قصه ی حضرت ابراهیم (ع) بخش سوم
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: قصص قرآن
- بازدید: 12
-
بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت پرودگار قصه ی ابراهیم نبی(ع) را شروع کردیم و ادامه خواهیم داد، در جلسه ی قبل شنیدیم که ابراهیم (ع)
از دو استدلال یا برهان عقلی و قلبی بهره گرفته بود در مورد آن مفصل گفتگو کردیم که برهان عقلی چه بود و در این جلسه در مورد برهان قلبی صحبت می کنیم. پس هر کس راه عقل و دل را پیش گیرد در مسیرِ به سوی مقصد از دو حرکت عقلی و قلبی بهره می برد، این مسیر، مسیری است که از دو نوع حرکت عقلی و قلبی باید بهره ببرد، نتیجه استدلال قلبی می شود آن چه که ابراهیم به آن رسید و با صراحت و قاطعیت ابراهیم (ع) گفت؛ سوره انعام آیه 79؛ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ، من به دور از انحراف و با قلبی حق گرا همه ی وجودم را به سوی کسی که آسمان ها و زمین را آفرید متوجه کردم از مشرکان نیستم. می توانید بگویید ما هم هنگام نماز خواندن، پایان یا اول نماز با خدا چنین گفتگویی داشتیم؟ یا می توانیم داشته باشیم، می توانیم به پای آن بایستیم؟ آیا می توانیم؟
بعد از این که حضرت ابراهیم (ع) از بابِل به فلسطین و منطقه ی شامات هجرت کردند برای فرزند دار شدن این چنین دعا کردند؛ به جوان هایی که فرزند ندارند و دلشان فرزند می خواهد این را به آنها بگویید. سوره صافات آیات 100 و 101؛ رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ، ابراهیم گفت : پروردگارا مرا فرزندی که از صالحان باشد عطا کن. فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ، پس ما او را به پسری بردبار مژده دادیم. فرزند می خواهید همین طور از او نخواهید، خدایا به من فرزندی بده، از خدا فرزندی را بخواهید اول از همه صالح و بعد سالم باشد، فرزند ممکن است افلیج باشد ولی اگر صالح باشد در کل دنیا مثمرثمرمی شود، اما سالم است، صالح نیست مفت نمی ارزد، نه برای پدر و مادر و نه برای مردم این دنیا خوب است، هیچ کدام. پس کسانی که می خواهند اولاد دار بشوند سوره صافات آیات 100 و 101 را بخوانند و اینطور دعا کنند و جواب را از خدا بشنوند، چه دختر و چه پسر. بعد از حدود یک قرن یعنی 100 سال انتظار، خداوند اسماعیل را به ابراهیم (ع) داد، دعا کرد و از خدا خواست، خدا قبول کرد به او اسماعیل را داد اما امتحان خیلی سختی از ابراهیم (ع) گرفت، چون وقتی اسماعیل دنیا آمد دستور داد هاجر و اسماعیلِ شیرخوار هر دوی این ها را به بیابان خشک و بی آب و علف مکه ببرد همان جا رهایشان کند. کمی با خودتان فکر کنید، اصلا قصه نیست، این واقعیتی است که اتفاق افتاده است، من در این 2،3 روز که می نوشتم طاقت نمی آوردم یکجا بنویسم، قسمت بندی می کردم بارها در تنهایی خودم واقعا گریه کردم، حضرت ابراهیم (ع) چه کشید، همسرش و فرزند شیرخواره اش چه کشیدند.
برای این که رمز این دستور خدا را درک کنیم سراغ سوره نجم آیه 39 و 40 می رویم، خداوند در این 2 آیه می فرمایند، وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ، و برای انسان جز آن چه تلاش کرده نصیب و بهره ای نیست. وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ، و این که تلاش او به زودی دیده خواهد شد. شما برای زندگی هایتان خیلی تلاش کردید، خیلی سختی کشیدید، اصلا حرفی در آن نیست، ولی مقایسه کنید دیگر. پروردگار به چشاندن تلخی ها و شیرینی ها ربوبیت و خدایی می کند، پرورش می دهد، چگونه؟ انسان ها را می دواند تا به مقصد برساند گرچه که آدمی بی خبر از ماجرا باشد.
هِله خاموش که بی گفت از این مِی همگان را - ساکت، حواست است؟ بدون این که تو حرف آن را بزنی.
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند – همه تلخی و شیرینی می چشند.
واقعا باید دقایقی سکوت کرد، به ابراهیم (ع) و ماجرایش اندیشه کرد، امتحاناتی به آن سختی و آتش و غیره را گذرانده بود، بعد از آن به فلسطین آمد، رنج سفر، بعد از یک قرن صبر، بالاخره اولاد دار شد، خدا به او یک پسر داد اما هنوز پسر به آغوش نگرفته و نچشیده خدا دستور داد زن و فرزند شیرخوارت را به بیابان خشک و بی آب و علف مکه ببر و بگذار و برگرد، آقایان فکر کنند و ببینند چه حالی دارند، در خودشان چنین چیزی را چقدر می بینند؟ می توانند انجام بدهند یا نه؟ خیلی سخت است، واقعا به آن فکر کنید، به امتحانات خودتان هم در کنار این بیندیشید، کار شما سخت تر بود؟ یا چنین کاری از شما می خواستند؟ ابراهیم (ع) اصلا با مکه آشنایی نداشت، عرض کرد؛ پروردگارا من بلد نیستم که چگونه آن جا بروم؟ خداوند جبرئیل را مامور کرد این قافله را به مقصد ببرد. ابراهیم (ع) بین راه که می رفت مناطق سبز و خرم با چشمه های جوشان زیادی می دید، طبیعتا واقعا آدم احساس می کند اگر این جا اتراق کنیم خوب تر است، سوال می کند، می توانیم این جا بمانیم؟ اما جواب منفی می شنید، نه، نمی شود، تا به سرزمین بی آب و علف و خشک مکه رسیدند، از جانب حق دستور پایین آمدن از مرکب رسید، اما عجیب، حتی در آن جا به ابراهیم (ع) اجازه ی پایین آمدن از مرکب را ندادند، که خداحافظی آخر زن و فرزندش را بکند، دستور دادند بلافاصله همسر و فرزند شیرخوارت را بگذار و برگرد، وقتی ابراهیم (ع) خواست حرکت کند هاجر دنبال ابراهیم ( ع) راه افتاد گفت ای ابراهیم (ع) ما را در جایی تنها می گذاری که نه همنشین، نه آبی، نه کِشت و زرعی داریم، جواب ابراهیم (ع) را ببینید؛ در تفسیر القمی جلد (1) آمده است که ابراهیم (ع) در جواب گفت؛ آن خدایی که به من دستور داده شما را در این جا فرود آورم نزد شما حاضر است و همان خدا شما را کفایت خواهد کرد. در قلب شما خدا این قدرمحکم است که او را باور کنید؟ اینجا که رسیدم فهمیدم مادری که فرزندش رفت شهید شد و آمد گفت هر چند تا که فرزند داشته باشم در راه خدا می دهم، همه فکر می کنند این دیوانه است، نه دیوانه نیست.
سپس روی خود را برگرداند اما دوباره برگشت همسر و فرزندش را نگاه کرد، این بار به سوی پروردگار دست ها را بلند کرد و عرض کرد؛ سوره ابراهیم آیه 37؛ رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ، پروردگارا من خانواده ی خود را در بیابانی بی آب و علف و نزد خانه ی تو اسکان دادم، پروردگارا برای آن که نماز را برپا دارند، زیر بنای خانه ی کعبه از زمان خیلی قبل در آن جا بوده است، گلایه نمی کند، می گوید برای این که این ها نماز را برپا دارند اینجا گذاشتم، قلب های مردم را متوجه شان کن، برای این که نماز برپا بشود باید عده ای آن جا بیایند، آن ها را از انواع میوه ها بهره مند کن تا شاید شکر تو را به جا آورند. تا ابراهیم (ع) گفت امر، امرِ خداست، هاجر تسلیم شد، دیگر هیچ حرفی نزد برگشت، چون هاجر شاگرد و مرید ابراهیم (ع) بود. خانم ها شما بودید انجام می دادید؟ جیغ و داد، مگر تو مرد نیستی، من را اینجا با یک بچه ی کوچک تنها می گذاری که چه بشود؟ کاش با تو اصلا ازدواج نکرده بودم... غیر از این است؟ چون خدایی که ما را نگه می دارد را حس نمی کنیم همه ی ما اینطور هستیم. حالا نوبت هاجر رسیده تا سرزمین خشک را سیراب کند تا این جا ابراهیم(ع) امتحان پس می داد، بت ها را شکست، در آتش رفت ... آبی که همراه هاجر بود تمام شد، کودک شیرخوار از تشنگی گریه می کرد، چقدر برای مادر سخت است، خداوند متعال از همان لحظه او را به تاریخ موحدان وارد کرد، تا آن سال همسر ابراهیم (ع) بود ولی بعد از آن که پذیرش کرد به جرگه ی موحدان وارد کرد، چون هاجر اراده کرده بود درونش بجوشد و تکان بخورد و این درونِ در حالِ جوش هاجر را دریایی کند، من و شما باید دریایی بشویم اگر نشویم فایده ندارد. بدانیم هر تلخی و شیرینی بر سرِ سفره رب العالمین سِری دارد، این قدرغر نزنید، پدرم درآمد، بیچاره شدم، بنده هم غر می زنم ولی خیلی کمتر از شما. تلخی تشنگی و ناله های کودک شیرخوار را به هاجر می چشاند آن وقت هاجر بین دو کوه صفا و مروه شروع به دویدن می کند می رود و بر می گردد، چرا؟ چون از این جا ، آن جا را آب می بیند و می دود، آن جا می رسد می بیند نور خورشید افتاده و سراب است، دوباره از آن جا این طرف را نگاه می کند آب می بیند دوباره می دود، اینقدر می دود با هر قدمی به چشمه ی حقیقت نزدیک تر می شود، مِهر مادری او را بین دو کوه صفا و مروه می دواند آن را به مقام سعی می رساند تا آبی پیدا کند اما سراب مادر را فریب می دهد . مادر 7 مرتبه رفت و برگشت بعد از 7 بار دل از اسباب عالم برید که آنجا آب باشد، شاید اینجا آب باشد، من وقتی این را می نوشتم آنقدر دلم سوخت، من هم اولاد دارم. رسید به یک نقطه ای، چون من هم این امتحان را یک جور دیگری دادم، تا دل از اسباب این عالم شست، من از اسباب عالم نمی خواهم بهره ای ببرم، پس چه کار می کنی ؟ گفت من تسلیم حق می شوم رفت که به کودکش سری بزند می دانست که این لحظات، دیگر لحظات پایانی عمر فرزندش است، رفت کنارش باشد که لااقل هنگام مردن نزد فرزندش باشد، وقتی آنجا رسید دید از زیر پای کودکش یک چشمه ی آب می جوشد در دَم دهها سوال برایش به وجود آمد، این آب چیست؟ از کجا آمده است ؟ از عرش آمده، از فرش است ؟ از قبل بوده است ؟ و هزاران سوال دیگر، اما اینجا هیچ سوالی پاسخ ندارد، چرا ؟ چون اینجا مقام حیرت است، اینجا باید حیرت کند و کرد. وقتی حق، خدایی می کند و بنده را تربیت می کند، درِعقل بسته می شود دیگر عقل جوابگو نیست، درک عمق قضایا برای عقل ممکن نیست، دیگر عقل نمی تواند 2 ، 2 تا 4 تایش را راست و ریست کند. وطن، وطن است، مقام حیرت است، اما مقام این حیرت، مکان و وطنش، دل و قلب است، وطنِ مقامِ حیرت دل است که عقل را به این وطن و به این شهر هیچ راهی نیست. اینقدر نگو من عقلم می رسد این کار درست است، من دلم می گوید این کار نادرست است، به این ماجراها دقت کنید، برای همه ی شما پیش آمده است، اگر هوشیار بودید تا الان بسیاری از گره های شما باز شده بود. عقل در پیشگاه دل مثل عصای یک کور است یا چراغی که در یک شب تاریک روشن کنید، درحالی که از دل ندا می آید؛
چشم بینا را چه نیازی به عصا
در پیشگاه آفتاب چه حاجت به چراغ
- عقل آن را می گوید و دل این را می گوید.
در مرصاد العباد آمده است که آقا رسول ا... (ص) فرمودند؛ پروردگارا تحیرم را نسبت به خودت زیاد کن. حیرتم را نسبت به خودت زیاد کن، چگونه زیاد می شود ؟ با آن چیزهایی که برای بنده مقرر می کند. هاجر وقتی جریان آب را دید با عجله با تَلی از خاک دور این آب را گرفت تا آب جاری نشود و برود، آب جمع شود، همه ی ما هم اگر بودیم همین کار را انجام می دادیم ، مگر غیر از این است ؟
در اصول کافی جلد 4 آمده است امام صادق (ع) فرمودند؛ طفل شیرخوار از شدت عطش پا بر زمین سایید در اثر آن چشمه ی زمزم از زمین جوشید مادر از مروه برگشت و آب را دید جلو آمد و اطراف آن را خاک ریخت تا آب جاری نشود و اگر این کار را نمی کرد، البته آب چشمه روان می شد. حواس های شما جمع است ؟ یک وقت هایی از آن مقام حیرت، از آن موطنِ دل یک چیزی به سمت شما می آید، مگر نگفتند جای خدا کجا است؟ گفت؛ من فقط در قلب مومن می گنجم، یک چیزی به سمت شما می آید، جلوی آن را نبندید بهره اش را ببرید، شاید هم کلام امام این را می رساند که بهتر بود جلویش را نمی گرفت تا به یک رودخانه یا دریا تبدیل شود. بالاخره دعای ابراهیم (ع) توسط شاگرد و مرید از جان گذشته اش برآورده شد .
سوره بقره آیه 126؛ وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَٰذَا بَلَدًا آمِنًا وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ، پروردگارا این شهر را محل امن و آسایش قرار ده اهلش را از انواع روزی ها بهره مند ساز . کجا ؟ مکه. در یکی از روزها قبیله جُرهُم که در حوالی مکه سکنی گزیده بودند متوجه یک امر عجیبی شدند از دوردست دیدند در آسمان پرندگانی در حال پرواز هستند می دانید دیگر پرنده جایی پرواز می کند که آنجا آب باشد اگر آب نباشد که نمی رود، آمدند ببینند آنجا چه خبر است ؟ چشمشان به یک مادر و کودک افتاد که در گوشه ای آرام گرفته بودند و آب در کنار آنها ظاهر بود از هاجر داستان را پرسیدند او شرح ماجرایشان را داد خود و پسرش را معرفی کرد آنها به او گفتند آیا به ما اجازه می دهی تا کنار شما زندگی کنیم ؟ نکته ی بعدی، جواب هاجر را گوش کنید؛ هاجر با اجازه ای که از ابراهیم (ع) داشت اجازه ی سکونت داد. خانم ها، حواس هایتان جمع است؟ چون ابراهیم (ع) اجازه داده بود وگرنه نمی توانست به آنها اجازه بدهد آنها در کنار او و چشمه ی زمزم سکونت گزیدند. بالاترین ضیافت های الهی در بلاها نهفته است. ابراهیم (ع) که برهان محبت و عشق به پروردگار را آورده صاحب مقام تسلیم است. تو می گویی خدا را دوست داری؟ من هم می گویم دوست دارم، همه ی ما می گوئیم خدا را دوست داریم، هیچ کسی هم دروغ نمی گوید، اما چگونه نشان می دهیم ؟ صاحبِ مقامِ تسلیم است .
در قرآن در سوره بقره آیه 131 آمده است؛ إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ، یاد کنید هنگامی که پرودگارش به او فرمود تسلیم باش، گفت به پروردگار جهانیان تسلیم شدم .
همان وجودی که تبر بر دوش گرفت و بت شکنی کرد، درون آتش ندایِ خدای خود را شنید . سوره انبیاء آیه 69؛ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ، گفتیم ای آتش بر ابراهیم سرد و بی آسیب باش . آن کسی که آنطور اما و اگر نکرد، حالا ببینم چه می شود، حالا اجازه بدهید بچه ام بزرگ شود، حالا اجازه دهید خانه ام را بسازم، حالا بگذارید فلان سفرم را بروم، می خواهم بروم سر خاک مادرم ، پدرم و ... اما و اگر نگذاشت بلافاصله گفت به پروردگار جهانیان تسلیم شدم، گفت خیلی خب برو به آتش، به آتش رفت، ندا داد که ای آتش بر ابراهیم سرد شو، بی آسیب شو. قصه ی انبیاء سراسر رمز و راز است اگر به آنها توجه کنیم و درک کنیم، می توانیم به آنچه که در دنیا باید برسیم نائل شویم . صد البته کار راحتی نیست برای فهمیدن آنها باید زحمت کشید و رنج تحمل نمود.
بعد از آمدن قبیله ی جُرهُم اسماعیل بزرگ شد و با یک زنی از همین قبیله هم ازدواج کرد، ببینید چقدر گذشت، در طی آن سال های زیاد حضرت ابراهیم (ع)، 2 بار از ساره همسر اول خود اجازه گرفت که به دیدن هاجر و اسماعیل برود از فلسطین راهی سرزمین حجاز و مکه شد اما هر 2 بار موفق به دیدن اسماعیل نشد تا اینکه فرمان ساختن کعبه از جانب خداوند صادر شد حضرت مامور شد به مکه برود و به کمک اسماعیل خانه ی کعبه را برپا کند.
قرآن می فرماید، سوره بقره آیه 127؛ وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ، یاد کنید زمانی که ابراهیم (ع) و اسماعیل پایه های خانه ی کعبه را بالا می بردند و می گفتند پروردگارا از ما بپذیر که تو شنوا و دانا هستی. کاری می کنید منت سر خدا نگذارید، قصه ی حضرت ابراهیم (ع) کم نیست. پس از ساختن کعبه ماموریت مهم تر و سخت تری به ابراهیم (ع) داده شد که فرزندش اسماعیل را در راه خدا قربانی کند به راستی امتحانی عظیم بود .
سوره صافات آیه 106؛ إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ، به یقین این همان آزمایش روشن بود. چند دقیقه اندیشه لازم است، پدری قسمت اعظم عمرش را در آرزوی فرزندی صالح گذراند، فرزند آمد، آنگونه از او دور شد که اصلاً رشدش را ندید تا آمد و خانه ی کعبه را با او برپا کرد از بودنش کمی لذت برد اما حالا دستور خدایش است که باید او را قربانی کند آن هم به دست خودش، چگونه پدر می تواند تیغ بر گلوی فرزند بگذارد؟ من که نوشتم و اشک ریختم، محبت انسان به فرزند یک وابستگی غریزی است، یک تعلق خاطر طبیعی است تا جایی که گاهی این محبت آنقدر شدید است که ای بسا مانع سلوک معنوی شود من این را هم تجربه کردم، می دانم یعنی چه؟
سوره تغابن آیه 14؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ ۚ وَإِنْ تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ، ای اهل ایمان به راستی برخی از فرزندان و همسران شما دشمن شما هستند بنابراین از خواسته های آنان که مخالف احکام خدا است بپرهیزید. اولاد شما ناراحت می شود، خب بشود، قلب تو هم درد می آید، خب درد بیاید، چه اشکالی دارد.
سوره تغابن آیه 15؛ إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ ۚ وَاللَّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ، به حقیقت اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند پس چندان دل نبندید. گرچه تمام دنیای انسان در فرزندش خلاصه می شود، دل بریدن از فرزند، دل بریدن از همه ی دنیا است .
سوره صافات آیه 99؛ وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ، ابراهیم پس از نجات از بیداد نمرودیان به قومش گفت من با کمال اخلاص به سوی خدای خود می روم که البته هدایتم خواهد فرمود.
سوره صافات آیه 84؛ إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ، ابراهیم با قلبی پاک و سالم به سوی پروردگار خویش آمد . حالا برای ابراهیم (ع)، پدر شهید شدن، برای اسماعیل ذبیح ا... شدن، یعنی کشته شدن در راه خدا دیگر یک انتخاب است که با تسلیم پدر و فرزند در برابر امر الهی شکل می گیرد این انتخاب حساس ترین مرحله در سِیِر معنوی است درجه ی اعلایی از رضا و تسلیم را می طلبد و این نمی شود، مگر آنکه سالک در درون خودش به پیروزی علیه نفس برسد.
وقتی در درون فاتح شدی، دروازه ی ملکوت به روی تو باز می شود. سوره انعام آیه 75؛ وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ، این چنین ما ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را به ابراهیم ارائه دادیم تا به مقام اهل یقین برسد. می دانید چند بار تا حالا این آیه را در سوره انعام را خواندید ؟ هیچ وقت فکر کردید که معنی اش چه بود ؟
آن گاه است که نتیجه ی جهاد اکبر و پیروزی ابراهیم (ع) در درون خودش اتفاق افتاد. سوره انبیاء آیه 51؛ وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ، مسلما ً پیش از این ما به ابراهیم رشد و هدایتی عطا کردیم ما به او دانا بودیم . رشد و هدایت برای بنده ای است که می خواهد پیش برود. خداوند به همه ی ما دانا و آگاه است می داند که آیا می خواهیم آن گونه بشویم که او می خواهد یا بلوف می زنیم شعار می دهیم، خداوند به ما دانا است. ابراهیم (ع) سه بار در رویا از جانب پروردگار مامور شد که فرزند صالح خود اسماعیل را در منی قربانی کند، پدر خود را آماده کرد اما فقط آمادگی او شرط نبود که به زور پسر را قربانی کند بلکه پدر و پسر هردو باید اهلُ الله شوند تا آنچه خدا اراده کرده تحقق یابد. ابراهیم (ع) موضوع را با اسماعیل در میان گذاشت تا نظر او را جویا شود از زبان قرآن بشنویم تا پاسخ گفتن اسماعیل را بهتر بیاموزیم، سوره صافات آیه 102؛ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَىٰ، هنگامی که با او به مقام سعی رسید گفت پسرکم همانا من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم پس با تامل بنگر نظر تو چیست؟ اسماعیل خود سوخته عشق الهی بود در شیرخوارگی پاهای کوچکش کار خدایی کرد فرش را به عرش متصل کرد به واسطه او از ملکوت بر مُلک بارید چشمه زمزم جاری شد حالا واقعا چه خواهد گفت؟ از پدر هیچ سوالی نکرد چرا؟ چطور؟ چه زمانی دیدی؟ برای چه دیدی؟ حالت خوب بود دیدی؟ حالت بد بود دیدی؟ با قاطعیت تمام بدون لحظه ای درنگ گفت؛ ادامه صافات آیه 102؛ قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ، پدرم به آنچه مامور شده ای انجام ده اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت.
خون بهای من جمالِ ذوالجلال
خون بهای خود خورم کسب حلال - خون بهای هیچ کس دیگری نیست خون بهای خودم است که در راه خدا قربانی می شوم.
در ادامه سوره صافات آیه 102؛ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ، با او به مقام سعی و کوشش رسید.
شمس می گوید؛
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
- می دانید عزرائیل هیچ کس را بدون اینکه خودش رضایت بدهد جانش را نمی گیرد قانون است، به سر بالین محتضر می گوید می آیی برویم می خواهی ببریمت؟ اگر بگوید نه تا پروردگار اذن ندهد نمی گیرد. از صد ها نفر می پرسد که آیا شما را ببرم؟
عاشقِ حق، خویشتن را بی تقاضا می کُشد
- کسی که عاشق پروردگار است بدون اینکه از او بپرسند آماده رفتن است.
در الامالی شیخ مفید آمده است؛ امام صادق (ع) فرمودند هر کس به یگانگی خدا شهادت بدهد این شهادت او به ملکوت آسمان وارد نمی شود تا اینکه گفتارش را با کردار شایسته کامل گرداند، چه عمل صالحی بالاتر از خرج محبت و عاشقی در راه معشوق.
سوره بقره آیه 165؛ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ ۗ، آنهایی که ایمان دارند عاشق خدا هستند.
سوره بقره آیه 115؛ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ۚ، پس به هر طرف روی کنید به سوی خدا روی آورده اید.
سوره صافات آیه 103؛ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ، پس چون هر دو تسلیم امر حق گشتند او را برای کشتن به روی زمین افکند. اسماعیل خواست که پدر او را برگرداند تا مبادا موقع ذبح، او دستش با دیدن صورت اسماعیل سست شود، چنان کرد اما ابراهیم (ع) تیغ بر گلوی فرزند کشید اما نبُرید.
سوره صافات آیات 104، 105، 106؛ ؛ وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ، ما در آن حال که کارد به گلویش کشید خطاب کردیم، که ای ابراهیم، قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا ۚ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ، تو ماموریت عالم رویا را انجام دادی کارد بردار ما نیکوکاران را چنین نیکو پاداش می دهیم. إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ، این امتحانی است که خدا بر آن مُهر تایید زد با این پیروزی به ذبح عظیم دست یافت. سوره صافات آیه 107؛ وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ، بر او ذبح بزرگی فدا ساختیم.
ادامه ی این قصه را که این ذبح چه بود و چگونه انجام شد چه آیاتی برای آن آمده است اگر توفیقی بود ان شاء ا... جلسه بعدی در خدمتتان خواهیم گفت.