منو

چهارشنبه, 02 اسفند 1396 - Wed 02 21 2018

A+ A A-

نگاهی نو به یاران امام حسین(ع) در دشت خون و بلا بخش نهم

 بسم الله الرحمن الرحیم

امروز روز نهم محرم است که توفیق الهی نصیب ما شده است در خدمت شما باشیم. به واقعه عاشورا در طی سالهای گذشته نگاه های مختلفی داشتیم. سند حرفم گزارش ها و متونی است که تهیه شد، برای شما بیان شد و الان همه بصورت حداقل سی دی شده و یا در سایت وجود دارد.به لطف پروردگار حاصل هر نگاه عمیقمان یک مطلب شایسته و زیبا بود و هر بار هم این مطالب با هم متفاوت.
بارها خدمت دوستان عرض کردم که در عصر عاشورا که جنگ رو به اتمام بود در چهره امام شوق عجیبی دیده می شد. این برای خود بنده مسئله سنگینی بود چون باور دارم که امام هم آدم بود و طبعا بر خوردار از هرآنچه که در هر آدمی وجود دارد مثل شادی، غم ،دلتنگی و.. و علی الخصوص کسی که شاهد از دست دادن یاران و خاندانش آن هم به طرز بسیار فجیعی است چطور می تواند پرده شوق و رضایت بر صورت داشته باشد، علی الخصوص که خداوند در قرآن به پیامبرش(ص) فرموده است که به این مردم بگو من هم بشری مثل شما هستم.امام حسین (ع) هم فرزند این پیامبر است پس فوق بشر نمی تواند باشد پس بطور حتم یک مورد سومی وجود دارد که باید به آن برسم. به روایات رجوع کردم. در لهوف سید بن طاووس آمده است که هلال بن نافع می گوید با سربازان عمر بن سعد ملعون ایستاده بودم که یکی فریاد برآورد:" امیر مژده! این شمر است که حسین را کشته است." می گوید :" از میان لشگر بیرون آمدم در میان صفوف خودم را به بالین حسین رساندم.او در حال جان کندن بود. به خدا قسم هرگز کشته آغشته به خونی را زیباتر و نورانی تر از او ندیدم. من آنچنان مات نور آن صورت بودم و محو جمال او شده بود که اصلا متوجه نشدم چطور او را می کشند."
چرا کسی که اینطوری زخمی شده است و زخم های بسیار به بدنش وارد شده است خون زیادی از بدنش رفته است و ملعون خبیثی مثل شمر بر روی سینه اش نشسته است و می بیند او را که با یک وسیله قتاله در دست آماده است برای بریدن سرش. آیا جز ترس و نگرانی در چشمانش و تک تک اعضای صورتش می شود چیز دیگری مشاهده کرد؟.اما او می گوید آنقدر زیبا و نورانی بود که من چنان محو شدم که اصلا نفهمیدم چطور و چگونه او را کشتند.
در مقتل الحسین خوارزمی آمده است تیرهای قتال هر کدام در یک قسمت بدن امام نشسته بود، شمر هم بر روی سینه اش نشسته بود. مقتل الحسین خوارزمی ذکر کرده است هر تیری کجا نشسته بود. بنده دیگر دلش را نداشتم ولی فکر کنید یک بدنی این همه تیر، شمر ملعون با اون هیکل خبیث هم روی سینه امام . امام می خندد و به شمر می گوید:" آیا می خواهی مرا بکشی؟ آیا تو مرا می شناسی؟" حضرت می خندد و با شمر حرف می زند. این را شیعه نمی گوید این را آن ملعونی که در سپاه عمر سعد است می گوید.
در معانی الاخبار امام سجاد(ع) فرمودند:" چون کار بر امام و همراهانش دشوار شد رنگ چهره شان تابناک تر شد. اعضایشان آرام تر شد.دل هایشان استوارتر شد." دارد آخرین مرحله ها می رسد ولی چنین حکایتی در امام و یاران شان دیده می شود. حمید بن مسلم می گوید :" به خدا مرد گرفتار و مغلوبی را هرگز ندیده ام که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند دلدارتر و پا برجاتر از آن بزرگوار باشد. پیاده ها بهش حمله می کردند او با شمشیر به آنها حمله می کرد و آنها از چپ و راست حضرت می گریختند." با اینکه حضرت می دانستند زمان زیادی تا شهادتشان باقی نمانده است. اما به یک چیز بیشتر از شهادتشان توجه داشتند و آن اینکه برنامه شان درست وبه خوبی پیش رود. به مدد الهی جریان شهادت را به خوبی مدیریت کردند تا به نتیجه مطلوب هم رسیدند. این نتیجه مطلوب چی بود؟
سیدالشهدا با تعداد نفرات کم یارانش در مقابل سپاه کوفه چطوری جنگ را تا عصر عاشورا ادامه داد؟ خیلی جالب است ما فقط می خوانیم سینه می زنیم و می رویم اما دیگر به بقیه اش فکر نمی کنیم. آخر چطوری می شود امام و هفتاد و دو تن از یارانش کشته شوند و از آن طرف ده هزار تا صد هزار تا ، خلاصه آمار خیلی بزرگ و بالا است، چطور آن آمار به آن بزرگی به هفتاد و دو نفر اجازه دادند یک صبح تا عصر جنگ را ادامه دهند؟ مگر همچین چیزی می شود؟ یعنی عمر سعد به عقلش نرسید از سه تا جبهه به امام حمله کند؟ نفرات زیاد دارد به راحتی می تواند انجام دهد. عمر بن سعد مرد جنگی است و به خوبی واقف است. جلادهایی مثل شمر هم در اختیار دارد.آیا به فکرش نرسیده بود امام پشت چادر خیمه ها را آتش روشن کرده است .مگر چقدر آتش روشن کرده بود؟ تا کوه احد که بالا نرفته بود. به سادگی این سپاه می توانست آتش را با خاک خاموش کند و از رویش بپرد و از پشت حمله کند. امام با این جمع کم چیکار می خواست بکند؟ امام چطوری شهادت یکی یکی از اعضایش را مدیریت کرده است؟ در مقاتل می بینید ؟ حالا اگر شما مقتل خوانی کرده باشید. بنده یکسال تمام تقریبا هر روز مقتل خواندم.امام یارانش رایکی یکی به میدان فرستاد و هر بار خودش هم حضور پیدا کرد و یاری داد. هر یک نفری که به میدان رفت رجز خواند. آیه قرآن خواندند خودشان را معرفی کردند سپاه روبرو را از قرآن، از خدا، از پیغمبر، از روز قیامت ترساندند یادآوری کردند می دانید این کیست که دارید با او می جنگید؟ این پسر پیغمبر(ص) است پسر فاطمه الزهرا (س) است حواس هایتان کجاست؟ یعنی یک صبح تا عصر یک درس کامل بود. ساعت به ساعت زنگ می زدند این استاد می رفت سر جلسه.بعد زنگ می زدند استاد مُرد استاد بعدی می رفت سر جلسه. آدم وقتی خوب توجه می کند دیوانه می شود روانی می شود که چطور همچین چیزی ممکن است. تاریخ می گوید عمر سعد خیلی تلاش کرد قضیه را زود بر چیند.اصلا عمر سعد نمی خواست بجنگد اگر شمر نیامده بود و اگر عبیدالله بن زیاد ملعون حکم صادر نکرده بود و هوس عمر سعد را به حکومت ری نجنبانده بود او اصلا نمی خواست جنگ شود. می خواست یکجوری سر و ته قضیه را ختم کند، امام و خانوادهاش را هدایت کند به یکی از شهرهای مرزی دور و قائله ختم شود.اما نشد مدیریت جبهه را آقا امام حسین(ع) تا آخر به عهده گرفت. این چه نوع کشته شدنی است که آنهایی که دارند کشته می شوند جبهه را مدیریت می کنند؟ معمولا مدیریت جبهه با پیروز میدان است .خیلی فکر کردم آنچه برایم مهم شد این بود امام و یاران نزدیکشان از مکه که خارج می شدند با خطبه ای که امام در مکه قرائت فرمودند مشخص کردند شهادت در پیش رو است و السلام. شاید یک عده ای نفهمیده بودند دنبال امام راه افتادند. در هر منزل بیشتر متوجه شدند و تعدادی از آنها جدا شدند و رفتند اما آنهایی که ماندند می دانستند شهادت انتهای کار است ولی مهم تر این بود که می دانستند چطوری باید شهید شوند. در میدان جنگ آدم می جنگد یک تیر به قلبش می خورد وتمام می کند. اما عربًا عربا شدن یعنی چی؟ تکه تکه شدن بدن یعنی چی؟ و هنوز جان در بدن باقی باشد و چشم به امامش بدوزد یعنی چی؟ این ها حرف های کمی نیست. حرف های کوچکی نیست. بزنیم و عبور کنیم.شبی را سینه زنیم و رد شویم و فردا کار خویش از سر گیریم و آدم دیگری نشده باشیم.
عصر تاسوعا عمر سعد می خواست حمله کند. ساز و دهل جنگ را نواختند که آماده جنگ شوند. آقا امام حسین(ع) حضرت عباس را صدا کرد. به ایشان گفت برو و تلاش کن جنگ را عقب بیندازی بگو یک امشب را ما می خواهیم به نماز و راز و نیاز بنشینیم . امام گناه داشت که می خواست استغفار کند؟ امام امشب چیکار دارد؟امشب چه خبر است؟ بگو ما نماز خواندن و استغفار را دوست می داریم و می خواهیم امشب قرآن تلاوت کنیم و استغفار کنیم. سند :الارشاد ج 2
امام می دانستند که شهید می شوند. یارانش هم می دانستند که شهید می شوند حالا عصر تاسوعا باشد یا عصر عاشورا . خوب پس چی؟ اینها سوال است باید در ذهنت بیاید بعد بیفتی دنبالش ببینی چه خبر است. زیبایی مسئله اینجاست توجه بفرمائید. بعضی اوقات بعضی از آدم ها و بخصوص جوان ها می آیند و به بنده می گویند نمازم، ذکرهایم، سجده هایم به من نمی چسبد مرا راضی نمی کند. انگار که دارم با ملال انجام می دهم. من چیکار کنم؟ در بعضی موارد که طرف واقعا آماده راه است، توصیه می کنم :الان از اینجا که رفتی برو خانه وضو بگیر دو رکعت نماز بخوان تقدیم کن به حضور آقا زین العابدین سید الساجدین علی بن الحسین (ع) امام سجاد .زینت عبادت کنندگان بود و سجده های طولانی و بسیار. از ایشان کمک بخواه بگو آقا جان یاریم کن. نمازم دلچسب نیست .سجده ام دلچسب نیست عن قریب منفک می شوم. دست من را بگیر بگذار که از این گردونه خارج نشوم.درست شد؟ بنده این را بلد هستم ببین امام چه چیزی را بلد است.
امام حسین(ع) می داند برای نجات اسلام حقیقی از دست فرهنگ اموی شهادت تنها گزینه است. خوب پس برود وسط میدان بگوید مرا بزنید تمام شود؟ خیر اینجوری به درد نمی خورد. امام پذیرفته است که باید شهادت را انتخاب کند اما تمام تلاشش را می کند که این وظیفه شهادت به بهترین شکل ممکن انجام شود ، پس راز پیروزی امام حسین(ع) در به نتیجه رسیدن برنامه هایش را باید در راز و نیازهای شب عاشورا پیدا کرد. اگر هنوز مرددی، اگر هنوز سرگردانی اگر هنوز یک ذره اینور می زنی یک ذره آنور . راهش را یاد دادم. یک امشب را بشین به راز و نیاز،خالصانه از منیتت بیا بیرون. هی نگو می دانم می دانم. بگو خدایا نمی دانم تا حالا هر چی می گفتم می دانم غلط کردم مرا پیوند بده به راز و نیازهای عاشقانه امام در شب عاشورا . حالا ببین چی می بینی؟ می دانید چرا امروز این را گفتم؟ چون دیروز یک اتفاق خیلی عجیب برایم افتاد.من همه چیز برایم سوال است. سوال هایی که باید بگردم خودم پیدایش کنم. جان می دهم ولی پیدا می کنم و چون خیلی مصر هستم و دنبال چیز های خوب هم می گردم به اینها خیلی فکر می کردم. دیروز ظهر حدود ساعت یک و نیم بود. داشتم تند تند می نوشتم. بلند شدم. رفتم روی تخت خوابیدم. از وقتی چشم هایم را روی هم گذاشتم رفتم صحرای کربلا . در عالم رویا اینقدر جالب بود.اینقدر جالب بود . روز هشتم محرم یک سپاه کلان عربده کش ملعون جلوی این همه زن و بچه، ولی به قدری قشنگ آدم ها در آن زمان و در آن سرزمین پر تب و تاب زندگی می کردند در این چادرها زندگی می کردند خیلی خوب انگار نه انگار که مشک هایشان از آب خالی است و با جنگ باید آب به دست بیاورند. بیدار شدم ولی تا آخر شب رها نشدم. بطور مرتب رفتم و آمدم و همین ها را دیدم. بعد به خودم گفتم چرا؟ پس در آن یک رمزی وجود دارد. شب عاشورا عده ای در حال سجده بودند،عده ای در حال رکوع بودند، عده ای در حالت قیام ایستاده بودند . هر کس در هر حالتی بود از پروردگار تقاضا می کرد و مدد می خواست که به صورت کاملی برایش رقم زده شود و صحنه کربلا به صورتی که امامش می خواهد شکل بگیرد. هیچکس تعیین نمی کرد چی. همه می گفتند صحنه کربلا و عاقبت کار به گونه ای تمام شود که امام می خواهد چون باور کردند آنچه که بهترین است نزد اوست.
آقا امام حسین (ع) بعد از برادرشان ده سال تا مرگ معاویه در سخت ترین شرایط گذراندند. برنامه ریزی های حیله گرانه معاویه را می دیدند چطور می خواهد اسلام را حذف کند. اکثر صحابه زمان پیغمبر(ص) مرعوب شخصیت معاویه شده بودند. مردم عادی هم که اصلا متوجه نبودند چه اتفاقی در حال وقوع است. در آن سال های اخیر حتی مردم خیلی کمی به امام مراجعه می کردند. تبلیغات معاویه خیلی وسیع بود. وقتی معاویه مرد یزید از امام بیعت خواست.امام از حاکم مدینه فرصت خواست رفت سر قبر پیغمبر(ص)برای شرح حال و درد دل. قدری چشمانشان گرم شد. در یک رویای صادقه رسول خدا(ص) را دیدندکه به امام فرمدند حسین حرکت کن. حسین اُخرج . حرکت کن. وقتش رسیده است. خدا می خواهد تو را شهید ببیند. پيام پيامبر را دريافت نمود كه بايستي نهضتش را آغاز كند در حاليكه ميدانست پايانش شهادت است اما مهم اينست اين واقعه چطور اتفاق بيفتد، حركت شروع شد پايانش هم معلوم است چون پيامبر خدا به او نويد داد اما اين فاصله را امام بايد مديريت كند، آغاز و پايان معلوم بود، خيلي از آدمها در جنگها بي گناه كشته ميشوند اما هيچكدامشان عاشورا نمي سازند رسول خدا در پيامشان دستورالعملی جامع براي امام صادر فرمودند، رسول خدا پيام داد امام برنامه ريزي را آغاز كرد كه بالاترين بهره را بدست بياورد، بايد با امام همراه و همسفر شد تا بشود درك كرد كه امام چكار كردند بايد قدم به قدم با امام رفت و شنيد كه امام با ديگران چه مي گويند و چطور بعضي ها را نهي مي كنند و نفي مي كنند، بعضي ها را جذب مي كنند عده اي را به چه چيزي دعوت مي كنند بايد با امام همراه بود، بايد شنيد و تعمق كرد از هر نسلش، براي اينكه تصوير عاشورا در عصر آن روز برايش كامل باشد.
امويان سالها با نيرنگ و ريا و كلك حركت كردند، امام جماعت مساجد هم بودند قتل هم كردند ولي پوشاندند، شرع خدا را تغيير دادند برايش حديث ساختگی جعل كردنددر طي زمان بر مردم جاهل هم مسلم شد كه آنها خيلي هم بد نميگويند، چه اشكالي دارد ما گوش كنيم شايد هم درست باشد همان كاري كه ما هم خيلي از مواقع انجام ميدهيم، تنها حربه اي كه باقي مانده بود به ميدان كشيدن روي اصلي و نهايي امويان بود، پول خرج مي كردند، دينار و سكه طلا ميداند تحفه مي فرستادند، هدايا ميدادند و مردم را با اينها در مشتشان نگه ميداشتند، يك چيزي بايد به ميدان مي آمد كه اُموي مسلك، رويش چيزي نداشته باشد رو كند كه برگِ برنده داشته باشد. در عصر اموي شمشيرها پشت سر پنهان بود جلو نمي آوردند بايد شمشيرهايشان را از پشت سرشان مي آوردند جلو، كه مردم ببينند اينها شمشير كِش قاتلند، امام و يارانش از زنده ماندن چشم پوشيدند تا اين عرياني را بوجود بياورند، آنها را وادار كردند تا در بدترين شكل موجود شمشيرهايشان را از غلاف در بياورند چون همه سلاح هاي زر و زيور، دو رويي، پُست و مقام را گرفتند، پول خواستند بدهند نشد، مقام خواستند بدهند نشد، حكومت خواستند بدهند نشد، اين برگها را سوزاندند، در شب عاشورا نجوا كردند، با خداي خويش راز و نياز نمودند آنچه را كه فهميده بودند تا آن روز، بر خداي خويش عَرضه نمودند، آمادگيشان را بر هرگونه اراده حق اعلام كردند هرچه تو بخواهي همان است.
در مختصر تاريخ دمشق ابن منظور جلد هفت آمده وقتي خبر خروج امام حسين از مكه را به عمروعاص دادند گفت بدانيد سِلاح در او كارگر نمي افتد، با سِلاح او را از حركت نمي توانيد باز داريد، در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد جلد ٣ آمده مردي از سرزمين تَفْر با عمر سعد بود بعد از جنگ به او گفتند تو چطور توانستي ذريه پيغمبر را بكشي؟ گفت زير دندانتان سنگ برود اگر تو هم با ما بودي و آنچه ديديم مي ديدي همان كاري را مي كرديد كه ما كرديم گروهي به سر ما ريختند دست به قبضه شمشير، مثل شير درنده سوارهاي ما را از چپ وراست بهم مي ماليدند اگر امان ميداديم نمي پذيرفتند مال ما را رغبت نداشتند مي خواستند يا از آبشخور مرگ بنوشند يا بر مرگ ما متولي باشند، ما را بكشند، اگر ما دست از آنها برداشته بوديم جان همه سپاه را گرفته بودند، اگر اين كار را نمي كرديم چكار مي كرديم همه چيز را روز عاشورا امام مديريت كرد ميبينيد چه خبر است؟ در اين زمينه باز هم حرف دارم.

باز هم به سراغ يكي از صحابه امام حسين مي رويم، نافع ابن هِلال جَملي اين مرد از اشراف و بزرگان كوفه بود، شجاع، قاري قرآن، كاتب حديث، يعني يك فرد كاملا آگاه،اگر بگوییم غلامي به دنبال امام دويد، ميگويند غلام است اگر دنبال امام نميدويد كجا ديگر جا داشت؟؟ اين را چه مي خواهي بگويي؟ گرچه كه همين آدم با همان غلام سياه در يكجا مي ماندند، در يكجا ميخوردند و باهم مي جنگيدند و اين تربيت امام بود، شب هشتم امام ، حضرت عباس را با جمعي از ياران به دنبال آب فرستاد، عمرو بن حجاج فرمانده نيروهاي مراقبت از شريعه ، نافع را ديد كه پيشاپيش سپاه مي آيد، به او گفت كيستي؟ او خودش را معرفي كرد نافع ابن هلال جملي، گفت براي چی آمدي؟ گفت آمدم از آبي كه تو بروي ما بستي بنوشم، عمرو بن حجاج گفت مانعي ندارد از آب بخور، گواراي تو باشد، اما نافع ابن هلال به او گفت نه به خدا سوگند قطره اي از اين آب نخواهم آشاميد حال اينكه مي بيني حسين و يارانش تشنه اند، همه اينها تربيت كرده امامند، او در عوض مي خواست سر اين سپاه دشمن را گرم كند تا پياده ها بروند و مشكها را پر كنند، بيست تا مشك برده بودند، اما جنگ در گرفت و فقط يك نفر از سپاه دشمن زخمي شد، مشكها را هم پر از آب كردند و برگشتند، كم چيزي نیست قمر بني هاشم و نافع ابن هلال جملي همراهشان است،
شب قبل راجع به عمرو صحبت كرديم، بعد از شهادت عمرو برادرش علي كه در سپاه عمر بن سعد بود آمد و نسبت به امام بي احترامي كرد، سخن امام بر او كارگر نيفتاد، دست به شمشير برد، نافع بن هلال كه آماده بود با ضربات شمشير او را مجروح كرد، يارانش ريختند و علي را بردند، نافع بن هلال در ميدان رجز ميخواهد و در ميدان چرخ مي زد، اگر مرا نمي شناسيد من فرزند جملي هستم، دين من همان دين حسين بن علی ست، خودش و دينش را معرفي ميكند، مردي بنام مزاحم ابن حُرَيث در پاسخ به او گفت اگر تو بر دين حسيني من هم بر دين عثمانم، نافع به او گفت تو بر دين شيطاني و آن گاه حمله کرد مزاحم تاب مقاومت نداشت خواست برگردد و فرار کند اما ضربات شمشیر نافع او را از پای در آورد. عمرو بن حجاج فرمانده نیروهای دشمن به سربازان خود گفت: آیا می‌دانید با چه کسانی می ‌جنگید؟ مبادا كسي از شما به تنهايي به ميدان اصحاب حسين برود، خودشان ميدانند اما نميتوانند مديريت كنند،نمی توانند لشکری حمله کنند. ابو مُخنَّف مي گويد نافع تيرانداز خیلی ماهري بود، اول شروع كرد با تير سپاه دشمن را زد، دوازده نفر را هلاك كرد، تيرهايش تمام شد، اي كاش من آنجا بودم و كيسه تير برايش مي بردم، دست به شمشير برد دشمن حمله دسته جمعي كرد، شمر ملعون در ميان اين جمع بود، اول نافع را سنگباران كردند، اينها چقدر سنگ با خودشان جمع کرده بودند؟؟ اينهمه شمشير و چاقو و تير داشتند، سنگ هم در خورجینشان بود ، بعد نيزه پراني كردند دو بازوي نافع را شكستند، او را اسير كردند و با اسارت نزد عمر سعد بردند، او به نافع گفت چكار كردي با خودت؟ اين چه وضعي ست؟ او هم به عمر سعد پاسخ مناسب داد و گفت اگر بازوانم نشكسته بود شما هرگز دستتان به من نمي رسيد، عمر سعد به شمر گفت سر از بدنش جدا كنيد، وقتي شمر آماده شد، نافع ابن هلال به او گفت به خدا سوگند اگر مسلمان بودي برايت دشوار بود كه خدا را در حاليكه خون ما بر گردنت باشد ديدار كني، خدا را سپاس مي گويم كه پايان كار و قتل ما را به دست بدترين آفريدگان خود سپرد، ببينيد دم آخر آدم معرفي مي كند، اين شاگرد امام است، در لحظه اي كه ميداند مي ميرد آدم معرفي ميكند اطرافيان شمر و عمرسعد شايد اين جمله را شنيدند و يكباره روشن شدند، نميتواند نسب عمرسعد يا شمر را بگويد؟ حرف بد به آنها نمي گويد،اول می گوید تو مسلمان نیستی، دوم مسلمان چنین کاری انجام نمی دهد، سوم می گوید چه مسلمان باشی وچه نباشی تو خدا را ملاقات می کنی، مسلمان باش و خدا را ملاقات کن چرا نامسلمان ، چرا جنایتکار،چرا خون ما به گردنت باشد. بعد می گوید خدا را سپاس می گویم که خدا پایان کار ما را دست بد ترین آفریدگان خودش داد. می دانید بدترین آفریدگان را خدا در قرآن معرفی کرده، می گوید تو که چنین هستی جزو آن بدترین ها هستی در لحظه آخر کلاس درس باز کرده است استاد رفته سر منبر دارد درس می دهددر حالیکه طرف با شمشیربالای سرش ایستاده گردنش را بزند ، كجا اينجور كلاس ها را مجاني ميتوانيد ببينيد؟ مجاني هم نيست اماممان رفت، رقيه سه ساله دق كرد، خانم حضرت زينب دختر اميرالمومنين كمرش تا شد بي پشت و پناه ماند، خدا نكند بي پشت و پناهي را در زندگيتان بچشيد، ساده نيست ولي از ما خرجي نخواستند، مي گويند بياييد در كلاس بنشيند و ياد بگيريد، بفهميد، اگر اينها را نگوئيم، اگر نگوئيم چطور به شهادت رسيد، اگر بخاطرش دلمان نسوزد و دنبالش نرويم چطور ميخواهيم بفهميم؟ شمر او را به شهادت رساند و سر از بدنش جدا کرد، اينها قصه هايي نيست كه به درد قصه گفتن بخورد شايد خواب راحتي به چشمانتان بياورد، بالعكس خواب راحت را از چشمانتان مي برد اما به اين محاوراتي كه برايتان مي آوريم لااقل توجه كنيد و بعد از اين جلسات برويد و پيدا كنيد، حتي به شما هم نمي گويم كدام كتاب را بخوانيد، چون ديگر وقت رنج بردن است، وقت زحمت كشيدن است، بايد خودتان بدويد، چون شرح ماوقع سند و كتاب مي خواهد، برداشت از اين شرح ماوقع فهم و شعور ميخواهد، درك ميخواهد، شما هم مثل من برويد دنبالش پيدا مي كنيد، اگر دنبالش نرويد مي بازيد و ممكن است سال بعد محرم راهتان ندهند ، شما رايك جايي می اندازند كه خبر از بانگ مسلماني براي شما نباشد. والسلام.

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید