منو

سه شنبه, 27 شهریور 1397 - Tue 09 18 2018

A+ A A-

هفت شهر عشق را در گذر از کربلا ببینیم بخش پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

در وادی طلب شب گذشته خدمت شما عرض کردم ابیاتی را که عطار سروده بود یکایک صحبت کردم و احوالاتی را که شرح داده بود به طور خلاصه یک بار دیگر برای شما گفتم که اگر کسی بخواهدطلب کند ، طلب کردن شرایطی دارد.اکثراً به من می گویند که من مثلاً رفتم کربلا یا حج یا مشهد برگشتم چرا این احوالات من عوض نشده ؟چرا من هیچ تغییری احساس نکردم ؟چرا من هیچی نفهمیدم ؟ مگر من زیارت نرفته بودم ؟چرا زیارت رفته بودی منتها قبل از زیارت یک آدابی است که باید بجا بیایید. یکسالی شما را بردم جمکران بعد هم به دفعات مشهد رفتیم ،یک سری آداب ظاهری را بیان کردم گفتم سعی کنید اینها را انجام دهید.اما فی الواقع در کنار این آداب ظاهری یک مسائلی هست که شما باید در خودتان بوجود بیاورید.اگر در خودتان بوجود نیاورید شما عملاً موفق نخواهید بود.
اگر شما می خواهید به زیارت بروید طلب زیارت رفتن باید از قبل باید در قلبتان شعله کند بالا بیاید. باید خیلی زودتر از رفتن شما درخواستش پخش شود.اگر نشود فایده ای ندارد.
حالا این طلب چطور بوجود می آید؟دیشب گفتیم که از طلب شروع شود سختی ها روشن می شود موتور آن حرکت می افتد مگر قبلاً این سختی ها نبود؟ چرا ولی آن موقع شما متوجه نبودی، اگر زمین می خوردی ، می گفتی این پایش را گذاشت من زمین خوردم الهی ذلیل شود ولی هیچ وقت به خودت نمی گفتی که این دوتا چشم گنده را خدا برای چی داده؟ باز کن جلوی پای خود را نگاه کن زمین نخوری ، اما وقتی شروع می کنی به طلب بزرگان و به طلب چیزهای بزرگ آرام آرام راز و رمز اتفاقات هم بر شما روشن می شود.آن وقت خیلی سخت است نمی توانیم دیگری را مقصر کنیم در سایه ی همه ی اینها اول مقصر خود تو  هستی ، و بعد از مدتی نگاه می کنی می بینی هر چه به خودت اندوخته کرده بودی ، القاب و عناوین هم دیگر نداری صفات پسندیده ای که فکر می کردی فقط برازنده تو است دیگر وجود ندارد.و تمام را از خودت مجبور هستی پاک کنی چون زائد است و دیگر به تو نمی چسبد و وقتی که پاک شد نور حضرت حق از درون شما تابیدن می گیرد به بیرون .دلت از این انوار پر می شود آن وقت دلی که از این انوار پر شد طلبش به عشق تبدیل می شود.
امشب می خواستیم وارد وادی عشق شویم و از‌آنجایی که این سلسله گفت و گوهای ما ربط پیدا میکند به ماه محرم من عشق را جلوتر از خودمان فرستادم یکی دیگر قبل از من هم این کار را کرده منتها او منظم کرده با اشعار ، وزینش کرده من هم می خواهم ازهمان اشعار بهره ببرم و برای شما عین آن را بخوانم ،فعلاً ایام محرم است ایام ما اختصاص دارد به آقا اباعبدالله بنابراین در همین محدوده قدم می زنیم .
عشق از پیش امام حسن (ع )رفت خدمت آقا امام حسین‌(ع)بعد از سلام و عرض ارادت گفت: پیامی از برادرتان امام حسن (ع)‌برای شما دارم.حضرت فرمودند: خب. عشق گفت اینکه شما من را از راز شهادت باخبر کنی . من عشق هستم و در باطن همه ی انسانها حضور دارم چون حضور دارم اگر حقیقت شهادت را به من نشان بدهی عاشق ها را جولان می دهم بلند می کنم.به پرواز در می آورم خرمن جانشان را به آتش می کشم فقط یا حسین بن علی (ع) تو به من نشان بده . عشق گفت : من عشق هستم ولی وقتی همراه شهادت میشوم یک مفهوم دیگر هم دارم وقتی که یک مفهوم دیگر پیدا کردم تازه راز و رمز و گفتنیهایم با دلبر زیاد میشود . حالا آمدم به محضرت تا من را با شهادت معنا و رها کنی که عاشقان را شکار کنم .
السلام ای سید و مولای من                 ای سرورش جان پر غوغای من  
السلام ای دَرد ،نوش جام عشق             دفتر آغازوهم فرجام عشق
السلام ای دُرناب بندگی                     مرگ سرخت آبروی زندگی
عشق دارد با امام حسین حرف میزند شما هم بلدید حرف بزنید ؟
از حَسن سوی تو می آیم کنون                    تا کنی آگه مرا از راز خون
من که باطن بین جمله کشورم                  بی تو نبود جوششی در پیکرم
درشهادت عشق جولان میزند                    آتش اندر خرمن جان میزند
عشق را با تو حضوری دیگر است               صحبت دلدادگی با دلبر است
با تو در جان جهان معنا شوم                  درشکار عاشقان دانا شوم
ای حریم شهر نا پیدای من                   کن مرا تفسیر ای مولای من
امام حسین وقتی دید عشق آنقدر هیجان زده و با عجله از عشق و جانبازی کردن می گوید،  گفت : اینطوری از عشق و جانبازی سخن میگویی با مقام دلبران بازی میکنی ، عشق نباید از جامی مست بشود یا از آن در میخانه ها  افسانه بسازد . عشق نباید از جامی مست بشود عاشقان حسین حواستان را جمع کنید . عاشق حسین بن علی شیفته قد و چشم و ابروی او نمی شود . حضرت فرمودند : تو باید مدتی با من همراه بشوی ، آنوقت خودت از همه اسرار آگاه میشوی . هم از راز سوز و سازها هم از مرغ جان و آوازها . سرآغاز عشق آموزیها از هجرت است. هجرت یعنی چه ؟ یعنی سفر کردن از چیزی به چیزی دیگر ، از شهری به شهر دیگر. پیغمبر خدا از مکه به مدینه هجرت کرد برای اینکه از کفر و عناد و دشمنی خارج بشود و به فضای عشق و دوستی و پذیرش دین وارد بشود ، شما مگر نمیخواهید عاشق بشوید ؟ اربعین شما را کربلا راه نمیدهند میدانید چرا ؟ چون عاشق نیستید . شما حرف شنیدید قصه که گوش نکردید . شما مطالبی شنیدید که باید دانه دانه روی خودتان پیاده بشود . پیاده اش میکنید ؟ اگر میخواهید کربلا بروید باید عاشق واقعی و راستین بشوید . نشوید فایده ندارد . می گوید من هم بروم مدافعان حرم آنجا بجنگم خودم را به کشتن بدهم ؟ یا بمیرم یا بکشم ؟ به من ربطی ندارد ، این آخرین حد است . پله اول را برو بالا .
سرآغاز عشق آموزیها از هجرت است ، آقا فرمود : مهیا شو تا تو را مهاجر بخوانم و در راهی بخوانم که خیلی پرخطر است . اگر مرد این راه نیستی قصد سفر نکن .
عشق چون آمد حسین شد شادمان                    کرد اورا در ضمیر خود نهان
گفت : سخن ازعشق و جانبازی مکن                  با مقام دلبران بازی مکن
زشت باشد مست از جامی شوی                          یا برای مرغ جان دامی شوی
روزگاری با حسین همراه باش                         شو برون از مستی و آگاه باش
میکنم آگه تورا ازرازها                                    از تنور سوزها تا سازها
باخبر سازم تو را از سِر جان                             اوج گیری تا ورای آسمان
کار خوآغاز با هجرت کنیم                                شو مهیا تا تو را خدمت کنیم
میرویم راهی که باشد پرخطر                            گر هراسانی مکن قصد سفر
امام فرمودند هنوزهم میتوانی برگردی . برگرد برو . عشق بلافاصله اظهار کرد که مولای من ، در هر راهی که پا بگذاری من با شما همراهی میکنم . آقا اورا به همراهی پذیرفت عشق در محضر او منظر حوادث اسرار آمیز بود . بسیار چیزها را ملاحظه کرد تا اینکه در یک صبحگاهی مشاهده کرد مولایش در راس کاروانی کوچک به گونه ای آرام از شهر مدینه خارج شد . کاروانی مظلوم و بیقرارکه ازجفای روزگار شکوه داشت . افراد کاروان  را تعدادی جوانان مصمم و شجاع و مادران و کودکان ، کوچک و بزرگ تشکیل میدادند. در اینجا عشق به نزد امام حسین رفت و سؤال کرد: آقا مقصد کجاست؟ پاسخ شنید سرزمین نینوا، دوباره عشق پرسید: همانجایی که دشت خونین بلاست؟ فرمود: آری، عشق تکرار کرد: هر که آنجا رفت سر می دهد، مولا فرمود: ولی سر به دلبر می دهد، باز عشق سؤال کرد: آیا قصد مولا جانبازیست؟ فرمود: آری، عشق غیر از این اگر باشد، بازیست، عشق پرسید: اگر قصد مولا جانبازیست چرا زنان و کودکان را با خود می برند؟ فرمود: عشق آنست که راز این کار را در آخر ببیند، عشق در اینجا به التماس آمد و گفت این پاسخها برایم حیرت آور است آقا، سؤال و معما برایم خیلی پیش آمده، مولا فرمودند: سؤال کردن در این همسفری عین ملال است، یادتان است همسفری موسی کلیم الله و خضر نبی را اولین روز مطرح کردم؟ حضرت فرمودند: سؤال کردن در این همسفری عین ملال است، عاقبت کار تو را خراب می کند،
عشق باید با صبوری خو کند، اگر از صبر و طاقت بهره ای نداری بهتر آنکه با ما همسفر نشوی، عشق بلافاصله عذرخواهی کرد، گفت از سؤال کردن توبه کردم، زیرا آفت عشق همین قیل و قال کردن است، گفت الان دیگر تسلیم اوامر شما هستم، صبوری را برای خودم قرار دادم.
عشق گفتا با تو همراهی کنم،              اندر این ره هرچه فرمائی کنم،
حاضرید؟ شما هم عاشقید که این را بگوئید؟
با صداقت می شوم همراه تو،           اوج گیرم عاقبت در راه تو،
عشق ناگه در سحرگاهی خموش             دید آمد کاروانی در خروش،
از مدینه شد برون مظلوم وار،                   شکوه دارد از جفای روزگار،
کودکانی چند دید با مادران                    همره این قافله گشته روان،
چند جوانی را مصمم دیده بود                با حسین همراه و هم دم دیده بود،
گفتم آنگه یا حسین مقصد کجاست؟            گفت مقصد سرزمین نینواست،
گفتم آنجا دشت خونین بلاست             گفت آری درد ما را این دواست،
گفتم آنجا هر که رفت سر می دهد،           گفت: آری سر به دلبر می دهد،
گفتم آیا قصد تو جانبازیست؟               گفت: آری عشق جز این بازیست،
گفتم از چه این زنان با خود بری؟            گفت رازش در آخر بنگری،
گفتم اینک است مرا چندین سؤال              گفت سؤال اینجا بود عین ملال،
عشق را فرمود مولا این شتاب،                 می کند فرجام کارت را خراب،
گر تویی از صبر و طاقت بی نصیب               پا به راه ما مَنِه ای ناشکیب،
عشق گفتا توبه کردم از سؤال               آفت عشق است اینجا قیل و قال
پا نَهَم در راه تو بی گفتگو                  در اطاعت از تو یابم آبرو،
عشق گفت بی گفتگو دنبالتان می آیم ، برای اینکه آبرو پیدا کنم، عشق باید آبرو بیاورد، عشق با قافله همراه شده، قافله ای که به سوی کعبه در راه است، وقتی به شهر مکه رسیدند کعبه بر امام حسین ع پس از عرض سلام خوشامد گفت، آنگاه با زبان حال عرضه داشت :ای مولای من تا چهره نمایان کردید درد مرا درمان نمودید، از زمانی که مرا بعنوان خانه خدا ساختند روح مرا با ولایت تافتند اینک از نور تو روشن، از باغ تو گلشنم، ای مولای من نه تنها میهمان بلکه جان من هستید، مگر خانه خدا نیست؟ آنکه دورش می گردد کیست؟ جز کسی که نفخه خدا در وجودش          می چرخد؟ عشق با حیرتی فوق العاده شاهد این صحنه ها بود و تماشا می کند، از چنین ملاقاتی هم امام حسین مسرور است و هم کعبه غرق شور و نور است، هر دو باهم، کعبه در محضر مولایش در اوج شادی و سرور بود ناگهان امام حسین قصد رفتن کرد، اعمال حج را بنا بر عمره کرد، کعبه از فراق مولایش بی قراری می کرد، فریاد بر آورد از این وداع گریه و شیون کرد، وقتی حج عمره مولا را دید شراب اشک را در خمره کرد، عشق نظاره گر این وِثاق و فِراق بود در حیرت فرو رفت ناگهان شنید که از همه اجزای عالم این نکته عنوان می شود" بی ولایت کعبه ویران می شود،" عشق در حالیکه از فغان و گریه کعبه در فراق مولایش متأثر بود در حیرت این راز بیشتر متحول شد تا سرانجام گوشه ای از راز ولایت بر او آشکار شد و با خود گفت عجب درس جالبی از کعبه آموختم عشق قول داد، سکوت کرد و این جا درس جالبی از کعبه آموخت، اگر چه در فغان او سوخت اما چون صبوری بین او و مولایش میثاق بود از هرگونه اظهار نظری خودداری کرد.
ناگهانی قصد رفتن کرده بود                    کعبه از این قصد شیون کرده بود
تا حسین حج را بنا برعُمره کرد             کعبه اشک خویش را در خُمره کرد
عشق گفت یا للعجب از این وثاق         وصف هجران می کند با این فراق
حیرتی بر حیرتم افزوده است                سرّ مکنون را به من بنموده است
دم به دم این نکته عنوان می شود             بی ولایت کعبه ویران می شود
 من و تو بی ولایت چگونه خواهیم شد؟ خانه ،خانه ی خدا بود فریاد و شیونش بلند بود که اگر ولی برود بی ولایت کعبه ویران میشود، وجودی که ولی را نمی شناسد، باور ندارد ویران نیست؟ می گوید من ولی را می شناسم و قبول دارم، موجودی که ولی را می شناسد و از او پیروی نمی کند ،خط مشی او را نمی رود بی ولی است .دروغ میگوید، موجودی که به خودش می تواند اجازه دهد آدم دیگری را برنجاند حتی اگر مقصر باشد، ولی ندارد. بنده با ولی، محترم است، بنده با ولی با مهر است، بنده با ولی دارای قواعد و شکل است. این آن چیزی است که عشق می گوید سکوت کردم و فهمیدم،خانه خدا میگوید کعبه بدون ولایت ویران می شود .
دم به دم این نکته عنوان می شود             بی ولایت کعبه ویران می شود
قبله ی توحید فرو ریزد قوا                 گر حسین نَبوَد مر او را پیشوا
گرچه از افغان کعبه سوختم                         لیک، درس جالبی آموختم
چون صبوری بین ما میثاق شد              صبر کردم گرچه طاقت ، طاق شد
شما در مسائل چه قدر صبر می کنید؟ به ندرت آدمهایی پیدا میشوند در نهایت صبوری همه چیز را در درونشان نگه می دارند و روی به دیگران تف نمی کنند.
 امروز به جوانی گفتم تو مردی، خداوند در قرآن تو را قیم زن قرار داده است، می دانی قیمومیت یعنی چه ؟ مفهومش آیا این است: " من میگویم خودت را بپوشان ،تو بگو چشم، من می گویم بنشین،بلند شو تو بگو چشم، "
 چه کسی همچین چیزی را گفته است؟ امام حسن مجتبی را همسرش مسموم کرد بهش فرمودند برو که اگر برادر و خواهرم بیایند تو زنده نمی مانی، مرد آیا رفتار تو هم با زنت این گونه است؟
فاطمه زهرا به دنبال امیر المومنین رفت مسجد، بر او جفا شده بود قصه اش را همه میدانیم و بارها شنیده ایم گفتند الان چادر از سر بر میدارم و موها را پریشان میکنم و نفرین میکنم امیر المومنین گفتند به دختر پیامبر  به فاطمه بگویید برگردید خانه! فاطمه زهرا چه کار کردند اطاعت کردند.
 وقتی کاروان وارد سرزمین کربلا شد امام حسین عشق را احضار کرد، گفتند بیا از این لحظه به بعد باید کاملا هوشیار باشی، صحنه هایی را مشاهده میکنی، که بر حیرت تو هر دم می افزاید، بی صبری نکن و دم از گفت و شنود فرو گذار، حضرت فرمودند مگر نمی خواهی راز بفهمی، سر رسیدن  به اسرار سکوت است، صبوری است. حضرت فرمودند من خودم رازهای عاشقانه را به تو نشان خواهم داد کشت امید من فردا در کربلا حاصل می دهد، راز مستی در خون سرخ من تجلی میکند، امشب که شب عاشوراست محفل شادی و سرور در خیمه ها بر پاست می توانی مهمان باشی و شاهد بر این بزم و سرور.

کاروان صحرا به صحرا می گذشت                  از میان دره ها و کوه و دشت
تا رسیدیم سرزمین کربلا                              کرد حسین احضار یکباره مرا
گفت: از این لحظه بسی هشیار باش           امشب و فردا مرا غمخوار باش
هرچه بینی فارغ از عقل و نظر                   دستِ حیرت را مَزَن بر فرق سر
چون درخشد کوکب اقبال من                             تو بیا آسوده در دنبال من
راز مستی می کند در  من ظهور            می نگر در خون من شهلای شور
کربلا فردا مرا دل می دهد                       کِشت امید من ،حاصل می دهد
دم فرو بند و مکن گفت و شنود                 من تو را خود رازها خواهم نمود
امشب عاشورا شب شور و نشور                شاهد ما باش در بزم سرور
خب ما را تا همین جا بس.

دیدگاه‌ها   

 
0 #1 فاطمه هاشمی 1396-07-22 11:41
سلام و درود خداوند بر شما
بسیار ممنونم ، در پناه عشق باشید
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید