منو

سه شنبه, 01 خرداد 1397 - Tue 05 22 2018

A+ A A-

نگاهی نو به یاران امام حسین(ع) در دشت خون و بلا بخش هشتم

 بسم الله الرحمن الرحیم

امروز روز هشتم ماه محرم است. چقدر سریع هشت روز گذشت. چه زود تمام شد و این نشان می دهد که عمر ما خیلی به سرعت در حال افول و پریدن است در هر سن و سالی از بچه کوچک تا آدم پیر عمرها در حال پریدن است. امروز را به فردا نیفکنید دیر است . خیلی دیر است. هدیه های خدا را بپذیرید ازخدا قبول کنید خدا به شما خیلی هدیه داده است. بعضی ها را یک شرایطی فراهم کرده است که وقت آزاد زیاد دارند. فکر کردی که چرا برایت اینکار را کرده است؟ هم معاشت را داده است هم وقت آزاد؟ می خواست ببیند اهل آن هستی روزی دو ساعت قرآن بخوانی؟ اهل آن هستی چهار تا آیه را تفکر کنی؟ به خدا نیستی. لااقل بروی شرح حال چهار تا آدمی که قرآن را خواندند و فهمیدند را مطالعه کنی شاید یک چیزی ازآنها یاد بگیری و بهره بردی؟ بنده وقتی می خواستم بازنشسته شوم تمام همکارانم به من می گفتند پشیمان می شوی می مانی خانه افسرده می شوی، ناراحت می شوی. بخاطر دخترم بنده یکخورده زودتر تقاضای بازنشستگی کردم. بنده انتخابم را کرده بودم چون بچه ام در زندگی ام حرف اول را می زد. گفتم من ترجیح میدهم خانه بمانم بچه ام از مدرسه می آید دری برایش باز باشد. یک ذره بزرگتر شد کلید ندهم بگویم در را وا کن برو داخل. وقتی بازنشسته شدم اول مهر که شد همه عازم مدرسه بودند بچه ها را فرستادم، حاج آقا هم تشریف برد. بنده بودم و خودم و خودم و خودم با خانه مان. یکخورده روی مبل نشستم با خودم فکرکردم چی شد.آیا بیشتر از این لایق تدریس نبودم؟ دیگر نمی توانستم برای بچه های مردم مفید باشیم؟ یکخورده فکرکردم گفتم نه این نمی تواند باشد. این نیست. بعد با خودم گفتم خیلی بیمارم . خیلی ناتوان هستم. برای اینکه بیشتر از این ناتوان نشوم خانه نشسته ام. بعد دوباره به خودم گفتم نه من هنوز می توانم راه بروم وقتی می توانم از پله های خانه ام خریدی که کردم با خودم بکشم بالا پس ناتوانی نیست. شمردم و شمردم و پیش رفتم. آنوقت یک کتاب گذاشتم توی اتاق خواب، هر وقت اتاق خواب می رفتم برای کاری یک سه چهار صفحه می خواندم. یکی روی میز ناهارخوری بود یکی هم در آشپزخانه که هر دم چیزی برای مطالعه داشته باشم و امروز ثمره اش رو بردم. امروز هر کتابی را باز می کنم احساس می کنم که خیلی چیزهایش را می دانم ، بلدم و اینها همه اش ثمره آن سالهاست. هدیه خدا بود گرفتم . بخاطر دخترم خانه نشستم اما عملا بهره بزرگی بردم. اگر بیکاری حتما یک کار دیگر هست که باید بکنی . تا آن کار هم انجام ندهی کار دیگری به تو نمی دهند.
امروز بچه ام اگر بیاید بگوید مامان من چه کمکی بدهم مثلا می گوید اینها را بدوزم؟ می گویم نه مادر جان اول برو اتاقت را جمع کن با اون اتاق شلوغ. می گوید آخر اتاق من چه ربطی به وسیله تو دارد؟ می گویم آن کس که اتاقش شلوغ و ریخت و پاش است به درد کمک کردن من نمی خورد. اگر امروز نمی توانی یک کارهایی را بکنی ببین چه کارهای را ناقص گذاشتی. اگر یک کاری را نمی توانی انجام دهی ببین چه کارهایی را انجام ندادی و جا گذاشتی و آن کارها سد راهت است. برو آنها را درست کن بگذار سر جایش راهت باز شود بتوانی آن کاری را که می خواهی انجام دهی.
این شب ها و اساس صحبت هایی که انجام دادیم مرا به فکر انداخت. چون شرایط خیلی سخت است. با حجم بسیار بالایی که شیاطین انس و جن اسباب انحراف از مسیر صحیح دین ایجاد می کنند با فقط مطالعه و باز بینی مطالب راه نجات باز نمی شود. باید برای خودمان پشتیبانی قوی تری پیدا کنیم.از میان مردم عادی نگاه کردم ببینم می توانم پشتیبانی پیدا کنم دیدم خیر نمی شود. مردم عادی پشتیبان های خوبی نیستند چرا که همه شان ملاک صحیح الهی را با خودشان ندارند. پس باید یک موجودیتی باشد که ما را از افراط و تفریط به دور نگه دارد و همچین مقامی تنها می تواند مقام معصوم بدون از گناه و خطا باشد.
در واقعه کربلا که بسیار عینی است وقتی نگاه می کنید عملکرد امام معصوم را در این واقعه اگر توجه کنید، اگر ایشان در آن میانه نبودند حتی مخلص ترین افراد هم دچار تزلزل و دو دلی می شدند. حداقل نگران می شدند. اما شب عاشورا با هم زمزمه و شادی می کردند. صبح عاشورا در یک چادر صف ایستاده بودند که غسل کنند و خودشان را آماده شهادت کنند تازه آن هایی هم که از صحابه امام بودند و اهل شوخی نبودند،شوخی و مزاح می کردند. به آنها می گفتند آخر تو که اهل شوخی نبودی الان برای شوخی وقت گیر آوردی؟ گفت الان بهترین وقت است چون هیچوقت اینقدر شادی نبود. وجود همچین امامی سبب می شود آن ها اینقدر شادی کنند.پس تاثیر مستقیم در عملکرد صحابه را امام می گذاشت. وجود امام معصوم سبب شد حتی یک ذره تردید هم به جان این افراد رخنه نکرد. پس تنها راه چاره امام شناسی است.بنده می خواهم برسم به جایی که هم خودم دچار تردید نشوم و هم کمک کنم به بقیه در مسیر دچار تردید نشوند و تنها راهش امام شناسی است.یعنی انسانها باید بفهمند که به کجاها باید نظر داشته باشند برای همین باید معرفتی نسبت به امام معصوم پیدا کنند اگر این آگاهی ناقص باشد انسان را به ورطه گمراهی می کشاند.خوب دقت کنید شما وقتی در مرز دین شناسی و در مزر آگاهی قرار می گیرید اگر معرفت به امام معصوم تان کامل نباشد جاده را کج می روید. چون هر کس که داعیه مبارزه با ناحق و غاصب را دارد ما نمی توانیم الگو قرار دهیم . خیلی ها رشیدند، دلاورند،خالصند، عابدند،زاهدند، عارفند اما ما آن هارا به عنوان الگو نمی توانیم پیشرو قرار دهیم.
کلام خانم داغدار کربلا وقت گریه بر سر نعش برادر را باید تعمق کرد.همین توجه و نگاه را ایشان به امت مسلمان دادند . وقتی که گفتند: " ای پدر و مادرم به فدایت تو کشته روز جمعه ای یا روز دوشنبه" روز جمعه که روز عاشورا بود و حضرت شهید شد. دوشنبه چی بود؟ دوشنبه بیست و هشت صفر سال یازده هجری که رسول خدا (ص) رحلت فرمودند و اصحاب سقیفه برنامه تدوین نمودند. و خانم در آن بحبوحه سختی و عذاب توجه امت مسلمان را جلب می کند که حواستان را جمع کنید آن چیزی که باید افق دید شما باشد امام شناسی و امام پیروی است .اگر امروز امام نعشش بر روی زمین افتاده است چون در پنجاه سال پیش بزرگان شما امام شناسی را مد نظر قرار ندادند. توجه کافی نکردند آنها مؤمن و مخلص به دین بودند اما در نقطه ای توجه شان کور بود. ملاک ها و ارزش های دنیایی در هر دوره ای مخصوص به همان دوره است. در یک دوره ای مردهای ما موهایی داشتند تا روی شانه ،الان یک جوانی اگر موهایش را بلند کند همه زیر چشمی نگاهش می کنند و زیر لب می خندند. بنده نه با آن موی بلند کار دارم نه با آن موی کوتاه. چون اصلا برای بنده ملاک و ارزش نیست ولی بحث این است هر چیزی در دوره خودش است که ارزشمند است چون مخصوص دنیاست . مُردی که مو لازم نداری. این مو بلند باشد کوتاه باشد بخاطر دنیاست. تا یار تو را چگونه بپسندد. مخصوص به همه ادوار نیست افق نگاه و الگو برداریتان باید برای تمام دوران باشد.
در این امر خداوند هدایت کرده است. به سراغ قرآن می روم. در سوره انبیا آیه 73 خداوند فرموده است: " وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَوةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ "
آنها را پیشوایانی کردیم که مردم را به فرمان ما هدایت می کردند.به آنها انجام کارهای نیک، بر پا داشتن نماز، ادای زکات را وحی کردیم آنان پرستندگان ما بودند. در این آیه خداوند اعلام می کند( چون آیات قبل مربوط به حضرت ابراهیم(ع) است.) اعلام می کند که فرزندان ابراهیم را امام قرار دادیم که به امر ما هدایت کنند. فعل خیر، اقامه نماز،ادای زکات، را وحی کردیم. آنها برای ما عبادت می کنند. در این آیه به سه مطلب اساسی اشاره شده است :
اولا پیشوا و امام را خداوند معرفی کرده است. آن الگویی که به دنبالش هستیم.
دوما اعمال گفته شده بر پایه نماز، انجام خیر، ادای زکات اینها را به عنوان توصیه به پیشوایان نداده است فرموده به آن وحی کردیم. وحی با دستور یک تفاوت خیلی ظریف دارد. وقتی وحی به پیشوا می شود در جانش می رود جزء جدایی ناپذیر او می شود اما توصیه را امروز تو بخواهی انجام می دهی فردا انجام نمی دهی یعنی در دوره ای جنگ با طاغوت زمان و در دوره ای سازش و همکاری با طاغوت زمان امام ندارد.
ثالثا در آنها عبادت جز برای خدا چیز دیگری ندارد و دیده نمی شود. در سوره اعراف آیه 54 خداوند می فرمایند لَهُ الْخَلْقُ وَ الأَمْرُ برای خدا خلق و امر است. نظام این دنیا با زمان همراه است .بچه نطفه اش بسته می شود نه ماه لحظه به لحظه، ساعت به ساعت ، روز به روز ، ماه به ماه کشیده می شود تا بچه آماده به دنیا آمدن می شود و تا بشود انسان بزرگی . نظام این دنیا با زمان همراه است چون با زمان همراه است تدریجی هم هست. یک غذا که می پزید همه چیزش تدریجی پخته می شود. گوشت را که در قابلمه اندازید شروع می کند به پختن. زمان می خواهد تا پخته شود. تدریجا پخته می شود.پس نظام این دنیا با زمان همراه است و تدریجی است برای همین به آن می گویند نظام خلق . نظام ملائکه که فوق زمان و حرکت است به آن نظام امر می گویند.در سوره نحل آیه 2 می خوانیم:
يُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُوا أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنَا فَاتَّقُونِ
فرشتگان را به همراه روح که از امر خداست نازل کردیم. بنده هر وقت به اینجا این آیه می رسم و می خوانم آن روحش را که می گویم تمام وجودم شیرین می شود. ان شاءالله که به شما هم برسد، حسش کنید.امر از مقام غیبی خداست . قاعده اش کن فیکون است. سوره یس آیه 82 می فرماید:
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ
امر خدا آنچنان است که اگر خدا خواست چیزی را خلق کند می گوید بشو و می شود. پس مقام خلق گفتیم با زمان همراه است، تدریجی است اما مقام امر بی زمان و مجرد است.
خداوند در قرآن می فرمایند امامها را آوردیم به امر ما هدایت کنند. الهی قربان امرش بروم. امام امر می کنند که این قلب نورانی شود. مگر می تواند نورانی نشود؟ خدا فرموده است امامها را آوردیم به امر ما هدایت کنند. یعنی از طریق غیبی با جان انسانها با یک اراده هدایت فرمایند اما شرطی وجود دارد . دراینجا ابزاری نیاز است. قلب آماده حرف اول را می زند.پس خداوند پیشوایان را معرفی کرد. ویژگی هایشان را نام برد شرط دستیابی به مقام الهی مقام آماده سازی قلب است. خوب قلب منافق که نمی شود. قلبی که در نفاق به سر می برد می تواند بپذیرد؟ خیر! پس پاک کن نفاق را.اگر بگویی من نمی دانستم می گویم دروغ می گویی. اولی را اگر انجام دادی می گویم نمی دانستی ولی عمری در نفاق زندگی کردن مگر می شود آدم نداند؟
اهل بیت انسانهایی هستند با مقام معنوی کامل.و کربلا ظهور مقام امامت است بصورت کاملا روشن و خاص در برهه زمان.
از صحابه امام حسین(ع) تا به اینجا بسیار آموختیم.بسیار آموختیم.بگذارید این یکی را هم بگویم . ظهر عاشورا بود وقت نماز ظهر رسید. یکی از صحابه (ابو ثمامه سا ئدی ) وقت نماز رسید آمد خدمت آقا گفت آقا جان وقت نماز ظهر است.آقا فرمودند نماز می خوانیم. ظهر عاشورا رسید وقت نماز ظهر بود. دو نفر از یاران امام خودشان را سپر تیرهای دشمن کردند
تا امام بتواند نماز بخواند.آنها خودشان را سپر کردند دشمن بی حیا تیر اندازی کردند. اینها با سینه هایشان شدند سپر بلای امام و دشمن بی حیا تیر زد به این سینه ها. نماز آقا که تمام شد به زمین افتادند . یکی از آنها که هنوز نفسش می آمد آقا سرش را گرفت و بر روی زانوی مبارکش گذاشت چشمش را باز کرد.یک جمله ای گفت .اگر این جمله را ما درک کنیم و در جانمان بنشیند، محرم امسال که سهل است همه محرم های بعدی عمرمان تا در دنیا زنده ایم کفایت می کند. در آن لحظه آخر گفت :" ای پدر واقعی بنده های خدا! ای ابا عبدالله آیا وفا کردم؟" بعد شهید شد. تا وقتی که امام را بالای همه چیز و همه کس در دنیا و زیر اراده خدا نبینی به هیچ جا راه پیدا نمی کنی اول باید جای امام شناخته شود. گفت ای پدر واقعی بنده ها ای ابا عبدالله آیا وفا کردم؟ بعد شهید شد. این تفکر که بعدا بصورت نوری در قلب ، نور افشانی می کند بدهکار مقام امامت است. با محبت به امام معصوم از حضرتش نور می گیرد. از بیهوده کشتن ، بیهوده گشتن در دنیا از انسان جلو گیری می کند . در دنیا خیلی چیزهای خوشمزه است اما به ما حرام است. فکر می کنید که یک مسلمان و یک مؤمن چطوری می تواند این خوشمزه ها را نخورد حتی برای یکبار نچشد؟ چون قلبش به نور امام روشن است و از بیهوده خوری و بیهوده گردی و بیهوده گویی دوری می کند. اما ماجرایی چون سقیفه این نور امامت را در حجاب فرو می برد و می شود آن چیزی که در کربلا اتفاق افتاد. خدایا به حق اصحاب کربلا ما را از رحمت شهادت محروم ندار.
حالا یکی دیگر از صحابه را می گویم: عمرو بن قرظه انصاری خزرجی عمرو فرزند قرظه بن کعب خضرجی انصاری که این فرد از شخصیت های نامی کوفه بود. و عمرو پسرش بود. پدر عمرو از صحابه رسول خدا(ص) بود در بسیاری از جنگ های پیغمبر(ص) شرکت داشت. بعد از پیغمبر(ص) در زمان خلافت عمر بن خطاب به عنوان معلم فقه و فقیه در کوفه ساکن شد. ابن حجر عسقلانی وابن اثیر در کتابشان آوردند که در عصر خلافت خلیفه دوم ری را فتح کرد. امیر مؤمنان بعدا که عازم جنگ جمل شد او را به ولایت کوفه گمارد. در جنگ صفین با معاویه وارد جنگ شد و سرانجام در زمان خلافت امیر مؤمنان در گذشت. این حکایت پدر بود. از آن فرزندانی بر جا ماند که مشهورترین آنها دو پسر است. یکی عمرو و یکی علی. عمرو ششم محرم خودش را به امام حسین (ع) رساند و در زمره یاران امام قرار گرفت. سند حرفم تنقیح المقال ج 2. برادرش علی رفت در سپاه عمر سعد همانجا ماند. روز عاشورا قصد کشتن امام را داشت. تاریخ همینطور تکرار می شود.قایبل هایبل را کشت. دست به خون پاک، آلوده کرد. علی و عمرو از یک پدر و یک مادر، عمرو در خدمت امام(ع) ، علی در خدمت عمر سعد که خون پاکی را بریزد آن هم پاک ترین انسان عصر خودش را . روز هشتم بعد از اینکه عمر سعد آب را بر روی حرم حسینی بست به دستور امام قمر بنی هاشم و سی تا سوار رفتند به شریعه. طی جنگ سلحشورانه ای مشک ها را پر از آب کردند و آوردند. امام وقتی این وضع را دید به عمرو گفت برو نزد عمر سعد و درخواست ملاقات ما را به اطلاعش برسان. عمر سعد استقبال کرد و شب هنگام هر کدام با بیست نفر در محل ملاقات حاضر شدند و سپس امام وعمر سعد همراه ها را مرخص کردند. به روایتی هم می گویند امام حسین (ع)، آقا قمر بنی هاشم و حضرت علی اکبر را نگه داشتند و عمر سعد هم فرزندش حفض و غلامش را با خودش نگه داشت. اینها بسیار با هم گفتگو کردند.امام فرمودند وای بر تو ای عمر سعد آیا با من مقاتله می کنی از خدایی که بازگشت تو بسوی اوست نمی ترسی؟ من فرزند کسی هستم که تو او را خوب می شناسی.این گروه را رها کن و با ما باش که این کار سبب نزدیکی تو به خدا می شود. عمر سعد گفت می ترسم از اینها جدا شوم.( بهانه ها را گوش کن ما از این بهانه ها در زندگی مان زیاد می آوریم.) عمر سعد گفت می ترسم از این سپاه و گروه جدا شوم خانه ام را خراب کنند. مولا فرمود خانه ات را من می سازم.عمر سعد گفت می ترسم املاکم را بگیرند. امام فرمود بهتر از آن اموالی در حجاز دارم همه را به تو می دهم . عمر سعد گفت نه به جان خانواده ام می ترسم. خوب دقت کنید اگر کسی واقعا نگرانی داشته باشد اولین نگرانیش جان خانواده اش می شود و آن را مطرح می کند ولی عمر می خواهد بهانه بیاورد.
فکر میکند مال خیلی مهم است امام را با مال می ترساند. بعد از اینها تازه به خانواده اش رسید. آقا فهمید او فقط بهانه دارد. نمی خواهد از تصمیمش منصرف شود. از جایشان بلند شدند فرمودند تو را چه می شود خداوند جان تو را بزودی در بستر بگیرد.تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند همانا امیدوارم از گندم عراق جز به مقداری اندک نخوری. عمر با تمسخر گفت جو در عوض گندم ما را بس است. عمر سعد بعد ازاین ملاقات به عبیدالله نامه ای نوشت گفت از جنگ دست بردار بگذار حسین به یکی از شهر های مرزی کشور اسلامی برود و زندگی کند. ابن زیاد همراه شمر بود که نامه به دستش رسید. شمر لعنت الله علیه به این زیاد گفت مبادا دست از حسین بکشی. الان در دست تو گرفتار است اگر از این محل خارج شود تو دیگر دستت بهش نمی رسد. آنچه که از عمرو می دانیم عمرو روز عاشورا ساعتی جنگید.خدمت امام برگشت . امام را دوره کرده بودند. خودش را سپر بلای امام قرار داد تا بر اثر جراحت های وارده از پا افتاد. امام بهش نزدیک شد.گفت ای پسر رسول خدا (ص) آیا به عهد خود وفا کردم؟ امام فرمود :" آری . تو زودتر از من وارد بهشت خواهی شد.سلام مرا به پیامبر خدا(ص) برسان. بگو که من هم به دنبال شما خواهم آمد. "
عمرو بسیار خوشحال شد جان به جان آفرین تسلیم شد.سند: لهوف، ابصار العین
اما برادرش علی که در سپاه عمر سعد بود وقتی دید برادرش کشته شده است از سپاه کوفه بیرون آمد و فریاد می زد ای حسین برادرم را فریفتی و او را کشتی.
امام فرمودند من او را نفریفتم. خدا او را هدایت کرد اما تو به گمراهی کشیده شدی. علی گستاخانه گفت خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم یا به دست تو کشته نشوم. به سمت امام حمله کرد نافع بن هلال صحابه دلاور که شاهد بود در مقام دفاع از امام با ضربت نیزه ای او را به زمین انداخت. یارانش آمدند و او را بردند . او نمرد و مدتی بعد از این جریان زنده باقی ماند اما سر افکنده و خجل و شرمنده. سند کتاب ابصار العین
خداوند همه صحابه پاک امام حسین را رحمت کنند که در آن روز جنگیدند، سربلند شدند و راهی بهشت خدا شدند. خداوند ما را هم به حق همه این صحابه پاک و آگاه ببخشد و بیامرزد.ما را هم به وادیی رهنمون شود که در آن وادی امامانمان را بشناسیم و زیر سایه امامان زندگی کنیم. این شب ها شب هایی است که باید توجه کامل گذاشت و آنچه را که ریخته اند به موقع جمع کرد چون همه جا سخن از امام است گوش کنید و هر کدام برای شما پندی دارند.بشنوید و بهره ببرید.

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید