منو

سه شنبه, 27 شهریور 1397 - Tue 09 18 2018

A+ A A-

هفت شهر عشق را در گذر از کربلا ببینیم بخش هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

نیمه شب بود در خواب عمیقی بودم ، صدایم کردند نمی دانم آیا کامل بیدار شدم یا خیر ولی فضای مکان خوابم را حس می کردم به خوبی واقف بودم که کجا و در چه شرایطی هستم در همان حال یک باره از روی بدنم به آرامی بلند شدم من تجربه های پرواز روح زیاد داشتم ولی این یکی یک چیز ویژه ای بود .یک باره دیدم که از روی بدنم بلند شدم دستی به سمت من آمد من هم دستم را بلند کردم و به این دست سپردم حرکت کردم بسیار سبک و آرام بودم هیچ نپرسیدم (خب سه چهار شب است که به شما می گویم که حواستان هست همراهی خضر نبی با موسی کلیم الله ؛ بالاخره یکی چیزی باید در این گوش رفته باشد ملکه ی ذهن شده باشد نمی شود همین طوری بشنویم وعبور کنیم .)هیچی نپرسیدم خاموش حرکت می کردم صاحب دست گفت: نمی پرسی کجا می رویم ؟من فقط جواب دادم سرتسلیم دارم پس سخنی وپرسشی در میان نیست .(تسلیم که نمی گوید من می پرسم.من به آدم ها می گویم تسلیم خدا شو می گوید من که تسلیم هستم اما چرا باید این طوری بشود.نمی شود تسلیم ساکت می شود.)گفتم سر تسلیم دارم پس سخنی و پرسشی در میان نیست، ایشان گفتند:می خواهم شما را به یک تماشا خانه ببرم چه کلمه ی قشنگی بود تماشاخانه ؛ تا آن لحظه هیچ وقت به زیبایی این کلمه نیندیشیده بودم . فهمیدم جایی است که اسراری در خودش دارد.که باید به تماشای این اسرار بنشینیم تا از آنها باخبر شویم.به یک بالایی رفتیم که نمی دانم کجا بود حتی نمی دانم آن بالایی که روی آن قرار گرفتم از چه جنسی بود ولی ایشان فرمودند که حالا تماشا کن به پایین نگاه می کردم مطلب غیر آشنایی نبود چون دنیا بود با اماکن زشت وزیبایش با آدم هایی که هرکدام در تکاپوی چیزیی بودند خلاصه همه چیز نشان از روزمرگی داشت ،گفتم :دیدم ایشان گفتند :که نخیر ندیدی روزمرگی را همه می توانند ببینند پس دیدن آن کار مهمی نیست در ورای ان حکایتی است که ندیدی پس تلاش کن ببینی. گفتم :چشم .دقیق شدم ریزتر نگاه کردم و آرام آرام دنیا برای من تبدیل شد به یک سن تئاتر ،یک سن تماشاخانه که هنرپیشه ها روی این سن هنرنمایی می کردند هر کدام از آنها یک نقشی به عهده شان بود چقدر جالب بود که برای اولین بار در عمرم حس کردم که هر کدام از آن آدم ها که نقش خودشان را بازی می کردنددر پشت صفحه ی نقش خود ،یک نقش دیگر هم با خودشان داشتند با ذوق خیلی زیادی توجه کردم چقدر جالب بود چون بعضی از آدم ها سه تا بعضی چهار تا خلاصه حتی بیش از چهارتا هم نقش داشتند با شعف فراوان آنچه را که یافته بودندگفتم چون باید می گفتم و توضیح می دادم ایشان فرمودند: عجله نکن تمام نشده دوباره نگاه کن باز نگریستم برگشتم به آنها که به نظرم یک نقش داشتند تک نقش بودندو هرآنچه بودند را بازی می کردند تلاش خود را می کردند وقتی کامل نبودند آنها را به بخش تماشا کنندگان می فرستادند برو آن پایین.تا دوباره دورشان یک وقت دیگری برسد . هر کسی که نقش خود را بازی می کرد تلاش می کرد کامل بازی کند اما وقتی کامل نبود به او می گفتند برو پایین در تماشاکنندگان بنشین می رفت پایین تا دوباره دور آن برسد معدود کسانی هم بودند نقشی را که پذیرفته بودند تمام و کمال اجرا می کردند ،کامل ارائه کردند از میان صحنه مثل من به یکباره به فضای بالای خودشان کشیده می شدند از آنجا در تماشاگه راز شروع به مشاهده می کردند از آنها جدا شدم سراغ کسانی رفتم که در دنیا چند نقش را دارا بودند اینها در صحنه آن تئاتر بزرگ مجبور بودند در لحظه همزمان نمایشی از هر نقشی را باهم ارائه کنند مگر می شود؟ این کار خیلی مشکل بود چون بر یکی مسلط می شد دیگری ناقص می ماند آنقدر این دسته از آدمها بسیار بودند که هرچه شتاب در دیدن می کردم فایده نمیکرد نمی توانستم همه شان را ببینم در خیل این آدمها صدای آه و ناله و ضجه خیلی به گوش می رسید، و من نمی فهمیدم چرا ؟اینها حتی از نقشهایی که بخوبی ایفا کرده بودند راضی نبودند حالا چهار نقشش یکی را خوب ایفا کرده بود ولی حتی از این هم راضی نبود آه وناله و شکایت می کرد و همین شکایت کردن میزان پاداششان را از ایفای نقش حتی درستشان کم می کرد .هنگامه ای برپا بود هرچه بیشتر می نگریستم خودم و دوستانم و اطرافیانم را بیشتر می فهمیدم سبب اینهمه افت و خیز، بودن و نبودن، داشتن و نداشتن ها را بیشتر درک می کردم، صاحب دست به من گفت چه شد؟ چیزی نمیخواهید؟ پرسیدم آیا نمی شود اینها هم فقط یک نقش را بر عهده میداشتند؟ مانند آن دیگریها یا یک نقششان را کامل بازی می کردند می رفتند بالا یا نمی توانستند عودت داده می شدند در تماشاچیان . ایشان فرمودند خیر چون اینها کسانی اند که دور تک نقشی را بالاخره به پایان رساندند، امروز دور جدید را شروع کردند ولی افسوس که تعالیم دریافتی از قبل را برای چند و چون این زندگی کامل از یاد بردند حتی گوش به پندهایی که به آنها می رسد تا بیدارشان کند بسته اند، همانطور که می بینید مثل مستان سرگردان و به خواب زده های هوشیار، چه کلمه عجیبی خواب که هوشیار نمی شود ولی خوابزده هوشیار داریم و به خواب زده های هوشیار فقط دور خودشان می گردند تا شاید اگر خودشان طلب کنند از خواب زده گی نجات یابند . گفتم چکار کنند؟ طلب کنند (روز اول ما هم گفتیم چکار کنید؟ طلب کنید، )خداوند راهی برایشان بگشاید وگرنه همینطور می مانند و روز موعود در پیشگاه حق حاضر میشوند ایشان مرا سخت در نگرانی دید عزیزان و اطرافیانم را دیدم در آنهایی که داشتند نقشهایشان را اجرا می کردند دیدم آه و ناله می کردند خوب ناراحت می شوم، من برای مردمی که نمیشناسم ناراحت می شوم دیگر چه برسد به اینکه از عزیزان و دوستانم باشد چه حالی می شوم؟ ایشان وقتی نگرانی مرا دیدند گفتند حالا اینطرف را نگاه کنید نگاهم را برد روی بخشی از سن تئاتر نگه داشت آدمهای متفاوتی بودند مثلاً یکی از آنها رئیس بسیار مدبری بود به خوبی مدیریت می کرد و نقشش را خیلی خوب به نحو احسن ایفا می کرد اما در کنارش آدمهایی بودند که او را دعوت به بیراهه های بد می کردند، نقش دوم این آدم متدین بودن و عمل کردن به اعتقادات الهی خودش بود به هر قیمتی که هست، یک نقش ،نقش مدیریتی بود به نحو احسن یک نقش آدم متدین پایبند که دستورات دینش را به نحو احسن اجرا می کند ، همه میدانیم این دو نقش کنار هم باهم سازگاری و همخونی ندارند، از طرف دیگر ایشان همسر یک کسی بود نقش سومش نقش همسری بود می بایستی با همسرش کمال احترام، مهربانی، پایبندی های اخلاقی را داشته باشد اما همسرش چندان پایبند مسائل شرعی حتی اخلاقی هم نبود ،این آدم نقش بعدیش این بود که او را هدایت کند، مراقبت کند و هم با مسائل غیر شرعی ایشون سازگاری هم پیشه کند، چون برای هدایت کردن ناسازگاری مفهومی ندارد، نقش بعدیش نقش پدری بود، پدری بود صاحب چند اولاد، نقش پدری در جایگاه خود یک گذرگاه تنگ و صعب العبور است، یک پدر فقط نام نیست، یک پدر یک مقام است و یک مقام باید مستحق باشی و لیاقتش را داشته باشی. ایشون پدری بود نقش پدری در جایگاه خودش بسیار صعب العبور است، حالا به خصوص اگر فرزندانش خط مشی حرکتشون با هم دیگر فرق کند یکی در خط درست میرود و دیگری در خط شرارت میرود. اینجا پدری کردن خیلی مشکل است چون آدم فرزندی که راه درست میرود را دوست دارد بیشتر مورد حمایت و محبت قرار میدهد و فرزندی که اهل شرارات است را بیشتر شماتت می کند و از دستش دلخور است این قانون دنیاست ، مهر پدری جای خودش آدم قلبا ازش گیر است اما اینجا پدری کردن خیلی مشکل است. رتق و فتق امور کشنده است، به اون آدم با دقت نگاه کردم ببینم چطور حرکت میکند، چطور این نقش ها را با هم هماهنگ می کند و همه را در آن واحد خوب و صحیح به جلو می برد تا سر لوحه اندیشه هایم کنم، خیلی زمانم را برد، بعد از او موارد زیادی را در اقشار مختلف مردم که هر کدام صاحب چند نقش بودند را دیدم، دنبال کردم، چه صبوریهایی، چه بینشهای بزرگی را توانستم ملاحظه کنم، خیلی زیبا بود، خیلی زیبا. وقتی از اون بالا می نگری تازه به واقع در می یابی که دنیا تماشا خانه ای بیش نیست، صاحب صدا گفت: چطوری؟، گفتم :خوبم شکر، تکه کلام همیشه ام، گفت: چیزی نمی خواهی؟ گفتم: چرا به من بگو پس چرا این همه سال طول می کشد و نقشهای خودمان را بازی می کنیم؟ اینکه وقتی نقشی ایفا شد و کامل بود و پایان یافت پایان کار است تکرار ندارد پس چرا سالهای زیاد برای عمر انسان محسوب میشود؟ ایشون فرمودند تو مگر کلام وحی را در سوره یونس آیه 45 نخواندی؟ و روزی که آنها را گرد می آورد چنانکه گویی جز ساعتی از روز در دنیا درنگ نداشته اند آن قدر که یکدیگر را ببینند و بشناسند.
فی الواقع دنیا تماشاخانه ای بیش نیست، جمعی می آیند در صحنه اش بازیهایشان را می کنند، همواره هم تماشاگرهایی دارند و سپس می روند، اگر زمان کوتاه نبود ایفای چند نقش از یک نفر طاقت فرسا میشد دوام نمی آورد؛ خوش به حال کسانیکه این دور را به سلامت به پایان می برند و لباس نقشهای خویش را تحویل داده و بر می گردند به همانجایی که به آن تعلق دارند. آرام آرام صحنه دنیا شروع به محو شدن گرفت، با محو شدن تماشاخانه ی دنیا ، من هم به پایین آمدم در حالیکه جعبه بزرگی از شیرینی هایی که دو رنگ کرم و قهوه ای داشتند همراه من پایین می آمدند. وقت اذان صبح بود خیلی فکر کردم قبل از هر کسی به نقشهای متفاوت خودم در این دنیا تفکر کردم آیا همه را به موقع فهمیدم؟ آیا توانستم اجرا کنم؟ آیا اجرا کردم مقبول بود؟ نمی دانم، اما آنچه که می دانم و آنچه که فهمیدم امسال نقش جدیدی برای من و همه آنهایی که این روزها با هم همراه بودیم ایجاد شده، ایجاد نقش دلدادگی، دلدادگی مولا حسین بن علی(ع)، من خیلی سعی کردم در این سال ها با اطلاعاتی که با اسنادش برای شما آوردم امام حسین(ع) را برای شما بشناسانم اما آخر سر دیدم خیلی موفق نبودم، چون اطلاعات از دست میرود، اطلاعات در دل نمی نشیند، آن چیزی که در دل می نشیند و بلند نمی شود سوز عشق است سوز دلدادگی است خیلی پرسیدم چه کار کنم من هم نمی دانستم باید چه کار کنم خودشان اول محرم نشان دادند. درست است که همیشه ایشان را دوست داشتیم اما امسال وارد وادی طلب شدیم دست نیاز بلند کردیم بعد از اون به اختیار قدم در وادی عشق ایشان گذاشتیم پس اگر قبولمان کردند به طور حتم بایستی لباس عاشقی بر قامت خویش کنیم و راه و رسم عاشقی بیاموزیم تا شاید در این صحنه تئاتر به حرمت این نقش جدید دیگر نقشهایمان را هم قبول کنند و ما را مستقیم به بالا ببرند ان شا الله آمین یا رب العامین.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید