منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

جلسه یازدهم قدم به قدم با اصحاب کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز می خواهم به یک نکته دیگر ازعالم پر اسرار
انقلاب عاشورا اشاره کنم. عاقلان می گویند:  چنگیز خان مغول و معاویه هر دو خونریز بودند.معاویه کجا؟ چنگیز خان مغول کجا ؟ولی خوب دو مظهر خیلی جالب برای این کلام انتخاب شده است.می گویند :هر دوی اینها خونریز بودند.راست می گویند. ولی جفت اینها یک فرق عمده باهم دارند.یک فرق بسیار عمده دارند که چنگیز خان مغول را بر معاویه برتری می دهد.خیلی ارجح می کند.حالا دقت کنیم . چنگیز شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده بود و حرکت کرده بود.دیگر فکر نمی کنم کسی توی این جمع باشد و چنگیز خان مغول را نشناسد چون همه مدرسه رفتند ،تاریخ  هم چنگیز خان مغول را داخل حلق همه کرده است.دروغ می گویم؟ چنگیز خان مغول شمشیر را از رو کشیده بود.راه افتاده بود و می گفت می کشم.یا همه برده و اسیر من باشید. بعضی جاهاهم که عشقش نمی کشید  می گفت: میکشم.فقط بکشید کسی نماند.از دم می کشت و می رفت .می خواست بکشد به زور همه چیز را تصاحب می کرد.چنگیز اصلاً در قید این نبود که دیگران نبینند که دارد چه کار می کند.کارش پنهانی باشد . چرا ؟چون به فکر این نبود که بعد از خودش، نامش کامل بماند.چنگیز قانون دنیا را یاد گرفته بود . قانون ماده را . امروز این شمشیر می برد . فردا روزی خواهد آمد شمشیر برنده تری باشد.بیاید و این یکی شمشیر را ببرد.پس می گفت حالا که دور، دور من است ،حالا که می توانم ببرم ،می برم.می برم و می کشم.تا وقتی که یک شمشیر بران تر پیدا شود من را از این بالا پایین بکشد. اما معاویه این طوری نبود . معاویه شمشیرش را زیر یک لفظ خاص یا یک غلاف خیلی خاص پنهان کرده بود . این غلاف اسمش دین بود .شمشیر خون ریز خود را زیر غلاف دین پنهان کرده بود.کاملاً هم آگاهانه می برید.جایی نبود که بگوید نفهمیدم و این کار را انجام دادم.سند حرف من همین بس . آن مسلمانهای نادان امام را کشتند ، خانواده ایشان را به اسارت بردند ولی خودشان را بر حق می دانستند به آنها می گفتند: چرا این کارها را انجام دادید؟گفتند ای داد بی داد این امام حسین (ع )  و خاندان ایشان در مخالفت با یزید امیرالمؤمنین بود .هر که با این امیرالمؤمنین یزید مخالفت کند، کافر است و کافر را هم باید کشت.می بینید شمشیر دین را داخل غلاف دین نگهداری می کنند چه جوری از آن سوءاستفاده می کند.این حرف ها را مجانی نمی زنم.یک چیزی می بینم و می گویم.پس حواسهایتان را جمع کنید.پس معاویه شمشیر خود را در غلاف دین پنهان کرده بود.حالا ببنینید معاویه خونریز تر است یا چنگیز ؟اگر معاویه ای به چنگیزی حمله کند قطعاً برای چنگیز خطرناک می شود. چون از آن پلیدتر است و حتماً چنگیز را از پا درمی آورد. چون معاویه حیله گر است. یادتان باشد پسرها و دخترها اگر خواستید زوج انتخاب کنید ، یک زوج حیله گر انتخاب نکنید آدم صاف و ساده ممکن است به قول این جوان ها  سوتی بدهد،یک جاهایی خرابکاری کند ولی ده برابر آدم حیله گری که هیچ جا خرابکاری نمی کند می ارزد.چون آن صاف و ساده اگر دست شما را ببرد این پوست دستت بریده می شود. اگر آن حیله گر ببرد تا استخوانت را می برد .مراقب باشید.معاویه هم حیله گر و هم شمشیر زن است.اگر کسی بخواهد آن را زیر سوال ببرد چون کلام قرآن را در دستش گرفته و همراهش است، نمی تواند کاری بکند .معاویه می خواهد  حس چنگیز بودن خود را پشت کلام مقدس قرآن پنهان کند و همیشگی نگه دارد.خوب حالا چطوری این طوری می شود؟چطور چنین چیزی می شود؟عرض کنم: واژه های مقدس مذهبی ماندنی هستند  واژه های مقدس مذهبی در طول تاریخ همیشه ماندنی است.چون حق است. از زمان حضرت آدم تا امروز همیشه گفتند راست بگو راست گفتن در هر مکتبی جز افعال خیلی خوب است.راست گفتن جز افعال خیلی خوب است.پس همیشگی و ماندنی است.عبادت و راز و نیاز با خدا چون حق است در هر مکتب  و مذهب ومرامی ماندنی است.قشنگ است و باقی می ماند.کمک کردن به دیگران حق است در هر مکتبی ستایش می شود، می ماند. پس هر آنچه که در مذهب آمده است از نسل آدم  ابوالبشر تا امروز هرچه نام دین داشته چون مقدس و مذهبی ،ماندنی است. معاویه خیلی آگاه بود.
معاویه خیلی آگاه بود . این وادی را خیلی خوب شناخت . رفت و پشت واژه های مقدس مذهبی و اسلامی پنهان شد . مردم عامی از یک طرف می بینند این حرف هایی که می زند ، حرف های قرآن است و حرف های پیغمبر . خب نمی توانند بگویند دروغ می گوید . اما از طرف دیگر وقتی پای حرفش می نشینند ، می بینند دیگر آن صفا و حسی که از کلام رسول خدا به وجودشان جاری می شد ، دیگر آن را حس نمی کنند . معاویه عمداً جامعه اسلامی را با این دو مشکل روبه رو کرد . عمداً . خوب دقت کنید . معاویه عمداً جامعه اسلامی را با این دو مشکل روبه رو کرد . یکی اینکه نمی توانستند بگویند حرفهای معاویه دروغ است چون ظاهر اسلامی و قرآنی داشت . دوم اینکه نمی توانستند آن شور بندگی که در کلام پیامبر معصوم به جانشان می ریخت ، حالا دیگر به جانشان نمی ریزد . در نتیجه آرام آرام دچار رخوت شدند . دچار سستی شدند. آرام آرام به سمت     بی دینی رفتند . چقدر گفتم مراقب باشید . عمل مردم را به پای مکتبشان ننویسید . نگفتم ؟ پدرهای نازنین ، آمدید و رفتید در خانه هایتان ، داد سخن دادید : آن می خورد ، آن می برد ، آن می دزدد ، ببین آن چه جایگاهی دارد ؟ چه کار کردید ؟ کدام دزدی را گرفتید ؟ جلوی کدام خلاف را بستید ؟ یه کار خیلی خوب کردید . جوان ها را در وادی سرگردانی انداختید . نه دین دارند و نه بی دین هستند . این عنایت و محبت شما در حق اولادهایتان بوده است . در حق این جوان هایتان . هرکسی در این حسینیه می آید ، هرچند سال است که می آید ، یک نفر پیدا کنید که مدعی شود من یک دفعه از این حرفهایی که شما در خانه هایتان می زنید را زده باشم . هرگز کسی نشنیده است . نه پیش شمانمی زنم ، در خانه هم نمی زنم . چون اصلاً دلیل ندارد که اعمال بد آدم ها را به حساب لباس دینشان بگذارم . ولی شما گذاشتید . چوبش را چه کسی خورد ؟ شما. این همه آلاگارسون های خیابان، نتیجه محصولات گویشی من و شما است . که نفهمیدیم چه چیز می گوییم .
معاویه یک جریان بی دینی را بر جامعه جهانی اسلام در آن روز تزریق کرد و جامعه ای را به وجود آورد که افراد آن جامعه همه ،دم از ایمان می زدند . کلام ایمانی می گفتند . الله اکبر که شنیده می شد ، آلو در دهانشان بود می ریختند زمین ، می دویدند برای نماز . اما میل و گرایش آنها به سوی کفر است . سند ظاهر و باطن. همان آدم ها که وضو می گرفتند و نماز می خواندند ، امام معصوم را تکه تکه کردند . جامعه در این راستا چه می کند ؟ چه فهمی را می تواند داشته باشد ؟ حال چطور یزید رسوا شد ؟ چون با این وضع که پیش می رفت نباید یزید رسوا می شد . چه شد که در این راستا یزید رسوا شد ؟ اگر حسین بن علی (ع) به میدان نیامده بود ، یزید در چهره معاویه پیش می رفت و خوی چنگیزیش را مثل معاویه به توصیه های پدرش پنهان می کرد . امام قیام عاشورا چهره یزید را رسوا کرد . یزید پس از شهادت امام تازه چهره اصلی اش را نمایان کرد . فکر کرد حالا که امام شهید شده و خاندانش در اسارت است ، دیگر پایان کار است . آن وقت در بارگاهش و در اریکه قدرتش نشست و درحضور درباریانش ، در حضور خانم حضرت زینب (س) با چوب بر لبهای مبارک آقا امام حسین (ع) کوبید و گفت : بنی هاشم ( باشعر این ها را گفته است ، شعر هم می گفته ، شاعر هم بوده ) با ملک و حاکمیت بازی می کردند . به دنبال حکومت بودند . وحی و خبری از کلام و وحی خدا اصلاً در کار نبود . یکباره همه را از بیخ زد . یزید در اول کار حکومتش این را نگفت . نماز هم می خواند ، نماز جمعه هم می رفت . خیلی کارهای دیگر هم انجام می داد . اما وقتیکه فکر کرد با کشتن امام و یارانش پیروز شده ، ابتدای امرش معاویه زمانیکه زنده بود می گفت : حسین (ع) می خواهد اسلام را از بین ببرد . این ادعای معاویه بود . عمرسعد موقع حمله به سپاه امام ، به سپاهیانش فریاد کشید : ای لشگر خدا ، حمله کنید . یعنی کسانیکه می روند امام را بکشند و یارانش را . به آنها گفت : ای لشگر خدا حمله کنید . چرا ؟ چون معاویه می گفت : حسین (ع) می خواهد اسلام را از بین ببرد . نمی دانم چقدر عمیق به این مطالب گوش می کنید وتوجه می کنید ؟ امیدوارم که خیلی عمیق فکر کنید . چون بعد از این در جامعه به آن برمی خورید و متوجه می شوید چه چیزی خدمت شما عرض کردم .
برشت نویسنده آلمانی می گوید : اگر کوسه ماهی ها آدم بودند ، هرچه ماهی ریز دریا است را نمی خوردند
تا منبع غذایی‌شان را در دریا از بین ببرند بلکه به ماهی های ریز غذا می‌دادند تا این‌ها بزرگ شوند بعد با خوردن یکی‌یکی اینها سیر می‌شدند آن وقت همیشه غذا داشتند. در چهره کوسه ماهی های حیله گر ،خون خواری را دیدن کار مشکلی است.مثال برشت را متوجه شدید؟کوسه ماهی‌ها هر چه ماهی ریز بیاید دم دستشان می‌خورند چون اساس طبیعت آنها این است تا حدی هم می‌خورند که سیر شوند. ولی برشت می وید که اگر این کوسه ماهی‌ها آدم بودند،آدم‌ها مثل معاویه حیله گرند با خود می‌گفتند چرا ماهی ریزها را بخوریم این ماهی ریزها را غذا می‌دهیم بزرگ شوند بعد یکی‌یکی می‌خوریم که همیشه غذا داشته باشیم. یعنی همیش اینهایی که ریزترند،کوچک تر و کم توان‌ترند خوراک شکم ما باشند و در چهره کوسه ماهی های حیله گر، خون خواری را دیدن روش مشکلی است.روش معاویه به همین ترتیب بود. معاویه با خودش فکر کرده بود که حرکات و کلامم را مثل پیغمبر می‌کنم. همان کلامی را به‌کار می‌برم که او به‌کار می‌برد. همان طوری راه می‌روم که او راه می‌رفت و لباس هم که لباس او را می‌پوشم حالا کمی فاخرتر، پس من هم مثل پیامبر می‌توانم همیشگی بمانم. یادتان است چند شب پیش گفتم که یکی از صحابه معاویه به نام مُطرَف ابن مُقَیرَة ابن شُعبَه می‌رود پیش معاویه و به او می‌گوید که حالا که کار تو بالا گرفته و خیالت از حکومتت جمع شده به این برادران بنی هاشم که خوب همگی قوم و خویش بودند کم تر سخت بگیر بگذار کمی هم آزادی داشته باشند و کمی راحت باشند. معاویه به او بد و بی‌راه گفت که خلیفه اول مدتی خلافت کرد مرد و دیگر از او خبری نیست. خلیفه دوم هم به همان ترتیب و خلیفه سوم هم به همان ترتیب اما این برادر بنی هاشمی ما (منظور او پیغمبر بود) از وقتی آمده این همه هم گذشته هنوز روزی 5 بار بر ماذنه هااو را یاد می‌کنند و شهادت می‌دهند بر پیامبری او.تو فکر می‌کنی اینها زیر خاک رفتنی‌اند؟ من تا این‌ها را زیر خاک نکنم دست از این‌خاندان بر نمی‌دارم. معاویه فکر می‌کرد که من که همه چیزم مثل پیغمبر است دیگر از این به بعد، می‌توانم مثل پیغمبر همیشگی و جاودان شوم و مردم بعد از خودم به من مثل پیغمبر نگاه کنند. معاویه می‌خواست تاریخ را برای همیشه فریب دهد. معاویه قبل از مرگش به یزید این طور گفت مبادا حسین را بکشی. هر کدام از مخالفانت را می‌خواهی بکشی بکش اما حسین را نکشی. همه فکر می‌کردند یزید آنقدر که نادان و احمق بود، دست به کشتن امام برداشت اما این طور نبود. آنها نمی‌دانند که امام جریانی را به وجود آورد که یزید مجبور شد دستش را رو کند. آمد به میدان بدون سلاح ،گفت: من حکومت نمی‌خواهم رسید به کربلا گفت خوب نمی‌خواهید من بر می‌گردم و عملاً یزید را در جایی قرار داد که جز کشتن امام راه دیگری برای او باقی نماند. چون امام که اهل بیعت نبود.بیعت نمی‌کرد. و الا یزید نادان نبود شراب خوار و فاسد بود اما هر چه باشد پسر همان پدر بودنادان نبود. امام با میدان آمدنش آن هم در یک همچون شرایطی وادارش کرد که خودش را بروز بدهد و امام و یارانش را شهید کند تا برای همیشه در دل تاریخ برای خودش و پدرش و خاندانش لعنت بماند و بس. فرهنگ معاویه‌ای یاس را به همه جامعه پاشیده بود. حتی برادر امام محمد ابن حنیفه به این نقطه رسیده بود که دیگر نمی‌توان کاری کرد. به امام توصیه کرد که نرو، و این همان چیزی بود که معاویه از ابتدا طرحش را کشیده بود که جامعه را به یاس بکشاند و بعد در خاموشی ببرد و در خاموشی سمت و سوی جریان جامعه را تغییر بدهد. چرا می‌گویند عاشورا انسان ساز است. انسان ساز است به‌شرط اینکه اینها را بداند.انسان ساز نیست فقط پلوی نذری بخورد و فقط در خیابان قدم بزند و دسته جات سینه زنی را باهر هیبتی تماشا کند.انسان ساز است که اول این را بداند. که دچار چنین جریانات گردابی نشود. این‌ها مثل گرداب می‌ماند آدم‌ها را می‌کشد به داخل خود. معاویه می‌خواست جریان جامعه را تغییر دهد و خودش و خاندانش را به‌جای پیامبر و خاندان پیامبر جاودانه تاریخ کند.حالا باید گفت ظلم بزرگی است در حق امام و یارانش، اگر بشریت نفهمد که چه حرکت بزرگی توسط این آدم‌های بزرگ برای بشریت انجام شده است.
در روز محشر از ما سؤال می‌پرسند که آیا دانستی امامت برای تو چه کرد؟ از حرکت امامت در جامعه‌ات و زندگی‌ات چه بهره‌ای بردی؟ چیزی نصیب تو شد؟ چی می‌خواهید بگویید؟ امشب یازدهمین روزی هست که اینجاییم. اگر این روزها را که آمدیم و رفتیم و تمامش کردیم را با اولین روزی که اومدیم مقایسه کنید و دیدید هیچ فرقی نکردید چه جوابی می‌خواهید بدهید؟ به این چراغ روشن چه جوابی می‌خواهید بدهید؟ این چراغ افروخته شد به خاطر شما. ما در قبال حرکت امام در روز عاشورا مسئولیت داریم. شله زرد می‌پزم، کاچی می‌پزم، آش می پزم، آبگوشت می‌پزم سفره می‌اندازم، من بضاعتم این قدر است. در این راستا بضاعت من این قدر است. به در و دیوار می‌کوبم. حدیث و روایت و آیه قرآن مطابق با شرایطی که می‌خواهم صحبتش را بکنم پیدا کنم تا حرفی که می‌شنوید سند دار باشد شما در قبالش چیکار می‌کنید؟ یک قدم از موضع گناه عقب نشستی یا نه؟ خدا وکیلی یک قدم از آن موضع گناهی که قبل از محرم داشتی عقب کشیدی یا نه؟ یا هنوز هم همان جا و ایستادی؟ شام غریبان هست. شام غریبان می دانی یعنی چی؟ من نمی‌گویم چون اصلا ًنمی توانم، من دیگر نمی‌توانم راجع به اینها حرف بزنم حتی فکر می‌کنم حس می‌کنم الآن می‌میرم. مردن مهم نیست ولی کارم تمام نشده است. اما بچه‌ها که دور هم جمع می‌شوند از شام غریبان می‌گویند، حتماً می‌گویند.
فرز دق شاعر می‌گوید دیدم زمانی که همه کاروان‌ها با سرعت به بیت الله الحرام می‌روند کاروانی از مکه بیرون می‌رود. خودم به‌سرعت به آنها برسانم که بگویم ای وای عمل شما حرام است. حج تمتع اعمالش تمام نشده است مگر اینکه نیت عمره مفرده کرده باشید. با این نیت خودش را رساند به سپاه امام. دید امام هست که با خاندانش خارج می‌شود. چطور می‌شود به این مردم فهماند حجی که ظاهرش حج است و باطنش معاویه دیگر حج نیست که! حج پیغمبری نیست. یک انحراف شکل گرفته است که فهمیدن این انحراف کار مشکلی است. در جامعه چه بسا حرف‌هایی هست که ظاهر حق دارد اما مقصودش باطل است و دیگران جرئت نمی‌کنند که اعتراض کنند. فقط کسانی اعتراض می‌کنند که ماجرای کربلا و قیام عاشورا را به طور واقعی فهمیده باشند. اگر فهمیده باشند حرف برای گفتن بسیار دارند. قصه کربلا تمام نمی‌شود. برای من که تمام نشده است. سالیان سال است قصه کربلا را خواندم. مطالعه در بسیاری از کتب کردم. از جهات مختلف و الآن چند سالی است که تلاش کردم فهم کنم نه اینکه دانش بیندوزم. پس قصه کربلا تمام شدنی نخواهد بود. برای جوان ترهایمان و نوجوان‌هایمان وقت خوبی است. برای فهمیدنش از حالا شروع کنند. برای یک خورده سن بالاترهایمان خیلی دیر نیست باز هم شروع کنند. برای آنهایی هم که سن من هستند همین قدر که شروع کنند به نیت عاشورا ترک گناه کنند باز هم برنده‌اند. باز هم برنده‌اند چون انسانی که ترک گناه کرد دریچه های دانایی و فهمش باز می‌شود حتی اگر زمان مرگش هم برسد، موقع انتقالش وقتی با عالم روبرویش مواجه می‌شود به هراس نمی‌افتد. می‌فهمد با چی روبرو است. وقتی جسمش را در خاک می‌گذارند می‌فهمد که این دیگر به درد بخور نیست. مثل آن لباس کهنه می‌ماند که در دوره‌ای که زنده بود وقتی به درد نمی‌خورد با قیچی می‌برید می‌کرد دستمال. دیگر به درد نمی‌خورد. پس در هر سن و سالی فهم عاشورا واجب است. نگویید از من گذشت و در هر سن و سالی گفتن و حرف زدن و باز کردن طیف عاشورا واجب است. نگویید این کارها به من نمی‌آید. چرا نمی‌آید؟ به همه تان می‌آید. اگر خدا توفیقی داد و دوباره در خدمتتان بودم این دفعه می‌خواهم در مورد مقام خانم حضرت زینب بگویم. شما گفتید زینب کیست، گفتید هر وقت که می‌خواستند بچه‌ها را با تازیانه بزنند پشتش را جلوی تازیانه‌ها قرار می‌داد اما فهم کامل از آنچه که مسئولیت خانم حضرت زینب نکردید که هرکس این فهم کامل را پیدا کند دیگر از شرایط سخت زندگی‌اش گله نمی‌کند. دیگر گله نمی‌کند چون خیلی عمیق تر از این صحبت‌هاست که در کلام بگنجد. برای دل خانم حضرت زینب صلوات.

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید