پرسش و پاسخ شماره صد و چهل و یکم
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: پرسش و پاسخ
- بازدید: 59
-
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه ی گذشته در مورد واقعه ها گفتگو کردیم، گفتیم کسانی که در زندگی روز مره شان واقعه ای رخ می دهد اگر در گودال این واقعه بمانند و از آن خروج نکنند، بالا نیایند مثل آبی که در گودال می ماند و می گندد، آب اگر یک جا بماند می گندد دیگر، آدم هایی که از وقایع زندگی شان خروج نمی کنند انسان ها مثل آن آب داخل گودال می گندند، چگونه؟ در روند زندگی شان متوقف می شوند و در جا می زنند وقتی در جا زدند تکامل آن ها می میرد، مثل درخت بونسای، روند رشد یک درختی را متوقف می کنند چیزی که می توانست قد سر به فلک بکشد یک گلدان کوچک می شود چون آدم ها خودخواه هستند و می خواهند آن را این طور داشته باشند، اما در ماجرای واقعه ها کسی شما را مجبور نمی کند آنقدری بمانید اما وقتی خروج نکردید عملا در زندگی تان متوقف می شوید و در توقفتان تکاملتان دیگر می میرد، یعنی دیگر نمی توانید رشد کنید و مثل درخت بونسای کوتاه قد باقی میماند، خب پس چکار باید کرد؟ جلسه قبل عرض کردم از هر واقعهای چه تلخ یا حتی شیرین باید پا را فراتر گذاشت و از آن ماجراها به دَر شد چرا که اگر آدمی این را درک کند که باید بیرون برود چون ابتدا باید درک کند که باید بیرون برود، اینجا جای تو نیست اینجا آن مکان یا زمانی نیست که تو برای همیشه در آن بمانی. اگر درک کند که باید بیرون برود آن وقت عالم واقعیت بیکرانه را مشاهده می کند.
اگر در روزهای گذشته تجربه ای در این مقوله داشتید لطفا بیان کنید.
صحبت از جمع : چند سال پیش قرار بود در ساختمان ما اتفاق هایی بیفتد و با امضا و موافقت جمعی 16 واحد انجام شد. با اینکه کار خیلی سختی بود ولی من و همسرم مسئولیت تمام کارها را به عهده گرفتیم و کار به جاهای خوبی رسید ولی یکباره چند نفراز اهالی ساختمان زیر قول و قرار زدند با وجود همه ی هزینه های سنگین، جنگ و ناامنی کشور را بهانه کردند و الان ساکنین ساختمان به سمت لج و لجبازی رفته است به عنوان مثال یکی از ساکنین شارژ ساختمان را نمی دهد با این توضیح که به جای استفاده از شوفاز اسپیلیت برقی استفاده می کند ولی خب متوجه نیستند شارژ حق الناس است باهر دلیلی باید پرداخت شود، با توجه به صحبت های شما و آیات تلاوت شده که به این موضوع مرتبط بود اگر که احساس کردید به شما ظلم شده زیر بار خفت نروید ولی خدا و پیغمبر هم در نظر داشته باشید یعنی اگر بخواهید صحبت یا عملکرد داشته باشید یک کاری بکنید خدا هم خوشش بیاید، با توجه به این گفته ها ما باید چه عملکردی داشته باشیم ؟ چطور جوابشان را بدهیم ؟ چطور برای خودمان محدودیت ایجاد نکنیم که در واقعه بمانیم ؟
استاد : سعی کنید به ماجرا آنچه که اتفاق افتاده فکر نکنید مگر زمانی که لازم است عملی انجام بدهید باید یک کاری بکنید مثلا جلسه بگذارید دوستان همه جمع بشوند در موردش گفتگو کنید، در این گفتگو باید چه چیزهایی را بدون غرض مطرح کنید، بدون اینکه آن خشم درونی شما در این ماجرا شروع به قلیان بکند آن خشم که شروع به قلیان می کند هدف مفید و درست شما را ضایع می کند اما اگر خشمتان را فرو بخورید بیمار می شوید این خیلی بد است خشم فرو خوردن در لحظه اشکال ندارد ولی بعدا بریز بیرون ولی بگرد ببین آن خشم چرا هست اصلا چرا من خشمگینم به چه دلیل ؟ به دلیل اینکه مثلا هزینه کردم، به دلیل که من کار کردم ؟ خدایا من به خاطر تو کردم از تو هم پاسخش را می خواهم پس دیگر تو کاری نکردی پس دیگر برای این ماجرا نمی توانی خشمگین باشی. در ماجراها از خشم به در بشوید وقتی در واقعه ها می ایستید پا می کوبید بالاخره کفشت کهنه میشود، بالاخره کف پایت درد می گیرد و هزارتا بلا سرت می آید بیا بیرون پا نکوب، یک بار برای همیشه ماجرا را کامل بررسی کن عیوب خودت، عیوب بقیه، کارهایی که انجام شده همه را بنویس، بخوان و بفهم بعد پاره کن بریز دور. اینطور تو خارج میشوی بقیه می خواهند هرکاری بکنند به ما ربطی ندارد اما اگر در مقام گفتگو با دیگران وارد شدید سعی کنید رویکرد خودتان را به آنها منتقل کند شاید اصلا باید این اتفاق می افتاد که شما در این ماجراها هم خودتان را پیدا کنید هم کمک کنید بقیه خودشان را پیدا کنند مظلوم واقع نشدید، ظلم واقع شده، اذیت شدید خیلی دوندگی کردید خیلی خرج کردید ولی می ارزد برای این همه خرجی که کردید و سختی که کشیدید ارزش دارد شما از پلّه نردبان تکامل بالا رفتی چه چیزی بهتر از این، حالا هر پلّه ای که بالا می روی میبینی که آن بالا چقدر قشنگ تر است، باز هم قشنگ تر است این ها جواب همه ی سختی هایتان خواهد بود این جوری نگاه کنید امتحان کنید ببینید چطور می شود.
صحبت از جمع : هفته پیش از موضوعی خیلی ناراحت شدم و شخص مقابلم خیلی آدم محترمی بود و از من بزرگتر و خیلی هم آدم خوبی است ولی چند بار یک صحبتی را تکرار کرد که برای من خیلی ناراحت کننده بود و من مدام فکر میکردم که چگونه جوابش را بدهم که نه بی احترامی باشد همین که چیزی بگویم که شاید نداند این حرفی که می زند چه اثری دارد با خودم درگیر بودم آنقدر که گردن درد ودست درد شدیدی گرفتم، اسپاسم عضلات پیدا کردم همین خشمی که شما می گویید واقعا اینجوری خودش را نشان داد ولی باعث شد که من به آن قضیه اصلا فکر نکنم نه اینکه من بخواهم، دیگر کلا از ذهنم رفت.
استاد : خوب است، تاوانش را دادی یک درد قشنگ حسابی جانانه کشیدی یک مقداری هم مجبور شدی داروهای شیمیایی بخوری تا این سبک بشود بعد گفتی ای بابا مرا بگو عقلم کجا رفته واقعا می ارزید؟ بعد دیدی نمی ارزد خیلی عالیه ولی آرام آرام باید یاد بگیری، نگذاری برسی به آن نقطه، چون آن نقطه باز هم ضرر است، این دفعه این نقطه رسیدی توانستی از آن دربیایی به تو امتیاز میدهند دفعه بعد دوباره همینجوری باشی و تا همین جا بیایی دیگر امتیازی نیست می گوید تو مگر دفعه قبل تجربه نکردی، چه شد پس ؟ تو که باز هم رفتی سراغ همین ماجرا، همان مسئله دقیقا به همان طریق.
ادامه صحبت از جمع: بعضی اتفاقات در زندگی آدم خیلی بزرگ هستند مثلا یک خانمی در عرض دو هفته 2 تا از فرزندانش را از دست می دهد و آنقدر حالش بد میشود که مدام در حیاط خانه با خودش حرف میزد و راه میرفت گویا مشاعرش ازدست می دهد، یک اتفاقات خیلی بزرگ است یعنی شاید خیلی طول بکشد یا خیلی ضرر عظیمی به احساسات یک آدم وارد می شود تا بتواند از آن خارج بشود این را باید چه کار کرد ؟ چون شما می گویید از ماجراها خارج بشوید ولی چگونه خارج بشویم؟
استاد : یا آن فرد قبلا تعلیم دیده مثل شما که الان تعلیمش را میگیرید، برمیگردد میگوید من چکار کردم، مثل من که بعد از فوت همسرم 3 ماه آنطوری زندگی کردم خانم برادر همسرم که تهران آمده بودند به من گفت من به خاطر تو آمدم نمی خواهی لباس مشکی خود را دربیاوری یک کمی فکر کردم گفتم آدم ها صاحب ارزش هستند من قلبم ناراحت است نباید بقیه را آزار بدهم و خدا خودش می داند ازهمان لحظه، هم لباسهایم را عوض کردم هم جلو آینه به خدا قول دادم دیگر گریه ظاهری نداشته باشم و فکر نمی کنم بچه ها گریه مرا دیده باشند دیگر گریه نکردم، آیا در ماجراها ناراحت نمیشوم ؟ چرا ناراحت می شوم ولی جوری در درونم بالا و پایین می روم و حتی اشک می ریزم امّا از پشت پلکهایم، از پشت کره ی چشمم، که این اشک ها میرود روی قلبم می نشیند خنکش میکند، چون یاد گرفتم، تعلیم گرفتم وگرنه هر کس دیگری شاید جای من بود و ماجراهایی که تا الان گذرانده شاید تا الان مُرده بود یا مجبورشده بود در خیابانها باشد، امّا کسی که این تعلیم را نگرفته چکار کنیم ؟ کنارش راه برویم ، راه می رود راه بروید، حرف می زند حرف بزنید ، یکدفعه نگاه می کند می بیند یک نفر مثل خودش است بالاخره یکدفعه به خودش می آید می گوید تو چرا اینجوری هستی من اینجورم تو را چه شده است ؟ میگویی من مثل تو رفتار کردم که ببینی چقدر به خودت آسیب می زنی شروع می کنی به تاثیرگذاری و این تاثیرگذاری آن را به زندگی برمی گرداند، هی بنشینی قسمش بده گریه نکن خدا از تو نمی گذرد بچه هایت آن دنیا ناراضیاند، نمی فهمد، مگر همراهی. امتحان کنید در اینجور ماجراها که سر راهتان سبز می شود میبینید که چقدرشما مؤثرید چه قدر شما سال هایی که آمدید و رفتید به لطف خداوند و عنایت امام زمان(عج) همه ما یاد گرفتیم از جمله خود من، نه اینکه من به شما یاد بدهم من خودم یاد گرفتم همه چیز را با پوست و گوشتم لمس کردم تا لمس نکنم به خدا حرف نمیزنم، چون نمیشود حرف زد مسئولیت دارد حرف می زنم ولی دیگر روی شما تاثیر نمی گذارد امّا الان حرف می زنم روی شما مؤثر واقع میشود برای اینکه خودم با همه ی سلول های بدنم تجربه کردم شما باید این جوری حرکت کنید تا بتوانید در موقع لزوم به داد دیگران هم برسید.
واقعا تجربه کنید واقعا به آن نگاه کنید سعی کنید که چه در مورد خودتان چه در مورد دیگران از آن بهره بگیرید. ببینید تعالیم از من نیست به چه کسی قسم بخورم از من نیست من که الآن اینجا نشسته ام یک دریا حرف برای گفتن دارم چون نصف شبها که بیدار می شوم خوابم نمی برد فکر میکنم تک تک مسائلی را که مطرح می شود جابه جایش می کنم اما قرار نیست که آن چیزی را که دیدم مطرح کنم شما هم همینطور ولی به مرور عادت می کنید. ولی تو را به خدا کاری نکنید که بعدا مجبور شوید رد مظالم بدهید یعنی آنچه را که آموختید بر سطل زباله ریخته باشید این کار را نکنید.
صحبت از جمع: یک جمله ای را شنیدم از آشپزی که دستیارش در یک مسابقه ای می خواست شرکت کند به او گفت هر چیزی را که در درونت زیاد نگه داری تلخ می شود و شاهد آورد یک سیر را که نصف کرد از داخل داشت سبز می شد وقتی سبز میشود دیگر به درد نمی خورد سم است، درونت چیزی را نگه ندار خارج کن. با فرمایشات امروز شما وقتی بخواهم با این تفکرات زندگی کنم باید درونم را تخلیه کنم وگرنه به این تفکرات نمی رسم.
استاد: مثال بسیار گویا و زیبایی بود.