منو

شنبه, 26 آبان 1397 - Sat 11 17 2018

A+ A A-

نگاهی نو به یاران امام حسین(ع) در دشت خون و بلا بخش یازدهم

 بسم‌الله الرحمن الرحيم

امروز ، روز سوم شهدای کربلاست . جلسه گذشته پیرامون فضایی گفتیم که بنی امیه و مزوّرترین آنها معاویه در جامعه به وجود آورده بود . هر چه در این باب گفته بشود باز هم کم است ، هر چه بیشتر شخصیت معاویه شکافته بشود و اعمالش گفته بشود شما بهتر نمودش را در جامعه اطرافتان مشاهده می کنید از پائین ترین سطوح تا بالاترین ، پس حتماً مطالعه کنید . نگویید معاویه برای 14 قرن پیش بود باز هم ماجرا وجود دارد ، باز هم انواع حیله ها وجود دارد که هنوز گفته نشده است .

علاّمه امینی در الغدیر ج 10 آورده است که معاویه رسماً یک بخشنامه نوشت و به همه کارگزارانش در بقیه بلاد و بقیه شهرها فرستاد که در خطبه نماز جمعه و خطبه های عیدها ، مثل عید فطر ، عید قربان امام جماعت حتماً در سخنرانی اش امیرالمومنین را لعن کند ، صبّ کند ، نفرین کند ، ناسزا بگوید . لئامت آدم ها را باید خوب مزه مزه کرد تا بشود فهمید . حالا حاکمان اموی طبق فتوای جدّشان حُکم می دادند . امویان جدّشان حُکم داده بود که در نماز جمعه اگر کسی حضور یابد و سه مرتبه عمداً از نماز جمعه خارج بشود حکم قتلش صادر می شود ، باید اعدامش کنند در همچنین فضایی امام حسن مجتبی(ع) باید در نماز جمعه شرکت کنند چون امام است ، برای شیعیانشان که امام هستند ، از سلاله پیغمبر است ، نماز جمعه هم که در قرآن آمده است ، حضور در نماز جمعه هم که واجب است ، پس امام باید شرکت کنند . تا به آخر هم که باید بنشیند ، چون اگر میانه بلند شود و خارج شود مرتبه سوم حُکم قتلش صادر می شود . حالا باید بنشینند تا این امام جمعه در خطبه اش امیرالمومنین را لعن کند ، بدگویی کند . فقط یک کمی فکر کنید ، امام مومنین بنیشیند اولاً خودش امام جماعت نباشد که اصلاً بالاتر از ایشان برای امام جماعت ، امام جماعتی نبود . الان امام زمان(عج) ظهور کنند بالاتر از امام زمان(عج) برای حضور درنماز جمعه داریم ؟ دیگر نخواهیم داشت ، مگر ایشان دستور بدهند که فلان فرد در آن جا نماز جمعه بخواند . امام جماعت ، امام مومنین باشد اما امام جماعت نباشد در حالی که جزو وظایف خودشان است . در حضورش پدرش و امامش را لعن کنند و حالا جالبتر این که حتی اعتراض هم نمی تواند بکند ، ، خارج هم نمی تواند بشود باید تا به آخر بنشیند و گوش کند . در یکی از نماز جمعه ها در خطبه ها امام جماعت صبّ امیرالمومنین را فراموش کرد ، ناسزاگویی را فراموش کرد . آمد پایین که بایستد به نماز یک دفعه یادش افتاد ، قبل از این که نماز را شروع کند بدو بدو رفت سر جایش ایستاد گفت : خطبه هنوز تمام نشده است ، اول امیرالمومنین را لعن کرد ، ناسزا گفت ، بعد آمد و ایستاد به نماز . فضا را ملاحظه کنید و ببینید که معاویه اسلام را تا کجا برده است . این حرکت شوم تا 60 سال ادامه داشت ، بالاخره به دست عمربن عبدالعزیز این قضیه تعطیل شد .

معاویه همه تلاشش را می کرد که مراجعات مردم با اهل بیت(ع) را از بین ببرد ، آدمی که ده دفعه در خطبه نمازش امیرالمومنین را لعن کرد دیگر برای رفع مشکلاتش پیش امام حسن(ع) می آید ؟ آرام آرام همه چیز برایش لوث می شود ، از بین می رود . معاویه تلاش کرد که مراجعات مردم را با اهل بیت(ع) از بین ببرد چون می دانست تنها قدرتی که می تواند مقابل معاویه بایستد فقط اهل بیت(ع) است ، همه قدرتهای دیگر یا مرعوب می شدند و می ترسیدند یا مجذوب می شدند به مال معاویه . مال را می گرفتند و خفه می شدند ، به به و چه چه هم می کردند .

می گویند ام سلمه همسر پیامبر(ص) به معاویه نامه نوشت که شما خدا و رسول را بر فراز منابر مورد لعن قرار می دهید ، چرا ؟ زیرا علی(ع) و آن کسی که او را دوست می دارد بر فراز منابر لعن می کنید گفت شما روی منبرهایتان علی و هر کسی که علی را دوست می دارد دارید لعن می کنید . من گواهی می دهم که خدا و رسولش علی را دوست می داشتند ، پس تو علی را داری لعن می کنی عملاً چه کسی را داری لعن می کنی ؟ پیغمبر خدا و خدا را .

حرکت امام حسین(ع) از ابتدا تا انتها در ظاهر جنگی نابرابر ، سخت و ناعادلانه بود . نماد ظاهری آن به تنهایی بسیاری از معیارهای جامعه آن روز را در هم می شکست هنوز هم می تواند بسیاری از پایه های غلط را در هم بشکند . اولین قدم فضا طوری عوض شد که دیگر امویان تأثیرگذار یکّه تاز نبودند ، بعد از شهادت امام حسین(ع) و یارانش امویان عقب نشینی کردند ، دیگر یکّه تازی نمی کردند بیشتر حالت تدافعی داشتند و سعی می کردند صدا در نیاورند . همین باعث شد که بعد از شهادت امام حسین(ع) با رسیدن زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ، این دو بزرگوار ، این دو امام هُمام جایگاهی بشوند برای رجوع دانشمندان جهان اسلام . معاویه ای که مردم عادی را می خواست نگذارد به امام مراجعه کنند کارش به جایی رسید این دو امام بزرگ دانشمندان جهان اسلام به سر کلاس درسشان می آمدند و می نشستند در عصر این دو امام این همه جمعیت می آمدند و با امکانات لازم در خدمت امام تحصیل می کردند بدون این که نامی ، عنوانی یا پُستی عملاً کشور اسلامی در آن زمان در اختیار این دو امام بگذارد . این همه طلبه دانشمند ، اندیشمندان جهان اسلامی از وجود مبارکشان تغذیه کردند . نخبگانی را تربیت کردند ، اینجا که رسید هاورن الرشید که آمد سر کار ، وضع را خطرناک دید ، آمد و آقا موسی بن جعفر(ع) را زندانی کرد می خواست با این وسیله از گسترش شیعیان جلوگیری کند . مأمون که به حکومت رسید امام رضا(ع) را به زور آورد و ولیعهد خودش کرد و آخر هم ایشان را مسموم کرد ، به این وسیله می خواست پایه های حکومتش را محکم نگه دارد.

. نهضت امام حسین(ع) در عمل و در طی زمان به خوبی و به صورت عملی نشان داد که نفاق چطور زیر پوست اسلام توانست حرکت کند . قبل از نهضت عاشورا یک دوره ای است و بعد یک دوره دیگر ؛ قبل از عاشورا آقا رو کرد در عاشورا که نفاق در سرزمین اسلامی چطور زیر پوستی حرکت کرده است ، بدون این که مردم فکر کنند تفکر را از آنها گرفتند . مردم را زیر سیم و زر و خوشگذرانی دنیا از همه چیز غافل کردند و این فقط با نفاق می تواند اتفاق بیافتد . امام به مردم نشان دادند که ای آدم ها ببینید در طی این پنجاه سال چه بر شما گذشته است.چه اتفاقی برای شما فتاده است. آیا باز هم می خواهید همین را ادامه دهید؟شما می خواهید باز هم همین گونه پیش روید؟ نفاق همه جا را در قبضه خودش آورده بود. اشکال نفاق همین است. حرف می زند. حرفهای قشنگ. برای همین می گویم از حرف زدن اضافی جلوگیری کنید. امام نشان داد این همه نفاق با این همه عظمت و زیر پوستی حرکت کردنش سبب شد دشمنان اسلام تأثیرات بیشتری در جامعه داشته باشند. کار به جایی رسید که یزید با خبر شد که نامه های زیادی به امام نوشته شده است و امام را دعوت کردند. از این طرف امام هم به دعوت اینها پاسخ مثبت داده است.به دست و پا افتاد. صاحب مشورتش کی بود؟ سر جون ، جون بن منصور رومی .این سرجون غلام معاویه بود. اهل روم بود. مسلمان هم نبود. طبیعتا به دنبال منافع کشور خودش بود. یزید گفت سرجون چیکار کنیم؟رأی تو چیست؟ در آن زمان یزید از عبیدالله ابن زیاد هم خیلی عصبانی بود. می خواست سر به تنش نباشد. سرجون گفت اگر معاویه زنده بود به تو رأیی میداد تو قبول می کردی؟ یزید پاسخ مثبت داد. سرجون حکم فرمانداری عبیدالله بر کوفه را از جیبش بیرون آورد. خوب دقت می کنید؟ حاکمان بلاد اسلامی را کی تعیین می کرد؟ سرجون غلام رومی معاویه! هنوز در مسجد النبی معماری رومی حکم می کند معماری رومی ها در مسجد النبی شکل خیلی واضحی دارد. ببینید چند سال است گذشته است. سرجون حکم عبیدالله را برای بصره و کوفه نوشته بود.گفت این رأی معاویه است . خودش مرد ولی دستور به نوشتن این رأی و این حکم داد. تو حکومت بصره و کوفه را به عبیدالله بسپار. یزید قبول کرد و گفت همین کار را می کنم. خارجی ها آن هم یک غلام که غلام معاویه بود برای حکومت جهان اسلام تصمیم می گیرد و به اجرا می گذارد. مراقب باشید. اگر ما هم ندانیم نفهمیم خیلی طول نمی کشد که مثل حکومت صعودی می آید به ما سوار می شود. مراقب باشید. اضافه حرف نزنید. بیخود و بی جهت حرف نزنید. تحلیل های مزخرف نکنید .هوشیارها باید بفهمند کربلا را دشت و خون و بلا کرد نفاقی که از بعد از رحلت پیغمبر(ص) زیر پوست جهان اسلام به حرکت درآمد. اینچنین ادامه حرکت داد و به جایی رساند که یک غلام رومی ، خطی را باز کرد برای حاکم اسلامی که انتهای این خط شهادت امام معصوم و یاران صدیقش که بهترین های روی زمین بودند انجامید.

به صحرای کربلا بر می گردم. اگر قدم به قدم همراه آقا از بعد از رسول خدا(ص) هم قدمی کرده باشید تا جایی که برادر بزرگوارشان امام حسن(ع) را از دست دادند، یکه و تنها باقی ماندند به حرکت ها و سخن های امام توجه کافی کنید می بینید هیچ حرکت یا کلامی را حساب نشده نزدند. اما برای فهمیدنش باید بخوانیم. اینقدر همت در خودمان باشد، اینقدر بر خودمان واجب بدانیم که فلان کتاب اقتصاد روز را اگر تند و تند ورق می زنیم و می خوانیم، اگر مجلات و روزنامه هایی که سر تیترهایشان با متن داخل شان زمین تا آسمان فرق دارد فقط برای فروش می نویسند زمین بگذاریم و روزانه به خودمان خواندن این متون و این گفتگوها را واجب بدانیم خواهید دید که در تمامی ادوار امام یک حرکت و یک سخن نسنجیده ندارد که اینجا گفته باشد و بعد تکذیبش کند. ایشان آرام آرام مسیری را پیش آمدند و علیرغم همه تلاشی که داشتند که حکومت اسلامی به مجرای خودش وارد شود اما می دانستند که به هر حال برای شهادتی عظیم هم برنامه ریزی داشته باشند. یعنی امام فیمابین نداشتند. یا استوار کردن حکومت اسلامی زیرنظر مبارک ایشان و برگرداندن اسلام به جامعه یا ایجاد شهادتی که توپ وار دنیا را بترکاند و تا پایان دنیا هم ادامه پیدا کند. عملکردهای بزرگ را بطور حتم قیمتی است و بهایی که هرکس و در هر مقامی باید قیمت عملکرد را پرداخت کند. ایشان حاضر به پرداخت بهاء این عملکرد بودند. همه حرکات را انجام دادند تا به کربلا رسیدند. آنجا فهمیدند که پایان این سفر همین جاست. دیگر از اینجا تکان نخواهند خورد. بنای مدیریتش را به گونه ای قرار دادند که از هریک لحظه زمان و از هر فرد صدیق و مخلصی که همسفر ایشان بودند حداکثر بهره را ببرند. دیدیم کسی نماند. توفیق داشته باشید یاران امام را بخوانید. خیلی جالب است. اصلا بلا استثناء هر کدامشان پایشان به میدان رسیده است رجز خوانده اند آن هم چه رجزهای قشنگی. چقدر زیبا. کسی نماند که به میدان رود و پیامی جهت ارشاد سپاه عمر سعد نداشته باشد. در کنار همه این پیام ها و گفتگوها امام خودشان با دشمن که همه این مجموعه در نهایت مخلصین واقعی را به سویی ، و بلاتکلیفان دنیایی را به سویی ، و کافران اصلاح ناپذیر را به سویی با سخنرانی هایشان جمع کردند. ظاهر کار بود که سپاه عمر سعد روبرو ایستاده است اما اگر ملت باطن کار را تماشا می کردند می دیدند آن روبرو سپاه سه قسمت شد. یک عده ای از کلام امام فهمیدند ولی جرأت و جسارت جنگیدن کنار امام و کشته شدن را نداشتند اما تیغ به روی امام هم نکشیدند. در سیاهی شب گم شدند یک عده ای اینجوری در راستای لحظه به لحظه مدیریت کردن امام در این چند روز تکلیفشان معلوم شد و رفتند. یک عده ای از سپاه عمر سعد جدا شدند و به سپاه امام پیوستند. سر دسته شان حر و خیلی های دیگر که چندتایی شان را برایتان نام بردم. و بالعکس یک عده ای هم از سپاه امام فرار کردند. به سپاه سعد نپیوستند اما فرار کردند. در میانه راه در دل تاریکی های شب فرار کردند. رفتند به جایی که بعد ها در دایره تقدیرشان در جای دیگری محاسبه شوند. اما در لجن زار عمر سعد فرو نرفتند. همراه مخلصین هم خیلی زود در صحرای کربلا به نتیجه نرسیدند.مخلصین را هم در این راستا استوارتر، محکم تر و نترس تر در کنار امامشان قرار داد. تا زمان شهادت ذره ای شک و تردید در وجود این مخلصین نباشد. تا آن دسته ای که مقابل امام ایستادند نه در آینده و نه در حال نتوانند بهانه بیاورند چون امام و یارانش حرفهایشان را زدند. لحظه به لحظه پیکان حرف ها در قلب ها و مغزهای اینها کوبیده شده است. اینها نتوانند در آینده بهانه بیاورند و بگویند نمی دانستیم. ما ایشان را نمی شناختیم. ما گول خوردیم و از این قسم بهانه ها نداشته باشند. روز عاشورا در آخرین لحظات در آخرین لحظات امام در گودال قتلگاه به شمر بن ذی الجوشن که بر سینه مبارکش نشسته بود که سر از بدن امام جدا کند، حضرت می خندند. شمر بعدها مرد اما هرگز نفهمید راز خنده امام در گودال قتلگاه چه بود. خیلی از پیشینیان ما هم مردند و راز این خنده را نفهمیدند. آخر خیلی عجیب است عجیب نیست؟

؟ راضیم به رضای خدا اما خنده برای چه؟ زیر دست و پای یک ملعون افتاده است امام، با تیرهایی که بر بدنشان است و واقف بر اینکه بعد از خودش چه بر سر خانواده اش می آورند، به شمر خندید چرا؟ چون ایشان میدیدند یکایک اهدافی را که دنبال کرده بودند که چه در پیروزیشان یا شکست و مُردنشان به آن میخواهند دست بیابند، دست یافته می دیدند، به پایان کار رسیدند و چیزی باقی نماند که ایشان بخواهند انجام بدهند و قادر به انجاش نبوده باشند، اینجاست که می خندند، و میدانستند بعد از خودشان بخش انتهایی را خواهر بزرگوارشان خانم حضرت زینب، فرزند عزیزشان که به خواست الهی در آن ایام سخت بیمار بودند تا از دایره مرگ بجهند و ذخیره مسلمین در آینده باشند، اینها برعهده دارند، آنها وارثین بزرگی در انتقال پیام آقا در آینده بودند، در گودال قتلگاه پروردگار خویش را شکر می کند بر آنچه که آمده . بلا، مرگ، شهادت، ولی شکر می کند بر آنچه که آمده این شکر را کمتر کسی می فهمد مگر کسی که هرچه دارد در طبق اخلاص تقدیم به حضرت حق کرده باشد.

در انتهای زیارت عاشورا دعایی است که در سجده می خوانیم: الهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم، خدایا حمد تو را، حمد شاکرینی که میدانند چگونه بر مصائبشان شکرگزار باشند، در گودال قتلگاه افتاده، سر را یک جانی می خواهد از بدن جدا کند، بدن پر از تیغ و تیر و نیزه، خانواده در بالای قتلگاه عن قریب اسیر و غارت زده،خدا را شکر می کند، این شکر بر مصیبتی است که بر امام وارد شده که من منتظر این مصیبت بودم خدایا، چرا منتظر مصیبت بودید آقا جان؟ آقا گفتند من می خواستم حکومت کنم، اسلام را برگردانم، نگذاشتند، روال نفاق را می شکافم، پاره می کنم، با چه چیزی؟ با مصائبی که بر خودم و یارانم وارد می شود، مصیبتی که بر امام، خانواده و یارانش وارد شد و آنها همه شکرگزار بودند در این ماجرا زیبائیها دیدند، نتیجه کامل داد، امام حسین (ع) را مسرور و شادمان کرد، شاید اینطور حرف زدن به اصطلاح یک نوع پارادوکس (ضد و نقیض) باشد چون اگر مصیبت است پس چرا جای شکر دارد؟ اگر اتفاقی افتاده که شکر دارد پس چرا به آن مصیب می گویند؟ و راز همین که یک نقطه است، مصیبت بزرگی بود که سیاهی اُمویان در حال تار کردن چهره اسلام در دنیا بود، این یعنی مصیبت، کشته شدن و تیر خوردن و سر بریدن را آقا مصیبت نمیدانند، می گویند سیاهی وجود بنی امیه جهان اسلام را تاریک می کرد و از بین می بُرد، این یعنی مصیبت، اما شهادت سرور جوانان بهشت وقتی پیش آمد این تاریکی را برطرف کرد شکر دارد که امام حسین و یارانش زیبائیهایی از اسلام را به نمایش گذاشتند، در ادامه سجده می خوانیم الحمد الله علی عظیم رضیتی، یعنی حمد خداوند را به جهت مصیبت بزرگ من که در این مصیبت لطف خدا نمایان شد، خیلی جمله بزرگیست و ما خیلی زیارت عاشورا خواندیم، اول که میگوید خدایا حمد تو را اما حمد از قِسم حمدهایی که شاکران تو در وقتی که مصائبی به آنها می رسد تو را شکر میکنند، دوستی از خارج از کشور تماس گرفت و بعد از احوالپرسی گفت چطورید گفتم الهی شکر، گفت هر وقت به سختی می افتم فقط این یک جمله شما را به خاطر می آورم، گفت مگرمیشود آدمی سختی نداشته باشد؟ من بیش از 15 سال است شما را می شناسم و هر بار چه در ایران چه در اینجا وقتی با شما صحبت کردم اولین جمله ای که گفتی "الهی شکر" بوده، سختی افتادم بازم الهی شکر چون سختی را داد من بفهمم کسی نیستم، چون اگر به خودم وا بگذارد مانند خمیر افتاده بر روی زمینم، یادم بیاید که یک بزرگتری دارم و چقدر خوبست در آغوش او باشیم، شما چرا آغوش خدا را امتحان نمی کنید، همیشه در آغوش او هستید اما چرا حسش نمی کنید؟ چرا درکش نمی کنید؟ چرا اینقدر تنها و بی کسیم؟ بروید در آغوش خدا ببینید چه مزه ای دارد؟ چرا نمی گوئید خدا را شکر؟ الحمد الله علی عظیم رضیتی، یعنی حمد خداوند را به جهت مصیبت بزرگ من که در این مصیبت لطف خدا نمایان شد، مصیبتهایی که در زندگیتان وارد شده نگاه کنید، شما مصیبت می بینید، ولی اگر خوب نگاهش کنید زیبائیهایش بر شما نمایان می شود، امام حسین (ع) به نتیجه ای که می خواستند بگیرند رسیدند، از حمد گفتن به مصیبتی به این بزرگی در دل شهادتی به این عظمت اولین نفر نبودند که به شهادت رسیدند آخرین نفری بودند که از دنیا رفتند، شهادت ریز ریز شدن تکه تکه شدن، عرباً عربا شدن یارانشان را دانه دانه دیدند و جنگ را به گونه ای مدیریت کردند که یکی یکی به شهادت برسند که حتی تکه تکه شدن بدنها حرف بزند، پس دلیل خنده امام در گودال قتلگاه را می شود اینچنین قدری درک کرد.

کربلا آیت بزرگ خداوند است، امام صادق (ع) در زیارت اربعین فرمودند: سلام بر حسین مظلوم شهید، اسیر سختیها و بلاها و کشته اشکهای روان، چرا؟ چون در قالبهای دینی قلبهاست که به عالم قدس متصل میشود، قلب وقتی به عالم ملکوتی متصل شد اشک چشم روان می شود، شب گذشته صدای دسته جات سینه زنی بود . آن هم سه نیمه شب ؟ مگر می شود ؟ فهمیدم هرچه که هست از بیرون نیست باید به آن توجه کرد تا آن را فهمید . توجهم را روی ها صداها گذاشتم .شما نمی دانید توجه را روی یک چیز گذاشتن یعنی چه ؟ انشاالله تمرین کنید آن وقت می بینید که من چه می گویم . بعد وقتی که لذتش را بردید من را حتما دعا کنید . صدای ریزش اشک ها . در لحظاتی به صدای ضربه هایی که سینه زن به سینه اش می زد غالب شد . پس در اشک ها چیزی هست که من باید آن راببینم . نگاه کردم اشکها از چشم ها می ریزد . وقتی از چشم ها می ریزد اگر به آن دست نزنی از گونه ها سرازیر می شود و بعد درست روی قفسه سینه می ریزد . دیدم از گونه ها پایین می آید و روی سینه ها می چکند . و هر بار این قطره های ریخته شده اشک زیر ضربه های سنگین که به قفسه سینه زده می شود می خوابد . زیر این ضربه ها مدفون می شود . کجا می رود ؟ انگار که به درون سینه و به دل آدم ها وارد می شود . و داخل آن میریزد . تا برای همیشه در آن باقی بماند . یادتون هست که پسرم می گفت وقتی اشکتان در عزای آقا امام حسین جاری شد با دستمال پاک نکنید . زیرا حیف است . با این آستین هایتان پاک کنید . آستین هایتان را هم نشویید . بگذارید تا گواه شماباشند . وقتی هم که از دنیا رفتید و زورتان رسید بگویید تا این ها را با شما دفن کنند . من دیشب فهمیدم که از آستین ها قشنگ تر یک جای دیگر است . بگذارید به روی سینه بیاید و بعد روی آن سینه بزنید . قابل توجه آنها که می گویند سینه زدن زشت است . این چه کارهایی است که شما انجام می دهید .من دیشب دیدم که این اشک ها نیاز به آستین یک لباس دیگر ندارند . پایین ریخت برای شهدای کربلا . وقتی که ریخت سینه بزن . در درون خودت حلش کن . و دفنش کن تا وقتی راهی دیار باقی می شوی هم سفر شما باشد . سینه زدن عقده ها را می گشاید . سختی های درون را از هم می پاشد . بند اسارت قلب را پاره می کند سینه بزنید. از چه کسی خجالت می کشی ؟ سینه بزنید . نترسید کم و کسر نمی آورید . کلاستان هم پایین نمی آید . اشک هایتان را هم رها کنید . می گوید مردها هم مگر گریه می کنند ؟ مردها دهها برابر زن ها گریه می کنند . اگر این غرور کاذب مردانه را رها کنند . چرا شما گریه نکنید ؟ گریه به این که نان ندارید نمیکنید . گریه بر عزای امام حسین می کنید . چرا گریه نکنید ؟ گریه کنید . سینه بکوبید قلب شما دریچه ای است که خیلی سریع بسته می شود . مال همه مان هم بسته است . سالی یک بار این جا یا هر جایی دیگری مثل این جا می آییم تا کمی سینه بزنیم تا این دریچه باز شود. عقده های درون باز شود و حقارت ها بشکند و اسارت قلب پاره شود . پس هر گاه که می توانیم به این انقلاب بزرگ بگرییم بر سینه بکوبیم و از سر افتخار برای داشتن چنین مولایی خنده لبها را فراموش نکنیم . انشاالله توانسته باشم آن چیزی که می خواستم بگویم گفته باشم .

امیدوارم اشک های امسالتان به مجرای آگاهی و معرفت متصل شده باشد . اگر نشده باشد حکایتمان چون حکایت سالهای پیش است . باز می رویم و چهار دست و پا دوباره برای سال بعد بر می گردیم . پارسالی هایمان خیلی هایشان امسال نیستند . الان که هستیم آیا تضمین هست که سال بعد هم باشیم ؟ هیچ معلوم نیست . پس بیایید اشک هایمان را به مبدا معرفت و آگاهی متصل کنیم . بگرییم وسینه بزنیم و لبخند بزنیم . و همیشه شاکر خداوند باشیم . حتی در مصیبت هایی که به ما وارد می شود و بالاتر از مصیبتی که برای امام حسین بود و وارد شد هرگز نیست . همان طور که آقا مصیبت ها را سرفصل تازه ای در دین و آگاهی مردم دیدند ما هم ورود مصیبت ها را بر خودمان سر فصل جدیدی برای آگاهی و معرفت خودمان بشناسیم . و به واسطه وجود این مصیبت ها خدا را شاکر باشیم . چون اگر شاکر باشیم فهمش هم از این سوی می دهد . مصیبت را داد و تو شاکر شدی و می گوید که این بنده را دیگر نمی شود کاری کرد . فهمش هم عطا می کند. پس بیایید و شاکر باشیم .

 

در کلاس های سه شنبه خیلی جیغ و داد می کنم ، علی الخصوص در این سه ، چهار سال اخیر خیلی داد و قال می کردم . این کار را انجام بدهید ، آن کار را انجام بدهید و دائم به خودم می گفتم چرا این ها انجام نمی دهند ؟ چه می شود ، کلام که خیلی صریح است ، همه هم که به دنبال درستی هستند ، دنبال یک راهکار هستند ؟ خب راهکار که دارم می دهم پس چرا این راهکارها را استفاده نمی کنند ؟ حرفهایتان را گوش کردم دیدم آنچه که سدّ راه شماست ، آن چیزهایی است که بیان می کنید . همه شما آدم هایی خوبی هستید ، همه تان درستکار هستید ، سعی می کنید مال حرام نخورید ، تلاش می کنید دروغ نگویید حالا گاهی اوقات چاشنی است دیگر ، کاری نمی شود کرد ، گاهی زندگی نمک ، فلفل می خواهد ، چند تا دانه را می گویید ، سعی می کنید تهمت نزنید ...... خلاصه خیلی کارها را سعی می کنید انجام ندهید ، پس چه چیزی سدّ راه شما می شود ؟ دیدم فقط حرف زدنتان است ، فقط حرف می زنید ، لاینقطع حرف می زنید . آن هم راجع به چه چیزی ؟ چیزهایی که نه مدرک دارد ، نه سند ؛ یکی شنیده ، فرستاده در شبکه مجازی و موبایلش ، این یکی که از اینجا شنید باید از آن طرف فرار می کرد تا شما ایمن بمانید . اما از چشم که وارد شد از دهان آمد بیرون ، چون از دهان آمد بیرون کار را خراب کرد ، تأثیرش را روی مردم گذاشت . شما را به جان آقا امام حسین(ع) قسم می دهم بیایید زبان هایتان را کنترل کنید ، همین . اگر امروز اینجا دیدید طرز نشستن دوستی ایراد دارد ، اولاً : به خودش مربوط است ، به من و شما مربوط نمی شود . مگر بخواهد شئونات اینجا را به هم بریزد ، خلاف شأن این مکان است . این مکان یک خادم دارد ، بیایید سراغ این خادم ، حرفتان را به بنده بزنید و بروید . نروید بگویید آقای فلانی می بینی این آقا چطوری می نشیند ؟ آخر به این بنده خدا چه مربوط است ، مگر مربّی ، بزرگتر یا ولیّ او هست که شما رفتید سراغ ایشان ؟ نه ، شما رفتی فتنه درست کنی . شما را به جان آقا امام حسین(ع) در این روزهای عزیز ، آن آقای بزرگی که این همه بزرگی کرده در حقّ من و شما ، بیایید یک غربالی ، یک فیلتری ، یک چیزی ببندید روی دهانها ، هر چیزی بخواهد بیاید بیرون از این فیلتر رد شود تا بتوانید ایمن بمانید ، هم شما ایمن بمانید ، هم بنده ایمن بمانم . من دلم می خواهد پیش شما باشم ؛ اصلاً دلم نمی خواهد جدا از شما باشم ، الان چند وقت است دلم می خواهد مشهد بروم ، هنوز من و همسرم این پا و آن پا می کنیم ، شاید بشود یک کاری کرد که دسته جمعی برویم . من چند وقت است که جمکران نرفتم ، دوست دارم با شما بروم ولی تا وقتی که امنیتم فراهم نشود نمی روم . من دنبال یک جای امن می گردم ، یک جایی که کنار گوش هایم هجو گفته نشود . کسی به خودش اجازه ندهد در مورد چیز دیگری ، فرد دیگری حرفی بزند که سند ندارد . من می خواهم راحت باشم ولی شما را می خواهم ، شما حاصل یک عمر من هستید ، بعضی ها 18 سال ، بعضی ها 10 سال واقعیت است من می خواهم با شما باشم ، خب عمرم را با شما گذراندم ، بهترین سالهای داناییم را با شما گذراندم ، دلم می خواهد با شما باشم ، اما از ناامنی خسته شدم ، خیلی خسته ام ، فقط ناامنی اذیتم می کند . بیاییم یک محیط امن درست کنیم ، هر وقت از بیرون خسته شدیم بیاییم اینجا پناه ببریم ، دور هم بنشینیم یک دلی از عزا در بیاوریم ، خسته شدیم از محیط بیرون ، لااقل اینجا یک جای امن داشته باشیم . یک ساعت در آن کنار همدیگر استراحت کنیم .

صحبت از جمع : بنده عقیده ام این است که استاد ما ، استاد سختگیری هستند و دلیل آن هم مهربانی شان است . هر کسی که این قدر اهمیت بدهد به دیگران به خاطر این است که بخواهد آنها را جلو ببرد بسیار آدم سختگیری هست .بنده یک معلم دارم که از ایشان هم سختگیرتر هستند . ایشان می گوید حرفهای منفی را نگویید معلم ما می گوید اصلاً نبینید ، مثل زنبورهای زیبای عسل باشید روی گلها بنشینید ، شیره خوشمزه انگبین مانند عالی آن را بخورید و به هیچ چیز دیگری هم توجه نکنید ، اصلاً چیزهای بد را نبینید . این طوری که شدید آن وقت درست است ، بعد آن وقت نتیجه اش عسل می آید بیرون ، که شیرین ترین و شفا و دارو است .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید