنگال دشمن نمي رهاند، پس فايده نداريد و فضاي فكري و روحي من هنوز به مرگ راضي نيست، نمی توانم بيايم مرا معاف كن اما يابن رسول الله يك اَسب قيمتي دارم ميتوانم اسبم را به شما بدهم سوار اين أسب هرجايي اراده كردم موفق بودم ، می توانم به شما ببخشم ، امام فرمودند نه به اسب تو نيازي است نه به خود تو، ما گمراهان را به ياري نمي گيريم، اما عبيدالله به من خيرخواهي كردي گفتي برگرد در كوفه ياوري نداري، در پاسخ خيرخواهيت من هم تو را خيرخواهي ميكنم اگر ميتواني به جاي دوري برو تا فرياد و استغاثه ما را نشنوي، جنگ و مقاتله ما را نبيني كه به خدا سوگند اگر كسي صدای استغاثه ما را بشنود و ما را ياري نكند، خدا او را به صورت در آتش افكند .
چرا امام ميگويند به صورت؟ چون تمام عواملي كه در دانايي به شما كمك ميكند و شما را به مقصد مي رساند در صورتتان است. زبانتان ، بویایی تان ، بینایی تان و شنوایی تان ، می گوید خدا به صورت به آتش می اندازد که همه اینها مردود بشود . اما عبیدالله نرفت ، عاشورا گذشت بعد از عاشورا پشیمان شد ، رفت به خونخواههای امام پیوست مثل مختار ؛ اما خیلی نپایید آنجا هم رو در روی آن ها شد . با ابراهیم ادهم پسر مالک اشتر رفته بودند تکریت خراج آنجا جمع کنند ، ابراهیم 5000 درهم به این شخص داد ، او اعتراض کرد گفت نه این کم است . ابراهیم گفت من هم 5000 تا برداشتم ، گفت تو دروغ می گویی . ابراهیم گفت خب اگر دروغ می گویم 5000 تای من هم برای تو ، سهم خودش را هم به او بخشید اما راضی نشد . هر چه قسم خورد من همین قدر برداشتم ، باور نکرد . نقض پیمان کرد با نیروهای همراهش به مختار شورید . دهات کوفه را غارت کرد ، جمعی از کارکنان مختار را به قتل رساند و با اموال زیادی به بصره نزد مصعب بن زبیر گریخت . باز طولی نکشید ، باز هم پشیمان شد من این را می خواندم آن قدر خجالت کشیدم ، چون من در یک چیزی فقط پشیمان می شوم و به دفعات . مواقعی که خیلی صبر می کنم ولی بالاخره یکی صدایم را در می آورد ، آن موقع است که خشم می کنم ، البته خشم می کنم خدا را شکر توهین نمی کنم ، سعی هم می کنم که ناله ، نفرین هم نکنم . ولی خشم کردن هم بد است بعد که آرام می شوم می گویم خدایا ! ببخش غلط کردم ، دیگر انجام نمی دهم . بالاخره سالی ، ماهی گذشت یکی نامردانه دوباره صدایم را در می آورد . امروز خجالت کشیدم گفتم خدایا ! من را با این ننویسی ، من از این کارها انجام نمی دهم تا امروز انجام ندادم ان شاءالله بعد از این هم انجام نمی دهم . باز این شخص پشیمان شد به ناله و ندامت افتاد اما چنین است عاقبت مردانی که دو دل می شوند از هوای نفسشان دست نمی کشند . طائر سعادت ، همای افتخار دور سرشان می گردد ، به پرواز در می آید اما توفیق بهره برداری ندارند ؛ به دنیا گرفتارند و از سعادت ابدی محروم .
امشب خلاف هر شب از یاران امام ، صحابه امام در کربلا نگفتم ، برای این که اگر ما این ها را نشنویم محک نمی زنیم که ما به اینها چقدر شبیه هستیم و چقدر باید تلاش کنیم که مثل اینها نباشیم . خب اگر این روزها هم به این فکرها نیفتیم می خواهیم چه موقع به این فکرها بیفتیم ؟ دیشب یک دسته ای از جلوی خانه ما رد می شد ، من نمی دانم طبلی که می زد چقدر بود ولی با این که در خانه نشسته بودم چشمم را یک لحظه بستم دیدم شاید قطر این طبل به اندازه عرض فرش بود ، وقتی به آن می کوبید شیشه های ما می لرزید . عزاداری خوب است باید باشد ، مردم باید حرکت کنند . نماد عاشورا و کربلا را باید به حرکت در بیاورند ولی بیاییم یاد بگیریم درست به حرکت در بیاوریم ، روشی را ایراد کنیم که مردم مشتاقانه به سوی دانستن کربلا بیایند . اگر هر کدام ما که اینجا نشستیم امسال در ماه محرم نتوانیم یک قدم کوچولو طوری برداریم که لااقل یک نفر را به دانستن مشتاق کنیم باختیم . حالا دنیایی خرج کنیم ، دنیایی هم تلاش کنیم ، دنیایی حرکت کنیم ولی اگر که ندانیم داریم چکار می کنیم و هدفمان چه هست ، من نمی دانم جوابش را چطوری می خواهیم خدمت آقا امام حسین(ع) بدهیم . امام زمان(عج) بیایند ، امام حسین(ع) هم می آیند ، خبر دارید ؟ می دانید ایشان هم رجعت می کنند ؟ اگر رجعت کردند ، اگر ما بودیم مقابل ایشان سلام کردیم بعد تمام نامه عملمان پیشانی مان نوشته ، چه می شود ؟ بقیه نمی بینند ، امام معصوم که می بیند ، می شود جلوی ایشان رفت ؟ بیاییم این شبها تصمیم بگیریم ، خیلی چیزها باید عوض بشود ، خیلی کارها باید عوض بشود ، اصلاً نگاه دینی مان باید عوض بشود . شیعه مگر نیستیم ، ما مردم عربستان یا حکومت عربستان را که نمی توانیم بکُشیم ، اصلاً ما اهلش هستیم ؟ ما نیستیم ، پس انتقام خونهایی که آنجا ریخت چطوری می خواهیم بگیریم ؟ ما طوری شیعه حرکت می کنیم که سردمداران کفر و ظلم بلرزند ، می توانید ؟ با هوای نفس نمی شود . این مشتهایمان باید در نگاهمان ، در تفکرمان باشد وگرنه همه این تشکیلات بی خود است .اگر نگاهمان به دین محکم نباشد ، نسبت به مذهبمان محکم نباشیم ، این تشکیلات به چه درد می خورد ؟ شبها که سینه می زنید هر یک دستی که می آید روی سینه تان یادتان باشد چه خبر است ؟ هر سینه ای که می زنید اولین دست یک رذیله بیرون کنید ، اولی حسد را بیرون کنید از من می شنوید حسد بعد دروغ . حسد باشد دورغ بیرون رفتنی نیست ، نمی توانید از چنگ دروغ در بروید . حسد دروغ را می آورد .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید