Logo

اربعین سلوک در مدار حسین تا حریم دوست بخش دوم

  بسم الله الرحمن الرحیم

 قصد داشتم امسال از اربعین گذر کنم خیلی نگاه نکنم، توجه نکنم و به مطلب دیگری بپردازم هرچه کردم نشد، در خلوتِ کوتاه، نگاه کردم، به صورت کلی 3 دسته آدم را در رابطه با اربعین و آنچه که در اربعین هست مشاهده کردم عده ای قابل توجهی ازعاشقان بلاد مختلف مسلمین در کربلا و نجف مسیر راه به چشم می‌خوردند خیلی قشنگ بود، خداوند وقتی یک بار توفیق می دهد واقعا باید بهره اش را برد سینه هایشان مملو از عشق، شور، سوز بود در عین حال هم مثل نور درخشان بودند فکر کردم که چرا؟ در آنجا همه جا مملو از گرد و خاک بود، مسیرهای پر از پستی و بلندی بود که هر پیاده یا سواره ای را خسته می کرد پس چرا اینها این شکلی هستند؟ قلبم گفت خوب و دقیق نگاه کن، گرد وغبار این بیابان ها در طول این مسیرِ کربلا به هر کس بخورد کار خودش را می کند تا چه رسد به آنهایی که به سمت حرم‌ها  با کله می دوند، می رسیدند که در آنجا تا یک نَفَس بزنند بزرگشان نَفَس می زد آن آدم عوض می شد یک چیز دیگر می‌شد، خوب دقت کنید 1400 سال گذشته در کلام گفتن آن آسان است، اما در حقیقت آن کس که جان می فهمد یک چیز دیگراست هیچ چیز کهنه و مُرده نیست. آن وقت بود که یاد این شعار افتادم؛

خیز شتربان که دمید آفتاب -  یادتان باشد به ما می گوید.

وقت رحیل است نه هنگام خواب  

تا نگری از همه وامانده ای

می گوید؛ اگر بایستی و بخواهی هاج و واج نگاه کنی که چیست؟ کجا است ؟ چرا اینجا آشغال ریختند ؟ آشغال، تا دلتان بخواهد، آشغال می خواست از سرو کله بالا برود، تا بایستی یک ذره تماشا، از همه وامانده ای . شما فکر می کنید فقط در کربلا اینجوری است ؟ نه . شمایی که در تهران، در ایران هم، در بلاد مختلف دنیا برای اربعین، بساط عزاداری بوده و تماشا رفته اید.

قافله رفته است تو جا مانده ای 

- چطور که خیلی از این سال ها این بلا سر ما آمده است، چه رفته بودیم اربعین و چه نرفتیم خیلی سال ها قافله رفت، ما جا ماندیم .

خیز و مَنِه بار در این رهگذر                                                    

کین ره سبیل است نه جای قرار

-نایست و در این دنیا اتراق کن، حالا خانه ام را بخرم، حالا بگذار زیارت امام رضا (ع) بروم، حالا بگذارفلان کار را انجام بدهم، بگذار دخترم را شوهر بدهم، من از وقتی که بچه و دختر خانه بودم، عاشق این بودم که بهار برسد و من راهیِ مسیر کردستان شوم، کرمانشاه یک دور تسبیح فامیل داشتم، گفتم می روم و آنها را یکی و دو روزه  می بینم و بعد هم از آنجا خطِ سیر می کنم کردستان و دور می زنم، می گویند خیلی قشنگ است، چون تا ازدواج نمی کردم که نمی توانستم این کار را کنم، ازدواج کردم، امسال می رویم، سال دیگر می رویم ... هیچ وقت نرفتیم، دیگر هم بعد از این نمی روم، تمام شد . کین ره سبیل است، راه است، نه جای قرار، نه برای ایستادن، اینجا جای عبور است .

خیز شتربان که بِشد قافله - شتربان بلند شو، قافله می رود .

ما و تو ماندیم در این مرحله

-نگاه کنید ببینید در اربعین مانده اید یا نمانده اید؟ در اما و اگرهایش مانده اید یا نمانده اید؟ چرا این اینجوری است ؟ چرا آن، آنطور است ؟ چرا آنجا اینطور شعار می دهند ؟ چرا آنجا آنطور شعار می دهند ؟ چرا آن کار را می کنند؟ اگر درآن مانده اید خوش به حالتان، پس بمانید، حالا جا دارد تا جلو بیائید. 

هرکه از این قافله غافل شود                                          

همچو منِ دل شده بی دل شود - دل رفت. 

گر من و دل به کوی او جا کنیم                                   

دیگر از این بِه چه تمنا کنیم –

 اگر توانستیم در کوی دوست جا کنیم، دیگر بیشتر از این و بهتر از این به نظر شما چه می تواند باشد که آن را بخواهیم .

امام صادق (ع) فرمودند؛ جمله ی خیلی بزرگی است به آن توجه کنید، ما را عشق دوستان و خوبان خاک نشین کرد؛ من چه عاشق مزخرفی هستم که امام من خاک نشین شد، به خاطر من، به عشق من، به عشق ما، پس الان قیامتِ خود را برپا کن، نایست تا قیامت برسد. 

امسال در این سفر کوتاه تنها سرگشتگی برای من قرار داده شده بود هم می فهمیدم، هم نمی فهمیدم، برزخ عجیبی بود که انسان می تواند در آن گیر کند، بعد از 4 سال که اربعین رفتم باز هم اینطوری بودم می دانید چرا ؟ چون فکر می کردم امام حسین (ع) در این دنیای خاکی به چه نقطه ای از حقیقت آفرینش و شناخت خالقش رسیده بود که توانست چنین انقلابی را رقم بزند، به همه چیز نگاه می کردم، مغازه ها،  خیابان ها، مامورهای امنیتی، لطف خدا هم که شامل حالم بود و مجبور نبودم جلوی پایم را نگاه کنم روی ویلچر نشسته بودم من را می بردند، من هم چشم و پاهایم هم آزاد، سعی می کردم همه چیز را ببینم . مردم از هر نوع و هرگونه برخورد و رفتار، همه را دیدم اما فی الواقع در انتها می دیدم که هیچ چیز ندیدم، چون من دنبال یک گمشده بودم آن را می خواستم آن گمشده ی من چه بود ؟ خداوندی که آفرینش بزرگ را داشته و دارد و خواهد داشت، من دنبال خدا می گشتم . خیلی سال است هر زیارتی را رفتم همین طور گشتم و آخر کار فکر کردم پیدا کردم و خوشحال و راضی برگشتم و در زیارت بعدی دیدم که نه بابا، نبود آن چیزی که من در زیارت قبلی پیدا کرده بودم . حج  تمتع که رفتم و برگشتم گفتم خدایا تو را تا به این سن نشناخته بودم شکرت که الان شناختم، زیارت عمره که رفتم دیدم ای وای بر من، کربلا رفتم، گفتم ای وای بر من. امسال در حِین رفتن و رفتن ها، علی الخصوص در مسجد کوفه، یک چیز خیلی جالب، داستان حضرت موسی (ع) را در قرآن یادم آمد. می دانید که حضرت موسی (ع) از آن پیامبرانی است که خداوند با او تکلم و گفتگو کرده است،  یعنی به عبارتی تنها پیغمبری بوده که با او تکلم کرده است برای همین پای خود را کمی فراتر می گذارد از خدا تقاضا می کند خودت را به من نشان بده. خداوند به موسی (ع) می فرمایند؛ لَنْ تَرَانِي، تو هرگز مرا نخواهی دید. پس حساب من که پاک است او که پبغمبرش بود با او حرف زده بود به او گفت لَنْ تَرَانِي حساب من دیگر پاک پاک است شاید من آن بنده مخلصی که خدا می خواهد نیستم آن وقت چه؟  سعدی می گوید؛

چو رسی به کوه سینا  أَرِنِي  بگو و بگذر، می گوید، وقتی که رسیدی به کوه سینا، کوه سینا کجاست ؟ قله ی فهم و درک، برای ما الان قله ی ادراک  به حقیقت است. وقتی به آنجا رسیدی  أَرِنِي  بگو و بگذر خودت را به من نشان بده و برو، یعنی بگو خدایا خودت را به من نشان بده و برو نایست، 

که نیارزد این تمنا به جواب  لَنْ تَرَانِي، 

می گوید اگر بایستی به تو می گوید  لَنْ تَرَانِي تو مرا هرگز نخواهی دید . یعنی اگر ای بنده به مقام مناجات با خدا رسیدی مثل موسی (ع) که با پروردگار تکلم می کرد درخواست دیدن خدا را نکن چون پاسخ لَنْ تَرَانِي آن قدر سخت و تلخ است که ارزش این آرزو را  ندارد این را استاد سخن سعدی می گوید، خوب توجه کنید در آخر می خواهم به جایی برسم، سعدی نگاه عاقلانه و محتاطانه ای دارد می گوید؛ آرزویی نکن که نتیجه اش ناامیدی است.

حافظ می گوید؛ چو رسی به کوه سینا  أَرِنِي  بگو وبگذر

تو صدای دوست بشنو نه جواب لَنْ تَرَانِي 

- منظورش این است اگر به کوه سینا رسیدی مهم نیست که خدا را ببینی ویا نه همین که صدای محبوب را می شنوی خودش بزرگ ترین نعمت است به جای غصه خوردن که آخ بازهم ندیدم ازهم صحبتیِ با محبوب لذت ببر همین که می شنوی می گوید  لَنْ تَرَانِي، تو نمی توانی من را ببینی از آن کیف کن و برو، نگاه حافظ عاشقانه تر است چه قدر حضور محبوب را مهم تر از رسیدن به خواسته اش می داند .

                   اما مولانا می گوید: أَرِنِي  کسی بگوید که تو را ندیده باشد،  

                 خودت را به من بنما را چه کسی می گوید ؟ آن که تو را ندیده باشد

                تو که با منی همیشه چه تَرَا، چه  لَنْ تَرَانِي .

            منظورش این است کسی که می گوید خودت را به من نشان بده که هنوز خدا را نشناخته باشد تو همیشه با منی، حضور تو را در همه چیز حس می کنم دیگر مرا بنما یا  لَنْ تَرَانِي  چه معنایی دارد؟ هیچ کدام . نگاه مولانا عارفانه تر است، می گوید؛ خدا آن قدر نزدیک است که اصلا جدایی و درخواست دیدن معنی ندارد تو باید درخواست کنی آن خدایی را ببینی که از تو جداست آن که همیشه با توست دیگر چه درخواست می کنی، این درخواست بی مورد نیست ؟ آنچه که مولانا دریافت کرده زیبا بود و برازنده، به همین دلیل هم در کربلا در میان اقشار مختلف آدم ها از هر ملیت و زبان و فرهنگ و سطوح مختلف فرهنگی و ادراکی وقتی نگاه می کنی عشق با همه ی حرارت و سوزانندگی اش احساس می شود، عشق می سوزاند فکر نکنید راحت است من عاشقم، من عاشقم قیمت دارد، قیمت آن سوختن است .

این عشق از سینه مولایی که در زمان حیاتش از وجود مبارکشان ساطع می شده به همه یاران و خانواده اش بخشیده شده است از همان روز تا به حال هر که به او رو می کند چه از نزدیک و همجوار ضریح مبارکشان باشد، چه از کیلومترها دورتر باشد ابراز محبت و جان نثاری کند بهره مند می شود. اربعین نرفتی؟ اشکال ندارد، از همین جا عاشقی کردی؟ یا گفتی ای بابا بی خیال ما را که نخواستند برویم خیابان بچرخیم، نه این طور نیست،  کنج صندوق خانه ی خانه ات هم می نشستی و امام خود را صدا می کردی به تو می رسید همانی که به من و کسی که رفته بود کربلا قرار بود برسد. در کلام نمی گنجد آنچه را که در وجود من جاری شده فقط هر کسی باید خودش حضور پیدا کند و دریافت کند، مثل اینکه گردش هوا و اکسیژن را در تک تک سلول های بدن نمی شود نشان داد فقط هر کسی می تواند حس کند. خیلی حرف دارم ولی در میان حرف های خودم گم می شوم، ولی یادمان باشد یکی از چیزهایی که به دنبال آن می گردیم امام زمان (عج) است، امام زمان (عج) تجلی و تلالو پروردگار روی زمین است پس او همیشه با توست اصلا از تو جدا نیست چرا همیشه می گویی من تو را ببینم او هم به تو می گوید لَنْ تَرَانِي، نمی توانی مرا ببینی . درست برو تا مرا ببینی، درست که بروی او را حس می کنی، اصلا او را می فهمی لازم نیست که او را آن طور صدا کنی .

خیلی حرف است اما لازم است که عرض کنم در میان این همه عشق و محبت صادقانه و بی ریا چیزی که خیلی به چشم می خورد این بود که این عاشقان عزیز نمی دانستند مراتبِ عاشقی آدابی دارد و اگر کسی بخواهد آدابش را به جا بیاورد مستلزم این است که ادب کامل داشته باشد، ادب کامل فقط کلمات زیبا گفتن نیست، نه، ادب می خواهد. اگرادب بخواهد نهادینه شود باید در جزء جزء اندام های انسان ایجاد شود اول در بدنت، باید چشم، گوش، زبان، دست، قلب، فکر و پاهایت و ... ادب بشود بعد از آن، این ادب باید در تک تک رابطه هایت از نزدیک ترین فرد زندگی ات تا دورترین ها به وجود بیاید . جهلی که امروز به دنیا حاکم است ناشی از بی ادبی های بسیار است، بله ما حرم امام می رویم برای چند دقیقه ای که آنجا هستیم خیلی با ادب هستیم دست به سینه می ایستیم، زیارت نامه می خوانیم، سلام می کنیم بعد عقب عقب می رویم  به مردم برخورد می کنیم که به ضریح پشت نکنیم این ها را رعایت می کنیم ولی این ادب نصفه نیمه فقط برای چند دقیقه است.

یک نمونه ادب اعضای بدن را بگویم؛ اگر از شما بپرسم ادب چشم چیست؟ فورا می گویید به نامحرم نگاه نکن، به حرام نگاه نکن خیلی هم عالی است صد در صد باید اینطوری باشد اما یک نکته های دیگر هم هست بنده یک مورد را فقط می گویم بقیه اش را خودتان پیدا کنید، اگر ما روزی 5 بار نماز بخوانیم 5 بار وضو می گیریم، اگر 3 بار نماز بخوانیم  لااقل 3 بار وضو می گیریم هر بار وضو می گیری  چشم ها را با آب وضو که به صورتت می زنی نیت کن از هر گونه گناه خواسته یا ناخواسته ای که مرتکب شده ای تطهیر کن آن وقت چشمانت مودب می شود، در نماز همین چشم ها به عالم معنوی و روحانی وصل می شود حس و حال خوبی می دهد دیگر نماز را دولا سه لا نمی کنی که فرار کنی دلت می خواهد همیشه در نماز بایستی چون از آن نماز لذت می بری. ادب همسران نسبت به هم، در این زمانه خیلی هم ضروری است که باید بیاموزند تا این همه فضای کدر و غبارآلود در اطرافمان، درون خانه های مان نباشد. اکثر زوج های ما درون خانه هایشان از آن همه صفا و مِهر خالی است، نگویید نیست، شما شاید 1  یا 2 یا 5 مورد از آن را ببینید من خیلی ها را می بینم چون نزد من می آیند و مشاوره می کنند قدیمی ها می خواستند تربیت کنند می گفتند که دخترم، پسرم بفرما و بشین و بتمرگ هر 3 یک مفهوم را دارد یا انجام یک فعل است یعنی بنشین، نشستن دریک جایی، اما چقدر شایسته است که تو از بفرما استفاده کنی، گفتارهایمان را بشوییم، آقا، خانم با همسرت که حرف می زنی، حتی من به جرات می توانم بگویم در سال های عمرم به ندرت از همسرم شنیدم به من تو بگوید، همیشه می گفت خانم شما بیا، خانم شما این را گوش کن، احترام همسرتان  بیشتر از آدم های بیرون است اگر می خواهی تذکر بدهی با محبت، با احترام بده. گفتارها را بشویید، گفتارها خیلی کدر وچرک و چول هستند، به عِطر محبت و احترام آغشته کنید به خدا خرج ندارد، من نگفتم بروید کادو بخرید؟ ولی حرف ها را قشنگ کنید حتی تذکر می دهی، حتی دلگیری، اشکال ندارد زیبا، با محبت و احترام بگو، آن وقت ببینید درون خانه ها یک بهشت کوچک می شود از درز خانه ها نور و عِطر بهشتی به فضای بیرون از خانه ها تابیده می شود آن وقت تصور کنید هر شهری که خانه هایش این شکلی باشد چه فضایی خواهد داشت، نه؟ کافی است هر مردی و هر زنی که با همسرش با تحکم یا نگاه از بالا، یا بی محبتی گفتگو می کند فورا به خاطر بیاورد، که چه خیانتی می کند اول در حق خودش، چون وقتی از نگاه بالا به همسرش حرف می زند چه خانم، چه آقا، وقتی تند حرف می زند اولین خیانت را در حق خودش می کند چون خودش چرک می شود، تاریک می شود دیگر آدم ها او را دوست نمی دارند، بچه ها نمی پسندند که بغلشان برود، بعد در حق همسرش می کند، همین را در حق فرزندانش می کند بعد  بیرون می آید، فضای جامعه بیرون را می کند و چقدر در جهنمی که در دنیا ساخته می شود سهم دارد در این دنیا و جهان آخرت باید سهمش را پرداخت کند. 

آیه إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ با خودتان زمزمه کنید کلام و افکار و افعال را مودب کنید. این قصه ادامه خواهد داشت، چون ما روی ادب های مختلف بحث خواهیم کرد. 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهرِ یک آدینه دارد – خیلی درد است.

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند تعطیل است کار عشق بازی

عشق، اما کِی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما

 خاک این ویرانه ها، بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندیِ دیرینه دارد

روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم

ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پَر می کشد با بیقراری

آن کبوتر چاهیِ زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

تمام حقوق این سایت ، برای گروه تحقیقاتی مهدی موعود عج الله تعالی فرجه الشریف محفوظ است.